ساقی قهرمان

در ابعاد

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on آوریل 30, 2007

1- اگر بودن را در هاله ای از کلیشه ها اسیر بدانیم، پس باید آنرا تعریف کنیم. (در ابعاد بی شکوه این ..)

2- اگر بودن را در هاله ای از کلیشه ها اسیر ندانیم پس باید آنرا تعریف کنیم. (معمولا)

اما فقط همان شماره ی 1 درست است.

این “اگر” این حس را ایجاد می کند که “بودن” در هاله ای از کلیشه ها اسیر “نیست” و اگر اسیر باشد آن وقت…

اما اگر نیست، پس چرا “در ابعاد …” این کلیشه ها را می بینند؟

این کلیشه ها هستند، اما “بودن” اسیرشان نیست؟ یا بودن اسیر کلیشه ها هست و “اگر”ی در کار نیست؟ یا در هر حال تعریف “بودن” خوب است و از تعداد معضل ها می کاهد یا.

چیز جالبی که در جمله هایش هست این است که انگار اول اتفاق در ذهن اش می افتد بعد خودش می نشیند اتفاق را کشف کند.
کشف اتفاقی که افتاده به اندازه ی افتادن اتفاق مهم نیست چون کم کم جوری جا می افتد که نیازی به کشف اش نباشد. مثل همان لبه ی مرز، که در طبیعت وجود ندارد و از قرارداد های اجتماعی است. پس و پیش هم می شود.

“اینجاست که تخیل بازدارنده شروع می کند. تخیل امتناع از اخلاق کلیشه ها.” (در ابعاد..)

“بازدارنده” چه معنای متفاوتی پیدا کرده اینجا.

سپینود، جواب نده.

تجربه ی موفق شدم

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on آوریل 24, 2007

مال اجتماع همین دو دهه است. نظیر ندارد در حافظه ی تاریخی ما. جمع و تجمع سال به سال در بیست و چند ساله ی نگذشته تغییر معنا داده و شاد و پر جوش و خنده را برای اولین بار به تصویر خود اضافه کرده. موفقیت هم برای اولین بار در همین بیست سال جزو حافظه ی جمع و تجمع شد.
جمع، تا پیش از 57 محدود بود و غمگین و ممنوع و ضمن اظهارات رمزگونه تجربه ی شکست 32 را تثبیت می کرد. با همین حال و نگاه فقط غول کودتا را هدف گرفت، برای دیدن هر چیز دیگری وقت نداشت. مردم همراه هیچکس نبودند، نه همراه جمع کودتا خورده نه همراه جمع کودتا کرده. از جمع ها هیچ کدام به قدرت طبیعی و غریزی و متفکر اجتماع نه باور داشت نه نیاز مبرم.
جمع 56 و 57 که جمع شد آنقدر با سرعت حرکت کرد که تبدیل شد به هیستری عمومی، حرکت نبود. تصوری از عموم به دست داد که با تصوری که عموم از خود در بیست و چند سال پس از آن داد متفاوت است، همخوانی ندارد. کی بود آن عموم؟ جمع سالهای اندک بلافاصله بعد از 57، با حضور مردم در جریان تفتیش و تعیین حکم، چهره ی مردم را جای میرغضب حاکمیت نشاند.هر جا جمعی دیده شد به نظر آمد که نماینده ی عموم ساکت پیش از 57 است و به نظر آمد که احتمال دارد حق داشته باشد، چون هنوز معلوم نبود که نه تنها رأی عمومی را به اجرا در نمی آورد و بلکه هر چقدر عموم باشد باز حق ندارد که خود را دیکته کند. این جمع که سرش به یک اجتماع بالقوه، متصل تصویر شد، بیشتر از دسته های عامل حکومت وحشت و تصور وحشت ایجاد کرد. این جمع هر وقت سر فردی یا جمعی ربخت، هر چه آن زیر ماند شکست و خرد شد.
همین جمع که به نظر می رسید اجتماع است، در طول بیست و چند سال تغییر شکل داد و تصویر جمع های دیگر را هم به اجتماع اضافه کرد.متعدد شد.
تجربه ی موفقیت جمع، تجربه ی منحصر به فرد تجمع های بیست سال اخیر است. این تجربه، بی نظیر است. تجربه ی تجربه کردن هم منحصر به همین بیست ساله است.
شکست 32 و شکست 57 فقط با تجربه ی روز بروز دو دهه ی اخیر کمرنگ شده و تجربه ی اعتماد به موفقیت و کشف گوشه های موفقیت و از کجا به دست آوردنش و خندیدن به پشت پا خوردن های هر چیزی که حاکم می شود، مال همین بیست ساله است. بی نظیر است. بیخود نیست که تفاوت غم و شادی در داخل ایران بهتر مشخص شده تا در ایران خارج.
احتمالاً بیخود نیست که معنای حرکت اینقدر با معنای پرس و جوی سمت مقصد جوش خورده و مقصد معنای بین راه به خود گرفته. آنجا همه ی اتفاق ها همیشه در حال افتادن است، اتفاقی که لزوم به افتادنش باشد هم جزو همان هاییست که دارند می افتند.

پیش از فرار فردی

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on آوریل 23, 2007

فرار فردی پیش از این که، یعنی قبل از اینکه به مقوله ی فرار بپردازد، یعنی بتواند بپردازد، به مقوله ی “فرد” می پردازد. با هویت جمعی نمی شود اقدام به فرار فردی کرد.

با اینکه به حقوق بشر، هم به کلیشه اش و هم به معنای کلمه ای اش اعتقاد شدید دارم، به جمع اعتقاد ندارم. جمع مجموعه ی کوچکی است از بقیه ی دنیا با همه ی گند و کثافت و خوشبو و خوشگل اش. تجربه ام آنقدر زیاد هست که از کنار چیزهای دیگر رد بشوم و آن طرف تر بنشینم، جایی که با سلیقه ی من جور است. تعریف روشنی هم از گند و کثافت از منظر ساقی دارم و بلافاصله دست و پایم را می شویم.نگران بی احترامی به چیزهایی که دوستشان ندارم نیستم، نظر شخصی می دهم.از نظر من کوه بلند است، به نظر ستاره ها آن پایین است. من نظر شخصی می دهم.
اگر من برای به دست آوردن هویت فردی سعی می کند، باید از مجموعه ی هویت هایی که به نامش بسته شده است کنار بایستد. نمی شود با نام های عام به هویت فردی رسید. بدون هویت فردی فرار فردی ممکن نیست، در آن صورت به صورت جمع است که سعی در فرار می کند. یعنی این فقط “من” نیست که می رود، دختر آنها و مادر آنها و زن آنها و خواهر آنها و خاله ی آنها و معشوقه ی آنها و دایه ی آنها و تمام این ها باهم می خواهند بزنند از بند بیرون و نمی شود، همیشه دامن یکی گیر می کند.

من می تواند به دیگرانی که دوستشان دارد عشق بورزد اما نه لزوماً با چهره ی بی شکل و بی نام خوا..ما..هم.. و غیره. یعنی مشکلی سر نیاز به عشق ورزیدن نیست، مشکل آنجاست که بوسه ی تو را از شخص خودت می پذیرند یا از نام های دیگرت؟ می شود سر این چیزها نشست توضیح داد برایشان و توافق کرد. بعضی وقت ها به آن توافق نمی شود رسید. سر همین جاهاست که آن نام های عام زن از نام فردی اش سماجت بیشتری می کنند و دلش را به درد می آورند. این خصوصیت شناخته شده است که خیلی از بعضی ها دوست دارند تقدیر بشوند، تحسین بشوند، یک عالمه شیر داشته باشند و تمام خوشه های گندم و این چیزها.. ولی اگر باز هم به این واقعیت نگاه کرده شود که آن سینه های پر شیر فقط یک وجب از من .. و چه و چه و گاهی آدم دلش می خواهد به جای سینه های پر شیر، سر کسی را درست روی شکمش بچسباند و یعنی خودش تصمیم بگیرد که عزیزانش از کجای تنش سیر شوند، به فرد نزدیک می شود، یعنی به فردیت نزدیک می شود. همین جمله اگر ترش باشد به خاطر مفهموم جمله نیست که ترش است، به خاطر بار معنایی که هویت عام زن همراه می کشد است که ترش است. یعنی چه که زن، که مادرومعشوقه ی عزیز کسی است، سر آن عزیز را بچسباند به جایی از تنش که جزو جاهای با عزت به حساب نیامده؟
خب هویت فردی را از هویت های عام شستن و پاک کردن هم حوصله می خواهد هم ذره بین. با دقت. که خراش نخورد.
هر کس خودش می داند خط های تنش از کجا با هویت های عام اش قاطی شده اند و از کجاها باید آن هویت های عام را پس بزند. این جمله هم یک انتقاد است: با پا پس زدن با دست پیش کشیدن وقتگیر و غیر صادقانه است.
هوبت فردی به انتخاب های فردی وابسته است. به سلیقه و ذائقه ی فردی.
هویت فردی که پرداخته شد، می رسد به تصمیم به فرار فردی.

تکلیف شباهت شکر با عسل را تعیین

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on آوریل 19, 2007

کن. تصور عمومی بر این است که

این فکر روشن است. که چی؟

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on آوریل 19, 2007

روشن که می شود، اشیای بوده هنوز آنجا که بوده اند هستند. غیب نمی شوند. از غیب هم ظاهر نمی شوند.
اگر اتاق تاریک با اتاق روشن تفاوتش در تاریکی و روشنی است، نه در حضور یا عدم قاب عکس روی دیوار، فکر روشن با فکر تاریک فرقی ندارد.
یا فایده ای در فرقش نیست.
اتاق از حضور قاب عکس آگاه است، حضور قاب عکس روی دیوار به روشنی و تاریکی اتاق مربوط نمی شود. فرق، بین روشنی و تاریکی ذهن نیست.
تفاوت، میان قابلیت قدم زدن فکر و سکون اتاق است. یعنی تفکر می تواند برود یا بماند.
جاهایی بیرون از خود را روشن کند. برگردد جاهایی در خود را هم روشن کند. یا تاریک کند، به نسبت نیاز. یعنی قادر است جابجا شود و جابجا کند.
تفاوت روشنفکر با وغیره در همین جابجایی و تعیین نشیمن-گاه است.
باید دوباره روشنفکر را شمرد.