ساقی قهرمان

لای گونه هات از اینور

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on دسامبر 20, 2007

مثل گربه چنگ می زنی به دستم

میگیرمش

بازم ورم کرده ولی نمی رسه به لبام

با بالشتک انگشتم می مالم رو سرش، خم و راست میشه زیر انگشتم بیدار میشه خوابم میبره سرش قایم شده زیر موهام صورتمُ فرو می کنم لای گونه هات می تونم انگار اگه نبینم نمی تونم از پشت گردنم شونه می کنی با انگشتات میاری تو پیشونی م تا روی صورتم رسیده تا پشت گردنم که عرق کرده

موهامُ پس می زنی از پشت گردنم شونه می کنی با انگشتات میاری میریزه توی پیشونی م روی صورتم

مگه نمی رسه؟ (دست تو، به من)

میگم چرا اذیتم می کنی میگی اذیت ندیدی بذار دستم بهت برسه (می خندم تو نمی بینی می خندم اما سر انگشتات که می چسبه رو موهام از اینجا تیر میکشه تا اینجا)

سرمُ می برم از پشت گردنت رو مهره های پشتت یکی یکی می رم تا صورتمُ بچسبونم لای گونه هات اینجای شانه هاتُ می مکم حالا از بالای شانه ها تا اون پایین پایین کمرت مال منه

ذوق می کنم. پشتتُ می کنی به من موهاتو عقب می زنی از تو صورتت دو تا لبای من لب پایینی تو رو فقط یه لحظه بعد ولش کنن اصلا شبیه بوسیدن نیست مثل نوک زدن با دو تا لب گرم که نه خیلی گشنه ان نه خیلی سیر و فقط چون اون لب ها لب های تو ان دلشون می خواد بوسش کنن از اون بوسیدنا که مثل اینه که با بالشتک انگشت یه بار نه نمیشه اینجوری فقط با دو تا لب میشه بعد لب پایینی تُ ببوسم می خوام بیام بالا با بالشتک انگشتم لباتُ ناز کنم می خوام دوباره خوابت ببره لبخند من لبخند نمی زنم بعد به من نگاه می کنی اگه نمی کردی سرم برنمی گشت نگاه کنه حتما نگاه کردی دیگه داری نگاه می کنی به دستم

من به تو می گم نگا نکن میگی نگا نمی کنم

حتما نگاه کردی دیگه اگه نمی کردی سرم برنمی گشت نگاه کنه

چشمات شده پر از زنبور

از اینجا بالاتر نمی خوام برم

.

فرض می کنیم منم مثل گربه چنگ زدم به دستت (من هیچوقت چنگ نمی زنم به دست تو، الان هم که اینو گفتم زود لیسش زدم که خراشش پاک شه)

فرض می کنیم بلند شدم رفتم

باید برم

باید برم پیش کسی که وقتی بغلش می کنم کله شو بکنم بندازم اونور اتاق ناخنونامو فرو کنم از اینور سینه ش جر بدم تا اونورش دندونامو فرو کنم تو کاسه ی زانوش سوراخش کنم با تو نمیشه (وقتی دردت میاد صدات از یه جای گلوت در میاد انگار آب شدی از درد، من هیچوقت دردت نیاوردم ولی گاهی که خود به خود دردت اومده صداتو شنیدم می دونم)

لای گونه هات

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on دسامبر 14, 2007

تو شبای با هم بودن نمیشه. می پری تو حرفم. حالا که خوابی میام دراز می کشم کنارت با کف دست می رم رو دلت.

خسته ای نخوابیدی تا شد صبح. چشات که رو هم افتاد بیدار نمیشی.

بغلت می کنم اول فقط برای اینکه بچسبم به پوست تنت که چسبیده بهت که انگار از روی پوست برم توی تنت.

یه دستم دور کمرت. یه دستم روی دلت. می خوام نازت کنم نمیشه.

می خوام برم تو ت، میشه. یه جوری میشه بالاخره.

سرم رو گذاشته م روی بازوت، گونه م چسبیده به بازوت، اونجا که نزدیک خط زیر بغله. دستتُ بلند می کنم سرمو می ذارم بین بازو و کناره ی سینه ت، اینجا بیشتر توی تو ام.

من فقط تو سرم حرف می زنم. بلند اگه بگم می خوای جواب بدی، نمیشه.

نمی بوسمت، اسمش بوسیدن نیست، روی تنت نفس می کشم، داغ میشه، لبامو می چسبونم روی داغی پوستت، نازک شده، حالا میشه انگار فکر کرد لبام از پوستت رفتن اونور، اونور، اونجایی که توی تن توئه.

اسمش مکیدن هم هست، قرمز که میشه از دون دون های پوست خون میاد درست تا زیر روی پوست، انگار بوسیده شده باشی، تنت آروم آروم ذوق می کنه. یکی از زانوهات میاد بالا خم میشه روی اون یکی پات.

من هنوز این کنارم. هنوز خوابم نمی بره ول بشم روی سینه ت. ولی خوابم میاد اونجوری که سرمُ بذارم لای پات بگیرمش توی دهنم مث سر پستون آرزو، با حوصله، بمکمش تا خوابم بیاد و بره و دو ساعت گذشته باشه خواب دیده باشم و این گاه به گاه ورم کرده باشه توی دهنم، نازش کرده باشم. انقدر خوشگل میشه وقتی ورم می کنه که نگاش می کنم می خندم، می دونی که، هر وقت یه کسی یه کاری می کنه که خیلی خوشگل میشه شادی میاد توی سر و صورت آدم. میگیرمش توی دستم می مالم تا نرم میشه.

من به تو می گم نگاه نکن. تو میگی نگاه نمی کنم.

ولی داری نگاه می کنی، داری به دستم نگاه می کنی. بعد به من نگاه می کنی، اگه نگاه نمی کردی سرم برنمی گشت به صورتت نگاه کنه، حتما نگاه کردی دیگه. لبخند نمی زنم. می خوام دوباره خوابت ببره. می خوام بیام بالا با بالشتک انگشتم لباتو ناز کنم. بعد لب پایینی تو ببوسم. از اون بوسیدنا که مثل اینه که با بالشتک انگشت، یه بار، نه نمیشه، اینجوری فقط با دو تا لب میشه. مث نوک زدن با دو تا لب گرم که نه خیلی گشنه ان نه خیلی سیر و فقط چون اون لب ها لب های تو ان، دلشون می خواد بوووسش کنن. آخه اصلا شبیه بووووس کردن هم نیست. دو تا لبای من، لب پایینی تو رو، فقط یه لحظه، بعد ولش کنن. موهاتو می زنی عقب از تو صورتت. پشتتُ می کنی به من. ذوق می کنم.

حالا از بالای شانه ها تا اون پایین پایین کمرت مال منه. شانه هاتو می مکم. می چرخم. سرمو می برم از پشت گردنت پایین از روی مهره های پشتت یکی یکی پایین می رم تا صورتمُ بچسبونم لای گونه هات.

میگم چرا اذیتم می کنی. میگی اذیت ندیدی، بذار دستم بهت برسه.

مگه نمی رسه؟

رسیده تا پشت گردنم که عرق کرده. موهامو پس می زنی از پشت گردنم، از پشت شونه می کنی با انگشتات میاری میریزه توی پیشونی م روی صورتم. از پشت گردنم موهامو شونه می کنی با انگشتات میاری تو پیشونی م تا روی صورتم. انگار اگه نبینم نمی تونم. می تونم. صورتمُ فرو می کنم لای گونه هات. انگشتات سرمُ خواب می کنن. سرش قایم شده زیر موهام. با بالشتک انگشتم می مالم روی سرش، خم و راست میشه زیر انگشتم، بیدار میشه خوابم میبره. بازم ورم کرده ولی نمی رسه به لبام. میگیرمش. مثل گربه چنگ میزنی به دستم.

خلاقیت؟ به درد شما می خورد؟

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on دسامبر 4, 2007

ما در ایران کمبود خلاقیت نداشته ایم. از غرب هم کم خلاقیت وارد نکرده ایم. به اندازه ی کافی عرضه شده، اما مصرف نشده. یعنی مصرف نشده. یعنی افراد گرفته اند خلاقیت های عرضه شده را گذاشته اند جایی لای کتابهای کتابخانه شان، یا دور گردنشان، یا لای مدارک روشنفکری و صاحبذوقی شان. حیف نیست؟ با آن همه خلاقیت چکار کرده اید که دنبال تازه اش می گردید؟ فرض می کنیم در این وبلاگ خلاقیتی هم ظهور می کرد، چکارش می کردید؟ مثل بقیه ی خلاقیت هایی که دستآورد دیگران است، می گذاشتید جایی که دیگران ببینند شما هم اطلاعی از این خلاقیت عرضه شده دارید. خلاقیت به چه درد شما می خورد وقتی یاد نگرفته اید از خلاقیت کار بکشید؟ وقتی حتی کسانی که ذوق یا شم یا شعور خلاقیت شناسی دارند، پیدایش که کردند، مثل لباس تن شان می کنند، و بعد که مهمانی تمام شد، در می آورند و باز می شوند همان که بودند، با پوست و گوشت خودشان، بی هیچ خلاقیتی. اگر از خلاقیت های پرت شده به میان اجتماع، در همین قرن اخیر، به درستی استفاده می شد الان جایی ایستاده بودیم که از ناچاری و از گرسنگی فرهنگی و از دربدری ذهنی و آشوب کابوس روزمره های پر آشوب و پر خونریزی و بی امید، دربدر به دنبال راه نجاتی که همین الان خلق شده باشد و خیال ما را از خلق شدنش راحت کرده باشد نمی گشتیم.

با این وجود، اگر امیدی بود که خلاقیت ها راه فراری از بن بست فرهنگی ما باشند، می شد بلند شد و خلاقیت زایید، اما به گمان من، اگر همین خلاقیت های شده را، مثل نان بخورید و قورت بدهید، که بشود شما، بشود تن و ذهن شما، آن خلاقیت تبدیل به رفتار و روزمره می شود و گرهی از شما را وا می کند و نیازی به خلاقیت تازه تا چند دهه ی دیگر نخواهد بود. آخرین حرفی که مطرح شد، که بار بزرگی را از دوش جمع روشنفکر و غیر روشنفکر می توانست بردارد از دهان محمد مختاری بیرون آمد که جامعه ی عادت کرده به شبان و روشنفکرانی که غم شان فقط انبوهیِ گله های پشت سرشان است را به نقد کشید. به دلیلی، به نظرم می آید دنبال خلاقیت گشتن در این وبلاگ، یا در نویسنده ی این وبلاگ از همان نیاز به شبان بر می خیزد. که اشتباه است، و اصولا چرا باید اینجا دنبال خلاقیت گشت؟ اینجا دنبال من بگردید. آن چیزی که مورد نیاز است، در شرایط امروز، خلاقیت نیست، تفکر است. و پس از آن، به کار بردن آنچه از تفکر به دست آمده است. و آن تفکر باید در فرد اتفاق بیفتد، در هر فرد، وگرنه با یک خلاق، مثلا یک فروغ، فقط مثلا یک فروغ، که شما تلاش کردید خشک اش کنید و پوست اش را پر کنید از ادب و اندوه و عیسی های گهواره ای، نیازی به ناخن ساییدن دیگران پشت درهای هویت فردی نمی بود. اما اینطور نیست، تفکر باید در فرد اتفاق بیفتد. باید هر نفر در خودش، نه در وبلاگش، و نه در آلبومی که از افتخارات خلاقان جمع می کند، در خودش به دنبال نشانه های حیات بگردد. یعنی نشانه هایی که آدم را از ابزار متفاوت می کند. و لزومی ندارد من بجای شما اقدام به تفکر کنم و شما بیایید اینجا و تماشا کنید که اتفاق تفکر افتاد در این وبلاگ، و وقتتان تلف شود و از انجام تفکر توسط خودتان باز بمانید. ما ناچاریم، به دلیل نیاز به حس زنده بودن و کنترل داشتن روی زندگی شخص خودمان، خودمان دست به تفکر بزنیم. نه برای زاییدن یکی دو خلاقیت، که دنیا دچار انبوهی ی خلاقیت شده است، بلکه برای تماشای نزدیکترین منظره ی ممکن، و کشف تماشای همین منظره، که از همه ی منظره ها نزدیک تر است و کشف کردنی تر. در واقع نگاه کردن به آنچه در گذشته خلق شده و دیده نشده، یعنی همین تنی که هنوز خیلی ها خودشان هم نمی دانند چه پیچ و خم هایی دارد، به همین نزدیکی، یعنی تن خودشان، مال خودشان، آزاد در اختیار خودشان، و هنوز نمی دانند چه پیچ و خم هایی دارد، حتی مال خودشان، نه مال دیگران که به هر حال نیاز به کسب اجازه دارد، کشف همین تن خود، که وقتی کشف شد می شود رسید به این که چه می تواند بکند این تن، و چه می خواهد و چه جوری بافته شده به آنچیزی که اسمش تن نیست، اسمش را گذاشته اند روح، ولی خیلی خیلی شبیه به همین تن سرما گرما می خورد، و از همانجا می شود رسید به این که این من، بر چه اساسی، ناچار است از وقتی که موجود می شود نقش بازی کند؟ اگر برای یک روز، تمام آن نقش هایی را که به دنبال اسم شما، از زمانی که به دنیا آمده اید، آمده اند را، بردارید و کنار بگذارید و ببینید هنوز، بدون آن نقش ها، آدم هستید یا نه، و هنوز بدون این که پسر یا مادر یا شوهر یا دختر کسی باشید، هستید یا نه، بدون این که این ها باشید، هنوز آدم هستید یا نه، آن وقت آن “من” را شناخته اید و بی جهت و بدون تجربه و بدون دست زدن به جنس این “من” نمی گویید، زن همان گونه که هست و نزدیک ترین به آدم بودن. این زن چی هست که خیلی زیاد نزدیک به آدم بودن است؟ آدم، کیست؟ یعنی آدم، چیست؟ آدم در این فرهنگ چقدر حق شهروندی دارد اگر هیچکدام از آن نقش ها به دم اش نچسببده باشد؟ آدم، در این فرهنگ، فقط کسانی هستند که خوارمادر کسی هستند، چه با روسری چه بی روسری، و شیر می دهند، چه از دو پستان روی سینه چه از پستانی لای دو خایه.

فرهنگی که نیسا و آرش و دوستان دیگری که عجله دارند، حمل می کنند، به خلاقیت نیاز ندارد، اما نیاز دارد که خلاقیت های شده را بگیرد به کار ببندند. نیاز به فکر کردن دارد. چیزی در شما هست که تفکر را بخصوص برای شما ضروری تر از دیگران می دارد و آن نزدیکی ذهنی شما به کسانی است که حدس می زنم از نزدیکی ذهنی باهشان احساس شرمندگی می کنید. شما به نظر جامعه ای که دوست دارید مورد انتقاد قرارش دهید بیش از آن احترام می گذارید که بتوانید مورد انتقاد قرارش دهید. خیال می کنید به دلیل آنکه ذهنیت کیهان کسی را که اداره ی ثبت احوال نامش را ساقی قهرمان ثبت کرده، و می تواند هر مزخرف دیگری ثبت کند، و تفاوت چندانی نمی کرد، (می کرد، اما شما درک نمی کنید) س ق خوانده، پس س ق خواندن ساقی قهرمان نشانه ی بی احترامی به ساقی قهرمان است. و چون به نظر همان فرهنگ کس خل مترادف با خل است، و خل از عاقل احترام کمتری دارد، پس با کسخل خواندن ساقی قهرمان تمام وظیفه ی جست و جوی خلاقیت و بازسازی فرهنگی را انجام داده اید. شما به نظر کیهان بیش از آن احترام می گذارید که تشخیص بدهید هر نامی به این شخص، که ساقی قهرمان نامیده می شود بدهید، باز او همان است که الان هست، و پای جمله هایش را هر امضایی که بگذارد، آن امضا نشانه و شناسنامه ی صاحب آن قلم و آن ذهنیت است و جمله هایش به دلیل جمله هایش شناخته می شوند. این را کسانی که به معیارهای قراردادی آنقدر پابندند که راه اصلاح را گم می کنند، نمی فهمند. برای همین است که چرخ دنیا هی می چرخد و انگار که نچرخیده و شما هنوز همان جا که بودید ایستاده اید و فقط پیر می شوید. و هنوز همان زن/مردی هستید که نزدیکی چندانی به آدم حس نمی کند. در موارد ویژه، آدم از اینکه زن ها و مردها آدم نباشند زیاد احساس ناراحتی نمی کند اما اگر زن ها و مردها از دور بودن از آدم بودن احساس ناراحتی کنند باید نگاه کنند به خودشان و آن نقش هایی را که واقعا شاید زیاد هم برای آدم بودن ضروری نباشد را به عهده نگیرند. یا اگر گرفتند، زیاد جدی نگیرند، به هر حال، چراغ صحنه گاهی باید خاموش شود پرده گاهی باید کشیده شود، آدم باید بشود خودش، نه زن پدر خواهر شوهری که نوشته اند داده اند دستتان.

آسان نیست. مشکل آرش همین است، شاید مشکل نیسا هم همین باشد شاید هم نباشد،(به احتمال خیلی زیاد هست، فربد و نازلی هم با آن همه تجربه؟ یا سواد؟ توی همین دام افتادند)؛ تا ندانی کدام یکی از لباس های تن ات، لباس روی صحنه است، نمی دانی کدام لباس را از تنت بیرون کنی تا فرهنگسازی کرده باشی.

..

با کامنت هایی که اینجا گذاشته می شود، مشکلی ندارم، این کامنت ها ابزار کار من اند. محتوی این کامنت ها، چه خوب چه بد، به شخص من ارتباطی پیدا نمی کنند. بخشی از این بی ارتباطی به دلیل نا آشنایی من با فرهنگ وبلاگ نویسی است. من عادت به قواعد شاعری دارم، می نویسم و می روم، منتظر جواب و سئوال نیستم. اما از امکان سؤال و جواب های اینجا استفاده می کنم، برای تماشای مردم. تماشای مردم برای من به راحتی دست نمی دهد، چون خیلی از این کامنت ها را مردم رو در رو به زبان نمی آورند و در نتیجه خیلی از تحلیل هایی که می توانند از خودشان و ذهنیت خودشان به دست بدهند، پنهان می ماند. با وجود این، فقط کامنت هایی که به کارم می آیند را تأیید می کنم، یعنی کامنت هایی که می خواهم دیگران هم تماشا کنند. این برای راحتی خیال فربد و نازلی.

اما با فربد و نازلی کار دارم. با فربد کار دارم چون فرهنگسازی را دست کم گرفت. در همین ارتباط، کار کمرشکن زنان کمپین یک میلیون امضا را هم، که حداقل، اگر برنگردیم به دنباله ی تمام تلاش های خانه به خانه ی پیش از مشروطه، از همین سی سال پیش تا الان در حال کار و تجربه ی ممکن ترین راه برای “تغییر” اند، را نیز دست کم گرفت. پشت آن راهکار یک دنیا تجربه خوابیده، و یک اساسنامه ی روشن و چند هدف معین. حالا این راهکار را فربد می خواهد برای ترویج … (برای ترویج چی؟ .. دو بار پرسیدم، جواب ندادی، باید بدانیم آن چیزی که توسط هر کدام از “ما” ترویج می شود، چیست)، برای ترویجِ؟ یک ذهنیتی؟ به کار بگیرد ؟ درست نیست. باید مشخص شود چه کسانی چه ذهنیتی را حمل، و سپس منتقل می کنند. در همین وبلاگ دیدی که خیلی از کسانی که کاملا موافق تلاش گسترده برای فرهنگسازی بودند، از چه جنسی هستند و چه درکی از فرهنگ دارند. تا زمانی که “فربد” که موافق ترویج نفر به نفر “فرهنگ نوسازی شده” است، توضیح ندهد آن فرهنگ چطور قرار است نوسازی شود و چه چیزی جایگزین چی چیزی خواهد شد، و “آرش” هم توضیح خودش را ندهد، هر دو توی یک صف ایستاده اند. و توی یک صف ایستادن با آرش به دلیل اشتباهاتی که در کامنت هایش در مورد “ما” و “زنان توسری خورده” و “فرهنگسازی” و “پس دادن قرض تاریخی به زنان محروم” مرتکب می شود، معقول نیست.

از طرف دیگر، نمی دانم چرا فربد ریدن را جرم می داند و آرش را  متهم به ریدن می کند. ریدن را نمی شود جرم به حساب آورد، خلاف قانون طبیعت است اگر کسی را به جرم ریدن محکوم کنیم. به نظر من، چیزی که فربد باید در نظر بگیرد این است که جرم آرش، حتی اگر جرم شناخته شود، تخلیه روده در جای نامناسب است. و این جای نامناسب یکبار از طرف عرف تعیین می شود یکبار از طرف شخص، و اگر کسی بی دلیل و بی تصمیم بر اساس شعور، در جای نامناسب دست به تخلیه روده بزند، فقط به دلیل اینکه قادر نبوده جای مناسب را کشف کند یا درک کند، متهم به بی شعوری می شود. فربد عزیزم، باید دقیق باشی.

و نمی دانم نازلی چرا از خواندن کامنت های اینجا ناراحت شد. مگر بر اساس عرف، قرار جامعه این نبوده که به زن فاحشه ناسزا بگویند؟ خب، مردم دارند کارشان را مطابق همین فرهنگی که زن فاحشه را سزاوار ناسزا شنیدن می داند می کنند. بهتر نیست ما بدانیم اگر احیانا در خیابان های ایران باشیم و فاحشه هم باشیم آشنایانمان با ما چه رفتاری خواهند داشت؟ گاهی این اشتباه پیش می آید که دولت مسئول همه ی ناسزاهاست.

تا زمانی که فاحشه بودن در ذهن مردم، جرم زدایی نشود، ما به هیچ کجا از اینجا که هستیم سفر نخواهیم کرد. هیچ اتفاق خاصی در فرهنگ نخواهد افتاد. دست زن به هیچ حقوقی نخواهد خورد. نازلی، به نظر من، تو اول باید قبول کنی که ساقی فاحشه است، بعد اصرار کنی که فاحشه بودن جرم نیست، چرا به ساقی ناسزا می گویید. حس من این است که تو به شکلی می خواهی بگویی، مردم بخدا ساقی فاحشه نیست، شما اشتباه فهمیده اید، بیخودی دارید فحش می دید. و خب، این نقض غرض است، از فاحشگی باید جرم زدایی کرد نه از ساقی.