ساقی قهرمان

یادش نمی رود اینجا

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on اکتبر 27, 2008

چشمهای فرزانه مال سی سال پیش است ته نگاهش مال سی سال دیگر یعنی سی سالی که قرار است بعدا بیاید. لبهایش شبیه لب هایی است که می شود با انگشت دورشان را دنبال کرد تا گوشه ی لب و از آنجا برگشت وسط لبِ پایین با بالشت انگشت فشار داد پایین توی توی لب را تماشا کرد. گفتم عینکش را بردارم برندارم بردارم برندارم از اینور راهرو تا آنور راهرو از اینور تا آنور راهرو برنداشتم گذاشتم بماند. علی می گوید ما با هم دوستیم. من فکر کردم من هم دوستم ولی نیستم ولی دوست دارم سوار ماشینی چیزی بشود بیاید بنشیند روی آن صندلی سرمه ای آن طرف اتاق، دستهایش را از دو طرف ول کند، مثل عروسکهای چینی، نگاه کند به روبرو، سینه اش بالا پایین نرود یادش برود پاهایش در امتداد دلش کج روی زمین بمالد کف پاهایش را بی کفش.

کفش نداشته باشد. ناخنهایش زرد شده باشد و دراز و زبر،

انگشتهای پایش لاغر و دراز باشد مثل بازوهای کسی که همیشه مثل آب، آب می خورد و چیزهای دیگر را نمی خورد حتی اگر دوا باشند و چیزهایی را می خورد که خوردنی نیستند

مثل ما

من از این گوشه ی روبرو عکس می گیرم، تا خسته شود سرش بیفتد روی سینه اش دستهایش را فرو کند لای موهایش بلند شود که برود. عکس رفتنش را بگیرم پاره کنم.

خوابش که می برد فقط زانوهایش بیدارند و کمی از سر شانه ی چپ اش بیدار است.

نوک این یکی پستان هم بیدار می شود ولی خوابش می برد زود نوک آن پستان هم بیدار می شود پستان هایش از این سر تا آن سر بیدار می شوند همهمه می شود

دستم را روی دلش می گذارم پستان ها خواب می روند

دستم روی پایش می گذارم پستان هایش پا می شوند

دستم را روی زانویش می گذارم

می گذارم دستم روی زانویش عرق کند

از این سر راهرو به آن سر راهرو به آن سر راهر ولی عینکش را برنمی دارم لازم نیست

بعد دلم برای فرزانه ی خودم تنگ می شود که نیامد.

آمد تا پای اتوبوس

مانتوهامان را با هم عوض کردیم، روسری هامان را با هم عوض کردیم، چیزهایی را که باور نمی کردیم کردیم

بچه ام را داد دستم بچه اش را دادم دستش

شیشه ی عطرم را گذاشت توی کیفش برگشت خانه. من رفتم تا همین حالا که برنمی گردم

از آنجا به کجا؟

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on اکتبر 20, 2008

|

|

حمید پرنیان متن را سوراخ می کند

.

.

.

رو به کهکشان معناهای متعارف معمول

چرا؟ چون آدم به شمار می آیید

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on اکتبر 16, 2008

همجنسگرایی من، مسئله ی خصوصی من همجنسگرا است، به آنها مربوط نیست. اما بی حقوق بودن همجنسگراها مسئله ی اجتماعی و مسئولیت سیاسی شماست که دگرجنسگرا هستید و شهروند درجه ی اولید و حق رأی دارید و امکان حضور پشت بلندگو میان میدان، و مسئولیت دارید که از غیبت حقوق ها و اول از همه از غیبت حقوق همجنسگراها، پرس و جو کنید. و چرا اول از همه؟ چون تقسیم بندی گرایش جنسی نزدیک تر از هر تقسیم بندی دیگر قومی و زبانی و دینی و سیاسی به مغز استخوان آدم است.  دقیقا از همان لحظه که یک آدم، آدم می شود، همجنسگرا هم می شود و نمی شودش هیچگاه صورت نمی پذیرد با هیچ نفی بلدی و پس نقض حقوق اش پیش و بیشتر از هر نقض حقوقی نقض حق حیات بشر است.

فقط در این صورت و در صورت این گونه دخالت در امور همجنسگرایان است که شما با ادب و ملاحظه کار و متین به نظر خواهید رسید، نه آنجایی که ” به من و هم گرایشان من کاری ندارید”.

این کار نداشتن، از روی ادب و به منظور حفظ حریم من نیست، از روی بی مسئولیتی و تنبلی و بی اعتنایی به نقض حقوق بشر در جامعه ای است که نفس کشانش شما هستید.

بنابراین اگر ما با هم نمایش گفتگو اجرا می کنیم و در صحنه به هم سلام می کنیم این حساب ها را باید از هم جدا کنیم:  گرایش من، مسئله ی خصوصی من است، اما مسئله ی اجتماعی و مسئولیت سیاسی شماست. شما باید در هر قلمی که برای کارگران و روزنامه نگاران و بلوچ ها و بهایی ها به عنوان انجام وظیفه ی مبارزه ی اجتماعی خود برمی دارید که حتما برمی دارید، یک قلم هم برای حقوق همجنسگرایان بردارید. به شما مربوط است

اشتباه نکنید. شما را دعوت به کنار زدن پرده ی اتاق خواب یا آمارگیری از پوزیشین های معمول نمی کنم، از شما دعوت می کنم به حقوق اجتماعی من و همگرایشان من “کار” داشته باشید و برای به دست آوردنش یقه ی جامعه ای که عضو آشکارش هستید را بگیرید.

اگر غیر از این باشد، اخلاق زماندارتر ساقی قهرمان، به چه معنا است؟

چراغ 45- مهر 1387

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on اکتبر 16, 2008

 

 

آلیس در سرزمین خودش

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on اکتبر 13, 2008

در آینده ای که معلوم نیست و بیرون از ساختار مدنیتی که امروز هست، لذت تن فقط به تنی در ارتباط مستقیم با تن های دیگر در رابطه ای تعریف شده، مربوط خواهد شد.

ولی هنوز آزادی تن از سیاست های حاکم واقعیت پیدا نکرده است. آنچیزی که کاوه با بی ارتباطی تن و سیاست اشتباه میگیرد دقیقا همان محکوم بودن تن در چارچوب سیاست است. پنهان کردن رابطه ی جنسی در پشت پرده و محروم کردن تن از ابراز این رابطه یعنی اینکه سیاست اجازه نمی دهد که تن از خودش و آنچه بر او واقع می شود از لذت و محرومیت، بگوید. پنهان کردن تن، و پنهان کردن عمل جنسی به دستور فرهنگ، یک روی دیگر عرضه کردن تن و اجرای نمایش جنسی به دستور فرهنگ است. دقتی که کاوه در متن من بکار می برد تا آن را از عبارت های “ژورنالیستی” (و نمی دانم ژورنالیستی قرار است چه مفهومی را برساند) خالی کند در همان راستای اعمال کنترل بر تن است. دلیل این علاقه به کنترل چی باید باشد به جز عادت؟ این اتفاق افتاده است در جاهای دیگر جهان که مردم یک جامعه چند قدم و نه زیادتر از این نیاز به کنترل عبور کرده اند و اتفاقی هم نیفتاده. فقط عادت به کنترل را کنار گذاشته اند و نه به دلیل اینکه تک تک افراد آن جاهای جهان آدم های بسیار آزاد اندیش و روشنفکری بوده اند، نه، فقط به این دلیل که سیاست حاکم بر آن جامعه این بوده که مردم این عادت را از دست بگذارند و عادت دیگری را بگیرند دستشان. و مردم کم کم به حجاب نپوشاندن بر تن همدیگر عادت کرده اند. تا حدی. تا یک حدی. اما کاوه هنوز نگرانی اش “ژورنالیستی” شدن متن من است و احتمالا اگر دوستانه از او بپرسم ژورنالیستی نباشد یعنی چطور نباشد، خواهد گفت که اگر متن از کلمات سخیف خالی باشد و ابهام بیشتری داشته باشد و زیاد از تصویرهای بی پرده استفاده نکرده باشد متن والاتری خواهد شد شایسته ی یک خانم خوب.  اما به این سئوال جواب نخواهد داد که چه کسی باشدنباشد متن من را تعیین می کند چون برای کاوه، جواب کاملا مشخص است و من اصولا حتی نباید بپرسم. خواننده ی شعر، مثل چوپانی مهربان، شاعر را هی میکند که همراه گله راه برود و ول نشود، من چرا تشکر نمی کنم؟

باید روشن باشد،  اگر نیست باید باشد، که مسئله سر تعیین تکیلف است اینجا و نه سر آزادی تن در متن من. آن آزادی را من قادرم حفظ کنم اما به ادب این خواننده دسترسی ندارم.

مشکل اما از ادب یک خواننده ی شعر یا یک چوپان مهربان فراتر است، نویسنده ی ایرانی هم با زبان مشابهی تعیین تکلیف می کند. مسئله طبقاتی نیست، فرهنگی است؛ حجت بداغی نه تنها به متن دست درازی می کند و بی اجازه شعر را به فرهنگفارسی ترجمه می کند، وقتی ارضا را در آخر جمله پیدا نمی کند نگران می شود. حجت جان، ارضا اول آمد، بعد من عشق کردم شعر شد.

اینجا دیگر اشکال از فرهنگ نیست، از نویسنده ی فرهنگ است. حجت تو چرا فرهنگ را مصرف میکنی؟ نویسنده که فقط جمله تولید نمی کند، تولید فرهنگ هم از ویژگی های شغلی نویسنده است