ساقی قهرمان

خیلی از ماها

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on ژوئن 25, 2008

.

Saghi jaan,

I really love “Ma’shoogh-e man” and “man”, “man”, “man”…the invisible mirror…and the image, the space between the mirror and you…the two of you….front and back…nude and covered…the duality of yourself….which can be us…many of us!

Love,
Ezzat

ساقی جان

خیلی دوست داشتم این (معشوق من) ات را و آن “من” ،”من”، من”، … و آن آینه ی ناپیدا … و تصویر، و مکان فاصل میان تو و آینه.. هر دوی شما.. از روبرو و از پشت سر … لخت و پوشیده.. دوگانه ی تو.. که می تواند ما باشد.. خیلی از ما ها! ..

با عشق

عزت گوشه گیر

.

ایستگاه

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on ژوئن 23, 2008

.

یه رژ لب خوشمزه خریدم برات.

پس خودتم بزن که منم مزه شو بفهمم.


..

همین دیالوگ بی سرانجام کفایت می کند.

.

ایستگاه زن

.

.

کرج

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on ژوئن 23, 2008

هوای کرج اینطور آغشته نبود دیروز
یا هر جای دیگر نزدیک تهران
امروز اما
تهران و حومه آغشته اند به
تو
زیر بغل های این تازه درخت را که می بینم
تازه است ٬ صاف است
مو های سبز مرطوب
که انگار بارفیکس می پری
عضلات کشیده ات
معلوم بود
نیلوفری شدم توی خودم
عمود هم
امروز درد می کنم
اینجا کرج است
بیست قدمی تو

.

.

.

خشایار خسته

———

Air wasn’t drenched so much in Karaj

Yesterday

Or anywhere else close to Tehran

Today though

The greater Tehran area

Is moistened with you

When I look at the armpits of this young tree

Fresh and smooth it is

Wet, tiny fresh grown hair

As if you jump chin-up bars

Your muscles’ flexed

It was obvious, clear

Inside my shield I turned Morning Glory purple,

And erected.

Today I ache

20 steps away from you

Here is Karaj

.

.

.

برگردان: ساقی قهرمان

Persian Gay Poetry Collection

احمد، مادر دوستم نیاز بود

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on ژوئن 22, 2008

.

لبانم

به ظرافت شعر

آنگاه

که شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان بدل می کند

هنوز

جاندار غارنشین

سود می جوید

.

آینه در برابر آینه می گذارد تا از ما ابدیتی بسازد

در بن بست آینه ها از اینور از آنور

گیج می روم می خورم به دیوار

هیأت خاصی ندارد انسان

هیأت خاصی ندارد انسان

.

لبانم

به ظرافت شعر

آنگاه

که شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان بدل می کند

جاندار غارنشین

باز

اه

گیسوی خیس من خزه بو چون خزه به هم می خشکد

.

در سینی ام

.

آینه در برابر آینه ام می گذارد

راه گم می کنم می خورم به دیوار

حالا حالا دوست نیست این جاندار

هیأت خاصی ندارد انسان

هیأت خاصی ندارد انسان

.

ساقی قهرمان

معشوق من

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on ژوئن 22, 2008



برچسب زده شده با: