ساقی قهرمان

دو به شک

ارسال‌شده در Blogroll توسط ساقی قهرمان در می 27, 2007

آدرس ایمیل را که دادی، یادت میاد؟ کافی بود. خودم بودی. دستت را گرفتم، هیچ، سرت را هم گرفتم توی بغل ام، کافی نبود. که بچرخم به هر طرف که خواستی کافی نبود. خواستی کله ات را بکنم توی کله ی خودم کله ام را ببرم توی دلت فکر کنم فکر کنم، فکر کردم با کله ی تو. و خودم بخواهم بچرخم این ور آن ور. کافی نبود. بچرخم این ور. با دست تو سر خودم را بکوبم به این دیوار، دیوار را بشکنم روی سر خودم. سر خودم نشکند. سر است می شکند. بچرخم آن ور. کافی نبود. خودم بودی. خودت بودم. خودت گفتی. خودم می دانستم. از اول. چند روز پیش از اول. خودم بودی. خود خود من بود آدرس تو. لازم به باور نبود. پرسیدم؟ فقط تی شرت ها را که عوض می کردی می گفتم چرا آبی پس چرا زرد؟ نپرسیدم زیر سینه ات کو. بود. خودم بودی. شک کردم چون زیادی خرج ام کردی. لازم نبود. اگر خود خود تو بودم اگر باور کردی چرا اینهمه خرج ام کردی؟ شک به چی داشتی؟ چرا اینهمه خرج ام کردی؟ خود تو ام اگر، کجا می رفتم از اینجا؟   

شمس گفت

ارسال‌شده در Blogroll توسط ساقی قهرمان در می 23, 2007

  مثلا باز ی آمد بر سر دیوار بارو نشست، کسی سنگی بر گرفت تا بر او اندازد، بر پرید رفت. اما اگر خری بر آن بارو بایستد، که من نیز چو سنگی آید بجهم، فرو افتد، گردنش بشکند. یا به گل در افتد، فرو می رود و می رود و می رود و

آلفونسو گفت

ارسال‌شده در Blogroll توسط ساقی قهرمان در می 14, 2007

چرا؟ واقعا چرا باید بهترین دوست من پارتنرم نباشد؟

چرا باید مثل بقیه ی انسان ها طبق اشل بی وجدانی و زیبا پسندی ژورنالی با کسی دوست شوم؟
 

چرا آن پسر که موهای سیخ دارد و آب بینی اش تا چانه اش رسیده زیبا نیست؟

اوه از همه تان متنفرم . . . از همه تان

متنفر از اینکه حتی نوشتن وبلاگ شخصی فضول های خودش را می طلبد

از اینکه باید نوع نوشته ها طبق اشل خاصی باشد

اشلی که طبق آن اهلی شده اند . . . بله اهلی

نمی دانم چرا باید مثل بقیه باشم . . . صبح بیدار شوم . . . شب بخوابم . . . اصلا چرا نمی شود مثل آن روزی که شیوه ی زندگی ویکتوریایی دور ریخته شد٬ ما هم جسور و شیر دل به اصل خود رجوع کنیم و با غریزه خود پیش برویم ؟
بی اینکه تحصیلات، کلاس داشته باشد . . .
یا اینکه همسر زشت داشته باشی و جامعه تو را مسخره نکند . . . !
یا هزاران کوفت دیگر !
چرا نمی شود هر آدمی با داشته های خود گهی شود؟ 

تعاریف از زندگی کی به پایان می رسند؟

چرا؟

شما که سواد داری٬ لیسانس داری٬ روزنامه خونی . . . بگو برای شکستن عهد کوفتی مقررات اخلاقی جامعه چه کار باید کرد؟ 

آلفونسو

شعر

ارسال‌شده در Blogroll توسط ساقی قهرمان در می 3, 2007

چیز بیهوده ای ست مثل خونریزی ماهانه؛ شعر را می گویم، خون پیداست و زخم پیدا نیست. یا خون هست و زخمی در کار نیست. دو بار که بخوانی شعر را یا سه بار، و یا هی بخوانی و بخوانی دوباره، خون را که می بینی که تا ساق پا غلتیده هیچ، زخم را هم پیدا می کنی، آن توو هاست، پنهان در زهدانی که هر روز به بهانه ای آرام ندارد. به خونریزی ماهانه می ماند شعر، نه سرودنش، همین خود شعر. سرودنش چیز دیگری است. به زاییدن هم شباهتی ندارد. زاییدن خیلی پیش از سرودن اتفاق می افتد. سرودن هنر آراستن و پیراستن است. اما خود شعر، به خونریزی ماهانه می ماند؛ جاری که می شود؛ از زخمی که پیدا نیست؛ که خود همین جاری شدنش دلیل بسته نشدن نطفه ای است که اگر بسته می شد با هر بیت حافظ یک بار امیر مبارز الدین خون استفراغ می کرد و با هر سطر فروغ یک بار زنی از ته دریای یگانه ها پا به خشکی می گذاشت. اما خود شعر به خونریزی ماهانه می ماند وقتی جاری می شود و رنگ پریده ی ساق هایم را قرمز می کند تا رنگین به چشم در آیند.

زاییده

ارسال‌شده در Blogroll توسط ساقی قهرمان در می 3, 2007

 

ch7-7-7.jpg

saghi ghahraman