مهاجرت
اکتبر 30th, 2011 § نوشتن دیدگاه
.
در جهان بی منظره انگار ناظر ناگهان ایستاده مقابل یک عکس از یک شب دراز یا یک صبح صادق
می گوید: آیا این زندگی است؟ من زنده ام؟ با این شهوت صعود و فرود در گلوی تو؟ سرزمین من؟
.
ناظر به قصه گو که ته قصه را نمی بیند می گوید
چیزهایی شبیه من
داس اند
چیزهایی شبیه تو
شاهرگ
به هم می خوریم
خون می خوریم
.
هر بار بلند می شوم در انقباضی از شهوت خم می شوم، داس،
در بوسه ای که دره هایت با سر شانه ات با گردی زانویت با کوه هایت با تپه های بهشتت با سیب گلویت با چشمه های دهانت فرقی نمی کند، فرقی نمی کنم، خون،
.
فواره می زنیم
.
رفته ای که بی خبر چرا بر می گردم
.
غلغل خون، از ته گلو
رو به جایی که دوان دوان با صدایی که جهان را گویا می کنی نفس نفس سرزمین من
.
خالی، پر از تشنجی که زنده ها و گلو فشردن ها و دندان فشردن ها و سرکوبیدن ها و سرسپردن ها را می کوبد به خالی درون جمجمه ای پر از وحشت گه خوردن
.
بلند می شوم در انقباض شهوت خم می شوم به هیئت داس
می خورم به تو
.
زمین اگر چارگوش بود حالا رسیده بودم به آخر، پرتاب، بیرون از جا
.