ساقی قهرمان

تا فردا و هزارو یک شب

Posted in Blogroll by ساقی قهرمان on جولای 7, 2009

.

زبان ماها از دهانش بیرون ماند

دست ما این دور و برها می چرخد

پا از حواس افتاد

شیره ی آب، این بار از چشم ها و گوش ها می آید

عشقبازهای راهپیما ارگاسم می خورند روی خیابان، پیاده رو را می مکند تا بیاید فردا هم دوباره بیاید

.

تِنش

به گلو اگر بشود فرو قورت می دهم

.

این حرف ها را نزن

بعضی ها را بزن

بعضی ها را دوباره بزن

بعضی ها را به زمین بزن

بعضی ها را رو به هوا

بعضی ها را دوباره بزن

این یکی را نزن

این یکی را بزن بزن بزن بزن

.

خانه خم می شود روی خیابان با پنجره های تیز

.

پیاده دستم را بگیر زیر آب       پاره  شوم چشم بگردانم      خون بی خبر از خودم بریزد از لب هایم       چیزی بشوم مثل ماه       با یک ستاره ی جاری

از گلویش و تمام

بعد

سکوت می شکند ترق ترق از من

یک جگر از آه می کشد بیرون    یک روده از آه پیچ می خورد    یک پا خم می رود از آه    یک شانه پس می شکند      یک دست دستش را می گیرد کشان کشان می برد به دهان

اما ما شما را نمی خوریم

یک دو سه

ما شما را نمی خوریم

یک دو سه

ما شما را نمی خوریم

یک دو

ما شما را نمی خوریم

یک

ما شما را نمی خوریم

نوش جان

تصویر کامل است

(این کامل نیست)

یک دست و یک سرت نیست

.

یک دست و یک سر از پارسال، اینجاها افتاده بود

.

يك پاسخ برايش بگذاريد