کتاب قصه

دارم فکر میکنم که چطور نمیرم. حالا دارم فکر می کنم چطور بمیرم.  صدات وقتی می پیچه وقتی حرف میزنی من چرا دهنمو وا می کنم پرت می گم که صداتو گم بشه نشنوم.  چرا جواب میدم که استخونام له شه وقتی صدات قطع میشه میره تا دوباره بشه یه نصفه شبی یه جایی یه وقتی که این حرفا رو بگی.  چند روز بود آرزوشو کرده بودم که بدونی چرا بهت وصلم. نمی تونی بدونی چرا اما داری حس می کنی که بهت وصلم. وصل نیست اسمش، اسمش عشق ه ولی عشق یه معناهایی پیدا کرده که اینی که ما هستیم ما نیست.  اگر نبودی معلوم نبود سنگ بودم چوب بودم در و پنجره بودم چی بودم. حالا که هستی هستم، زندگی ت می کنم

وقتی بعد از این همه سال هنوز یک لحظه این سیم لخت برق که به مغزم چسبید ول نشده این چه جور دوست داشتن است که شکل دوست داشتن نیست شکل مردن و زنده شدن است

مگر من چطور با تو عشق بازی می کنم… ناخن پات یا ناخن دستت روزها و روزها توی دستم نازش می کنم… همون یه دونه ناخن رو روزها و روزها

امروز وحشت کردم. داشتی میومدی اما نیومدی. نفسم در نمیومد میخواستم باز بگیرمت ببینم جواب می دی یا نه.  خجالت کشیدم. گفتم وقتی بیاد اینجا چکار میکنی. به خودم گفتم غلط میکنی زنگ بزنی.  هر وقت خودش خواست میاد.  اما دیگه مغزم به کار نرفت.  یاد میگیرم. غلط میکنم نگیرم

من از تو چیزی می خوام که وقت نداری بدی

تو خودت برای خودت یک دنیایی با تمام عواملی که یک دنیا در خود دارد.  برای همین هیچ چاره ای نیست جز این که در تو زندگی کنم یا از خودم خودکشی کنم

هنوز وقت نکردم همه شو برات بنویسم. می نویسم

من چکار کنم وقتی دلم برای تو جوری تنگ میشه که از مرگ بدتره

تو نمی دونی وضع ما اینجا چقدر وحشتناکه با این همه وحشت از همون دقیقه ای که تو گوشی رو می ذاری و میری و فکر می کنی که ما هیچی نفهمیدیم از اون همه خونی که تو از سر و صورت بچه ها پاک کردی و بردی و آوردیشون بیمارستان و خونه و از این شهر به اون شهر. الان این درد بدجوری ناشناس شده. قبلن تنها جایی که نگرانش بودیم فقط خودت بودی. همین که خودت صدات از پشت گوشی یا روی خط های ایمیل بیاد، نفسمون بالا میومد. حالا قاطی کردیم. اصلن نگران تو نیستیم، نگران همه ایم، یعنی فکر کن، همه. یکی یکی هم نه، همه و اصلن نگران تو نیستیم. توی این موقعیت کدوم آدم جانی بیشعوری می تونه فقط نگران تو باشه و نگران همه نباشه. ولی گوشت و پوست همه شون درست عین مال توئه، استخوناشون درست عین مال توئه. این درد رو منتقل میکنه به تمام تن و تمام ذهن. هیچ جای سالمی نمونده توی من. باور می کنی؟ و تو خیال می کنی که گوشی رو که گرفتی دستت و هی خندیدی به ما که هیچی نمی دونیم اونجا چه خبره و تو دیشب کجا سر کی رو روی زانوت گذاشته بودی که و زخم کی رو می بستی که و خیال خودت راحت شد یا ناراحت شد که چرا ما هیچی نمی فهمیم دیگه تمومه

اینا رو می نویسم که دلت نگیره فکر نکنی تنهایی ما نمی دونیم. ما همه چی رو می دونیم باور کن ولی نمیشه پای تلفن گفت حتی با ایمیل نمیشه گفت. تقصیر خودته هی قطع می کنی و میگی حرف نزن یه چیز دیگه بگو
فعلن تا بعد
ساقی قهرمان

Advertisements

1 نظر برای “کتاب قصه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s