یک نفر دیگر امروز اعدام می شود
بر حسب اتفاق، این نفر، کرد است
.
قرار نیست یا لازم نیست یا کارآ نیست یا عقلانی نیست یا شیوه ی مناسبی نیست که کردها برای حق حیات و حقوق مدنی کردها، و ترک ها برای حق حیات و حقوق مدنی ترک ها و بلوچ ها برای حق حیات و حقوق مدنی بلوچ ها و … و بهایی ها برای حق حیات و حقوق اجتماعی بهایی ها و سنی ها برای حق حیات و حقوق مدنی سنی ها و مسیحی ها برای حق حیات و حقوق مدنی مسیحی ها و یهودی برای حق حیات و حقوق مدنی یهودی ها و زن ها برای حق حیات و حقوق مدنی زن ها و همجنسگراها برای حق حیات و حقوق مدنی همجنسگراها، یکی یک بار گروه و انجمن و ان جی و او درست کنند و تا وقتی که اینها گرم درست کردن این چیزها هستند آدم ها یکی یکی حق حیات و حقوق مدنی شان پرپر بشود
.
یک بار برای همیشه در این روزهایی که آنقدر هزینه داده شده و بها پرداخت شده و چشم و گوش به روی معانی عمیق حقوق بشری باز شده، حق جامعه های اقلیت از جامعه ی اکثریت، و حق مردم از رژیم قاتل را باید گرفت
.
معنای این گرفتن، براندازی نیست. برای اطمینان خاطر همه ی آدم های عزیزی که با براندازی مخالفند :
جویدن خرخره ی رژیم، براندازی نیست، دفاع از خود است
در اولین پاییز خیزش جنبش سبز برای مخالفت با خودرایی رژیم، احسان فتاحیان هم اعدام شد اما
چهار دهه بعد از بازخوانی فروغ فرخزاد از اجتماع ایران
پیوسته در مراسم اعدام
مردم
گروه ساقط مردم
دیگر گروه ساقط نیستند
آنهایی که در فاصله ی پانزده سالگی تا هجده سالگی عاشق شده اند، دستاشونو بیارن بالا
حالا
از میان این هفتاد میلیون ، سه نفر را به دست دولت ایران به قتل می رسانیم
نعمت صفوی
مهدی پ
محسن ج
با قرار دادگاه های شهرستان های اردبیل، تبریز، شیراز یکی از همین روزها به دار کشیده می شوند
.
این سه نفر همجنسگرا هستند . هر سه در نوجوانی عاشق پسری شده اند. هیچ کدام این سه نفر به معشوق شان تجاوز نکرده اند
.
این سه نفر از خانه ی معشوق شان چیزی ندزدیده اند. با چاقو معشوق شان را به قتل نرسانده اند. توی صورت معشوق شان اسید نپاشیده اند. فقط عاشق معشوق شان شده اند و به احتمال بسیار بسیار زیاد معشوق شان را در آغوش کشیده اند
چیزی از لب های تو حفظ می شود اینجا در گرگ های خونریز و انگورهای درشت یاقوتی
.
از خواب بیدار می شوم مرده ام
.
خیلی سنگینی می کنی روی سینه ام زن
.
با انگشت های خیس
موهایم را شانه رو به جلو
در انتهای صف
یکی تو را بگیرد ببرد
از پنجره پرت کند توی اتاق
در را ببندد
از خیابان برود
بی آن که همسایه ها لباس های شخصی شان را پشت و رو کنند چشم بدوزند
نماز بخوان روی فرق سرم رو به روبرو
به یک طوفان بدوز چشم
با گوش
دو طوفان یا سه تا یا چهار تا طوفان طوفانی
.
دراز کشیده ای کنار من
رو به سقف
چیزی شبیه سیگاری مانده از سالهای پیش از تولد لای انگشت توی هوا چرخ
با آن لب ها که حجم هوا را پر می کنند که برآمده اند زیر گونه های استخوانی با آن لب ها مثل ماهیچه های پرخون پیچپیچ
با آن لب های گزنده ی بیمار لب های ورم کرده ی خسته ی خوابالود گزنده
با انگشت های تو که در تاریکی لب های تو را پیدا می کنند و خیس می کنند سر انگشت سبابه را خیس عرق
از اضطراب
از بیچارگی مطلق
از تاریکی
از ترس
از من اینجا چیزی دراز کشیده روی چیزی شبیه گوشه ی اتاق
جایی در فاصله ی خواب با بیداری مطلق
حرف می گویی مثل باران جرجر تا صبح روی سقف سینه ای که مرده است که تمام تو باشد
حرف می گویی مثل تسلسل روزها و شب پشت سر هم پی در پی بی انقطاع با این همه شقاوت که سرسبز در دل یک روز یا یک شب وقتی که من هنوز زنده ام همراه تو دراز کشیده خوشبخت با زخم های مرهم و کاسه ی سر خالی
و یک نفر در این جهان فقط همراه من این پنجره را وا می کنی فاصله را تا پایین اندازه می گیری سنگینی می کنی روی سینه ام
تا پایین
دور درخت و شیر آب و تیر برق لباس های شخصی باد می خورند
پرت می کنی تا ته دره برمی گردم مثل باد روی زمین دوباره دور شانه و پاهایت تلخ و ترش و تیرهای غیب را با دست پس می زنم از دور شانه و پاهایت
بیدار که می شوم مرده ام در را قفل کرده ای
من تو را بر می دارم بغل می کنم می چسبانم به چشم ها و سینه ام از دیوار رد می کنم پرت می کنم ته دره ای که چشمه اش تو باشی بی لباس های شخصی و دست های گیرنده و دندان ها و طناب ها و چشم ها و سلول های انفرادی و زخم های زیر بازجوهای پرسنده ی انسانی
.
چیزی از لب های تو حفظ می شود اینجا در گرگ های خونریز و انگورهای درشت یاقوتی
.
‘

5 دیدگاه