ساقی قهرمان

چپ چرا یاد نمی گیرد

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on جولای 30, 2009

بخشی از حکومت ایران سعی داشته مردم را به این معنی همیشه در صحنه نگه دارد که شرایط روزهای آشوب تمام شده به شمار نیاید و توقع ثبات نباشد. برای بعضی از مردم اما، به دلیل دیگری، انقلاب پنجاه و هفت تمام نشد، ناتمام ماند، چون چیزی که به خاطرش انقلاب شده بود، یعنی عدالت اجتماعی، به دست نیامد. انقلاب پنجاه و هفت شمایلی دارد شبیه هجوم اعراب به ایران. حتی اگر ایران مسلمان نمی شد که خاطره ی اینها جلو چشمش بماند، با هزار سال یا دو هزار سال آن هجوم از حافظه ی ما پاک نمی شد. هجوم مغول هم پاک نشد، تداوم این خاطره ربطی به مذهب و فرهنگ گرفته و داده ی ما نداشت.  سادیسم کسانی که آمدند و از زخم زدن به ما لذت بردند نمی گذارد این زخم ها فراموش بشود، شباهت بدنه ی حکومت الان ایران به عرب ها و مغول ها در همین سادیسم زخم زدن شان به ما ست.

اگر تفاوت زمانی و سقف تحمل مردم  را در نظر بگیریم، در سی سال پیش و در طول سی سال گذشته هجومی به همان اندازه غیر قابل باور اتفاق افتاد. مردم با همان اعتماد پیاده های سلاسل به کادر حزب الله اعتماد کردند. به همان اندازه سر خوردند. در همان ابعاد خون ریخته شد. زخم زده می شود. در همان ابعاد به مردم توهین می شود.

هر دو بار به یک اندازه در برانداختن آنچه وانمود کردند برانداخته اند، یعنی سلطنت، پرت گفتند؛ نه خلفای آن موقع سلطنت ایران را برانداختند نه ولایت فقیهی های این بار؛ ایرانی ها هنوز زیر یوق سلطنتی که زندگی می کنند که از شیوه های استبداد شاهنشاهی ایران الگوبرداری کرده، هر بار. در این محدوده،  اتفاق خاصی نیفتاد

اگر اصلاح طلبان که امسال آنقدر خوش بخت اند که چیزی به نام خشم را درک کنند، خلاق تر و سریع تر از این که الان می کنند تصمیم گیری نکنند دهه ها خواهد گذشت تا مثل برمکی ها، یک خامنه ای را به نفع یک اصلاح، در طول سالیان از درون تهی کنند، که نهایتن فایده ی چندانی هم برای مردم زنده نخواهد داشت

چیزی که مردم را خسته و وحشت زده کرده حتی اجرای قوانین بد اسلامی نیست، بی قانونی مطلقی است که در سی ساله ی گذشته، هنوز اجازه نداده شرایط آشوب و هرج و مرج انقلابی به قانونمندی و مسوولیت پذیری دولت بدل شود. چیزی که وحشت مرگ آفریده، همین ویژگی زیستن در شرایط آشوب است، سی سال. حکومت مطلقه، و تداوم هرج و مرج ترکیب جالبی است، و سرگیجه آور. تبدیل سلطنت به جمهوری قرار بود سی سال پیش، به بهای اولین خون های ریخته شده انجام شده باشد، که نشد. تبدیل سلطنت به جمهوری اسلامی و نصب ولایت فقیه ورای قانون و معضل اختیارات تداخلی نهادهای مدنی و نهادهای دینی راه را به روی هر چیزی به جز سلطنت مطلقه بست ولی نیاز به گذار از سلطنت به جمهوری نیازی مبتنی به زمان و شرایط اقتصادی اجتماعی روز ایران بود. ساختارهای اجتماعی، نیاز ملموس به شرایطی شبیه به دموکراسی را فراموش نکردند

مردمی که در روزهای بعد از تقلب انتخاباتی به خیابان آمدند، یعنی مردمی که در داخل ایران به تقلب در انتخابات اعتراض کردند، با ارزش ترین تغییری که در شیوه های پیشین خود دادند این بود که جای احمدی نژاد را با موسوی عوض نکردند، جای دیکتاتوری را با دموکراسی عوض کردند. به همان سادگی که یک شهروند به یک نامزد ریاست جمهوری رای می دهد، به رهبری جنبش رای مشروط دادند. این، با عطش اپوزیسیون خارج از کشور و با عطش فعالان چپ و خانواده ی سلطنت طلبان برای حمله به اصلاح طلب ها و تمسخر اصلاح طلب ها ذاتی متفاوت دارد. این ذره بینی، مسوولانه است، از روی اعتمادی است که تلاش شده متقابل باشد

اما درک این واقعیت که جنبش سبز به این شدت خیره کننده دنیا را عاشق خودش کرده،  فعالان چپ قدیمی و فعالان چپ جوان را متعجب می کند. تعجبی ندارد. چپ، در تمام شاخه های گوناگونش در طول قرن گذشته همیشه خود را در نقش یک رییس- دولت- بعدی دیده و در این نقش هیچ وقت خود را با مردم برابر ندیده. حتی یک رهبر یا فعال چپ ایرانی سراغ ندارم که قادر باشد با فروتنی موسوی اول فکر کند، بعد جواب پیدا کند، و بعد به جوابی که داده دوباره فکر کند، و خود را تصحیح کند، یعنی صحنه ای از پیش ساخته را پیش نبَرد

صحنه ای که در اعتراض به تقلب انتخاباتی روی کلیپ های ویدئو رفت، تنها جایی که ما در دنیای بیرون از ایران برای تماشای داخل ایران داریم، بکارگیری تجربه ی مردم از سی ساله ی گذشته ی خودشان بود، واقع بینانه، و خونسرد، کاری که دیگران نمی کنند، و نمی توانند درک کنند چرا توجه جهانی به شعار “مسامحه کار” و “مقطعی”  جنبش سبز جلب می شود اما به شعارهای کارآ و مستند و برپایه ی واقعیت ملموس آنها، جلب نمی شود، و نمی توانند درک کنند اصولن چرا جهان برای مردمی که این روزها در خیابان ها می دوند بیشتر از تمام تاریخچه ی مبارزاتی مطالعه کرده ی شکنجه شده ی مقاله نویس سخنرانی کن چپ، و یا ایراندوست سمت راست ارزش قایل است. یکی از دلیل هایش این است که “این مردم” به همان شدتی که “مردم” به معنای کارت برنده ی فعالان سیاسی هستند، به همان شدت هم مردم به معنای تنها شاکی خصوصی عدالت اجتماعی به شمار می آیند. تا اینجا

و اگر اعتراض می کنند اعتراض شان به خاطر زندگی است به خاطر تاخیر سهمگیری قدرت نیست، به همین دلیل جهان گوش می کند.  تا اینجا

کسی خبر دارد؟

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on جولای 30, 2009

مردم را دوباره به سمتی می برند بن بست، به جایی که هیچ آینده ای مهم نیست به جز آینده ای که یک نفر در آن سرنگون شده باشد. و آن سرنگون شدن، می شود سرنوشت یک سی سال دیگر. اگر مخالفت با احمدی نژاد در بدنه ی حکومت به جایی برسد که برکنار بشود، آیا زمان به اندازه ی کافی خواهد بود که ساختار حکومتی بازسازی شود؟ یا هول هول کسی را به جای او خواهند گذاشت، هر کسی، و دوباره درگیر دردی شبیه به آشوب انقلاب خواهیم شد و ترمیم قانون را فراموش خواهیم کرد یا ترمیم قانون دچار ترس از موقعیت تازه خواهد شد. چه اتفاقی قرار است بیفتد اگر همین فردا احمدی نژاد برود

برنامه ی امروز برای روز بعد از رفتن احمدی نژاد چیست؟ اگر مخالفت با احمدی نژاد به جایی برسد که به رفتن احمدی نژاد خاتمه پیدا کند، فقط، و خامنه ای بماند، خامنه ای به ریاست جمهوری هر کسی رضایت خواهد داد به جز موسوی. و اگر خامنه ای هم با احمدی نژاد برود، با این قوانین سردرگم و تو در تو چکار می شود کرد؟  برای ترمیم همه ی اینها جوی خون دیگری راه می افتد؟

سبز چیز خوبی است، سبز چیز خیلی خوبی است

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on جولای 30, 2009

اما کم کم داریم وحشت می کنیم. اگر حضور این مردم بخصوص، نه هر مردمی، همین مردم جنبش سبز، به معنای حفظ انسانیت است، چرا مفاهیم دارند نا امن می شوند؟

کاملن درست است که در این سی سال اکبر گنجی می تواند از یک منتهی الیه حرکت کند به طرف مقابل و در میانه راهی بایستد که نزدیکی بیش‌تر و عمیق‌تر به حقوق بشر دارد تا به حقوق خداوند. زمان ایستا نیست، مردم چرا ایستا باشند. حرکت از سمت حزب الله و با این سرعت، به سمتی دیگر، واقعیتی از دست آوردهای همین انقلاب است که به شکل خنده دار دردناکی اجازه داده است ما خوب تماشا کنیم و تصمیم مان را بگیریم.

اما بعضی چیزها هستند که عوض شدنی نیستند وگرنه ما همه هم دلقکیم هم جانی. هیچکدام از زندانی های سیاسی امروز، و هیچکدام از کشته شده های این روزها، در این حرکت از سمتی به سمتی، با ما شریک نخواهند بود. آنها همیشه در همان جایی که هستند می مانند، زندانی سیاسی، و کشته شده و شهید و درد کشیده و زندگی از دست داده و زندگی به دست آورده باقی می مانند. یعنی ما هرچقدر بخواهیم خط عوض می کنیم، آنها خط عوض نمی کنند. تمام شد.

اگر سی سال دیگر پدری که پاره ی تنی را از دست داده از میان جمع در بیاید و برای تشویق زندانبانان به مهربانی، بگوید سی سال پیش زندانبانان انقدر مهربان بودند که به محض آن که محسن روح الامینی مننژیت گرفت، چهارهزار واکسن و سرنگ یک بار مصرف به داخل زندان فرستادند و تازه در مجلس هم به ناملایماتی که بر او گذشته بود اعتراض کردند، تنها کاری که می کند خاطره ی زخم های امروز زندان های ایران را زخم تر می کند. انکار شکنجه هایی که در زندان های ایران اتفاق افتاده هر بهانه ای، شوم است، حتی به بهانه ی تشویق زندانبانان به رفتار انسانی.

با همان دقتی که خاطره ی بزرگترین لقمه ی خطایی که حزب توده خورد، یعنی انکار  شکنجه و اعدام اعضای گروه های سیاسی دیگر به بهانه ی حمایت از خط امام، تا مقطعی که خود حزب به سراشیبی اوین افتاد، ثبت شده است، با همان دقت هم شکنجه هایی که حزب توده را پاره پاره کرد، که دنباله ی شکنجه هایی بود که پیش از آن اعضای گروه های سیاسی دیگر را پاره کرده بود، ثبت شده است. این دردها را به هیچ قیمتی، حتی به هیچ بهانه ای نمی شود انکار کرد. توانایی آدم به آزار، به بهانه هر وظیفه ی دینی و هر مسوولیت ایدئوژیک فقط نشاندهنده ی قابلیت آدم برای جنایت است. احسان طبری، به دلیل مهربانی زندانبان هایش مانیفیست ننوشت، به دلیل شکنجه ای که تحمل جسمی یا روحی اش را نداشت نوشت، یعنی نوشت که شکنجه نشود، یا آنقدر شکنجه شد تا نوشت. یک استاد دانشگاه که از احترام نسبی بین مردم سبز برخوردار است، باید درک نسبی از معضل شکنجه داشته باشد. انقلابی که قادر بوده در طول سی سال بچه های خودش را به محاکمه ی خودش بکشاند عجیب است اگر به آقای روح الامینی اجازه نداده باشد یک بررسی معقول انسانی از واقعیتی که در اول انقلاب و در زمان جنگ گذشت، انجام بدهد. همراه طبری، و زیر همان شکنجه ها جمعیت جمیعت آدم خرد شد. این آدم ها مردم ایران بودند. سی سال پیش، حضور خانواده ی پنج شش نفره ای که هر کدام از اعضایش به یک گروه سیاسی متعلق باشد منظره ای آشنا و رایج بود. خانواده ها به دلیل همین “چندصدایی مضحک” از هم گسیختند با هم دعوا کردند از هم ترسیدند به هم اعتماد نکردند هم را لو دادند یا به گناه همدیگر مردند. زندانی مجاهد خلق سی سال پیش با زندانی اقلیت با زندانی توده ای با زندانی های همه از یک جا  آمدند و سرنوشت شان به تن خودشان و به یک تن واحد زخم زد. آن موقع خانواده ها، که همین مردم ایرانند از هم پاشیدند یا به هم چسبیدند و یک سرنوشت تلخ کابوس را هر کدام به شکلی زندگی کردند. واقعیت اتفاقاتی که به سر مردم ایران و به سر اسیر عراقی، که معلوم نیست یاد و خاطره اش از کدام دروغ همین صدا و سیمای دروغ گو به دست آمده، درست در همین روزهایی که مردم می خواهند دروغ نشوند، و در همین روزهایی که مردم انقدر نازک شده اند که درد همه درد همه است، در همین روزهایی که تازه معلوم شده در زندان چه اتفاقی می افتد و شکنجه یعنی چی و بچه ها را که می کشند بچه ها چه شکلی می شوند یعنی وقتی که تازه معلوم شده چه دردی توی این زندان ها پشت دیوار مانده بوده چرا پنهان می شود، واقعیت شکنجه ای که سی سال پیش اتفاق افتاد چرا پنهان می شود. سبز، یعنی جنبشی که همه چیزش را از مردم دارد و همه ی دردش را روی سر مردم ریخته و قرار است آنقدر سبز بماند تا این درد را از روی سر مردم بردارد، تنها سرنوشت انسانی اش فراگیر بودن و رواداری است. شکنجه ای که دیروز اتفاق افتاد و انکار شد به شکنجه ای که امروز اتفاق می افتد منتهی شد، و معلوم نیست حالا به کجا منتهی بشود. اگر در هر کدام از آن بارها ما به اندازه ی این مردم مسوولیت شناس و عاشق زندگی بودیم و یقه ی دروغ گو و شکنجه گر را گرفته بودیم امروز این بچه ها از وسط خیابان دزدیده نمی شدند و زیر دست و پای شکنجه گرها له نمی شدند. سی سال پیش ما بخشی از مسوولیت مان را قورت دادیم کسی ندید. امروز روز مثل هر روز نیست، امروز عجیبی است با درد عجیبی که هیچ چیزی غیر از راست شایسته اش نیست. اجازه بدهید دروغ ها را یک نفر بگوید که رفتن ش قریب الوقوع است و خویشاوند مردم نیست

میل ندارم جز به کشتن شما

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on جولای 14, 2009

اما قرار ما این بود که دست ما به شما نخورد

.

اما قرار ما این بود که دست ما به شما نخورد

.

در مرده هامان زیاد می شویم

مرگ هامان را پرت می کنیم روی سر  شما

زیر باران  ما

یا مرده می شوید یا کشته می شوید

یا دست می زنیم

.

آقای بازرگان، آقای موسوی حالا همانجاست

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on جولای 13, 2009

اینجا همیشه بهار است

فصل های بی ربط را تحریم می کنیم

.

خم می شویم سنگ برمی داریم

خون، حمام جوانی ما است

شب خوابمان نمی برد

صبح از خواب می پریم

.

تا زانو در آب و عرق می رویم

اینجا همیشه زمستان است ابتدای بهار

ما همیشه همین ایم زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده

صورتم را با سیلی         سبز نگه می دارم      این ابتدای کارهای تغییرکرده است

.

باد که می شود دیگر نمی شود بوران که می شود دیگر نمی شود باران که می شود غلغله می شود  قانون های قیقاج مان خیس می شود باد می کند ببین

اینجا  تابستان است میوه می دهند به نوبت یالله یالله یالله یالله یالله بپر بپر بپر بپر بپر

بپر نسل بعدی منتظر است خون خونخورهای خود را بریزد توی شیشه

از توی شیشه بریزد توی کاسه

از توی کاسه بریزد توی لیوان

با لیوان بپاشد به دیوار

از دیوار کش بگیرد تا روی زمین

من همیشه همینم زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده زنده

از ما کسی مرده باشد؟

اینجا کسی مرده باشد؟

آنها که رفته اند کجا رفته اند؟

کسی دید؟

به نوبت کر می شویم یالله یالله یالله یالله یالله یالله اینها یککاره با قمه از راه می رسند

باور کن

تو قصه نیستی

ما آدم ایم