ساقی قهرمان

بچرخ به چرخیدن ام

ارسال‌شده در Blogroll توسط ساقی قهرمان در ژوئن 28, 2007

 

باروت هام نم برداشت     باران آمد    رفتم تماشای آتشبازی    

-.

 

 

-.

 

ما گلهای خندانیم

ارسال‌شده در Blogroll توسط ساقی قهرمان در ژوئن 26, 2007

 آسان نیست.

یعنی قضیه اصلا سر جدایی و این چیزها نیست.

 هیچ احمقی این کار را نمی کند.

 لیلا  داشت می گفت: کی حاضره  ده سال، بیست سال از عمرشو بذاره  و یک بیزینس رو راه بندازه و به سود دهی برسونه و بعد، همینجوری،  بره  پی کارش؟

و من گفتم: هیچ احمقی این کارو نمی کنه.

گفت: بعد توقع دارن ما سی سال، حالا بگیر سه سال، از عمرمون رو بذاریم و … خب همین ازدواج، کنار یکی خوابیدن، بچه بزرگ کردن، سر ساعت، سر ساعت غذا خوردن، غذا درست کردن، خونه رو چرخوندن، ماشین خریدن، پول جمع کردن برای چیزایی که به هر حال شخصی نیست اما به  نفع خانواده است، دوست  و رفیق مشترک داشتن، قهوۀ مشترک خوردن، یعنی میگم همه چیز رو مطابق برنامه، به  نفع خانواده جلو بردن، این ها هم بیزینس ما ست. عمرمون رو میذاریم تا برسونیمش به جایی که سودش تو دستمون بیاد . روبراه که شد همین جوری ول کنیم و برویم؟

بازنشستگی چی؟ لم دادن روی مبل خونۀ شخصی وقتی که پیر شده ای و خسته ای و می خوای تکیه بدی و استراحت کنی چی؟

 مامان من می گفت آخه همینجوری که نمیشه مردا رو ولشون کرد برن. تو حاضری هزار تومنی رو که تومن تومن جمع کردی بذاری کنار کوچه؟ نه که نیستی. چرا من باید این زندگی رو که با زحمت ساختم  بذارم برم؟ باباتون، وظیفه شه، حالا که پیر شده م و کسی به من نگاه نمی کنه، به  من نگاه کنه، وظیفه شه.

 لیلا گفت: عجب مادر شجاعی داری.. خیلی حالیشه.

 مگه قراره حالیش نباشه؟ ما ها مظلوم هم که باشیم خنگ نیستیم.

این را شیوا گفت.

 حرف های مادرم را که تعریف کنم شیوا سخنرانی را شروع می کند.

 انگار فقط اوست که  سرش از این چیزها در می آید. پشت هم سیگار می کشد، بخصوص اگر سخنرانی کند.

آنروز که لیلا بالاخره زد زیر گریه و براش نوار گذاشتیم رقصید شیوا گفت: نه فکر کنی این از بدجنسیه که زنها می چسبن به زندگی شون. نه، خیلی طبیعیه. زنها که در طول تاریخ از داشتن سرمایه، یا به کار انداختن سرمایۀ خودشون محروم بوده ن، شوهرها رو به جای سرمایه به کار می اندازن. غلط می کنه کسی سرمایۀ من رو مفت از چنگم بکشه بیرون.

 شیوا همیشه حالش بد است. هیچوقت نمی خندد. اگر یکبار لبخندی بزند و یکی از ما دور و برش باشیم به هم خبر می دهیم:  شیوا پریشب خندید. – نه بابا؟ خندید؟ – آره.

  معمولا اهل گریه هم نیست. فقط تلخ است. کج می نشیند روی صندلی، یا مبل، و از مبل یا صندلی ایراد می گیرد و می گوید که  اینجای کمرش خیلی درد می کند و با لحن تلخی شروع می کند به سخنرانی.  لیلا  زیاد سر به سرش می گذارد.  حالا خودم خرش خواهم کرد و از زیر زبانش خواهم کشید که دردش چیست.  یکبار که بزند زیر گریه دیگر تمام است.  دردش هم معلوم است چیست. راضی نیست.  دلش می خواهد که راضی اش کنند. خب شوهره هم که بعد از بیست سال گوز پیچ شده و نمی داند چه جوری راضی می کنند. 

 اما راست می گوید.  بخدا با مردها نمی شود صادقانه معامله کرد.

 اصلا نه صادقانه سرشان می شود و نه معامله.  قضیۀ به این سادگی “بده و بستون” را نمی فهمند . طلبکارند. همه چی می خواهند و همه اش هم مفت. عهد بوق که نیست.

 ولی من کارم را بلدم. مردها را هیپنوتیزم می کنم. حرف که نمی شود باهاشان زد.  نمی فهمند که.  کاری به بفهم- نفهمشان ندارم. بلدم چه جوری.

احمق.. بخدا.  یکساعت است با یک لیوان قهوه بازی می کند.  از آفیسش و ماشینش، ماشینش و آفیسش حرف می زند.

 لیوان قهوه را گذاشت روی میز و بلند شد آمد طرف من.

 خودم را زدم به  آن راه  ولی قهوه ام را گذاشتم زمین بغل صندلی. خوش قیافه است. بد نیست. یعنی لیلا اینها اسمش را گذاشته اند لندهور. البته شیوا، برای آن که نشان بدهد هیکل پسره آنطورها که من می گویم مالی نیست یکی دوبار گفته لندهور نه، لندوک. این چیزها را جلو من نمی گویند. اما پشت سر هم دیگر به من می گویند که اسمش را گذاشته اند لندهور و چی و چی و من هم چیزی نمی گویم. عوضش بهشان می رسانم که من هم پشت سرشان چیزهایی شنیده ام. ولی دقیق نمی گویم چی که اعصابشان را قاطی کنم و به جان هم بیفتند. خودم فکر می کنم پسره واقعا خوش قیافه است. حالا . ولش. جلو بچه ها قربان صدقه اش می روم و می گویم: عاشقشم.. و همه با هم می خندیدم.

 نه.  راستی خوش قیافه است. بد نیست.

 ایستاد جلوم و شلوارش را پایین آورد  و کمرش را جلو داد،  و با حوصله، گفتم الان صاف میاد تو دهنم، ولی بردش پایین، یک بار.  دو بار.  سه بار.

  بیرون کشید و شلوارش را بالا کشید و نگاهی به پشت سر، به لیوان قهوه اش  انداخت و رفت  طرف در. 

 اِ اِ

اصلا نفهمیدم چرا. هنوز منتظر بودم.

 در را وا کرد و رفت.

 از جا بلند شدم دامنم را صاف کردم دویدم طرف در.  در را وا کردم موهایم را صاف کردم و دویدم طرف آسانسور.  رفته بود.  دگمه را زدم و ایستادم تا در آسانسور وا شد.  پریدم تو.

  لب هایم را می جویدم و گونه ام را می خاراندم و در وا شد. دویدم از آسانسور بیرون رفتم توی خیابان. رسیده بود به ماشینش. ایستاده بود توی پارکینگ درست دم در ماشینش.

دویدم طرفش گفتم صبر کن پدر سگ صبر کن.

برگشت مرا دید اما در ماشین را وا کرد و نشست پشت رل. رسیدم به ماشین و در را وا کردم نشستم. نفسم بند آمده بود.

گفتم: چکار می کنی، کجا؟

گفت: میرم دیگه.

گفتم: کجا؟ همینجوری میذارن میرن پدرسگ؟ و با مشت محکم کوبیدم روی رل. بعد مشتم را کوبیدم روی زانویش. و بعد کوبیدم روی زانوی خودم. درست نبود که فقط به او حمله کنم. عصبانی بودم فقط، همین.

  گفت: آروم عزیزم، می بینن مردم، زشته.

 گفت: خسته ام، تو هم حتما خسته ای، برو بخواب، فردا میام یه قهوه ای و ..

گفتم: نه، حوصله ندارم تنهایی برگردم بالا. تازه، با سه بار تو و بیرون کشیدن که تموم نمیشه، برگرد بیا بالا. آخه نمی فهمم چرا اینجوری می کنی.

 بعد گریه ام گرفت. اما وقت نبود.  تازه اگر گریه ام را می دید باید نازم را می کشید و این حرف ها که حوصله نداشتم. 

 گفتم: پاشو بریم بالا، تمومش کنیم.

 ماشین را خاموش کرد آمد پایین. از ماشین بیرون آمدم و رفتیم دم در و رفتیم بالا. رفتیم تو.

 گفت: بذار اول قهوه ام رو تموم کنم..

نشستم روی صندلی.  قهوه اش را خورد.  قهوه از دهن افتاده بود.

گفتم: خب می گفتی برات تازه شو بریزم.

گفت: نه، ممنون، همین خوبه.

بعد بلند شد و آمد جلوی من ایستاد و من سرم را خم کردم به پشت.  شلوارش را کمی پایین کشید و کمرش را جلو داد و دست برد آلتش را گرفت کف دست و بعد  یک بار، آهسته و با حوصله، دوبار، سه بار، چهار بار، همه چیز با تمرین درست میشود، پنج بار، شش بار، هفت بار، کشید بیرون و رفت طرف در.  ماتم برد. هیچی حالیش نیست ها.

 تا رسیدم دم آسانسور رفته بود پایین.  دویدم دنبالش.  رسیدم دم ماشین و در را وا کردم و گفتم: تو اصلا معلوم هست چکار می کنی؟ خوابی؟ بیداری؟ عقلت رو خوردی؟ آخه  این دفعۀ چندمه می دوم دنبالت پایین..؟

گفتم: بیا بالا، پاشو بیا بالا..

گفت: اذیت نکن، صبح زود باید برم سر کار.

گفتم: صبح زود برو سر کار، الان تازه هفت شبه، خیلی مونده .. آها، یک ربع از هفت گذشته. پاشو بیا بالا، حوصلۀ آدم خل ندارم.

گفت: آخه بگو چند دفعه خوبه؟ من که نمیدونم، خودت بگو چند دفعه خوبه، اصلا هر چی تو بگی، فردا میام..

گفتم: گفتم که، همین الان پاشو بیا بالا.

گفتم: فردا جای خودش عزیزم. تو حالا بیا بالا کارمون رو تموم کنیم. فردا هم میای. پاشو.

 آمد پایین. تا برسیم دم در ساختمان باد خنکی که به صورتم می خورد حالم را بهتر کرد. دلم می خواست از همانجا پیاده تا سه چهار خیابان بروم و برگردم. اما نمی شد. باید می رفتم بالا و کارمان را تمام می کردیم. خوشم نمی آید وقتی کسی این جوری وسط کار می گذارد و می رود. حالا رفتنش مهم نبود، مهم این بود که این دیوانگی است که سه بار فقط، یا بگیر ده بار،  بری تو و تمام؟ اینها هیچ چی حالیشان نیست. گاهی فکر می کنم این اداره ها، این شرکت هایی که این ها را استخدام می کنند چه جوری کارشان می گردد؟ خب همینجوری، همینجوری که هیچ چیز سر جایش نیست و کارها همیشه لنگ می خورند. آدم که حتی کیرش را نتواند اداره کند و هی وسط کار بکشد بیرون، تو اداره  یک پروژه  را چه طور تا آخر می رساند؟ خب همینجوری.  گند زده اند  به همه چی. حالا من بودم می دانستم چه کار کنم. مشکل این جاست که من اصلا خوشم نمی آید سر ساعت بروم توی یک جایی و کار کنم. دوست دارم همین جوری که نشسته ام و راه می روم و یعنی همین جوری که — هستم و زندگی ام را می کنم —همین ها کار باشد. ولی دنیا را جوری به هم ریخته اند که همه چیز بی برو برگرد مسخره بازی است. باید اداهای عجیب و غریب در بیاوری و این طرف و آنطرف بدوی یعنی که داری کار می کنی و کار هیچوقت انجام نشود. کار، اگر قرار بود انجام بشود، خدا خودش انجام می داد. باید از حرفهای مادرم باشد. یا مادرم از کسی شنیده. شاید هم..   

گفت: کلید همراته؟

کلید را در آوردم و در را وا کردم. رفتیم تو.

  گفتم: قهوۀ تازه؟

 گفت: نه. هیچی.

 گفتم: این دفعه من روی سوفا می شینم.

نشست روی صندلی، جای من. 

خسته بودم. هوا داشت تاریک می شد. شب به چه درد می خورد  وقتی خواب از همان سر شب می آید. خوابم گرفته. 

 هوشنگ را تازه یک ماه است پیدا کرده ام.

قرار بود اولش فقط  دوست باشیم ولی من همیشه به این چیزها می خندم. آخر با مردی که تازه یک ماه  است آشنا شده ام و هیچ چیزی ازش نمی دانم چه دوستی ای داشته باشم؟ من با اجاق گاز آشپزخانه ام هم  دوست نیستم ولی اجاق گازم را دوست دارم. بهش احتیاج دارم. اگر خراب شود تا یکی دیگرش جایش بفرستند ول معطل می مانم. حتی همین پرده های پنجره.  به نظر می آید مصرفی ندارند. اما اگر نباشند آنوقت می فهمی که یک لنگه پرده چه حالی به اتاق می دهد.

 اولش قرار بود فقط دوست باشیم.

آخر من با مردی که تازه یک ماه است می شناسمش چه دوستی می توانم داشته باشم؟ خب احتیاج دارم به این که اینجا باشد، به اینکه اینجا روی این صندلی بنشیند و من  سرش را بغل کنم و بچسبانم به سینه ام و بگویم:” آخی، شامپو تو عوض کن. پدر موهاتو در آورده.”

ولی شامپو واقعا پدر موهای هوشنگ را در آورده. باید شامپو اش را عوض کند. آخ. خوابش برده است. حالا اصلا  یک ماه نه، یک سال، صد سال، با مردها نمی شود دوست بود. دوستی سرشان نمی شود که.

پتو را که رویش می اندازم چشمهایش را وا می کند. دستش را می گیرم و می کشانمش روی سوفا و می گویم: خودم صبح بیدارت می کنم. راحت سر کار می رسی.

 لعنتی این شب های بهار بوی خوبی دارند. سیگارم را بر میدارم و می روم روی بالکن. نشئه.  اما زیاد نمی نشینم. برمیگردم توی آشپزخانه و ظرفها را می شویم.  قهوه جوش را می شویم و آماده می گذارم برای صبح. گوشت می کشم از فریزر بیرون.  فردا عجب روزی خواهد بود.  فردا صبح ازش خواهم پرسید روغن ماشینش را کجا عوض می کند.

 عادت ندارم.  دیر شد.  تا بیدار شدم رفته بود توی دستشویی.  دیر تر جنبیده بودم رفته بود سر کار و باید تا شب منتظر می ماندم.

قهوه را می گذارم و نان تست می کنم. از دستشویی که بیرون می آید ماچش می کنم و می نشانمش سر میز و یک قرص ویتامین می گذارم جلوش.  خب به هر حال باید بداند که من همینجوری محض هفته ای یکی دو بار “قرار” با او نمانده ام.  نگران سلامتی اش هستم و این یعنی اینکه به آینده فکر می کنم.

یک لیوان آب پرتقال جلوش می گذارم و می گویم: “قرص رو بخور اینم روش.”

مردها کس خل اند.  از سر عادت به مادرهاشان، به این تر و خشک کردن های ما شک نمی برند.  معمولا نمی برند.  وقتی که هم شک می برند آنقدر به ما قرض داده اند که تا قرضشان را پس ندهیم ول نمی کنند بروند.  و همین یعنی اینکه ماندنی اند.  صبحانه اش را تمام می کند.

 می گویم: هوشنگ جان، روغن ماشین تو کجا عوض می کنی؟ ظهر میام ورش می دارم می برم روغنش رو برات عوض می کنم.

دنبال کتش می گردد. توی کمد دم  در است. خداحافظی می کند.

می گویم: از پایین در بزن وا می کنم.  میگوید که یک ربع به 6 خواهد رسید. می گویم: خب ، یک ربع به 6.  یادت نره در بزن از پایین، درو برات وا می کنم.

 می رود. از روی بالکن نگاه می کنم تا از پارکینگ بیرون برود.  می رود.  باید به بچه ها خبر بدهم. خوشحال خواهند شد.  ما به هم تبریک می گوییم. جدی جدی نه، اما به هر حال هر وقت یکی از این ها سرش را می اندازد پایین و می آید بغل دست ما کپ می کند، ما ها شوخی جدی به هم تبریک می گوییم.

لیلا  می گوید مردها دوست دارند لپشان را بکشی و ماچشان کنی و کلید در خانه شان را به زور ازشان بگیری.  می گوید حال می کنند مردها وقتی به زور مجبورشان می کنی زندگی شان را بدهند دستت. این، به نظر مردها، یعنی اینکه میمیری براشان. راستش من زیاد مطمئن نیستم ولی معمولا همین جوری پیش می آید.  یعنی اینکه وقتی راست و درست باهاشان حرف می زنی بی تربیت می شوند. پا رو دمت می گذارند و حرفهای گنده می زنند. اما دروغ که سر هم می بافی کیف می کنند. نرم می شوند.

 شیوا دوباره کج می نشیند و می گوید این به دلیل “عقدۀ زهدان” است و مردها همیشه می خواهند برگردند توی زهدان مادرشان، یا اگر نشد، مادری دم دستشان باشد که دماغشان را پاک کند و بزند پس کله شان که درست راه بروند. 

 بچه های دیگر هم تقریبا همین ها را می گویند. حالا هر کس به زبان خودش. ولی کلا همین نظر را دارند. ما ها حدودا ده پانزده نفری می شویم و با هم دوره داریم. می توانیم اسمش را بگذاریم کلوب، ولی خب هنوز اسمش را کلوب نگذاشته ایم.

آن روز که  شیوا این جریان زهدان و این چیزها را گفت لیلا که همیشه سر به سرش می گذاشت این دفعه هیچی نگفت. رفت تو فکر.  بعدش گفت: یه چیزی می فهمه شیوا.  نه انگشتاتو لیس می زنن، نه سر شونه تو گاز می گیرن، همین صاف می خوان برن تو ما. همینه دیگه، عقدۀ رحم دارن.

شیوا سیگارش را فشار داد تو زیرسیگاری و گفت: زهدان. زهدان. 

 راستش این است که بی اسم یا با اسم کلوب است دیگر.  تازه من می دانم که همین ماها نیستیم، خیلی های دیگر هم هستند که همین چیزها را می گویند. 

مادر خودم مثلا یکی از ما هاست. توی دورۀ ما نیست ولی با همسال های خودش از وقتی که یادم می آید همین حرف ها را می زدند. مادرم می گفت به مردها راستش را نباید گفت. خوب ما هم همین را می گوییم. به مردها راستش را نباید گفت.  نه اینکه دروغ گو باشیم. خیلی از ما ها به هیچکس دروغ نمی گوییم جز به مردها.  مشکل این جاست که مردها حرف راست را عوضی می فهمند.

باید زنگ بزنم به بچه ها و بهشان خبر بدهم که طرف ترتیبش داده است.  باید به هوشنگ زنگ بزنم و ببینم که عصر ساعت یک ربع به شیش می آید یا شش. گفت یک ربع به شیش ولی زنگ بزنم مطمئن می شوم.  گوشت دارم، سبزی و این چیزها هیچی ندارم. نان هم تمام شده.

 باید بروم خرید.  بدون ماشین؟ زنگ می زنم به هوشنگ. منشی اش می گوید  ایشان نیستند.

نیست؟ یعنی چی که نیست؟

چرا منشی اداره باید بداند و من نباید بدانم؟ باید زنگ می زد می گفت.

 به حرف منشی که نباید اعتماد کرد. شاید سپرده است که به اتاقش وصل نکنند.    

 با تاکسی می روم دم شرکتشان. هست.  ایشان برگشته اند. سویچش را می گیرم و می گویم که روغن ماشنیش را هم سر راه عوض می کنم. این بچه خنگ است اما بچۀ ماهی است.  سر راه خرید می کنم.  می روم خانه.  تا یک ربع به شش باید برسد. با اتوبوس می آید. راهی نیست. یعنی از شرکتشان تا اینجا راهی نیست. خانۀ خودش دور است. اما تا خانۀ من راهی نیست.

 آپارتمانم را یکسال پیش خریده ام. قسط بندی اش خیلی خوب است اما دیگر قسط ماشین نمی توانم بدهم. فکر می کنم هوشنگ هم بدش نیاید که اجاره ندهد و بیاید اینجا. عوضش من ماشین دار خواهم شد. از اینجا تا شرکتشان هم راهی نیست.  بیست دقیقه با اتوبوس می رود و می آید، همین. من هم ماشین دار خواهم شد.  و چی می خواهد دیگر؟ یک گلدان گل پر از گل های ریز سفید.

 تا حالا دو تا از این گلدان ها برایم آورده.  هر دو را گذاشته ام روی میز اتاق نشیمن. خشکیده اند. خب می خشکند دیگر. تازه اش را  می آورد. 

به لیلا زنگ میزنم و میگویم: طرف سر براه شد، اما به کسی نگو.  میگوید: راستی؟ چکار کردی؟ میگویم: هیچی، خودش خواست. مردا این جوری ان دیگه، بدون ما نمی تونن سر کنن.

و خداحافظی می کنم. حالا خودش به همه خبر خواهد داد.

 هوشنگ حدود شش و نیم می رسد. در را وا می کنم و می روم کنار پنجره می ایستم. وارد که می شود می بیند که من دارم گریه می کنم.

سرم را تکیه دادم به شیشۀ پنجره و اشکهایم را ول کردم. دوست دارند آدم گریه کند. گریه می کنم. دوست ندارند از صبح تا شب گریه کنی اما عاشق اینند که بزنی زیر گریه و همچین که باور کردند داری راستی گریه می کنی اشک هایت را پاک کنی و آواز بخوانی. بعد بلند بخندی و خوشحال، انگار تو نبودی که گریه می کردی دستت را دور گردنشان بندازی و بخندی.  بعد دوباره  های های گریه کنی. دوست دارند گیج بشوند. انگار تو یک موجود عجیب غریبی که پاک خلشان کرده ای.  وگرنه مگر خلند که اختیارشان را بدهند دست ما؟ دوست دارند خیال کنند که ما آنقدر عجیب و غریبیم که پاک خلشان کرده ایم. خیال می کنند..  خب مردا این جوریند دیگر. آنهایی هم که سال های سال  بابا می شوند و شوهر می شوند و همیشه هم انگار دلشان درد می کند، آنهایی هستند که بلاخره  فهمیده اند که همین است که هست.  

 هوشنگ می پرسد چیزی شده؟

 سرم را تکان می دهم و می گویم: نه، دلم گرفته . دلم از این زندگی گرفته. 

می گوید: می خوای شام بریم بیرون؟

اشک هایم را پاک می کنم و می گویم: گریه کردم؟ من گریه کردم؟ این که گریه نیست. 

لبخند می زنم و می گویم: من هیچی دلم نمی خواد. من اصلا از این زندگی بیزارم. اگه تو نبودی همین یکساعت پیش خودمو می کشتم. آره. قرص هم خریدم. دلم نیامد نگرانت کنم. فقط به خاطر تو.

می گوید: اِ اِ

می گویم راستشو بگو، من که دیگه نمی خوام زنده بمونم. خودمو می کشم و راحت می شم. پریشب یک فیلم دیدم زنه خودش رو  کشت. راحت شد. منشی تون صبح گفت اداره نیستی. با منشی تون خیلی رفیقی؟ دوستش داری؟ یعنی اون حرفای تو رو بهتر از من می فهمه. بگو به من. من که حرفی ندارم. خب اگه با اون راحت تری.. اصلا من که تو این دنیا نخواهم بود که خوشم بیاد یا بدم بیاد.. تو آزادی ..

 می گوید: اِ ، این حرفا چیه ؟ من خیلی از تو خوشم میاد. آره بابا،  خودکشی چیه؟ منشی؟ بابا منشی اداره که.. اصلا از تیپش خوشم نمی یاد.

می گویم: خب بریم بیروم شام بخوریم.

می گوید: بگیم یه پیتزا بیارن. بعدش من برم خونه.

خونه؟

آره، لباس عوض نکردم از دیروز.

می گویم: آخ خوب شد گفتی. برات سر راه چند تا تی شرت و لباس زیر خریدم. ببین خوشت میاد؟ همین جا دوش بگیر. 

 اخمش تو هم می رود. پیتزا را که می آورند حساب می کند. من پول نقد توی کیفم ندارم. دیگه پیتزا را که من نباید بخرم.

  بلوزم را در می آورم و می اندازم روی دستۀ مبل.

می گویم: گرم نیست ها،  دوست دارم. دوست دارم آزاد باشم..  میدونی که .. حتی اگه بچه دار هم شدیم خودم مسئولم .. خب به هر حال پدرها هم به بچه شون حس دارن.. ولی من تو رو مجبور نمی کنم که مسئولیت داشته باشی.

می گوید: ای بابا ، ما که بچه دار نمی خوایم بشیم.. رابطۀ ما آزاده..

می گویم: همین دیگه، منم همینو می گم.. هیچ مسئولیتی در بین نیست.. و می پرسم امروز به موقع رسیدی سر کار؟

می گوید: آره..

می گویم : خب امشب یک خورده زودتر می خوابی که صبح راحت دوش بگیری و بری.. میرسونمت.. ماشینت رو که لازم نداری؟ سه چار جا کار دارم.. آبجو می خوری؟

می گوید: آره..

از یخچال دو تا قوطی آبجو بیرون می آورم و می گذارم روی میز  و می گویم من نمی خورم. تو آنقدر خوووووبی که منو عاشق زندگی کردی. می خوام سالم باشم و زندگی کنم. سرش را بغل می کنم و می چسبانم به سینه ام: تو هم اینقدر آبجو نخور شکمت پاق … می زنه بیرون. از فردا دیگر آبجو نمی خرم. از فردا آبجو بی آبجو.

می گوید: بعدش باید برم خونه..

می گویم: اینجا نه..

می گوید: اینجا نه؟

می گویم: نه بریم روی تخت.

در اتاق را می بندم و می گویم: بعضی از مردها اصلا حالش رو ندارن. خوشم میاد که تو  نفس داری. چراغ را خاموش می کنم و می گویم.. ساعت رو روی چند کوک کنم ؟

می گوید: هفت و نیم.

پدر سگ. همه شان خنگند. خونه می خوای بری؟ پس چرا نمی ری؟

همه چی حساب داره. عهد بوق که نیست که مفت و مجانی کار کنیم. سکس داری، خوبشم داری،  کله تو هم میذاری می خوابی، صبح هم دوش می گیری و میری. ملافه تو که می شورم معنی اش اینه که این جا موندنی هستی. یعنی اون کله ای که  میذاری رو اون بالش و خروپففففت هوا میره دیگه مال خودت نیست. صاحب داره. صاحبش منم. عهد بوق نیست که مفت و مجانی کار کنیم.  صاحب دارین. کله تو  که می گیرم رو سینه ام و نازتو می کشم یعنی این که حساب داره.  حساب بانکی تو که برات ردیف می کنم و می ذارم جلوت حساب داره. داری به چی فکر می کنی؟ خب منم باید بدونم. حقمه که بدونم. زحمت می کشم که چی؟ شریک اون چیزایی باشم که تو کله ته ..   لیلا میگه این مردا.. خیال می کنن ما عمرمونو مفت و مجانی پاشون هدر می کنیم.. نه بابا.. هر یک روزی که پاتون می ذاریم دو روز پس می گیریم..

میگوید: تو هم آمدی؟ خوبه؟ ده دقیقه شد ها؟

می گویم: آه.. داره میاد .. آه..هوش.. هوشنگ آره.. آره.. و جیغ بلندی می کشم.

می گویم: دیدی؟ دیدی؟ امشب چقدر خوب بود؟ ما برای هم ساخته شدیم.

 

 

 

 ساقی قهرمان

    

 

کجا به کی

ارسال‌شده در Blogroll توسط ساقی قهرمان در ژوئن 24, 2007

 

 

 

این هم از روی عادت است. حالا که آمده ای اینجا، دیگر چرا نامه؟ هر روز صبح بلند می شوم روی میز یک پاکت تازه می بینم. شکل پاکت نامه، و نامه که از تویش در می آید خب خیلی خوشگل است، آدم را می برد به دنیاهای دیگری، ولی خواندن نامه ی تو، وقتی خودت هم آمده ای به همین شهر و آنطرف تر نشسته ای چای می خوری و نگاهم می کنی کمی عجیب می نماید. عجیب مثل همان وقتها که آنجا بودی و هنوز راه نیفتاده بودی و نیامده بودی و من راه می رفتم با تو حرف می زدم انگار نه انگار که نیستی، آنجایی هستی که من سالهاست نیستم. حالا که اینجایی، ننویس، گوش کن بذار حرف بزنم. یا اصلا تو حرف بزن. یک سیگار هم برای من روشن کن. می بینی این هوا چه قدر فرق دارد با آن هوای گرفته ی تلخ؟ من هوای اینجا را دوست دارم، اگر پر رنگ تر بود بیشتر دوست داشتم، ولی همین که زرد نیست و به نارنجی می زند خوب است. هوای آنجا در عکس ها دیده ام قرمز است؟ قرمز دوستت ندارم. نه، قرمز دوست ندارم، منظورم این نیست که دوستت دارم. خب البته دوستت دارم ولی نه اینجوری. یک جور دیگر. اه، من هم که دارم مثل او حرف می زنم. همه اش می گوید دوستت دارم ولی اونجوری نه اینجوری. حالا بگذریم. به من نمی گوید، نه از یک دوست دیگرمان حرف می زند که دوستش دارد ولی نه اینجوری. یعنی نه اونجوری.اما من فقط قرمز دوست ندارم آنهم برای هوا، چون سر درد می آورد. تو را چرا، خیلی دوست دارم، ولی ببین اینجوری، اونجوری نه. نه، نامه ها را هم دوست دارم. خیلی دوست دارم. تو فکر می کنی این نامه ها نبودند اینهمه سال اینهمه دور ماها چه جوری زندگی می کردیم؟ به همین نامه ها، یعنی خب به نامه به خاطره، من یکی نه، من فقط به نامه، خاطره ها را پاک کرده بودم. اذیتم می کردند خاطره ها. صاحبان خاطره ها جایی نبودند که آدم بخواهد بیاد بیاورد. جایی بودند که.. تو بهتر می دانی، حالا بگذریم. نه، همین یک چایی، بعد از این فقط آبجو می چسبه، گاهی قهوه و آبجو با هم می چسبه، می دونم، نمی خوری، قهوه نمی خوری، چون که فضای کافکایی رو دوست داری، اسپرسو هم داریم، شیک تره، کافکایی هم نیست، کافکا همیشه قهوه ی سیاه با پنج قاشق شکر می خورده. میگن با وجود اینکه مادرش همیشه با اون تنگدستی زمان جنگ، براش شکر قایم می کرده، آخرش مادرش رو ول می کنه تو دست پدرش و میره. حالا آبجو هم با یکی و نصفی شات ودکا. چه فرقی می کنه؟ من که سر کار نمی رم. هم روز بیدارم هم شب. حواسم به همه چی هست. نه. نخور. خودم می خورم. من دوست دارم این عرق خوری وقت و بیوقت رو. چکار به پاهام داری تو  

دوست دارم تن ام را از هر ور

ارسال‌شده در Blogroll توسط ساقی قهرمان در ژوئن 19, 2007

 

 From Right to The Left and vice versa

 

Toronto is a region of neighbourhoods, every neighbourhood a different country. During the last decade & a half, wherever I moved I’ve arrived in a different Canada all over again. Thanks to colonialism, & globalization of media, neither the white shadow of main-stream Canada, and nor the bold presence of China Town have been “unfamiliar”. 

The cultural shock, though, hit hard with “Writing in English”. To write in Farsi, I put my pen on the far right of the page and move towards left, whereas to write in English, my hand jerks from its usual direction of landing on the right, and drags herself to the far left, to move then towards right. There is a clash, in the middle of page, every time, when the old habit of “from right” meets the self-imposed skill of “from left”.

I wonder sometimes if it helped had I walked passed the margins, and let myself be led by the rhythm of spoken word into the patterns of the written. But here I am, still in the middle of two lines inching forward face to face, from right to the left, and vice versa.  But the confusing clash doesn’t stop on the lines I write, it involves pages and passages I read, too. And so I can not deny the fact that I’ve become philosophical since I left Iran.

Over the years I have – out of habit – opened “English” books and magazines from the right end. And so, many times before I can say ooops, and flip the book over to open it from the other side, I have gone through a page or two of the ending. Thus, I’ve known how the story ends before I get to the beginning. That is the amazing part of living here, and not there.

This dilemma to search for the right destination to write expands in to everyday life as I gradually slip away from what have been my sense of morally / politically right back then. I stand -and not voluntarily- as far from there, as I am from here.

In the absence of a home, when my body becomes the virtual shelter, when my body is the only thing still in-hand, I stand in the middle of intersecting rights & wrongs. I trace on this body lines which are not right, but are mine. I follow curves and hollows which can’t be wrong, and are mine. I stop right here, in the middle, with me. And then, as if there is nothing left to love, I love my body from every angle.

قاعدتاً مرا

ارسال‌شده در Blogroll توسط ساقی قهرمان در ژوئن 16, 2007

این که دوست از پشت خنجر می زند خاطره ای است که از حافظه ی تاریخی ما بیرون می آید. ربطی به دوست، یا به جانب پشت سر “من” ندارد. دوستی که از پشت سر می آید، قاعدتاً مرا از آسیبی که از پشت سر می تواند برسد حفظ می کند. اگر خنجری به پشت سر من نزدیک شود، دوست که همان جا، از پشت سر من می آید، راه خنجر را کج می کند، مگر دوست من نیست؟

گاهی از همان حافظه ی تاریخی یک “فدای سرش” از ته سینه می آید و می روی می خوابی پشت می دهی به دیوار.

اما مگر دوست من تمام حواسش به جلو رو، که پشت من است، است؟ شاید می خواهد خنجر خود را به قلب چیزی دیگر فرو ببرد و به اشتباه به پشت من می زند. نمی دانم. اینجوری هم پیش می آید. ما ها خیلی گیج هم هستیم به اضافه ی چیزهای دیگر.

اتاق؟ اتاق کوچک تر است از خیابان؟ مطمئنی؟ تنگی خیابان را ندیده ای وقتی که هراسان می دوی به اینور آنور می خوری به آدم هایی که مثل دیوار ایستاده اند سر راهت، راهت را سد کنند؟

اتاق است که سلول است؟ یا خیابان که زندان؟ یا پنجره اگر به بیرون باشد لزوما راهی به بیرون است؟ و این راه، از پنجره، چرا همیشه به “من ِ” چسبیده به سنگفرش خیابان ختم می شود؟

در، داستان دیگریست. از در می شود رفت بیرون. بیرون می شود نقطه ی مقابل تو. تو اگر تنگ شود می شود بیرون زد، بیرون اگر تنگ شود می شود پرید تو.

توی اتاق غیر از خواب و عشق بازیدن و خندیدن و گریه کردن و خوردن خون و فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن و سر کوبیدن به دیوار و رفتن از این ور اتاق به آن ور اتاق و از آن ور به این ور و فکر کردن و فکر کردن و احتمال پنجره را سبک سنگین کردن کار دیگری می شود کرد؟ خندیدن و آرام گرفتن و ذوق کردن و شیر نوشیدن و شراب خوری و سیگار و تکیه به دیوار و آرام گرفتن و لبخند و مهربانی و دوست داشتن و شریک شدن و شیر نووو..

عشق بازیدن با کی؟ با ما؟ جویدن گردن کی؟ ما؟

بعد اگر کسی بخواهد انحنای گلویت را ببوسد چشم هایت را می بندی. یا می دوزی به سقف. یا به چشمهایش. یا به دستش که مشت کرده دست تو را توی دستش.

کلمه ها همیشه محدودند، مثل ستاره ها که همین چند تایند و بیشتر نیستند. من مگر محدود نیستم به این حدودش؟ اگر نروم بپرم؟