توجه ! توجه !
دسامبر 16th, 2011 § نوشتن دیدگاه
! توجه ! توجه
تاریخ ریخت
! قناری قادر
از کوزه ای که گلوی تو بود
بر سینه ی خیابان
.
توده های وحشت و آدم و مشت و خون و چشم های دریده روی گلوی پرنده ای که رودی رونده بود در جسم یک قناری قادر
.
مردم، نام تشنه ای است به خون که گشنه است
.
و هیچ نمی توانم از سرت بگویم
زیرا تو را از پا به دنیا آورده ام
و هیچ نمی توانم از دلت بگویم
زیرا من آن روز آنجا نبودم
و هیچ نمی توانم از چشمهایت بگویم هیچ
و هیچ هیچ از خرخره ات نمی توانم زیرا من را جویده اند
.
دستها از راهی که دور و کور است در رگها فرو می رود آرام
فردا تو مثل باد
من مثل مرگ
.
از استخوان که عاشق باشی
لب از خیال بوسه خالی می شود
غرق می شوی در موج داغ شاش که زانوها و انگشتها و کف پا را غرق بوسه می کند
.
توجه ! توجه !
تاریخ از گلوی تو ریخت وقتی صدای تو در هوهوی اضطراب جاری شد و شد مادری که زهدانش تو را زایید داد دست تکه هایی از وحشت هایی که آدم هایش در یک جمع پر تکثر دور گلوی تو قفل شد با آن نای با آن نای که در زوزه های خود طبل می شود می کوبد
.
جامعهی ایران ظرفیت درک این برهنه شدن را در برخورد با فریبا داودی نداشت
نوامبر 29th, 2011 § 4 دیدگاه
با توجه به اینکه این ماجرا در بین کاربران ایرانی فضای مجازی و فعالان زن و مرد واکنش هایی را ایجاد کرده تحلیل شما از این همه توجه به موضوع چیست؟
برهنگی، در وهله اول، در جوامعی مثل جامعهی ما، ترس ایجاد میکند، ترس آشکارشدگی. کسی علاقمند نیست خودش را جای شخص «برهنه شده» بگذارد، یا برهنه بشود، چون با برهنه شدن تکیهگاههای اجتماعی و فرهنگی خودش را از دست میدهد. اما وقتی دیگری برهنه میشود، برهنگی تبدیل به صحنه میشود و تماشایی میشود.
توجه داشته باشیم که اینهمه هیجانزدگی کاربران ایرانی در مواجهه با این عکسها، به خاطر شکستن «بند» نیست. در مقیاس خیلی بالا این توجه از کنجکاوی و از لذت تماشای بدن برهنه و دستیابی به پورن خانگی ریشه میگیرد. توجه خیلی از فعالان زن و مرد هم شبیه به همین است. تعداد کمی از بین کسانی که به عکسها، و به دلایل علیا برای برهنه شدن توجه کرده اند، در واقع به «بند» و به شکستن بند به عنوان یک مسالهی ریشهای اهمیت داده اند.
چون ما مساله را با توجه به وضعیت ایران بررسی میکنیم، مسالهی زیبایی علیا، نقش خیلی بزرگی را ایفا میکند. سالهاست که رژیمی که حاکم بر ایران است با هر چیزی که نشانی از زیبایی و شادی و معصومیت و زندگی دارد، با استفاده از ابزار خشونت و اهانت، میجنگد. به همین دلیل بدن برهنهی علیا نه تنها به خاطر این که برهنه است بلکه به خاطر این که زیبایی تن را تحسین میکند در این عکسها، برای جامعهی ایرانی عزیز شده است و به درستی عزیز شده است. در واقع جامعهی ایرانی در علیا، و عکسهایش، برهنگی را و زیبایی را، و جسارت انتخاب را تحسین میکند چون تمام اینها از جامعهی ایرانی با خشونت و اهانت، سلب شده است.
از طرف دیگر، جامعهی ایرانی دارد قرضهایی که سی سال است روی شانهاش سنگینی میکند را میپردازد.
سی سال پیش وقتی زنان ایرانی علیه حجاب راهپیمایی کردند تصور غالب «مردم/مردان»ی که در جبههی مقابل حزب الله بودند این بود که بیحجابی ضرورتی ندارد. به زودی معلوم شد که ضرورت انتخاب پوشاک، و ضرورت بیحجابی خیلی ریشهای تر از ضرورت نان و کار بوده، چون با آزادی تن، تن میتوانست برای به دست آوردن نان و کار مبارزه کند. اما وقتی تن محکوم به حجاب میشود نیازهایش هم محکوم به سکوت میشوند. در واقع بر خلاف تصور رایج، تن برهنه تنها یک دعوت به اورجی یا حتی دعوت به داد و ستد سکس نیست. تن برهنه مفهوم آشکار کردن صورت انسانی تن از لذت تا حق و مسوولیت را دارد.
من فکر میکنم توجه ما به عنوان جامعه ایرانی به علیا و عکسهایش، به خاطر شناخت بخشی از جامعهی ایرانی در طول سالها از ضرورت اشکارسازی چهرهی انسانی و ضرورت احترام به زیبایی و شادی در تقابل با وقاحت و کراهت و اهانت است.
فکر می کنید آیا ظرفیت مشابهی در زنان ایرانی و در جامعه ایران برای چنین اقدامی وجود دارد؟
خیلی طبیعی است که در داخل ایران زنان ایران توانایی برهنه شدن نداشته باشند. علیا در موقعیتی از آزادیهای شخصی و اجتماعی خودش استفاده میکند که حکومت در مصر هنوز صاحب تمام قدرت نیست و هنوز علیا امکان بازی و مانور دارد. اما حکومت ایران صاحب قدرت است و از زنان داخل ایران نمیتوان توقع برهنه شدن داشت.
اگر ما بخواهیم ظرفیت جامعه برای برهنه شدن زنان به عنوان نشانهای از مبارزه اجتماعی را در نظر بگیریم منطقیتر این است که به برداشتن روسری فکر کنیم. آیا جامعه ایران ظرفیت برداشتن روسری از سر خود را دارد؟ آیا زنی در ایران هست که بتواند روسریاش را بردارد و زنانی و مردانی در حمایت از حرکت خود داشته باشد تا اگر در حکومت به او حمله کرد از او دفاع کنند؟ نه. این امکان در ایران وجود ندارد.
ببینید، جامعهی ایران دچار وحشت از سرکوب شده است. مثلن اعلام میکنند که بچهی عزیز یک خانواده را قرار است اعدام کنند. همه به درد میآیند و به وحشت میافتند اما آیا به جز یک مورد در بلوچستان و یک مورد در کردستان، کسی به فکرش رسید که خانواده و جامعه برای نجات جان کسی از اعدام، می تواند خطر یک اعدام دسته جمعی را بخرد و همه حمله کنند به چوبهی دار؟
ما در موقعیتهای عادی از جان بچههامان با چنگ و دندان دفاع میکنیم، میپریم زیر ماشین که بچهمان یا برادرمان را نجات بدهیم، چرا نمیپریم روی چوبهی دار؟ چرا سرنوشتی که دولت برای بچهی ما تعیین میکند را، به عنوان خانواده یا بعنوان یک جامعه، میپذیریم؟
در وضعیت ایران، حرکتها تکرو و بی پشتوانه است. زنی که روسری اش را بردارد عمرش در نهایت یک هفته هم نخواهد بود. اگر مردم ایران حافظهی خوبی داشتند و امکان استفاده از حرکتهایی که شجاعانه محسوب میشوند را داشتند، میشد چند نفر از ما داوطلب بشویم بیایم ایران «لخت بشیم بمیریم» تا گوشهی دیواری را شکسته باشیم. مساله این نیست که ایا ظرفیت مشابه برای برهنه شدن زنان ایرانی و در جامعهی ایران هست یا نه. مساله این است که اگر این برهنگی انجام بشود، آیا جامعهی ایران ظرفیت این را دارد که از این برهنگی برای پاره کردن حریم سرکوب دولتی استفاده کند؟ جامعهی ایرانی یک جامعه روشنفکر تجربی است. جامعهای است که از روی تجربه یاد گرفته که حجاب اجباری و حذف انتخاب، ابزار سرکوب است. یعنی جامعهی ایرانی در دانستن زیاد کم ندارد. اما از فرصتها استفاده نمیکند.
میشود امکانات برهنه شدن تن زن در خارج از محدودهی داخل ایران را با برخوردی که مردم با فریبا داودی مهاجر داشتند، بررسی کرد. فریبا، حجاب کامل از چندین لایه از روسری و چادر و دستکش و … را برمیدارد و به منتهاالیه طیف بیحجابی میرود. در عکسهای بیحجاباش، فریبا داودی در مقایسه با عکسهای با چادرش، برهنه است. نه به این معنی که لباس تناش نیست، به این معنی که تن او، خود را در معرض پوشیدگی نمیبیند.
حالات فریبا و زبان تن در این عکسها با لباسهایی که دور تنش چسبیده اند، صریح و بیپوزش اند. یعنی همان چیزی که ما با برهنگی میخواهیم به آن برسیم، صراحت و بیپوزش بودن تن در مقابل جهان.
جامعهی ایران بلافاصله فریبا داودی را نه به عنوان فرد، بلکه به عنوان همسر و مادر و مادرزن افرادی دیگر، محاکمه میکند. به او ابراز بیاعتمادی میکند. حمله میکند، سعی میکند به او اتهام سودجویی بزند. میرود نظر افراد کوچکتر خانواده را به عنوان قیم او، سوال میکند (مصاحبه با علی افشاری، داماد فریبا داودی).
آیا جامعهی ایران ظرفیت این داشت که فریبا داودی را سمبل شکستن حجاب بداند؟ ایا جامعهی ایرانی ظرفیت این را داشت که به حق انتخاب فریبا داودی نه تنها احترام بگذارد، بلکه او را پرچم بکند برای شناختن حق زن و تن برای انتخاب برهنگی(قصد مقایسه زنان مبارز آزادی انتخاب زن در سالهای اول انقلاب با فمینیستهای اسلامی را ندارم، فقط از این مثال استفاده میکنم)؟
عکسهای فریبا داودی را با عکسهای علیا مقایسه کنید. این عکسها شبیه به هماند. در این عکسها سوژه دارد به جهان میگوید تماشا کن. من به رغم تو، از حجاب تو، برهنهام. در هر دوی این عکسها تن صاحب عکس، به شناخت کافی از تن و برهنگی و پوشیدگی و صراحت و اعتماد به نفس رسیده. جامعهی ایران ظرفیت درک این برهنه شدن را در برخورد با فریبا داودی نداشت.
در عکسهای علیا، نه تنها بدن برهنه به عنوان ابژهی جنسی به نمایش گذاشته شده (با جوراب نایلن سیاه و کفش قرمز و گل سر قرمز تصویر شده)، بلکه چشم و گوش، و کس، به عنوان سه عضوی انتخاب شده اند که در زن، طبق معیارهای جامعه باید غیرفعال باشد. یا، به زبانی، در کنترل خودش نباشد. ایا جامعهی ایران، یا زنان ایران ظرفیت این را دارند که روی چشم، گوش، و کس خود کنترل شخصی داشته باشند؟ کنترل، با شناخت میآید. آیا کارکرد چشم و گوش و کس (کس، کیر، کون، دهن، دست به عنوان ابزار جنسی) برای زنان و برای جامعهی ایران روشن است؟ من میگویم، نیست.
من میگویم ما به عنوان یک جامعه هنوز با کارکرد اعضای جنسی آشنا نیستیم و بر اساس همین عدم آشنایی با جنس، و جنسیت، آشنا نیستیم، و انسان زن را در تقابل با انسان مرد میبینیم و کاربرد اعضای جنسی را در تداخل در همدیگر خلاصه میکنیم و در هر برهنگی به دنبال امکانات این تداخل میگردیم و در نتیجه گیج و در نتیجه پریشان میشویم.
علیا در مصاحبههایش از لذت تن حرف میزند. به نظر میآید که لذت تن را به عنوان زنی که قادر به انتخاب لذت است، میشناسد. به نظر میآید نقش خود و پارتنر مرد خود را در ارتباط با تنهاشان، نقش فعال و غیرفعال نمیبیند. من فکر میکنم برهنگی زن در ایران، بلافاصله و به اشتباه، حتی در ذهن خودش، با نقش او در ارتباط جنسی، در ارتباط جنسی با کل جامعه، پیوند میخورد و به همین دلیل، تن اش دچار یک گویش اشتباه میشود.
یعنی، من فکر میکنم اگر شما امکان این ظرفیت را در جامعهی ایرانی و بین زنان ایرانی بررسی میکنید خوب است به این هم نگاه کنید که همهی مساله، شجاعت نیست. شناخت هم لازم است.
شما خودتان تجربه تقریبا مشابهی داشتید…واکنشها نسبت به شما چه بود؟ هدف شما چه بود؟
من به ندرت برخوردی را با خودم دیده ام که معمولن با زنهای دگرجنسگرا میشود، یعنی ظرفیت دوستداشتنی بودن یا خواستنی بودن یا معشوق بودن، چه به عنوان شخص و چه به عنوان عکس را نداشته ام بنابراین برخوردی که با من میشود برخورد جامعه با زنی که قرار است معشوق یا خواهرمادر جامعه باشد، نبوده، بنابراین به من به اندازهای که جامعه به چیزی که ناموس خودش میداند حمله میکند، حمله نشده.
با وجود این، وقتی حدود سال دو هزار و سه، عکسی که خودم از خودم در آینه گرفته بودم و مشخص بود که از کمر به بالا برهنه است را برای انتشار به وبسایتهای ایرانی فرستادم، به جز سایت اخبار روز هیچ کدام قبول نکردند آن را منتشر کنند. اخبار روز هم نه در صفحهی اول، بلکه در صفحه پشت، این عکس را همراه با داستانی از من (که خودم فرستاده بودم) منتشر کرد. و روز بعد سردبیر این سایت، خسروباقرپور، در جواب معترضین نوشت: ادبیات چیزی برای پنهان کردن ندارد. خب، در آن وبسایت، من تبدیل شدم به ادبیات، و اینطور وانمود شد که یک شخص برهنه نشده، بلکه چیزی انتزاعی است که برهنه شده. اما در واقع این ادبیات بود که با یک شخص، من، برهنه شده بود. بعد از آن من عکسهایی از خونریزی ماهانه خودم با زوم کردن دوربین روی خون و کس در وبلاگ شخصی خودم منتشر کردم. و بعد، عکسهایی از تن من که در گذر زمان چروکیده و مچاله شده بود را در این وبلاگ منتشر کردم. همین عکسها را با حمایت امیر نورمندی، عکاس ایرانی شیکاگو در د- لست گالری در شیکاگو به نمایش گذاشتیم. بخشی از عکسها روی دیوارهای گالری و بخشی از عکسها را فقط کسانی که مایل بودند از سوراخ دیوار، و روی پرده، با پاور پوینت، تماشا میکردند. عکسهای بعدی، عکس کبودیهای روی تن من بود.
تعداد بسیار زیادی کامنتهای معمول فحش و کامنتهای معمول درخواست عکس داشتم، که خب طبیعی ست، و در فضای من، هیچ اهمیتی ندارند چون من درون فضایی که به این برخورد اهمیت میدهد زندگی نمیکنم.
در کنار آن، مقدار زیادی احترام دیدهام. فکر میکنم دلیل این احترام به سادگی این است که من در داد و ستدهای معمول جامعه مردسالار شرکت ندارم. در یک مصاحبه، به خانم روزنامه نگاری در انگلیس، که از من سوال کرد: آیا شما برای آزادی جنسی مبارزه می کنید، گفتم، نه، من آزادی جنسی دارم، من برای آزادی ابراز آزادی جنسی مبارزه میکنم. آن چیزی که زنها در مقایسه با مردها، ندارند، آزادی انتخاب و آزادی عمل آشکار است. زنها در طول تاریخ هیچ وقت کمبود رابطهی جنسی نداشته اند، اما همیشه محکوم به پنهان کردن این رابطهها و پنهان کردن خواست و انتخاب خود بوده اند. من برای آزادی انتخاب و آزادی بیان تن، مبارزه میکنم.»
حالا، این بیان تن، در تن من، مخاطب دگرجنسگرا ندارد. تصور من خود من از برخوردهایی که تا بحال دیده ام این است که با من به عنوان یک غریبه رفتار شده در جامعهی ایرانی. نه به دلیل این که من در خارج از ایران هستم، بلکه به دلیل این که خارج از محدودهی فرهنگ رایج ایرانی هستم. مثلن، من خواهرمادر هیچ مردی به حساب نمیآیم. دختر و همسر هیچ مردی هم به حساب نمیآیم. جزو محدودهی آبروی هیچ کسی هم نیستم. برای همین پشت کسی از برهنه شدن من نمیلرزد.
اما آنجایی که از آلترناتیوهای گرایش جنسی و هویت جنسیتی صحبت میکنم، به من حمله میشود. آنجا من دیگر نه تنها غریبهام، دشمن هم هستم. بیشترین فحشهایی که به من داده شده برای منتشر کردن عکس برهنه از پستان و خون و کس نبوده، برای انتشار کلمات زانو و زبان و زن هم نبوده. به خاطر هویت جنسی من بوده و توضیح این واقعیت که من میتوانم از بدن زنانه و ابزار جنسی زنانهام استفاده ای غیرزنانه بکنم. اینجا، همیشه دعوا راه افتاده.
من اطمینان دارم که اگر من در مصاحبه با شرق، حرفهای خیلی اروتیک و دعوتکننده، و زیبا و جذاب میزدم، شرق تعطیل نمیشد. شرق، به این دلیل تعطیل شد، و جامعهی روشنفکری ایران به این دلیل از من با ضمیر سوم شخص مفرد اسم برد که من سیالیت جنسیت را مطرح کردم، یعنی آن خشم، خشونت دولت/جامعهی مسلط، نسبت به من/زن نبود، نسبت به آشکارسازی واقعیت وجود همجنسگرایی در متن جامعه بود.
متاسفانه، جامعه و فرهنگ ایران، انرژیاش را به بحث کردن و انتقاد کردن و یا اصلاح کردن ساقی قهرمان گذراند، در روزهایی که من عکس منتشر میکردم یا در روزهای تعطیلی شرق. بهتر بود به ضرورت آزادی انتخاب و ضروت حذف حجاب، و ضرورت آزادی مرد و زن و حق جامعه (همه افراد جامعه) بر کنترل بر تن و هویت خود میپرداخت. هر روزی که از باز کردن این گرهها عقب میمانیم، یک روز بیشتر سرکوب میشویم.
من از اولین کاری که منتشر کردم، داستان کوتاه، و کار بعدی، شعر، به تن و زن از یک زاویهی متفاوت با آن چیزی که در فرهنگ ایرانی رایج بود نگاه کردم. این تفاوت نگاه، به یک معنا، به این دلیل بود که من همجنسگرا بودم و روابط جامعهی دگرجنسگرا و زنبودگی در جامعهی دگرجنسگرا برای من «طبیعی» نبود. به همین دلیل هیچ کدام از نوشتههای من، با معیارهای عشق دگرجنسگرایانه، اروتیک نیستند. همیشه یک چیزی در متن مانع اروتیکشدن متن شده که نتیجهی همان نگاهی است که به رابطههای جامعه/فرهنگ دگرجنسگرا با تعجب با شک نگاه میکند و جزو منظرهی معمول این جامعه نمیشود. این متنها همیشه برهنه اند، اما این برهنگی، اروتیک نیست.
هدف من از منتشر کردن عکسهای خودم، در اولین باری که این عکسها را منتشر کردم، جدا شدن از کلیشهی نوشتن بود. من در متنهایی که مینوشتم، شعر و داستان کوتاه، به صورتی مینوشتم که به نظر میآمد چیزی در این متن برهنه شده. یک حجاب پاره شده. بعد، به نظر خودم رسید که من دارم پشت متن قایم میشوم. تصمیم گرفتم از روی متن، این برهنگی را ببرم توی تن خودم. و بردم. نتیجهاش خوب بود.
من فکر میکنم ما با قوانین اجتماعی مریض، باید همانجوری رفتار کنیم که با آدم بیمار رفتار میکنیم. ماسک اکسیژن را نمیشود از روی ملافه روی صورت بیمار گذاشت. چاقوی جراحی را هم نمیشود از روی حجاب وارد روابط اجتماعی کرد. مسالهی دیگری که به نظر من اهمیت داشت، و فکر میکنم به نظر علیا اهمیت ندارد، به هم ریختن کدهای زیبایی در تن و زن و چارچوب معشوقبودگی تن زن است. من در همه عکسهایم دقت میکردم که چیزی که با این معیارهای زیبایی نمیخوانند توی عکس باشد. مثل عینک گندهی ذرهبینی، کفشهای سرپایی لنگه به لنگه، صورت وق زده، پستان شل و دراز، شکم چروکیده، و چیزهایی که نشان میدهد این زیبایی به زعم فرهنگ یا برهنگی اروتیک به زعم فرهنگ نیست که قرار بوده توی عکس نشان داده شود، وضعیت طبیعی این یک آدم است که قرار بوده نشان داده شود.
از دید من، علیا، میگوید این بازی فرهنگی که جامعه با زن و با تن زن میکند، بد نیست، فقط جای بازیکنها را طوری تغییر بدهیم که زنها هم سهم ببرند. یعنی، اگر همیشه این مردها هستند که تن علیا را برهنه میکنند و میآرایند و عکسش را میگیرند، حالا خود علیا این مسوولیت را به عهده میگیرد، به خواست خودش، و با همان کدها، دقیقن همان کدها. همان قرمز و سیاه و ظریف و توری و مغموم و به شدت جوان و لاغر و آماده و رمزآلود. من فکر میکنم این خودش، حجاب است، دیوار است، انتخاب نداشتن یا محدود بودن در انتخاب است، بازیخوردن با نقشهای فرهنگی است. این دیوار باید بشکند. اگر ما در ایران علیایی داشته باشیم که فردا صبح برهنه بشود، بهتر است این کدها را هم پاره کند. هدف من پاره این کدها بود.
متن ادیت شدهی سوال و جوابهایی که بین نعیمه دوستدار و من رد و بدل شد و در گزارش مردمک استفاده شد
بیست و نه نوامبر دوهزار و یازده
مهاجرت
اکتبر 30th, 2011 § نوشتن دیدگاه
.
در جهان بی منظره انگار ناظر ناگهان ایستاده مقابل یک عکس از یک شب دراز یا یک صبح صادق
می گوید: آیا این زندگی است؟ من زنده ام؟ با این شهوت صعود و فرود در گلوی تو؟ سرزمین من؟
.
ناظر به قصه گو که ته قصه را نمی بیند می گوید
چیزهایی شبیه من
داس اند
چیزهایی شبیه تو
شاهرگ
به هم می خوریم
خون می خوریم
.
هر بار بلند می شوم در انقباضی از شهوت خم می شوم، داس،
در بوسه ای که دره هایت با سر شانه ات با گردی زانویت با کوه هایت با تپه های بهشتت با سیب گلویت با چشمه های دهانت فرقی نمی کند، فرقی نمی کنم، خون،
.
فواره می زنیم
.
رفته ای که بی خبر چرا بر می گردم
.
غلغل خون، از ته گلو
رو به جایی که دوان دوان با صدایی که جهان را گویا می کنی نفس نفس سرزمین من
.
خالی، پر از تشنجی که زنده ها و گلو فشردن ها و دندان فشردن ها و سرکوبیدن ها و سرسپردن ها را می کوبد به خالی درون جمجمه ای پر از وحشت گه خوردن
.
بلند می شوم در انقباض شهوت خم می شوم به هیئت داس
می خورم به تو
.
زمین اگر چارگوش بود حالا رسیده بودم به آخر، پرتاب، بیرون از جا
.
Brief Intro to Iran’s Gay Blogging Recent History
اکتبر 30th, 2011 § نوشتن دیدگاه
I Am Gay. I am Lonely
It Was Not Always Like This
On the turn of the 20st century Western culture found its way into Iran. Huge households shrunk to fit smaller group of family-members. That too, later on, gave way to the nuclear family; husband and a wife and their children would be considered “family” and lived under one roof. Thus, gay men, invisible in huge households among the extended families living together, and singled out in the setting of nuclear family, shied away into a secluded lifestyle and remained so until 1979 when a witch-hunt begun to spot, expose, and execute them; large number of homosexual men fled to the West and became refugees.
The last Shah of Iran was relaxed about homosexuality. Homosexuals lived peacefully and fully, as artist, writer, film-director, show-host, and pup-singer; first public appearance of a Gay Rights activist, Saviz Shafaee, took place in Shiraz University when he presented a paper discussing Homosexuals’ Civil Rights in a seminar. The talk wasn’t picked up again until two decades later, by gay bloggers who pioneered on-line activism in order to escape silenced lives, under shadows of Shari’a law[MP1] .
Gay community lived in disguise, hiding their true selves from everyone, parents, siblings, friends, the law and its enforces, at all times, day and night all through their lives. It was easier to confess to one’s parents and friends having been diagnosed with plague then coming out with homosexuality; and it was not safe, too, to confess. That would leave only one solution, to go one-line and have an on-line presence. That could serve in many ways. It was a refuge. And it was a possible tool for civil activism. It was an stage, and it was a rehearsal. And it gave plenty of time to escape, if one’s IP was exposed.
Speaking up on Cyberstage
Homosexual men reacted some 20 years later. Gay men took to dressing up against norms; teased masculinity with their plucked eyebrows; allowed body-language speak of their sexual orientation, and at the same time, denied links between appearance and sexual orientation; some took refuge in chat-rooms, home-pages, and on-line presence.
Blogger Hamjensgera mentions in a post dated 2008, “long before weblogs were introduced to Iranian society, gay community appeared on-line via html homepages called yahoo clubs, or yahoo groups”. He mentions later the date goes back to 1995. Other bloggers confirm that they’ve seen the first gay-blog around 2001, belonged to man identified himself as Behrooz, who wrote on his first post: I Am Gay; updated a little while later: I Am Lonely.
Still many bloggers remember Epsilon Gay as the first gay-blogger, an inspiration to many who looked for ways to connect and express themselves. Epsilon Gay was interviewed sometimeduring 2005 by Dead Poets Society[i]. In that interview, Epsilon answered questions via email, talked about his feelings, and commented on his own blog.
Thus, 2001 was the beginning of a decade of hard work during which Iran’s lGBT community was formed and grew into a movement with tireless individuals orchestrating the challenge for decriminalization of homosexuality, initiating social justice for the queer community.
Blogs were considered real beings. Their birth and life span, untimely death, and suicide was closely followed and responded to by other gay bloggers.
Forming virtual families on-line
Weblogs of the LGBT community doesn’t serve only as alternative media to for civil activism; it is also used as virtual family-seeing on-line. Clusters of blogs and like-minded bloggers read each other daily and observed the mood in each weblog. If a blogger in their circle post about sorrow, or a recent attack, or shows suicidal hints/self-inflected wounds, they all gather in his comment-box, give advice, tips, and provide support. If a blogger doesn’t up-date for more than two weeks, everyone enquires of his whereabouts; According to the urgency of situation, reaction to the issues takes to the outside of the blogs to follow up. These bloggers presume the role of each other’s family members, each taking a role and acting upon it in their circle. They fill the gap that lack of actual parents/families brings upon the gay community. The strategy has worked fine and effectively, so long.
Home of all LGBT Blogs
During 2005 a Link Honar initiated to gather best of LGBT blog links. Right after, another weblog, called Khane Honar (House of Art) launched to all links without exception, in blogfa[ii]. It moved to blogspot when it became unsafe to remain with a server within Iran and face removal.[iii] This weblog served as reference, mentor, and touchstone for events and issues in the LGBT community from 2005 to 2008 until the original team decided to keep a neutral stance. During the course of the last two years, this weblog has recorded over 200 LGBT blog’s removed from the net by direct order of official authorities. Still, over 300 weblogs are actively writing today, more and more responding to general issues of the Iranian society, as a natural path to be involved and included in the main society with their true identity as homosexuals.
Weblogs subject to removal don’t receive warnings. They only see announcements such as this on face of the weblog: This weblog has been closed for one of these reasons: 1- Violating server’s code of rights. 2- By direct order of official authorities. 3- Posting immoral content or content contrary to law of the land. Sometimes, though, bloggers receive letters warning them to stop writing, or stop addressing certain issues. Rarely do they receive emails explaining in detail that they are under scrutiny and must stop all immoral activity on their weblogs[iv]. These emails are sent from police110, or Gerdab, or similar institution, via gmail or yahoo. Although it is known fact that emails sent through any general domain doesn’t directly com from the institution but from factions related to the institution, and that these warnings will not immediately result in interrogation or detention, still bloggers stop writing in their weblogs to prevent eventual arrest. IP is traceable via Iran’s phone company. Users of phone and internet services are tractable via phone-line, through log-storages by order of intelligent service.
Gay Poetry in Weblogs
Up until 2009 leading bloggers were poets promoting gay rights disguised in fine and magnificent poetry. Their poetry was picked up with their permission – after they stopped up-dating their weblogs- and published by Gilgamishan and distributed as E-book on Iranian Queer Library. Today the majority of leading blogs belongs to those with social activism in mind. One of such blogs Pesar (Boy) that started with porn-pictures 2005 or earlier, and switched to the role of big brother of the younger bloggers, advising, commenting, analyzing, and slightly mentoring. In between these two type of blogs, there are those who aim at teaching matters of relationships, committed and long term relationship, and even sexual encounters to a generation that has no role model in, unlike the young of the main stream who confidently follow tradition and culture-based stages of social life. Gay couples specifically stress on promoting long term and committed relationships. Of course, their whereabouts is never known until they jump over the border into Turkey to seek asylum.
While Transsexuals have been nearly as active as Gay Bloggers, Where are lesbian bloggers? In a list of over 300 weblogs of gay and TS bloggers, only 5 or 6 belongs to lesbians, (do you have any thoughts about this? Where the lesbians and TS are? Would be interesting to develop) maybe mention Maha? What are the connections to the feminist movement? and that too, is only for matters of personal importance.
Transsexuals own and moderate a vast number of weblogs, mostly about their longing for their real body, their real selves, and their chance to sex-change assignment. As they’re not hunted, as the gay community is, they engage in dealings with law-makers, and medical matters, grants, laws and regulations on name & gender changes in birth-certificates, and they have had their huge victories, and huge disappointments. They have endured life-threatening side effects of unsuccessful sex-change operations, and had been victims of rape and assault by their own doctors/surgeons who treated them. And bound via their weblogs, have strong networks outside the net, and on the net. Their dilemma is not the penal code, which is the Word of God, and un-changeable, rather, it is improvements on the social and welfare system, which is possible, and have been, and has come a long way during the last 30 years.
And lesbians? I wonder whether the strong and prolific women’s movement has had a suffocating effect over the lesbians. Women’s movement in Iran stresses on such rights as the right to divorce, and the right to child custody, since arranged and enforced marriage is widespread since the 1979, and since marriage has turned, again, into the only social security for women that laws and regulations around it has become women’s most urgent concern. Lesbians, with their dismissal of the whole case, of the importance of such laws, their dislike of “women”ly concerns has alienated both women’s movement and lesbians from each other. Inside Iran, lesbian don’t approach the movement. Thus, being disconnected from the movement, and having misgivings about the women-members of the movement, didn’t allow lesbians a training in social activism. Mostly, lesbians keep to their own isolated circles, and their own “fun” gatherings. Weblogs belonged to lesbians mirror those gatherings, without a word about one aspect of marriage that hits lesbians directly, enforced marriages and honour-killings as a result. Though the younger generation is walking slowly out of the privet corners and into the public sphere, mostly in diaspora.
Although there are activists outside of Iran, who work towards the LGBT rights, like myself and my colleagues in IRQO, and young civil activists who are busy taking LGBT reports to Human Rights Commission sessions at this moment, or write vigorously in essays and translations, but we all depend on the LGBT community inside of Iran; they are the ones who are working with all their might and face unimaginable horror and come up with new ideas every day and take one more step forward every day. They are the activists, and we are their messengers.
As the recent Iranian LGBT campaign slogan said: We Are Everywhere; the on-line gay activism and TS networking and the lesbian’s room of one’s own on the net, the LGBT presence in the present social construct in Iran, and the-Iran-in-Diaspora, and our non-LGBT supporters among HRs is widespread enough that we can positively say, alas, Iran and our precious, unique Green Movement is going to earn democracy hand in hand with us, and soon.
——————————————
[i] The weblog was dedicated to archiving all blogs belonged to gays. It was deactivated shortly after it opened, apparently because moderators received tips of tracing by government, but remained on web without update and was removed by order of official authorities on 2009 for violation of moral codes even though there were no posts besides list of weblogs and type of content.
[ii] Iranian Server
[iii] Non-Iranian server
[iv] Samples of these letters are kept in IRQO archive.
وبلاگنویسی دگرباشان ایرانی در آر اف اس ال سوئد
سپتامبر 26th, 2011 § نوشتن دیدگاه
سازمان حمایت از اقلیتهای جنسی سوئد، آر اف اس ال، تاریخچه ای از وبلاگنویسی دگرباشان جنسی ایران را از من خواست. مقاله ای که منتش
شده متن سوئدی است که از روی مقاله ی من به انگلیسی تدوین شدهپپ
http://www.tidningenkomut.se/2011/09/virtuella-familjer/
-
متن سوال و جوابها به انگلیسی را هم در همین وبلاگ قرار خواهم داد
.
LGBT in Iran losing most basic human rights to a revolution gone wrong
سپتامبر 26th, 2011 § نوشتن دیدگاه
LGBT community in Iran took its first steps towards earning civil rights some 35 years[1] ago, only, with a revolution gone wrong, not the community was stopped from proceeding, but it lost even its most basic human rights.
Right after the revolution, execution of Gay and Transsexuals began, by the ruling clergies, illegally; it was legalized on 1995 – two decades after the revolution – when Shari’a law, Islam’s Code of Conduct, legally replaced Iran’s penal code.
Article 110 – executions based on sodomy; Article 130 – executions based on lesbianism; Article 220 – granting fathers the right to kill their children, recognizing fathers as blood-owners of their own children, turned State and Society, equally, into executioners of gays, lesbians, bi, and transsexual population, and also the heterosexuals; clergies have used sodomy laws against those prisoners who couldn’t be executed or persecuted otherwise.
Shari’a law is not only responsible for killing of LGBT members of society in Iran, it is also the bases of generations of LGBT’s lack of parenting, education, carrier, housing, and overall security and safety.
The fact that no LGBT Iranian dares to introduce themselves as L.G.B.T by their own voice, face, name is because of the fear-mongering articles of Shari’s sodomy law.
Since the government in Iran doesn’t offer any explanation for hostility against the gay community, and because there are signs of lack[2] of relevant information in the government re homosexuals, I would like to quote a[3]gay blogger’s advise to Mr. AhmadiNejad when he was first elected president of Iran on 2005: I urge you, Sir, as the president of Iran, to employ a team of medical scientists and lawyer to study and investigate homosexuality, come up with a result of the studies, and present it; if they announce homosexuality illness or crime, we oblige; if they say it was not, you, as the state of Iran, oblige, and decriminalize homosexuality and let us live in peace. The task has not been undertaken by the government Iran, curiously.
While Mr. Ahmadi Nejad claims There Are No Homosexuals in Iran, his statesmen and spokespersons claim Homosexuals Are the Force behind Iran’s Green Movement. Question is: Do we not have homosexuals in Iran. Or, we do, and they’re so many and so capable as to be the back-bone of a huge civil movement as Iran’s Green Movement. Question is: what is considered crime, or what is considered crime on the part of homosexuals? Sexual orientation, or doubting patriarchy in the face of a primitive idealogy?
Living as a Queer woman over 50 years, a Queer poet over 20 years, directing a LGBT advocacy organization over 5 years, I have been witness to the horror they community in Iran goes through, everyday, not only by way of murders and executions but in everyday life of Not Living a simple, decent, dignified life human beings deserve in the realm in the Age of Democracy and Human Rights. And I am not talking only about those of our children who are disadvantaged and deprived, but also about gay professors, TS engineers, lesbian and gay specialist medical doctors, gay and lesbian poets, writers, artists, journalists and more, of highly accomplished status, all working inside Iran, who are victims in the hand of a hostile set of laws, and are most vulnerable.
I would like to offer the government of Iran to give account and explanation for violations of LGBT human rights. Or, to replace the primitive penal code of Shari’a law with constitutions based on 21st century human rights. Or if either is not doable, I would like to suggest that Mr. Ahmadi Nejad, the head of state of Iran, in his trips to the UN, travel to the USA on the back of a camel. After all, we, the LGBT of Iran shouldn’t be only ones treated with the mind-set of the dark-ages of 1400 years back in history.
Iranian Queer Organization – IRQO
2011
Attending event in New York protesting Mr. Ahamadi Nejad’s presence and stance in UN
[1] Saviz Shafaei presented a paper in University of Shiraz, Iran, on Homosexual Rights on 1975.
[2] Ahmadi Nejad claims in Colombia University that there are no homosexuals in Iran.
[3] One gay blogger wrote a lengthy post when Mr. Ahmadi Nejad was elected as president on 2005, for his first term, and urged him to decriminalized homosexuality. His weblog was shut down a short while afterwards. The post is saved in IRQO archive.
به جرم لواط، در اهواز، سه نفر
سپتامبر 18th, 2011 § نوشتن دیدگاه
ما جامعهای داریم که میخواهد از کابوس اعدام، و احکام مبهم و بدون پشتوانه بیدار شود
هفته گذشته سه نفر در اهواز به جرم لواط اعدام شدند و دور جدیدی از اعدامهای پرشمار که با شروع ماه رمضان متوقف شده بود، آغاز شد.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، حجتالاسلام عبدالحمید امانت در نشستی خبری در جمع نمایندگان رسانههای گروهی در اهواز تصریح کرد: «حکم اعدام سه مجرم با هویتهای «م.ط»، «ط.ت» و «م.چ» صبح یکشنبه (امروز) در اهواز به مرحله اجرا درآمد.»
کابوس اعدام، نه در طول سال گذشته و نه در سی سال گذشته، هرگز از زندگی شهروندان الان و سابق ایران بیرون نبوده. هنوز اعدام یکی از پررنگترین خاطرههای انقلاب مردم ایران است، و بعد از واقعیت زندان، یکی از روزمرهترین واقعیتهای زندگی روزمرهی مردم به شمار میآید.
با این میزان آشنایی تن به تن با اعدام، اینهمه خاطره از اعدام، اینهمه نگرانی از اعدامهای شبانه و روزانه و دسته جمعی و محاکمههای مبهم و حضور نمایشی دادگاه و قاضی، و وکیل ، با این همه اعدامهایی که سال گذشته و در دو سال گذشته حافظه مردم را زخمی کرد، چرا این سه اعدام، و چرا اعدامهایی که نام لواط در شمار اتهامهای قربانی اعدام آورده میشود، ناگهان یک سکوت تلخ ایجاد میکند؟
چرا این اعدامها، بیشتر از اعدام مردمی که با اتهامهای دیگر قربانی خشونت دولتی میشوند، وجدان عمومی را بیدار میکند؟ ما به چه آگاهی از حقوق انسانی رسیدهایم که معنا و مفهوم لواط را در میان مشت مشت جرایمی که برای محکومین به اعدام و قربانیان اعدام میشمارند، مثل نقطهای روشن کشف میکنیم و نمیگذریم؟
از اولین روزهای اولین سال انقلاب که مردم ایران به نام ضد انقلاب ها و مفسد فی الارض ها اولین قربانیان خشونت دولتی شدند، بنا به گزارشهایی که در سالهای بعد نوشته شد، همیشه چند نفر همجنسگرا و تراجنسی میان اعدام شدهها بودند بی آن که جرم مشخصی برایشان ذکر شده باشد. این اعدامها، چند سال بعد، با جایگزین شدن قانون مجازات جدید برگرفته از قوانین شرع، قانونی شدند. یعنی اگر کسی به جرم لواط دستگیر میشد نیازی نبود لابلای متهمان دیگر بر بخورد تا اعدام شود. به راحتی و به صورت قانونی اعدام میشد. و ماجرا برعکس شد. از آن به بعد، هر وقت لازم بود کسی به طور قطع اعدام بشود لابلای اتهامهایش لواط هم گنجانده شد. اما آیا آماری از اعدام به جرم لواط، تنها به جرم لواط، و نه همراه با جرائم دیگر، وجود دارد؟ آیا دستگاه قضایی، یا روزنامههای رسمی میتوانند آماری از اعدام شدههایی که تنها جرمشان لواط بوده منتشر کنند؟ آمار این اعدامها را نگه داشتهاند؟ کسی آماری تقریبی از این گونه اعدامها دارد؟
اما آمار اعدام به اتهامهای دیگر را میتوان به راحتی بیرون کشید.
مثلن، به گزارش کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران، درادامه اعدامهای گسترده، دستهجمعی و مخفیانه صدها متهم به حمل و نگهداری مواد مخدر در زندان وکیل آباد مشهد، ۲۳ تن در دو نوبت اعدام در تاریخ های ۱۳ و ۲۰ مهر ۱۳۸۹ در زندان وکیل آباد مشهد اجرا شده است که در این دو نوبت جمعا ۲۳ زندانی، اعدام شدهاند.
مثلن، شنبه ۲۷ فروردین ۱٣۹۰ سه نفر از اعضای باند روشنفکر که سابقه سرقت مسلحانه، آدمربایی و شهادت دو مامور نیروی انتظامی را در پرونده خود داشتند، صبح امروز در ملا عام اعدام شدند.
از همان اولین روزی که قانون مجازات جدید، برگرفته از قانون شرع، مبنای قضاوت دادگستری قرار گرفت همجنسگرایان ایران زندگی خود را از دست دادند و تا امروز هنوز هیچ همجنسگرایی در ایران با آرامش خاطری که شایستهی یک انسان زنده است نفس نمیکشد. حتی آنها که به بیرون از ایران رسیدهاند و در کشورهای فارغ از قانون شرع زندگی میکنند همچنان زیر سایهی سنگین قانونی زندگی میکنند که نفس پدران و مادرانشان را از ترس داشتن فرزندی که یک اعدامی بالقوه است بند آورده.
با مجازاتی که برای انسانهایی تعیین شده که هیچ جرمی که مصداق جرم داشته باشد مرتکب نشدهاند، آیا عمر چند نسل از بچه های همجنسگرای ما تا کنون «اعدام» شده؟ ما سلب حقوق شهروندی و سلب حقوق انسانی همجنسگرایان را مصداق اعدام میدانیم.
اما از همان زمانی که همجنسگرایان زندگی انسانی خود را به قانون شرع باختند، تمام جامعه ایران همراه همجنسگرایان تبدیل به اعدامیهای بالقوه شدند. چطور؟
قانون مجازات: ماده ۱۰٨، لواط وطی انسان مذکراست چه بصورت دخول باشد یا تفخیذ. یعنی، لازم نیست کسی زندگی همجنسگرایانه داشته باشد تا به عمل جنسی با همجنس متهم شود. تنها با یک بار «نزدیکی کردن» دو مرد با همدیگر، این دو مرد می توانند اعدام بشوند. و از این مهمتر، راههای ثبوت لواط است
فصل دوم – راههای ثبوت لواط در دادگاه
ماده ۱۱۴ – حد لواط با چهار بار اقرار نزد حاکم شرع نسبت به اقرار کننده ثابت می شود .
ماده ۱۱۵ – اقرار کمتر از چهار بار موجب حد نیست و اقرارکننده تعزیر می شود .
ماده ۱۱۶ – اقرار در صورتی نافذ است که اقرار کننده بالغ ، عاقل مختار و دارای قصد باشد .
ماده ۱۱۷ – حد لواط با شهادت چهار مرد عادل که آن را مشاهده کرده باشند ثابت می شود .
ماده ۱۱٨ – با شهادت کمتر از چهار مرد عادل لواط ثابت نمی شود و شهود به حد قذف محکوم می شوند .
ماده ۱۱۹ – شهادت زنان به تنهائی یا به ضمیمه مرد ، لواط را ثابت نمی کند .
ماده ۱۲۰ – حاکم شرع می تواند طبق علم خود که از طرق متعارف حاصل شود ، حکم کند .
اگر همهی راههای دیگر، نظیر اقرار زیر شکنجه، و شهادت چند نفری که با شخص دشمنی داشته باشند (مثل مورد ماکوان، و ابراهیم)، یعنی در واقع شایعهها و غرضورزیهای عمومردکی یا مصلحتی، کارگر نباشد، قاضی میتواند طبق علم خود، حکم کند؛ هر کسی میتواند طعمهی این قانون بشود، هر مردی میتواند متهم شود که یک بار، فقط یک بار، با مردی در وضعیت عمل جنسی بوده است، و قاضی هم از علم خود استفاده کند، حکم اعدام صادر کند. و سپس دیوان عالی این رای را به دلایل مصلحتی، نتواند رد کند. یا حتی وقتی رد کرد، و به دادگاه اولیه برگرداند، دادگاه اولیه متهم را سالهای سال در زندان نگه دارد و در یک فرصت مناسب دیگر با یک حکم اعدام دوباره، به قتل برساند.
متین یار، پسر جوانی که در یکی از شهرستانهای ایران به جرم لواط، همراه با سه نفر دیگر دستگیر شد، در مصاحبه با سازمان دگرباشان جنسی ایران – ایرکو، میگوید: «وقتی بازجو قلم را دستم داد که برگهی اعترافاتی که از زبان من نوشته بود را امضا کنم، دستهای من آنقدر ورم کرده و خونین بود که نتوانستم امضا کنم. خودش به جای من امضا کرد.» و، در ادامه: «ساعتها از میلهای آویزان میکردند و با شلنگ مرا میزدند» تا اعتراف کنم که به یکی از آن پسرها که با هم در باغ بودیم، تجاوز کردهام.
متین یار همجنسگرا است و در زمان دستگیری بیست و یک ساله بوده. همراه چند تا از دوستانش که همه همجنسگرا بودهاند به باغی بیرون از شهر میرود. در آن باغ دو نفرکه با هم رابطهای طولانی داشتهاند، با هم نزدیکی میکنند. وقتی به شهر بر میگردند پدر یکی از این چند نفر، از بقیه شکایت میکند. همه را دستگیر میکنند. بازجو به همه پیشنهاد میکند علیه متین یار، که ساکن آن شهر نبوده و اهل یکی از روستاهای اطراف بوده، شهادت بدهند و آزاد شوند. همه علیه متین یار شهادت میدهند. همه آزاد میشوند متین یار در زندان میماند تا اعتراف کند. میگوید: «چندین بار ماموران زندان به من تجاوز کردند. گاهی در وسط روز، یا نیمه شب، کسی میآمد دم در سلول صدایم میزد، بعد به اتاقی میرفتیم که شبیه به انباری بود. با دسته کلیدی در را باز میکرد. آنجا به من تجاوز میکرد، و من را بر میگرداند توی سلول.»
بعد از این که خبر محاکمهی اولیهی متین یار به روستای محل زندگیاش میرسد، اهالی ده با هدایت ملای ده تقاضا میکنند متین یار در محل روستا دار زده شود تا آبروی ده حفظ شود. با وثیقه از زندان بیرون میآید تا دادگاهش تشکیل شود. دو ماه در بیمارستان روانی بستری می شود و بعد از ایران خارج می شود. شکنجه شدید روزهای اول دستگیری تنها دلیل اعتراف متین یار بوده.
متین یار همجنسگرا است، اما تجاوزکار نیست.
محمد مصطفایی، وکیل، در آخرین روزهای اقامتش در ایران، به عنوان آخرین راه چاره برای نجات موکل خود، در نامهای سرگشاده از قول موکلش نوشت: «مآمور کلانتری خودش صورتجلسه ای نوشت و به ما گفت امضاء و اثر انگشت بزنید و ما هم انگشت زدیم و بعد ما را بازداشت کردند او به من گفت تو بگو من این کار را کردم من مشکل را حل می کنم. من قبول نکردم و دوباره کتک زد. من برای اینکه دیگر کتک نخورم هر چه او گفت نوشتم و اثر انگشت زدم. ما بی گناهیم و مرتکب جرم لواط نشدیم».
موکل محمد مصطفایی همجنسگرا نیست. یک پسر جوان دگرجنسگرا است.
مطابق قانونی که عمل جنسی میان دو مرد را جرم میداند و برای این جرم مجازات مرگ تعیین کرده، و مطابق مقرراتی که در زندانهای ایران به بازجو اجازه میدهد برای شنیدن آنچه که دلش میخواهد، شکنجه کند و به قاضی اجازه میدهد برای صادر کردن حکمی که دلش میخواهد به حدس و گمان خود تکیه کند، یک جوان همجنسگرا و یک جوان دگرجنسگرا هر دو زیر شکنجه و بدون هیچ مدرکی، حتی بدون وجود چهار شاهد عادل، به اعدام محکوم شدند.
سعیدی سیرجانی، نویسنده و محقق، با داشتن شهرت و اعتبار و احترام، و با داشتن خانواده و فرزندان بزرگسال، در میان جرائم خود همجنسگرایی را هم داشت و با همین جرایم به شدتی در زندان شکنجه شد که یک ماه پس از آزادی، درگذشت.
آیا کسی در ایران از این اتهام در امان است؟ آیا یک همجنسگرا میتواند اثبات کند به کسی تجاوز نکرده؟ آیا یک دگرجنسگرا میتواند اثبات کند با مرد دیگری هماغوشی نکرده؟
بنا به گفتهی یک وکیل معتبر ایران، در پاسخ به پرسش من در خصوص وضعیت همجنسگرایان در ایران، «همجنسگراها در ایران اعدام نمیشوند، آنهایی که اعدام میشوند تجاوزکارند».
این نظر را با یکی از فعالان حقوق همجنسگرای ایران در میان گذاشتم و نظر او را خواستم.
در پاسخ گفت: «چه مستند قانونی یا بخشنامه یا دستور مدونی قوه قضایه را از اعدام به جرم همجنسگرایی منع میکند؟ در صورتی که رویه عموما چنین بوده باشد چه تضمینی برای چنین بودن هست؟ آیا با توجه به گفتهی ایشان، همجنسگرایان در ایران در خطر اعدام نیستند؟»
و اضافه کرد «اما مساله از زاویهی دیگری هم قابل بررسی است. موضوع برای من نه یک اعدام خاص بلکه بهانهای است که قانون لواط ایجاد میکند و این اعدام را، اعدام این سه نفر را، توجیه میکند و تنها شامل همجنسگرایان نیز نمیشود. زنده کردن مسئله قانون لواط فقط در مناسبتهای نادری مثل مورد اعدام سه نفر در اهواز، دست میدهد و چون همیشه خبر اعدامهای به اتهام لواط و یا اعدامهای به اتهام همجنسگرایی در رسانهها منتشر نمیشوند روشن است که این جرم تنها به منظور گرفتن تأیید عمومی برای حکم اعدام، تجاوز نیز ضمیمه حکم میشود.»
او همچنین گفت، «تلاش برای حقیقتیابی در این خصوص با دو ابهام مواجهه است: یکی اینکه ایا جمهوری اسلامی فقط موارد تجاوز را اعدام میکند و همجنسگراها را اعدام نکرده ؟ و دوم اینکه آیا اساسا این موارد مورد ادعا متجاوز بودند یا برای توجیه چنین اسمی منتسب شده؟ من فکر میکنم مورد دوم، به جهت ماهیت سیاسی حقوق در ایران، قویتر است تا مورد اول. علاوه بر این نکته مهمتر این است که اصل حقوقی مربوطه در مورد اعدام به جرم لواط صراحت دارد و هیچ نیازی به تجاوز برای اعدام در قوانین نیست. فکر میکنم هیچ مستند و مستمسکی مدونی برای این ادعا که فقط تجاوز شامل مجازات اعدام است، نداریم تا امروز.»
این ابهام، همان طور که در اعدام ایاز و مرهون در مشهد، و در اعدام ماکوان مولودزاده در کردستان، و در اعدامهای دیگری که لواط به جرمهای نظیر تجاوز و خرید و فروش مواد مخدر اضافه شده، برای همیشه مبهم باقی خواهد ماند.
هر کس شناخت مختصری از جامعه همجنسگرای ایران داشته باشد میداند که همجنسگرایان ایران با افراطی بیش از دگرجنسگرایان به اخلاقیاتی نظیر وفاداری، و به اصولی نظیر تکهمسری، و بنیان خانواده اعتقاد دارند. و هر کس اندکی آشنایی با همجنسگرایان ایرانی داشته باشد میداند که در تمام مواردی که تجاوزی اتفاق افتاده یک فرد دگرجنسگرا – که در اکثر موارد یا عضو خانواده بوده، مثل برادر و پدر، و یا همکلاس و همکار بوده – دست به این تجاوز زده. بنا بر این، آیا کسانی که به جرم لواط اعدام شدهاند، مردهای دگرجنسگرا هستند که با اعمال زور به مردان دیگر تجاوز کردهاند؟ جامعه همجنسگرای ایران یک جامعهی در اقلیت است. جوامعی که در اقلیتاند، و زیر ذرهبیناند، و از حمایت قانونی برخوردار نیستند، و حتی از حمایت خانواده و حلقهی دوستان هم برخوردار نیستند، به طور معمول بیشتر از اعضای جامعهی حاکم به تنزه طلبی و رعایت اخلاقیات چنگ میاندازند. آیا باور کنیم که در طول این سالهای گذشته، قوه قضاییه مردان دگرجنسگرای متجاوز را اعدام کرده است، به جرم لواط؟ و آیا باور کنیم که قوه قضاییه ایران درکی از همجنسگرایی ندارد و تنها در حد تفخیذ و وطی مردم را ارزیابی میکند؟
نه. با فشار روحی سهمگینی که در سی سالهی گذشته روی همجنسگرایان ایران، از کودکی تا میانسالی وجود داشته، و با صراحتی که دولتمردان ایران در همجنسگراستیزی دارند، حتی اگر دگرجنسگراها را به جرمی که به طور غیرمستقیم با همجنسگرایی مربوط میشود اعدام کرده باشند، ندانسته اعدام کردهاند و قصدشان در واقع اعدام همجنسگرایان بوده است. این همجنسگراستیزی در موقعیتی که حتی برای جامعهی ایران روشن است که همجنسگرایان کمترین میزان جرم را در هر موردی به دست دادهاند، و جرم، حتی تجاوز جنسی، مشت مشت و خروار خروار در میان جامعه مادر، جامعه دگرجنسگرا و در روز روشن و حتی در امنیت کانون خانواده و اداره اتفاق میافتد، آیا از ناآشنایی خداوند با اصول بنیادین حقوق بشر ریشه میگیرد؟ از کجا ریشه میگیرد؟
این سوالها همچنان بیجواب باقی میمانند: هفته گذشته سه نفر در اهواز به جرم لواط اعدام شدند. آیا همجنسگرا بودند؟ آیا درگیر عمل جنسی شده بودند؟ آیا به دلایل دیگر دستگیر شده بودند و با اتهام لواط محکوم و اعدام شده بودند؟ آیا مبارز سیاسی بودند؟ آیا فعال اجتماعی بودند؟ آیا متجاوز جنسی بودند؟ آیا دانشجوی معترض بودند؟ آیا کارگر بیکار بودند؟ آیا جوان بودند؟ پیر بودند؟ از شهر دیگری به اهواز برده شده بودند؟ آیا عرب اهوازی بودند؟ بچههای کی بودند؟ همسر کی بودند؟ همکار کی بودند؟ چرا ما نباید بدانیم محکومی که اعدام شده چگونه دستگیر شده و طی چه مراحلی محکوم شده و آیا وکیل داشته یا نداشته؟ و آیا وکیلی برای حکم درخواست تجدید نظر کرده یا نکرده؟
آیا فعالان حقوق بشر فرصت داشتهاند برای اعدامیهای «مبهم» نامههای حمایتی بنویسند؟ آیا دوستان اعدامی «مبهم» فرصت داشتهاند برایش امضا جمع کنند؟ آیا تولدش در زندان جشن گرفته شده؟ آیا عکسش را در شهرهای اروپایی روی پلاکارد زدهاند و توضیح دادهاند که با توجه به خاطارات دوران مدرسه، او نمیتوانسته تجاوزکار باشد؟ آیا شاکی دارد؟ آیا کسی که از او شکایت کرده به دلیل دعواهای خانوادگی شکایت کرده است؟
آیا مجازات اعدام، برای لواط، برای ارتداد، برای مخالفت با نظام، برای عضویت در یک گروه سیاسی، برای شرکت در راهپیمایی، برای خرید و فروش مواد مخدر، برای اوباشی، برای طراحی وبسایت، یک حکم عادلانه است؟
آیا مجازات اعدام ، برای قتل غیرعمد، برای قتل عمد، یک مجازات موثر است؟
آیا در سی سالهی گذشته اعدام از شدت هیچ جرمی در ایران کاسته؟
آیا مجازات اعدام برای لواط، از شمار تجاوز به بچههای کوچک همجنسگرا و تراجنسی در مدرسهها از طرف همکلاسیهای دگرجنسگرا، در خانه از طرف پدر و برادر دگرجنسگرا، در زیرزمینهای حراست ادارات از طرف ماموران حراست دگرجنسگرا، در کارگاهها از طرف کارفرمای دگرجنسگرا، و در سربازخانهها از طرف سربازها و افسران دگرجنسگرا، و در زندانها از طرف بازجوها و زندانیهای دگرجنسگرا، کاسته است؟
نامهای زیر، نام کسانی است که ما اجازه داریم در موارد مربوط به اعدام منتشر کنیم. نامهای دیگری موجودند که یا خانواده اجازه انتشار خبر را نمیدهد و یا فعال حقوق بشری در ارتباط با پرونده صلاح میداند خبر منتشر نشود.
آقای قاسم بشکول فرزند عزیزالله متولد ۱٣۶٣ در تاریخ ۱۰اتهام لواط به عنف روانهی زندان اردبیل شد. قاضی پرونده، آقای بشکول و دوست وی را علی رغم عدم وجود ادله متقن به اتهام «لواط به عنف» به اعدام محکوم نمود و متهمان پرونده اکنون در زندان بسربرده و در صورت عدم الغای حکم اعدام، به طناب دار آویخته خواهند ش– از سرنوشت قاسم خبری در دست نیست.
در بهمن ماه سال ۱٣۷۷ دوجوان به نامهای «حمزه چاوی» ۱۹ ساله و «لقمان حمزه پور» ۱٨ ساله در شهرستان سردشت به دلیل ارتکاب لواط بازداشت شدند و متاسفانه تا کنون از وضعیت آنها اطلاعی در دست نیست – از سرنوشت حمزه و لقمان خبری نیست.
محسن قبرایی، نوجوان شیرازی از سوی دادگاه به اتهام انجام عمل لواط به اعدام محکوم گردید و مدتی پیش نیز حکم اعدام وی از سوی دیوان عالی کشور تنفیذ گردید. وی همواره بر بیگناهی خود اصرار داشته و حتی مطابق پرونده دادگاه، اتهام لواط وی به زمانی برمیگردد که وی هنوز به سن بلوغ نرسیده بود. با اینهمه چنانچه حکم دادگاه نقض نشود، محسن بزودی اعدام خواهد شد– از سرنوشت محسن خبری در دست نیست.
نعمت صفوی ، فرزند اکبر و متولد سال ۱٣۶٨ هجری خورشیدی، در سال ۱٣٨۵ در سن ۱۶ سالگی به دلیل ارتکاب عمل لواط بازداشت و پس از محاکمه در دادگاه اطفال از سوی دادگستری اردبیل به اعدام محکوم گردید . پس از بیش از ٣۲ ماه حبس، سرانجام در تاریخ ۱۴ اسفند سال ۱٣٨۷ دیوان عالی کشور حکم اعدام وی را رد نمود و پرونده وی اکنون برای اعاده دادرسی به شعبه هم ارز اعاده شده است. پرونده آقای صفوی، هنوز مفتوح بوده و احتمال محکومیت اعدام وی بدلیل اتهام لواط در زمانی که وی هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، وجود دارد – از سرنوشت نعمت خبری در دست نیست.
سوال این است: چگونه میشود همجنسگرایان را از خطر اعدام به جرم لواط نجات داد و چگونه میشود دگرجنسگرایان را از خطر اعدام به جرم لواط نجات داد؛ چگونه میتوان «مردم» را از خطر اعدام به جرم لواط نجات داد ؟
و چگونه میشود در دادگستری ایران قوانینی را مدون کرد که هنگام صدور حکم به جای خشم خداوند به عطوفت انسان و حقوق بشری رجوع داشته باشد؟
ما جامعهای داریم که میخواهد زندگی کند، نفس بکشد، شادی کند.
ما جامعهای داریم که میخواهد از کابوس اعدام، و از کابوس احکام مبهم و بدون پشتوانه بیدار شود
و باز، «با این میزان آشنایی تن به تن با اعدام، اینهمه خاطره از اعدام، اینهمه نگرانی از اعدامهای شبانه و روزانه و دسته جمعی و محاکمههای مبهم و حضور نمایشی وکیل و دادگاه و قاضی، با این همه اعدامهایی که سال گذشته و در دو سال گذشته حافظه مردم را زخمی میکند، چرا این سه اعدام، و چرا اعدامهایی که نام لواط در شمار اتهامهای قربانی اعدام آورده میشود، ناگهان یک سکوت تلخ ایجاد میکند؟ چرا این اعدامها، بیشتر از اعدام مردمی که با اتهامهای دیگر قربانی خشونت دولتی میشوند، وجدان عمومی را بیدار میکند؟ ما به چه آگاهی از حقوق انسانی رسیدهایم که معنا و مفهوم لواط را در میان مشت مشت جرایمی که برای محکومین به اعدام و قربانیان اعدام میشمارند، مثل نقطهای روشن کشف میکنیم و نمیگذریم؟»
آیا به این دلیل نیست که در طول سی سال گذشته و به دلیل خشونتهای سی سال گذشته و به دلیل خشونتهای حاکم بر زندگی همجنسگرایان در سی سال گذشته، و تماشای سلب حقوق انسانی همجنسگرایان، به چنان آگاهی از حقوق انسانی رسیدهایم که میدانیم «لواط» به معنای تجاوز جنسی نیست، به معنای عمل جنسی با همجنس است، و رابطهی جنسی و عاشقانه با همجنس از جمله حقوق انسانی کسانی که گرایش همجنسگرایانه دارند است، و میدانیم که برای یک رابطهی سالم میان یک زوج همجنسگرا که تنها خواستشان زندگی بر اساس تفاهم، وفاداری، پایداری، و عشق متقابل به یکدیگر است، میبایست خطر اعدام از روی زندگی همجنسگرایان برداشته شود، و میدانیم اعدام به جرم لواط هیچ کدام از افراد جامعه همجنسگرا و دگرجنسگرا را از تهدید تجاوز نجات نداده است، و میدانیم که تنها همجنسگراها نیستند که قربانی این تجاوز میشوند، بچههای دگرجنسگرای ما هم در تلهی همین قانون میافتند، و میدانیم که دستی در رژیم از این بهانه برای از میان برداشتن کسانی به جز همجنسگراها نیز استفاده میکند.
و سوال ما از مردم ایران این است: آیا در طول سیسالهی بعد از انقلاب، جامعه همجنسگرای ایران، زیر فشار کابوس اعدام، غنیتر و پربارتر و سرشارتر و پرکارتر و با جامعهی مادر هم پیوندتر و همراهتر از گذشته شده، یا ریشهکن شده و ما دیگر» در ایران همجنسگرا نداریم»؟
اعدام به چه درد مای همجنسگرا و شمای دگرجنسگرا خورد؟
سپتامبر 2011
… before a generations share of life time is over
سپتامبر 10th, 2011 § نوشتن دیدگاه
تفاوت این نیست، تفاوت اینه که
سپتامبر 9th, 2011 § نوشتن دیدگاه
بین زندگی من و آن زندگی، یک پیوند حیاتی هست که وقتی کشیده می شود، ترس پاره شدن، زندگی من را تبدیل به یک مرگ هوشیار دردناک می کند، وگرنه، تفاوت دیگری نیست. ولی این تفاوت، خودش تفاوت بین مردن و زنده بودن است. نیست؟
حالا بیا بگو عشق یعنی این که یک مادر بچه اش را بزرگ می کند، یا عاشق با معشوقش می خورد و می خوابد، یا رفیق، با رفیقش با رفیقش همراه می ماند. بگو شاید بدون این اسم ها و این موقعیت ها آدم عاشق یک درخت بشود و بندهای زندگی اش به ریشه ها و شاخه ها و برگ های آن درخت وصل باشد. یا اصلن هر چی، هر اسمی هر کسی هر جایی هر بهانه ای هر چیزی. گاهی، آدم نیاز دارد به جز نفس کشیدن کار دیگری در زندگی بکند، گاهی آدم نیاز دارد فقط نفس بکشد، و این فقط نفس کشیدن یعنی وصل بودن به هوا، به چشمه ی هوا. اسمش هر چی
یعنی تفاوت همین است. تفاوت این است که برای زندگی من، آن زندگی، چشمه ی هواست، و نفس نمی توانم بکشم
.
یعنی همه ی این دست و پا زدن ها و نفس زدن ها و در بدر شدن ها برای همین نفس کشیدن است؟ دروغ می گویم. ببین، اینجوری نگاه کن. یک درخت هست، که وقتی سبز است، یعنی هنوز زندگی سالم است. یا یک چشمه هست، که تا وقتی می جوشد یعنی زندگی سالم است، یا مثلن خورشید هنوز در می آید، یا هنوز نان برای خوردن هست
.
خب اینها همه دروغه. هیچ کدوم اینها نیست. فرض کن مثلن نفس من از نای آن زندگی بیرون می آید. این هم یک جور پیوند است. نیست؟ عشق است. نیست؟ تفاوت فقط همین است. دروغ می گویم.
.
تفاوت این است که این پیوند، یگانه است. تکرار شدنی نیست. مثل مرگ، که یک بار می آید، و بعد از مرگ، دیگر نمی شود به مرگ های دیگر مرد. یعنی، ببین، آدم می تواند به دنیا بیاید، یعنی زنده، و بعد، دنیا آمدنش تبدیل به مردن بشود، یعنی مرده. یعنی زندگی را می شود تبدیل به مردن کرد اما مردن را نمی شود تبدیل به زنده راه رفتن کرد. حالا این پیوند هم یک پیوند یگانه و یک-باره است، یعنی این مرگ، همه ی پیوندهای دیگر را از بین برمی دارد و فقط خودش می ماند، تا آدم در این مرگ از همه چیزهای دیگر، برای خودش زندگی کند. یعنی امکان این نیست که این پیوند از این جا برود یک جای دیگر، یعنی نمی شود به جای این نای، با یک نای دیگر نفس کشید با یک چشم دیگر دید، با یک دهان دیگر جیغ کشید. تفاوت این است، این یگانگی، این برگشت ناپذیری، این عشق به این مرگ باشکوه که همه بهانه های دیگر را برداشته انداخته بیرون از خودش. دقیقن به همین دلیل، اینجا یک لرزیدنی هست که جاهای دیگر نیست. نه این که به این شدت نیست. اصلن نیست، نیست. برای همین است که همه چیزهای دیگر می توانند بدون پیوند زندگی شان با آن زندگی، زنده باشند ، و زندگی من نمی تواند. نه؟
.
کلن وقتی تصمیم می گیریم ببینیم مرگ پر رنگ تر است یا زندگی، یا مرگ خوشرنگ تر است یا زندگی، به همین تفاوت ها می رسیم که اصلن خوش بودن خوشرنگ از کجا آمده؟ چرا به خوش بودن خوشرنگ کمتر نیاز داریم تا به زنده بودن مرگ؟ یا به مرگ همه ی چیزهایی که بیرون از یک نقطه روشن اییستاده اند؟
تلنگر زدن به غیبت عدالت اجتماعی به معنی شکستن مرز تن نیست
سپتامبر 5th, 2011 § ۱ دیدگاه
تن، چند قدم پیش از آن که به عنوان تن شهروند تعریف شود، به عنوان تن انسان تعریف می شود. آدم چند قدم پیش از آن که به عنوان شهروند تعریف شود، به عنوان جانوری که قادر به تعریف هویت انسانی، هویت جنسی، و هویت جنسیتی، هویت فردی و قادر به تشخیص تفاوت میان این هویت و هویت بازسازی شده ی اجتماعی، تعریف می شود. تنشی که میان «آدم» با هویت شهروندی اش در می گیرد چند قدم پیش از آن که به خاطر سهم بندی های اقتصادی اجتماعی باشد، به خاطر ناهماهنگی تعریف فرهنگ از تن شهروند در تقابل با تعریف آدم از تن «خود» است؛ تعریفی که همیشه با همان قطعیت و صراحتی که فرهنگ برای تعریف تن شهروند تعیین می کند، تعریف نمی شود، اما به اندازه ای قطعیت و صراحت دارد که روشن کند این تن همان تنی نیست که فرهنگ گفته «هست». این تن، تنی که هویت اش را چشم درونی و بر اساس هویت این تن تعریف می کند، با مرزبندی های خنگ کننده ی فرهنگی تصادم می کند و گاه به خود می آید و این مرزها را به چالش می کشد.
اگر چه این چالش، ماهیت عمل سیاسی دارد، اما هنوز با حوزه ی معمول سیاست در عدالت اجتماعی فاصله دارد. این گونه چالش، نامگذاری ها و نقش دهی ها و رقص های میان دوگانه ی زن و مرد جامعه را سست می کند و فرو می ریزد. قصد ندارد با این دوگانه معامله کند و یا سهمی به سود خودش بگیرد و برود. نقش های معمول این دوگانه را زیر پوشش عدالت اجتماعی تثبیت نمی کند. انکار می کند. با به چالش گرفتن نامگذاریهای تن شهروندی، مرزهای تن یا شکسته می شود یا می رود که شکسته شود.
حالا این شکستن، لزومن مسوولیت و وظیفه و عشق و ضرورت همه نیست. اما اگر قرار باشد اعلام کنیم در جایی مرزهای تن شکسته شده اند، باید این شکسته شدن را به عنوان نشانه ی عمل، نشان بدهیم.
آن دسته از شعرهای شاعران زن، که مضمونی شبیه به دیدگاه های جنبش زنان ایران دارد، کاری به شکستن مرزهای تن ندارد. بیشتر قصد دارد قوانین موجود اجتماعی را اصلاح کند. این شعرها حتی اگر از مرحله اعتراض در شعر آنقدر پیش بروند که شاعر را تبدیل به کنشگر اجتماعی وسط موقعیت نابرابر در تختخواب و خیابان و در حال حمله به موقعیت نابرابر بکنند، کاری به تن و تعریفش و مرزهایش ندارند. باور اول این شعرها به وجود نقش های متفاوت زن و مرد است. بعد از به رسمیت شناختن این تفاوت، توجه می کنند به نابرابری موجود بین این نقش ها، و به این نابرابری اعتراض می کنند، و در ادامه، در کنش و در زمان حال، حمله می کنند به این عدم برابری. اهمیت این حمله و شکستن نابرابری میان نقش های زن و مرد اجتماع، کمتر از شکستن مرز تن، نیست و هیچ ضرورتی ندارد که برای القای اهمیت به یک شعر، که کار خودش را در حوزه ی خودش خوب انجام می دهد، گفته شود این شعر مرزهای تن را می شکند، در حالی که آن شعر، قوانین راهنمایی و مقررات شهری را می شکند، و خیلی هم خوب می شکند.
شعر گراناز موسوی چیزهایی شبیه به برنامه های جنبش زنان را به زیبایی تصویر می کند اما کاری به هویت تن و مرز تن ندارد. شعر پگاه احمدی کاری به هویت تن ندارد. با همان مفاهیم عدالت اجتماعی » جامعه به شهروند زن جامعه بدهکار است» کار دارد و هیچ کاری با این واقعیت که زن تن ش را بر اساس خودش، چگونه تعریف می کند ندارد. شعرهایی که صحنه های رابطه جنسی را از چشم راوی زن توصیف می کنند تا ابراز شهامت در امور جنسی کنند هیچ مشکلی با تنی که هویت ش را قوانین شهروندی تعیین کرده، ندارند، به تنش جنسی کار ندارند و در نقش زن خوب، غذاهای خوشمزه برای سلیقه معمول جامعه می پزند. این نگاه نه به تعریف تن در مساله کم و بیش دست نیافتنی هویت تن قائم به ذات نزدیک می شود، نه به تعریف تن در مساله دست یافتنی عدالت اجتماعی. این اشاره اصلن لازم نبود اما دیروز دو نفر از شعرهایی نمونه دادند که صحنه های رابطه ی جنسی را توصیف می کرد، به عنوان نمونه هایی از شعرهایی که به تن می پردازد، که خب، هویت تن به شعر تنکامخواه (آنهم با نگاه تنکامخواه هتروسکسیست که حتی تنکامخواهی دگرجنسگرایانه را هم با تمام ظرفیت هایش به کار نمی گیرد) ربطی ندارد.
حتی جمله های کاونده ای مثل جمله های انسیه اکبری قاعده را بر رابطه هتروسکیست می گذارد و هی با تماشای این رابطه ابراز زخم بودن می کند و به ظرفیت های رابطه دگرجنسگرایانه بیرون از چارچوب های هتروسکیست نزدیک نمی شود
اما فریبا فیاضی، که می تواند، وقتی کشف می کند تن می تواند کاربردهایی داشته باشد که تعریف تن شهروندی را زیر سوال ببرد، و به تعریف تن بر اساس نگاه درونی، نزدیک شود، این کشف را به حساب خشم انقلابی خودش می گذارد و مساله را تمام شده تلقی می کند، و در نتیجه انگار که نمی تواند.
امکان این هست که تن، با نگاه درونی فرد به خود، خود را بازتعریف کند. جاذبه ای که نوک پستان را همیشه به جانب یک نگاه مکننده می کشد، همیشه جاذب نیست. همه حفره های تن همیشه و به ضرورت مکنده نیستند. حضور بیشتر از یک نفر، شرط لازم عمل جنسی نیست. حضور دو نفر، ضرورتن برای ایجاد الاکلنگ جنسی نیست. عمل جنسی یکی از قابلیت هایی است که تن را به حرکت در می آورد، تنها قابلیت موجود نیست. تن بدون درگیر شدن در عمل جنسی، می تواند ظرفیت های اروتیک داشته باشد. اروتیک بودن تن، در درگیری تن با عضوهای درونی و بیرونی خودش و دیگری می تواند نمایان باشد. درگیر بودن تن با تن دیگری، می تواند، و شاید، اروتیک باشد. درگیر بودن تن با تن جفت، یک درگیری کارخانه ای و تولیدی است. روابطی که به دنبال درگیری با تن دیگری به عنوان تن «جفت» و نه تن دیگری، به وجود می آیند، درگیر مساله عدالت اجتماعی می شوند و از هویت تن دور می شوند.
وقتی گراناز موسوی می نویسد ../در خشک سال تن/ آب از تناب می چکد/ .. از مرز تن حرف نمی زند از ترکیب هایی استفاده می کند که برای گوش فرهنگ انعکاس آب و تن و در نتیجه انعکاس کنش جنسی را دارند و تصور شعر تنانه یا شعر تنکامخواه را به ذهن می آورند. این شعر، با این تصور، از طرف فرهنگ نقد ادبی معمول، حیف می شود. بهتر است دوستان گراناز اجازه بدهند این شعر به نابرابری های موجود در جامعه میان زن جامعه و مرد جامعه اعتراض کند. این جامعه به این اعتراض ها نیاز دارد و بدون این اعتراض ها فرهنگ قادر نخواهد بود وارد راهرویی بشود که مرزهای تن را می شکنند.
در خشک سال تن
…آب از تناب می چکد
پیراهنم زخم به زخم
از تن به تن دار و تنیدن به سینه ی دیوار
بند به بند
خدا را بغل گرفته است
گراناز موسوی
-
بیدار میشوم صورتم را می شورم . مسوارک می زنم و دندانم درد می گیرد
آی ابسه ی لعنتی
آی تنهایی بزرگ
تو نمیتوانی توی اتوبان های این شهر لای پاهام را ببینی
و از تنهایی ات مراقبت کنی
توی برج های بلند شهر کشیک دست هایمان را نمی دهند
تا لب های من به روی لب های کسی که از جنس من بهتر است بیدار شود
هی تارا
ای کسی که میتوانی دوست من باشی
و به سادگی خودت عبور کنی
بیا و به دیوار اتاقم گوش کن
نمی توانی
فرزانه مرادی
-
شصت و نه خوابیده اند در چشم انداز دشت
و صلیب هایشان را فرو می کنند درهم به قصد قربت
آب های آرام در تلاطم اند تا رستنگاه مو
بیهوده نیست که تصویر مادرانۀ مرگ را
فرهیخته تر شست
دلاک
در جمعۀ سیاه
آه فلامینگو… فلامینگو
غرقه در اوهام و قی
انسیه اکبری
-
مشتری ها بر گردند
و برای بغلهایشان به فکر بغل دستی های دیگری باشند
نه اینکه غمگین باشم
فقط منتظر هیچ اتفاقی نیستم
انگار که بدجوری زن شده باشم
برخلاف همیشه رام شده باشم
نگران کشیدگی عضلات پام شده باشم
از فرو رفتن در عمیق می ترسم
نکند زندگی ام را وقف آماده کردن شام کرده باشم
چشمهایم، چشمهایم را بدون پماد، نه نمی توانستم آرام کرده باشم
فریبا فیاضی
-
سرمای زمستان سال گذشته برای برداشتن چیزی که جا گذاشته بود به پائیز حمله می کند
به پشت بر می گردم
و سرم زودرس می شود
آبریزش بینی ام ارتباطی با آلرژی ندارد صرفا به همین راحتی نمی شود هر چیزی را به چیز دیگری نزدیک کرد
ارتباط مجرای دو جداره نیست که در خود داشته باشد
دخول و خروج انگشتهای استخوانی در سوراخهای مرکزی صورتم
آدولت کلد/ استامینوفن/ به دانه
بخور اکالیپتوس/
معجزه ی نسخه در چیزهایی ست که خوانده نمی شود
در قرصهای گوجه ای و پرتغالی
در قرصهای برنج و پیاز موها
عطسه های ته گلویی در سطرهای سپید نسخه پرتاب عفونت های ویروسی را تلقین می کند
که همه انجام می کردند
و سلامتی را برمی گرداندند
فریبا فیاضی
—
ساقی قهرمان