قلم نمی شود دستت اما نوشت
شنبه, ژوئن 27, 2009
این اشتباه را تا ته میکنم میروم/ چار دیوار دور اتاق است یکی چرخیده دور تن/ این ور دیوار منم این ور دیوار هیچ غیر من/ نگاه کردهام در آینه/ دستم را بالا بردهام تا تخم چشم در آینه/ در آینه، صورت، چسبیده به آنور آینه/ من اینور آینهام نگاه میکنم که تخم چشمش در نمیآید/ در آینه اگر نگاه نکنم بیشترم/
معلوم نیست/
بزرگ شدهام تا همینجا که سرم به روزهای بعد میخورد. معلوم نیست
اگر ناگهان بپرم بروم زیر خاک، او کیست؟
دیوارم را شستهام از اینور/ کفشهایم را بغل به بغل کنار کیفها و کرستها و النگوها و شلوارها و پتو جفت کردهام کنار کتابهای زیر هم روی هم/
ساعت که ناگهان دلشوره بیندازد توی گلوم از اینجا میپرم تا ته/ اسمش را میگذاریم ساعت شیش صبح ماه مهر/ تازه از خوابم پریدهام/ معلوم نیست/
خانمیام که فکرم خراب شد
صبحانه
امروز
از خواب نه از رخت خواب که میپرم بیرون
گشنه نیستم
دو دست تو را میخواهم لای دندانها
های تیز انگشتهای تو را لای دندانها و زبان
که مزمزه
قورت میدهم
مثل گرگ
تو را
خونخوار بوی کفترم پرهایت را تف میکنم همینجا که نشستهام از رخت خواب پریده
این دستها
مثل بال کفتر
چرا
لای دندان من
چرا
دوست دارم
عاشق اگر میشوم مثل نون و پنیر و چای تو را سر نمیکشم اگر
به این خاطر است که سر ندارم آنجا
به تن میکِشمت اینجا
بعد
کیفم را بر میدارم میروم توی خودم
خانمیام که پایم گرد است
راه میروم
نهار
امروز
افتادهای بدون دستهات اینجا روی سفرهی من که نان
ندارد
اما لقمههای سینه و ماهیچههای ساق پای دویدهی تو را دارد
نان ندارم اینجا جگر دارم که از سینهات کشیدهام نرمنرم بیرونبیرون بیابیا
بیا بیا
محبوب جیغ کشیدهی جگر پارهی منی سر چنگالم
درد که میگیری بغض میکنی
گونهام را میچسبانم به گونهات خیس
خانمیام که حالم خراب شد
شام
امروز
من شب میکشم سیگار به سیگار
بریز
مثل سرخ توی کاسه مثل شراب
سر بکشم سر بمالم روی زانوی خونی
هنوز تکههای ول ِ تو روی خانمام
دوست دارمتدارمتهایم را مثل قیر داغ نریز پر شد
نریز
پر شد
دوست دارمت
باز این خدا شدهی تو را داد به من که خونی.خونی. بِکشم به سرم
اینجا که نیستیم فقط من
و تو
کوچهکوچه به هم میخورند لای شرغشرغ بادهای گرگر و باران و نرمنرم نرمنرم
مثل کف پای تو نرم میبارد روی مات ماندهی من ِ رو به هوا
گشنه نیستم اما به هم میخوریم و باد به هم میخوریم و باز
راه میرویم
خواب ِ خوردن تو را میبینیم
میگویم
چقدر بگویم
عاشق همین مرگم
همین که من نگاه کنم اینجا که تو
مرگ میشوی لقمهلقمه
روبروی من سینهبهصورت
و من
خانمی هستم خودخور
پاک
حمام آب و دوش دستهات و تکهتکه از تنت کندهام هر چه قورت دادهام
مثل آب و گوشت- توی این دهنم که این سر اتاق وا شد و
بوی پرهای پرپر محبوبهای که تویی که پرنده نبود
اما نشست روی زانوم
کندم پرهایش را سرش را کندم
کندم پاهایش را دلش را کندم
کندم از حلقش آن زبان زیبا را
گشنهام خراب
خانمیام که خود- اش خراب شد
سه روز بیخواب مانده باشم
دستهایم را نشسته باشم
نخورده باشم
رفته باشم از این سر تا آن سر و باز
روز چارم بیایم سراغ تو
روی زانویت بخزم بالا
از پشت سر بگیری دو ور کمرم را و خم کنی تا برسم به سر انگشتهای پای تو و خودم این پایین
بشمارم یکی یکی انگشتها را تا
زور نگو
یک بند انگشت بیشتر فرو نمیرود جر خوردم
بچرخ نگو لوله شدم خواب ندارم صدایت از نفسهات بالا نمیرود بگو نچرخ
نچرخ بمان
خسته که هستم باید باشی با دستهای وا پاهای وا چشمهای وا شکم گرم
بچرخم توی آغوشت وقتی ترسیدهام تنگ شدهام تشنه ماندهام و هیچ نمیخواهم جز چرخچرخ
یک ماه نمیشود و این صدا که بیصدا است در نمیآید اما یک دو سه چار نوشت
شهر پا نمیشود پهن نمیشود از این سر تا این سر
این همه سر به هم دست نمیدهند
کسی زبان ما را به دهان نمیبرد
قلم نمیشود دست تو اما نوشت
زبان اینها را میدانم اینها نمیدانند
چپراست چپراست چپراست که بپیچی
زبانت را
در این خیابان که میرود میرود
با پر طاووس قلقلک میدهندت
دارندت دوست
این خیابان که میرود آنجا تا ته
سالی که آمدم اینجا تا ته
پیچید دور گردنم زبانم را یک دور دو دور سه دور
زبان، خودش خودش را برد ته توی گلویم
خانمیام که گلویم را لیسیدهند
یک سر دارم باز سرسام تو را گرفته باز دستم را ول نمیکند باز مردهای؟
هنوز
اگر باشی
موهات بلندست
پستانهات کوتاه
شکمت صافست
پاهات ستون مرمر
زیرا
اگر خودت باشی و شکل خودت باشی مادرت را با میخ
میکوبی به دیواری که خواهرت را با میخ
کوبیدی زیر دخترت که با میخ
کوبیدی به دیواری
زیرا
خانمی
که تو باشی
میترکد زیر این مادرمخواهرمها یادم چرا آمد؟
خوابم چرا نمیآید؟
زنم چرا بیرون زد از زبانم؟
خانمیام که زنم زد بیرون
صبحانه
امروز
از اول
به خیابان وصلم پنجرهام وا شد
خانهام غرق گل است
گلم غرق خانه است
اما هیچ کدام از این مزخرفات نمیخورند به زبان
اما لای پایت را که وا کنی میدانم نیستی اسمت هم نیست
سرم را کِششش کِششش میکشم لای پای من که نیستم اسمم نیست
نیمههای آفتاب
میچینمت مثل هلو
شاخت را میزنم به سرم
دوست دارمت
این یکی اندکی خورد به سر زبان
امروز روز اول امروز است
سر چیزی میان چند دست دست به دست به هوا بپرد بیفتد زیر پا
ی
صاحب سر
گاهی هستم که هستنم صدای شکستن در نیارد اگر از کجا بدانم
مثل مرگ که هست
و نیست هر جا که هستنیست
هر جا که جای تنم کم باشد مثل اینجا که جای تن کم است و چیزی نیست جز همین که نیستم
شکم که میخورد به پستان نمیکنم که نخورد به پستان
شهر پهن نمیشود تنگیم
چسبیده به یک تن که چسبیده به هم
شهر نمی شویم پوز به پوزه صدا به صدای سوت
امروز روز دوم امروز است
خانمیام که روزش خراب شد و صرش را گزاشت روی سر با صدایی مثل سدای ماح، گفت اشتباه شبیه تنی است که پا شدم از رویش
و گفتم به جهنم که غلط میکنند وقتی میکنند
حالا دوباره میکنم خودم تا اینجا و ساقی قهرمان و بهار
–
اینجا و ساقی قهرمان و بهار 2007
شباهتی ندارد به هیچ چیز به جز معصومیت و زیبایی
شنبه, ژوئن 20, 2009
امروز آنجا هیچ خبری نیست به جز این که معصوم ترین مردم روبروی زورگوترین مردم می ایستند قانون طبیعت را با قوانین اجتماعی اندازه می گیرند
حق با اکثریت نیست، حق با کسی است که خواسته اش بر اساس معیارهای انسانیت و رواداری باشد
رای مردمی که زیباترین زلال ترین پرخروش ترین رودخانه ی آرام جهان را در خیابان های تهران جاری کردند رای مردمی است که حق دارند چون حق را نخورده اند
موسوی خوب است فقط به این دلیل که مردمی که به حقوق انسانی خود باور دارند می گویند موسوی خوب است، و موسوی در مقابل، کار خوبی می کند که همچنان سرش را پایین نگه می دارد و همچنان پشت سر مردم راه می رود تا مسیرش را مشخص کنند
این جنبش هیچ شباهتی به انقلاب به 57 ندارد. مردم در انقلاب 57 دچار هیستری جمعی بودند، و از همان روزهای راه پیمایی نفر نفر گروه گروه از هم وحشت داشتند با هم دشمن بودند. در عکسهایی که از ماه های منتهی به 57 و بعد از آن باقی مانده فضای وحشت پر رنگ است. ما آن روزها با هم نبودیم فقط با هم به خیابان می ریختیم. شاید در سی سال گذشته این خود انقلاب است که رشد کرده و یاد گرفته و بدل به جنبشی شده که مردمش فقط مردم اند، ایدئولوژی و گروه و دسته و فرقه و حزب و هیچ چیز دیگری نیستنند، فقط مردم اند. فقط مردم نیستند، مردمی هستند که خواسته هاشان و شعارهاشان را با دقتی ذره بینی با اصول انسانی و حقوق بشری تنظیم می کنند و چهره و رفتارشان شاد و صبور و متین و قاطع و با هوش و مصمم و دلسوز و خویشاوند است
چهره ی این هفته ی مردم روی همه ی زخم های سیاه انقلاب 57 مرهم گذاشت
احمدی نژادها
دوشنبه, ژوئن 15, 2009
رييسجمهور در ادامه گفت: در دموكراسي ليبرال تمام ارزشها و همه حقوق ملتها پايمال ميشود؛ چرا كه احزابي با حداكثر دو هزار عضو با تبليغات و زد و بندهاي سياسي مناصب قدرت را در اختيار ميگيرند كه تعهدشان صرفا به حزب و جناح و احزاب همراه خودشان است. در دموكراسي ليبرال دو عنصر حياتي و اصيل پايمال ميشود كه اولين عنصر مردم و حقوق آنان است. در اين دموكراسي مردم كارهاي نيستند و چند حزب با چند هزار عضو با يكديگر رقابت و به گونهاي برنامهريزي ميكنند كه همواره قدرت حاكم در چرخه دو يا چند حزب ثابت بماند و بقيه مردم فقط بايد تماشا كنند.
رييسجمهور در ادامه سخنانش در جمع مردم شيراز گفت: در كشورهاي اروپايي و غيراروپايي مردم در اداره حكومت نقش اصيل و واقعي ندارند و مجبورند به اين حزب و آن حزب راي دهند و در واقع به گزينههايي راي ميدهند كه اين حزب و آن حزب مشخص ميكنند و گزينه ديگري براي انتخاب ندارند.
وي گفت: وقتي به ميان مردم اين كشورها ميرويم، حرفهاي ديگر و متفاوتي از دولتهايشان ميزنند، آنها از رژيم صهيونيستي متنفر هستند، ولي دولتهايشان دربست در خدمت رژيم صهيونيستي هستند.
رييسجمهور ادامه داد: همانطور كه گفتم در اين نظامها اراده مردم تاثيري ندارد؛ تا جايي كه ميبينيم رييسجمهور يك كشور بزرگ براي اين كه راي بياورد به درخواستهاي سخيف يك گروه كوچك صهيونيستي تن ميدهد. براي اين كه راي خود را بيشتر كند بر زشتترين اقدامات مانند همجنسبازي و كارهاي كثيفي كه انسان از بيان آنها شرم دارد، صحه ميگذارد.
وي گفت: در نظامهاي ليبرال دموكراسي اول مردم له ميشوند و به دنبال آن، ارزشهاي انساني
این حرف ها را این آقا در زمانی که رییس جمهور بوده است در پنجاهمین و هشتمین سفر استانی خود به شیراز، گفته است. این آقا دیگر رییس جمهور نیست و دلیل رییس جمهور نبودنش هم حرف هایی است که وقتی رییس جمهور بود، زد. آن چه این آقا در این سخنرانی از حق مردم و فاجعه ی له شدن مردم و سپس ارزش های انسانی به هم بافته است تنها ابزاری بود – به غیر از تجاوز و توهین- که به این آقا امکان داد در ریاست دولت ایران بماند، و سپس نمانَد. گونه ای که این آقا برای ماندن در قدرت پیش گرفته است زورگویی و حیله گری و قلدری و بی شرمی است. در میان سخنان این شخص که امروز غاصب رای مردم ایران است، توهین به جامعه ی همجنسگرایان هم دیده می شود. اگر این سخنان را کسی به جز شخص ایشان گفته بود می بایست به او اعتراض می شد. اما این سخنان را کسی گفته است که معنای ادب احترام صداقت و ضرورت حیاتی اصول اولیه ی حقوق انسانی را نمی داند. با وجود این اگر ایشان همچنان رییس جمهور ایران می بود و در مقام یک دزد در خیابان های ایران رفت و آمد نمی کرد، می شد نامه ای سرگشاده برایش نوشت و مانند زمانی که در دانشگاه کلمبیا حرف های خنده دار، و یا حرف های موذیانه زده بود، اشتباهش را گوشزد کرد. اما این آقا دیگر رییس جمهور نیست و چیزی به جز یک دزد، یک دروغگو، یک شیاد، یک زورگو، یک خیانتکار، یک آدمکش، یک شعبان بی مخ نیست. یادآوری حرمت انسانی همجنسگرایان به این آقا بی احترامی به حرمت همجنسگرایان است.
با وجود این، می توان این جمله را از زبان این شخص در معنایی به جز بیشعوری مزمن گوینده اش نیز تعبیر کرد. با این تعبیر، ایشان همجنسبازان را در نقطه ی مقابل آن جایگاهی که در دانشگاه کلمبیا قرار داده بود قرار می دهد، یعنی از “ما همجنسگرا نداریم” عبور کرده و به “ما همجنسگرا داریم، و می دانیم همجنسگراها و رای شان در صندوق های رای، تعیین کننده اند” رسیده است. اما از شخصی که حرمت هیچ کدام از مردم ایران و باورها و ارزش هاشان را نگه نداشته است، می توان توقع داشت که ارزش و احترام همجنسگرایان را نیز نشناسد و نگاه ندارد.
آنچه امروز ارزش دارد آن است که مردم بدانند که زشت ترین اعمال آن چیزی است که از شخص احمدی نژاد و همدستانش سر زد. ما در روزهای پس از انتخابات، در مقابل این آقا، از حرمت خودمان دفاع نمی کنیم، امروز فقط از رایی که به او نداده ایم دفاع می کنیم و این رای نداده را از او پس می گیریم و از کسی که رییس جمهور ایران است و با رای ما مردم ایران ریاست دولت را به دست می گیرد حفظ حرمت و حقوق همجنسگرایان ایران را خواهیم خواست.
آنچه ما در این کشور نداریم، دموکراسی لیبرال است، آنچه در این کشور داریم، مردمی است که می دانند به بی ادبی بی شعوری بی شرمی بی وجدانی و بی سوادی بی رحمی و ظلم و بیداد و بی قانونی و نقض حقوق مردم رای نمی دهند، به آزادی و برابری و حقوق مدنی رای می دهند
در گفتگو با مردم، و با رییس جمهور منتخب مردم، ما، جامعه ی همجنسگرایان ایران، قادر به گفتگو و مناظره و مشارکت و احترام متقابل و قبول مسوولیت و تلاش برای ساختن جامعه ی مدنی در چارچوب اصول اعتقادات ما مردم ایران و قوانین حقوق بشری بین المللی خواهیم بود
در پایان باید به این شخص یادآوری کرد که سی سال از عمر انقلاب ایران می گذرد و مردم ایران هر روز بیشتر از پیش به هم پیوسته و همبسته شده اند. امروز، بعد از سی سال، و بعد از تمام پارگی ها و چند دستگی های سی سال پیش، شما با تفرقه و جداسازی و پاره کردن خانواده ها و جامعه به تمیز و کثیف و همجنسباز و غیرهمجنسباز، و دوست و دشمن و مزدور و مومن، ریاست جمهوری نداشته را به دست نمی توانید آورد. امروز همه ی مردم، یا اکثریت قاطع مردم، در مقابل شما ایستاده اند و به لطف ظلم شما، هم را دوست دارند و آنقدر از شما بی ادبی دیده اند که خودشان به خودشان بی احترامی نمی کنند. این تشنگی مردم به احترام متقابل، واقعیت جامعه ی امروز است، رویای فردا نیست
عشق همجنسگرایی از گلو پایین نمی رود
دوشنبه, مارس 30, 2009
نشسته ای روبروی چشمهایم گرگ موقر ماه و پلنگ در یک تن دکمه های پیراهنت وا پستان های صاف صاف مثل صدف برق می زند روی سینه ی صافت گلبرگ پهن گل سفید که پهن شده باشد جای دو پستانی که نیست و برق بزند با یک نوک سیاه همان وسط وسط گل یا وسط وسط پستان که نیست به جز نوکی سیاه روی صدفی صاف روی سینه ی صاف این چی بود؟ هیچ پستانِ بوده ای مثل پستان نبوده ی روی سینه ی تو زیبا نبود
عشق همجنسگرایی از گلو پایین نمی رود بالا نمی رود . خورده نمی شود از آن طرف خارج نمی شود در هیچ کدام از صورت های خارج شدن از آن طرف
عشق همجنسگرایی جایی همان تو می ماند می مالد به دیواره ها لای دندان ها یا در تنوره ی گلو سرخ می شود خسته که شد ول می شود می رود بیرون برای خودش زندگی اش را می کند به سهولت یا جور دیگر . بازتولید این جا می شود که توی تن من است. می ماند بیرون نمی رود. آدم دیگری به دنیا نمی آید که که بیرون از من عشق ببازد به یک چیز دیگری بیرون از من و چیزی که معشوق من است یا خودش
عاشق، چیزی است مثل کاشف. پیوند که لازم باشد از جایی راهی باز می کند چیزی را به چیزی می مالد مثل خون زیر پوست و لب های مکنده که خون را تا زیر پوست بالا می آورد می رساند به لب های مکنده
فروشدن اگر لازم باشد دندان تا زیر پوست فرو می رود لازم نباشد اگر، دستها از لای پاها بیرون نمی آیند با ناخن چیزی می شکفد بین ناخن و موهای روی پاهای تو از زانو به پایین که دانه دانه وقتی سرت را روی زانویت گذاشته ای می شمارم تا خوابم ببرد با نوک انگشت
هیچ جایی امن تر از گرمایی که از لای پاهای تو به گونه ام می زند نیست که نمی سوزاند همین فقط هرم گرما از لای پاها که زانوها را بالا کشیده ای سرم مانده که برود آن زیر یا بماند این بیرون موها را بشمارد دانه دانه از روی زانو تا روی مچ پات
بوی چیزی می دهی که بوی هیچ چیزی نیست غیر از عطرِ خودممیدانم که با آب و عرق از زیر بغل و لای پاهای خسته ی لاغر بخار می شود روی صورتم
پستان هایم را با دست مالیده ام مالیده ام مالیده ام صاف شده سینه ام مثل کف دست، این رویاست
تو مثل باد بهاری یا مثل ابر بهاری یا مثل باران بهاری یا مثل بهاری یا مثل چیزی سر در گم در بهاری یا چیزی هستی که هستی با اینهمه
با این موها
از سر زانو بشمارم تا روی مچ پا با نوک انگشت با کف دست مشت می کنم ته اعتماد و اطمینان و گرما و خوابیده ها و خم شده ها و هرم داغ و وحشت و چیزی که می دود از میان شانه تا میان کمر از ترس خواب و بیداری
اینجا اگر باشم اطمینان می بخشم
نمی خورم هیچ
گزارش
دوشنبه, مارس 16, 2009
.
.
به تیم ورد پرس کسی نامه نوشته بوده از جانب ” زنی که در ایران زندگی می کند و عکسی از او را من در وبلاگ خودم گذاشته ام “
این خانم نگران بوده اند که به دلیل این که در ایران زندگی می کنند انتشار عکس ایشان برایشان خطر آفرین باشد.
.
توضیح دادم که عکس های وبلاگ من، عکس های خود من اند و خود من ساقی قهرمان ام.
عذرخواهی کردند
پا و خدا
یکشنبه, مارس 8, 2009
راه می روند

تا اینجا
بمار
جمعه, مارس 6, 2009
عشق عجیبی که نام عجیبی بیگانه با زبان
بیگانه با من
بیگانه با پستان
شیر می دهد به پستان من به لب می رسد
به لب می رسم
برای رسیدن
دارد
سرم درد می کند
پاره که می شوم دست می شود
سوزن بر می دارد
بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوزبدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بدوز بوسه های ندیده را به ناخن های شنیده
یک سر این پارگی به شما می رسد یک سر این پارگی به تو می رسد
.
شوخی وبلاگی
سه شنبه, مارس 3, 2009
نکته ی ناجور
پنجشنبه, فوریه 19, 2009
.
.
….اما دراز تر از اونی شد که کامنت بذارمش…پیوست کردمش
اگه مناسب می دونی بذارش رو وبلاگت تا پیوستگی ش حفظ بشه و اگر نه هفته ی بعد بذارم رو بلاگ خودم
حرفهایی بود که خیلی وقته می خواستم بگم و پیش نمی اومد تا نوشته های تو زمینه ش رو ساخت. ناجور
.
.
نکته این جاست که داریم درباره ی کشوری حرف می زنیم که تفاوت سطح آگاهی مردمش از ته زمین تا بالا بالاهای آسمان است. آنهایی که از آگاهی به نسبت خوبی برخوردارند همان هایی اند که به آموزش های جامعه ی سنتی و نظام دولتی ایران شک کرده اند و خودشان افتاده اند در راه یاد گرفتن و قطعا اندیشیدن. اما خیلی ها هم درگیر این شک نشده یا از آن فرار کرده اند و هر چه تووی سرشان می کنند، می پذیرند.
متاسفانه به نظرم دسته ی اول خیلی کمترند از دسته ی دوم.
من در همین تهران دختر دانشجویی از یک خانواده متوسط فرهنگی و مالی، با ظاهری مدرن و افکاری ظاهرا مدرن، می شناسم که یک سال بعد از ازدواجش نمی دانست زن میل جنسی دارد و در سکس ارضا می شود. او فکر می کرد میل جنسی مختص مردهاست!!!!
خب دور از ذهن نیست که بلای این نا آگاهی سر بسیاری از زنان همجنسگرا هم بیاید. زن همجنسگرایی را انگار کن، در یک شهر کوچک، یک روستا یا در بزرگترین شهرهای ایران، که حتا نمی داند میل جنسی دارد چه رسد به این که بداند میل جنسی اش به گونه ای دیگر است.
می گویی زن همجنسگرا (( این کشف را با مطالعه ی متون دانشگاهی و ورق زدن تئوریهای فمینیستی نکرده است، این یک نیاز درونی است که منجر به کشفی حیاتی شده. این کشف با تماشای جهان خانه و کوچه و روابط ناآشنای آدم های عمود بر هم شکل می گیرد و آن چهره ای که ناچاری روی صورت خودت بپوشی تا شبیه دیگران باشی، غیرقابل تحمل می شود.))
به نظرم این نیاز درونی به زن همجنسگرایی که حتا نمی داند میل جنسی دارد (یا می داند اما از گونه ی دیگر آن خبر ندارد) آگاهی نمی دهد. تنها او را از هر گونه رابطه زده می کند. او را از زندگی زده می کند. شاید بعد از ازدواج، شاید بعد از سال ها شکنجه شدن زیر تن مرد دگرجنسگرایی که شوهر اوست، بفهمد که همجنسگرا است… شاید هم هیچ وقت نفهمد. بله همه ی این ها زندگی اش را غیر قابل تحمل می کنند اما باز با آن صورتک تحمیلی ِ جامعه چهره اش را می پوشاند چون اصلا خبر ندارد که چهره ی دیگری هم وجود دارد. (مثل رمان میرا، صورتک ها در پوست و گوشت نفوذ می کنند طوری که با چهره یکی می شوند و کندنشان یا غیرممکن است یا خیلی خیلی درد دارد.)
حالا چطور از این تعداد کم لزبین های ایرانی (منظورم آن هایی است که می دانند لزبین هستند و لزبین بودنشان را پذیرفته اند و خواهان حق خود هستند) انتظار داشته باشیم که با حرکت های فردی فصل تازه ای از آزادی خواهی را در جامعه ی ایران رقم بزنند؟
نیمه ی پُر لیوان را هم باید دید: ساقی قهرمان، که بودنت دلگرمی است برای همه ی ما، وبلاگ ایستگاه زن، وبلاگ میرزا کسری بختیاری، آذر، که در ماها می نوشت، و ( نه، دیگر یادم نمی آید.). احتمالا چند وبلاگ دیگر هم هست که نمی شناسم و چند لزبین دیگر که در حوزه ی خودشان فعالند یا در زندگی شخصی شان حرکت فردی ای که تو می گویی را آغاز کرده اند.
اما همه ی این ها برای 70 میلیون نفر خیلی کم است. پُری ِ لیوان هنوز به نیمه نرسیده.
بد نیست اضافه کنم که به نظرم وضع مردهای همجنسگرای ایرانی هم چندان بهتر نیست. ما هم درگیر کج و کولگی ِ ایرانی گونه ای از نوع خودمان هستیم. گرچه تعداد مردهایی که همجنسگرایی شان را پذیرفته اند و به جامعه نه گفته اند از زن ها بیشتر است اما این نه آن چنان که باید نه نیست. بسیاری از ما هنوز به اخلاقیات همان جامعه ی سنتی – مذهبی پایبند هستند. انگار نه انگار که درست همین اخلاقیات همجنسگرایی را سرکوب می کند.
بسیاری از ما برای این که خودشان را به جامعه بقبولانند به اخلاقیات پوسیده ی همین جامعه مسلح می شوند که: ببینید ما هم مثل شماییم! و انگشت اتهامشان را به سوی سایر همجنسگراها یا دیگر دگرباش ها می گیرند تا با کوبیدن آن ها خود را در نظر اکثریت دگرجنسگرا مقبول کنند. (و با پوزخند بگویم) که طبیعتا از این خودزنی چیزی هم دست شان را نمی گیرد… . خودزنی های دیگری هم داریم که جای گفتنش نیست؛ خواستم یک نمونه بگویم… .
ما ایرانی ها (زن و مرد با هر گرایش جنسی) خیلی زیاد چوب نا آگاهی، چوب فکر نکردنمان، را خورده ایم. چوب مطلق شهودی بودن و خرد آپولونی را یکسره کنار گذاشتن… . از انقلابهای این صد ساله مان بگیر تا جنبش های اجتماعی و تا زندگی فردی مان.
–
ناجور عزیز، من در هر دو پست تاکید کرده ام که نگاهم روی آن بخش از زن های ایرانی است که می دانند و می توانند ولی به دلیلی نمی خواهند و نمی کنند. کشف آن دلیل، برای ما، و در طول مسیر ما، خیلی جالب خواهد بود. ضمن این که، نیمه ی پر لیوان این است که زن هایی که قلم یا تریبون دارند، سی سال تجربه ی عملی در همه ی این زمینه ها دارند.
خود-خواهی خوب است
چهار شنبه, فوریه 18, 2009
از جنس
نه، اصلا اینطور نیست.
جنبش زنان “درست ترین” و “واقع بینانه ترین” و “فراگیرترین” و “روشن فکر ترین” و “موفق ترین” تشکلی است که ما در طول تاریخ مان دیده ایم. هیچ کج و کولگی در جنبش زنان وجود ندارد.
مشکل جنبش زنان نیست، به این هم نگاه کن که زنان، حتی زنان تشکیل دهنده ی جنبش، با جنبش زنان تفاوت دارند. جنبش زنان، الان موجودی است در کنار زنانی که تشکیل اش داده اند، از آن هاست ولی خود آن ها نیست، یک خود دیگر است.
مشکل، جمهوری اسلامی هم نیست.
مواردی که یک زن، به عنوان یک فرد رو در روی دولت قرار می گیرد، بسیار کمتر از تمام بیست و چهار ساعت شبانه روزی است که رو در روی ساختار خانوادگی و شبکه های ارتباطی اجتماعی قرار دارد و این شبکه های ارتباطی فقط در بعضی از طبقات اجتماعی زنان مجموعه ی خود را اعدام می کنند، در بقیه ی طبقات، رفتار خشونت آمیز ندارند.
از این گذشته، جمعیت زنان ایرانی خارج از ایران، جمعیت عظیمی است که بیرون از ایران و بیرون از دسترس جمهوری اسلامی و بیرون از تیررس مستقیم فرهنگی است. زنان ایرانی که در خارج از ایران زندگی می کنند می توانستند اگر می خواستند جنبش زنانی را شکل بدهند که فارغ از بگیر و ببندهای دولت ایران، و فارغ از کنترل خانواده، زن را مطرح کند. زنانی که در خارج از ایران زندگی می کنند و همه گونه امکانات فعالیت اجتماعی دارند، و همه گونه امکان پخش و نشر دارند و همه گونه امکان استفاده از کمک های دولتی و اجتماعی و ایجاد نمونه برای طرح مساله ی زن و انتخاب های زن دارند، تشکل زنان ندارند، می توانستند داشته باشند. زنها در خارج از کشور برای مطرح کردن چهره ی زن بیرون از چارچوب نقش های اجتماعی، متشکل نشدند مانع شان هم جمهوری اسلامی نیست. حتی کسانی که در فضاهای مجازی تمرین خروج از چهره ی سنتی را کردند در زندگی شخصی دوباره به درون آن چهره فرو رفتند. حفظ این چهره، حافظ چه سودی است؟ غیر از این است که زنان، در حفظ سنت های فرهنگ مرد سالار، خود صاحب نفع اند، و خارج شدن از این چهره، در مقطع زمان الان، فقط نیاز حیاتی زنان همجنسگرا است؟ مشکل زنان، مجازات شدن نیست، از دست دادن است، از دست دادن چی؟
مشکل زنان هستند و آن بخشی از زنان که امکان انتخاب دارند و آن بخشی که علاقه به انتخاب دارند و آن بخشی که با وجود امکان انتخاب و علاقه به انتخاب، به دلیل عادت به شرایط یا ترس از نامعلوم یا ترس از از دست دادن موقعیت اجتماعی یا ترس از ایجاد تشنج یا ترس از عدم حمایت ساختارهای حمایتی فرهنگی یا ترس از نشناختن چهره ی خود در آینه اگر به درد مصرف خانواده نخورند و اگر مورد استفاده ی جنسی برای جنس مخالف نداشته باشند است، انتخاب نمی کنند که زن باشند، و تعریف شخصی خود را از زن بودن خود به دست بدهند. مساله این است که شباهت عجیبی است بین استفاده ای که کمپین یک میلیون امضا و جنبش زنان از چهره ی سیمین بهبهانی می کند، و استفاده ای که فرهنگ مردسالار از چهره ی زن نجیب و مقاوم می کند. مساله دقیقا سر این است که آیا زنان می دانند که در مبارزه ی فردی و شخصی خود، چه چیزی را می خواهند از دست بدهند و برای به دست آوردن چه چیزی تلاش می کنند؟
مساله سر خوب بودن یک جنس از زنان و بد بودن یک جنس دیگر از زنان نیست، سر نیاز به تغییر چهره ای است که چهره ی طبیعی و مادرزاد نیست حتی، پرداخته شده است. مساله سر این است که زن همجنسگرا کشف کرده است که می تواند این چهره را بردارد بگذارد توی کشوی لباس. این کشف را با مطالعه ی متون دانشگاهی و ورق زدن تئوریهای فمینیستی نکرده است، این یک نیاز درونی است که منجر به کشفی حیاتی شده. این کشف با تماشای جهان خانه و کوچه و روابط ناآشنای آدم های عمود بر هم شکل می گیرد و آن چهره ای که ناچاری روی صورت خودت بپوشی تا شبیه دیگران باشی، غیرقابل تحمل می شود.
حالا زن های دگرجنسگرا، با این چهره مشکل ندارند. آن ها می خواهند این چهره را مطابق مد روز روی صورت بگذارند، یا سایزش را خودشان انتخاب کنند. این تفاوت خیلی بنیادی است. آیا اگر فشار دولتی از روی زنان برداشته شود، زنان حاضرند از منافعی که خانواده در صورت حمل این چهره در اختیارشان می گذارد چشم بپوشند؟ حاضرند به خانواده بگویند حاضر نیستند به هیچ قیمتی، نه با این قیمت، به هیچ قیمتی، این چهره ی ساخته و پرداخته شده را حمل کنند؟
انقلاب این جا موردی ندارد، نیاز به تصمیم گیری های فردی است و فرارهای فردی و تشکیل جامعه ای که می داند که ضرورت امروز، وارد کردن ویژگی های طبیعی همجنسگرایی در گفتمان غیر طبیعی جامعه است.
پاییم، روی سر ماییم
دوشنبه, فوریه 16, 2009
(از جنس)
سه دهه بعد از انقلاب، فراگیرترین جنبش اجتماعی سیاسی ایران، جنبش زنان است که بستر طبیعی خود را یافته و پذیرش مردم عادی و مردم روشنفکر، بدنه ی جامعه و بدنه ی قانونگزاری را هم زمان به دست آورده. اگر این جنبش، با این قدرت، خواسته های خود را محدود به آن بخش از حقوق زن که حقوق زن به عنوان کارگر خانواده است می کند، و به حقوق زن به عنوان انسان نمی پردازد، مسلما باید پای یک انتخاب در میان باشد، نه عدم امکان. حقوق بنیادین زن، انتخاب میان قبول نقش های اجتماعی، و عدم قبول این نقش ها است. حق نجیب نبودن یا بودن، فداکار نبودن یا بودن، مادر نبودن یا بودن، دختر نبودن یا بودن، همسر نبودن یا بودن، تابع منافع خانواده نبودن یا بودن، فرد بودن یا فردیت از دست نهادن، عقیم بودن یا شدن، معشوق بودن یا عاشق بودن، شریک جنسی شدن یا نشدن، و حق انتخاب همه ی چیزهایی که فرهنگ و جامعه برای یک زن، صلاح نمی داند. اما زنان به جای حق انتخاب، تقاضای افزایش دستمزد و مزایایی را دارند که در قانون برای زن به عنوان کارگر خانواده منظور شده است اما کم است و کافی نیست و نیازهای این کارگر خانواده را برآورده نمی کند. درست است که در محدوده ی قوانین جمهوری اسلامی همین حد از توقع هم زیادی است و همینقدر تلاش هم نفسگیر است، اما جامعه ی زنان ایرانی، خارج از محدوده ی جمهوری اسلامی هم اعتقادی به آزادی زن از بند نقش های اجتماعی ندارد؛ این نقش ها را قبول دارد، اما برای اجرای این نقش ها، حقوق و مزایای مکفی می خواهد.
از طرف دیگر، مردان همجنسگرا، در جامعه ای که کوچکترین حقی برای این “موجود”، یعنی مردی که نمی خواهد به زعم فرهنگ، مرد باشد، قایل نیست، یک قدم بلند برداشته اند و یک دفعه سر بلند کرده اند و به فرهنگ و به جامعه گفته اند: اصولا برای شما کار نمی کنیم، با افزایش دستمزد یا بی افزایش دستمزد.
این مردان، مردان همجنسگرا، از حقوقی که جامعه برای مرد قائل است چشم پوشیده اند و با پشت پا زدن به ارزش های جامعه، به ضدارزش ها عمل می کنند تا ارزش هایی که آنها را از اعتبار ساقط می داند را از اعتبار بیندازند.
اگر به تجربه ی زنان در دفاع از اخلاقیات در جهت کسب منافعی که همراه با دفاع از این اخلاقیات می آید نگاه کنیم می بینیم که مردان همجنسگرا نیز می توانستند از همین شیوه برای حفظ موقعیت اجتماعی خود استفاده کنند. اما مردان همجنسگرا بر خلاف زنان، با اخلاقیات، در افتادند. با تن ندادن به اخلاقیات، یعنی اعلام مردانگی نکردن، همانقدر موقعیت اجتماعی و امنیت جانی مردان همجنسگرا به خطر می افتد که موقعیت اجتماعی و امنیت جانی زنانی که از چارچوب نجابت و وفاداری به خانواده بیرون می روند. اگر جنبش زنان تصمیم می گرفت به جای آن که هماهنگ با اخلاقیات قدم بردارد، به اخلاقیات پشت پا بزند، مثل مردان همجنسگرا امنیت جانی و حمایت اجتماعی را از دست می داد و شوهر و پدر و مادر و خواهر و محله ای که برایش پشت درهای زندان وثیقه برد و آورد بکنند را از دست می داد؛ از حمایت کسانی که برای آزادی و حمایت از خواسته های این موجود عزیز و حق به جانب، علنا مبارزه می کنند، محروم می شد؛ در برابر قانون، تنها و بی پناه می شد. یعنی جنبش زنان، امروز، روی دوش نقش های اجتماعی زنان سوار است، روی دوش مادر و خواهر و همسر و دختر بودن سوار است، نه روی دوش زن/انسان بودن. مردان همجنسگرا نخواستند بگویند ما پدر و برادر و شوهر و پسر این جامعه ایم، ما را حمایت کنید، آنها می گویند، ما مردان همجنسگرا هستیم و حق داریم همینی که هستیم باشیم و با وجود آن که مطابق میل شما نیستیم اما حق داریم از حقوق اجتماعی بهره مند باشیم. از این مردان، هیچ کدام از لایه های اخلاقگرای جامعه، و حتی زنان که خود یک چشم به هم زدن با بی حقوقی کامل و تکفیر اجتماعی فاصله دارند، حمایت نمی کنند. زنان دگرجنسگرا، در انتخابی که کرده اند، جامعه ی مایل به تغییر برای برابری را از حمایت زنان، یعنی از حمایت عظیم ترین بخش شهروندان بی حقوق، محروم کرده اند. شعاری که جنبش زنان از آن خود کرده، از دیگر بخش های جامعه ی مایل به تغییر برای برابری، سلب شده است و ابعاد نامحدودش محدود شده به خواسته های زنان دگرجنسگرای اخلاقگرای وفادار به فرهنگ مردسالار. یک قدم پیش از همان نقطه ای که منافع/راه زنان مذهبی از زنان سکولار جدا می شود و منافع/راه زنان کارگر از زنان سرمایه دار، منافع/راه زنان همجنسگرا از زنان دگرجنسگرا جدا می شود. در جایی که اعضای جنسی زن مذهبی و زن سکولار، و زن کارگر و زن سرمایه دار به یک شکل مورد استفاده قرار می گیرد، اعضای جنسی زنان همجنسگرا کاربرد مشابه ندارد، و این زنان را از بدنه ی اجتماع زنان، جدا و متفاوت می کند. اگر قایل باشیم که جامعه ی انسانی، با کاربرد عضو جنسی انسان، تقسیم بندی شده است، زنان همجنسگرا از زن جنس دگرجنسگرا نیستند، با زنان دگرجنسگرا منافع مشترک ندارند، و از همکاری با زنان دگرجنسگرا در حفظ و اجرای نقش همسر مادر معشوق مردانی که زاییده ی زنان دگرجنسگرایند و حافظ منافع اجتماعی و حقوق بازنشستگی این زنانند، معاف اند. در جامعه ای که با فرهنگ مردسالار اداره می شود، زنان دگرجنسگرا، مثل مردان دگرجنسگرا، فقط به دلیل گرایش جنسی نامگذاری نشده اند، به دلیل قبول نقش جنس مخالف نامگذاری شده اند، یعنی زن دگرجنسگرایی که قایل به اجرای نقش جنس مخالف برای یک مرد نباشد، متهم به دگرجنسگرا نبودن می شود. زنان دگرجنسگرا، با قبول فرهنگ مردسالار، و با حفظ منافع خود در چارچوب فرهنگ مردسالار، با آن که به دلیل بی حقوقی اجتماعی به مرد و زن همجنسگرا نزدیک تر است، خویشاوندی خود با زن و مرد همجنسگرا را نفی می کند و در صف اجتماع افراد بی حقوق جامعه شکاف می اندازد.
..
ما خود فرهنگ
شنبه, فوریه 7, 2009
فرهنگ همیشه در یک تضاد دردناک با خود خودش است. میل به تغییر چهره و عشق به چهره ی معهود، فرهنگ را گیج می کند
آنچه باید بشود و آنچه می تواند بشود و آنچه نباید بشود و آنچه نمی تواند نشود و آنچه می تواند نشود، آنچه نامش آزادی است با آنچه نامش آزادی انتخاب است با آنچه نامش امکان انتخاب است و آنچه امکان برخورداری از آزادی است برای ما که راه نفس مان را فرهنگ می بندد و راه نفس مان را فرهنگ باز می کند یا برای ما که یقه ی فرهنگ را می گیریم یا یقه ی فرهنگ را ول می کنیم یعنی ما که همبازی فرهنگ می شویم یا دشمن فرهنگ می شویم یا عاشق فرهنگ می شویم یا مدیون رنگارنگی های فرهنگ می شویم یا مدیون سیالیت های فرهنگ می شویم یا عاشق خودمان می شویم که می توانیم فرهنگ را بگیریم توی بغلمان مثل چیزی عزیز که قادر است
و همین قادر بودن است که معلوم نیست ما است یا فرهنگ است
ما همیشه در یک تضاد دردناک با خود خودمانیم، میل تغییر چهره، و عشق به چهره ی معهود ما را گیج گیج می کند
احتمال این هست که ما خود خود فرهنگ باشیم
اینبارها
پنجشنبه, فوریه 5, 2009
در تولدهای مکرر هر بار از کسی بیرون می زنم
باز
دهنی وا می شود می خورد
مرا
نام دیکتاتور، فرهنگ است و
سه شنبه, ژانویه 27, 2009
شاعر، شهروند فرهنگ است و با نوشتنِ نام خودش بر متن خودش نام خودش را بر متنِ خودش حاکم می کند تا با تغییر آن حکومت به این حکومت اصل حکومت را ازحاکمیت بیندازد و برود اینور آنور بی آن که خط مرز دور تا دورش را خط کشیده باشد.
این ها همه حرف است باور نکنید
.
و این که شاعر، ماست خودش را بخورد و شهروند، بپرد بیرون نام دیکتاتور را در میدان شهر از سر نگون کند نیز حرف است باور نکنید
.
به پیش، همیشه رو به شهر و باغ و آبادی نیست
.
اول تفاوتمان را توی چشمشان فرو می کنیم بعد شباهتمان را توی حلقشان، این را غرب تجربه کرده است
.
اگر لازم باشد جا-سازی می کنیم. جا-سازی از تخریب جا، انسانی تر است
.
حاشیه، به حاشیه رانده شده است. به انتخاب خودش، از مرکز، فرار نکرده است
.
فرهنگ است که نامگذاری می کند، ما نمی کنیم
.
نام فرهنگ را از روی خود برمی داریم نام خود را روی خود می گذاریم،روی شما نمی گذاریم. رمز آزادی در اختیار است هم در اختیار ما هم در اختیار شما
.
بی نام، نام ما از صندوق بیرون نمی آید. شناسنامه از ملزومات مدنیت است. اول از فرهنگ پیروی می کنیم بعد از فرهنگ پیشروی می کنیم. قرارداد اطاعت نبسته ایم، شما ببندید ما باز می کنیم
.
فرهنگ، رنگین کمان است، یکرنگ خودش را به رنگرنگ هرکسی از هرجایی نمی مالد
.
امروز ساعتی است که من صبح می شوم
.
از جنس
سه شنبه, ژانویه 27, 2009
زنان همجنسگرا همجنس زنان دگرجنسگرا نیستند
زنان دگرجنسگرا به مردان دگرجنسگرا شبیه ترند تا به زنان همجنسگرا
زنان دگرجنسگرا برای به دست آوردن حقوقی جان می کنند که زنان همجنسگرا برای از دست دادنش جان می کنند
خویشاوندی زنان دگرجنسگرا با مردان دگرجنسگرا، خیره کننده است
و خطرناک
هم برای زنان همجنسگرا هم برای مردان همجنسگرا
.