عروسی

نگران بودیم. از روزی که نامزد می کردند خوشگل می شدند تا روزی که لباس عروسی می پوشیدند و از همیشه خوشگل تر می شدند. فردای عروسی وا می رفتند.
نمی دانستیم چرا. ولی از یک هفته بیشتر نمی کشید. صورتشان ول می شد و چشمهاشان دیگر آن چشم ها نبود. خب نمی شد گفت که نگران آنها بودیم . بیشتر نگران خودمان بودیم. دلمان می خواست عروس بشویم. عروسی و تورسفید و نشستن وسط مجلس و این چیزها را هیچکداممان نمی خواست از دست بدهد.
ولی می ترسیدیم که فرداش وا برویم. خب چرا وا می رفتند؟
ما مال آن دوره ای بودیم که درس خواندن قانون بود. لیسانس گرفتم. «زن که لیسانس نداشته باشه ..»
هنوز زن نبودم. می خواستم بشوم. شوهر خوب که داشته باشی وا نمی ری. چرا همه وا می رفتند؟
درست بعد از عروسی، یک هفته بعد از عروسی وا می رفتند. حتی آنهایی که عاشق می شدند و ازدواج می کردند وا می رفتند. حتی آن هایی که با آدم حسابی عروسی کردند وا رفتند.
باید حواسم را جمع می کردم. «حواست که جمع باشه وا نمی ری.» اما برای چی وا می رفتند؟
هر کدام که عروس می شدند می رفتیم عروسی شان. بعد از عروسی هم دیدنشان می رفتیم. هی دست دست می کردیم که بپرسیم. اما نمی شد.
: «چطوری، خوبی؟»
می خندیدند. جواب درست نمی دادند.
نمی شد بهشان گفت، «خب چرا وا رفتی؟» نمی شد تو روشان گفت.
من یکی اگر حواسم را جمع کنم وا نمی روم.
یک دختر خانم لیسانسه، که دارد روی فوقش کار می کند، اگر حواسش را جمع کند عروس هم که بشود وا نمی رود.
ادامه ندادم. ادامه دادم تا فوق لیسانسم را گرفتم. بعد دیگر ادامه ندادم. بعضی ها می گفتند تمام کن دکتراتو بگیر دیگه. بعضی ها می گفتند که چی؟
ادامه ندادم. حالا بگذریم که چند سال بعدش ادامه هم دادم.
ادامه ندادم چون که عاشق شدم. عاشق یک آدم خوب و خوش تیپ. خوب این اولش بود. اولش همیشه آدم دنبال یک آدم خوب و خوش تیپ می گردد.
صبح روز عروسی رفتیم آرایشگاه. صورتم را موم انداختند. ابروهایم را برداشتند. موهایم را بیگودی پیچیدند و وا کردند و کرم مالیدند به صورتم و گذاشتند بخوردش برود. موهایم را حلقه حلقه کردند. پودر زدند به صورتم و روژگونه مالیدند و گذاشتند روی پوستم بخوابد. چشمهایم را کشیدند و ریمل زدند به مژه هایم. ماتیک نارنجی مالیدند به لب هایم. لباس عروسی را تنم کردم. تور را گذاشتند روی سرم. ماشین بیرون منتظر بود. سوار شدیم و رفتم سر سفرۀ عقد. خیلی خوشگل شده بودم. از زیر تور همه جا مثل حریر بود.
دوست ندارم بگویم بعدش چی شد.
بعدش رفتیم تو اتاق و با هم خوابیدیم.
طلاق گرفتم.
آدم خوبی بود. اما طلاق گرفتم.
این چیزها خصوصی اند. به کسی مربوط نیست که چرا طلاق گرفتم.
دومی کارمند بود. به اندازۀ من پول در نمی آورد، ولی من که لازم نداشتم، وضع خودم خوب بود. می خواستم با کسی زندگی کنم که دوستش داشته باشم. بزرگ شده بودم. معنی دوست داشتن را می فهمیدم. با هم توافق داشتیم. آدم خوبی بود. سر براه بود. حسابی زرنگ بود. بچه نداشتم. از این یکی بچه می خواستم ولی نه همان اول اول. حواسم جمع بود. صبح روز عروسی رفتم آرایشگاه. موهایم را شستند و بیگودری پیچیدند. کرم زدند به صورتم . بیگودی ها را وا کردند. موهایم را حلقه حلقه کردند. پودر زدند به صورتم و روژ گونه مالیدند. چشم هایم را کشیدند و ریمل مالیدند به مژه هایم. ماتیک صورتی مالیدند به لب هایم. لباس عروسی را تنم کردم. موهایم را پشت سرم جمع کردند. تور را گذاشتند روی سرم. ماشین پایین منتظر بود. سوار شدم و رفتیم خانه و نشستم سر سفرۀ عقد. آخر شب رفتیم تو اتاق و با هم خوابیدیم. به کسی مربوط نیست بعدش چی شد. خب، نشد. به هم خورد. به هم نخورد. نتوانستم سر کنم. حواسم بود که رو دست نخورم. درس خوانده بودم که بعد از عروسی وا نروم. وا که می رفتم طلاق می گرفتم. کاریش نمی شد کرد. دست من نبود. پیش می آمد. حالا چه جوری اش دیگر به خودم مربوط است. این چیزها را نمی شود گفت. یعنی این وا رفتن بعد از عروسی، از آن چیزهاییست که به کسی مربوط نیست. من هم از آن زن هایی که از سیر تا پیاز حرف های دلشان را برای همه تعریف می کنند نیستم. دهنم قرص است و اختیارم دست خودم است. آدم بدی نبود. اما نشد. طلاق گرفتم.
پنجمی حواسش جمع بود. به من گفت: «میدونم مشکل شما چیه، عزیزم ، خیلی دوس ت دارم، مشکل ات با من حل میشه.»
یعنی چی بی دفاعی؟ حالا از چی باید دفاع کرد؟ یعنی چه جوری، یعنی کجا بی دفاعی؟
گفتم: من مشکلی ندارم. اما خب..
قرار گذاشتیم که عروسی کنیم. همه چیز خوب پیش رفت. مشکلی پیش نیامد. خودم که راضی بودم. خانواده ها هم خوشحال بودند. ظهر روز عروسی رفتم آرایشگاه. موهایم را کوتاه کردند. شستند و سشوار کشیدند. صورتم را حسابی آرایش کردند. ابروهایم را مرتب کردند. پودر زدند به صورتم و روژ گونۀ نارنجی مالیدند. ماتیک قرمز مالیدند به لب هایم و ریمل زدند به مژه هایم. ابروها و دور چشمهایم را با مداد قهوه ای سایه انداختند. لباس عروسی را تنم کردم و تور را گذاشتند روی سرم. تورم تا سر کمرم می آمد. رفتم سر سفرۀ عقد نشستم. خیلی خوشگل شده بودم. عروس بودم دیگر. دراز کشیده بی دفاعی. به پشت که دراز کشیده باشی بی دفاعی . یکی از آن بالا به صورتت نگاه کند بی دفاعی . دستهایش را از دو طرف دو ورت گذاشته باشد راه فرار نداشته باشی بی دفاعی . آخر شب، جشن که تمام شد با هم رفتیم تو رختخواب. بعدش او کم کم کارها را گرفت دستش و هی من را تر و خشک کرد. من با خودم گفتم چی بهتر از این، یکی به آدم می رسه، انگار نه انگار که.. خب به هر حال همۀ مردها این جوری نیستن. این یکی هی تر و خشکم می کرد و به من می رسید. از همه جا بیشتر توی رختخواب. می گفت، حواسش جمع بود، می گفت زنها اگه تو رختخواب بهشون خوش بگذره حالشون خوبه. من هم خسته بودم. احتیاج داشتم. دوستم داشت. اگه دوستم نداشت که این همه به من نمی رسید و اینقدر محکم بغلم نمی کرد و از این چیزها. من از آن زن های چشم و گوش بسته نیستم. همه جورش را دیده ام. می دانم مردها چی دوست دارند. اما این یکی توی رختخواب جور دیگری بود. معلوم بود که دوستم دارد وگرنه هی من را پایین و بالا نمی انداخت و هی هر شب هر شب، سر ظهر، سر صبحانه .. و از این چیزها.
.. خب، وا رفته بودم؟ آرایش که می کردم آب و رنگم خوب می شد. کار خاصی هم نمی کردم. یعنی نمی گذاشت دست به کاری بزنم. هی گل می خرید و غذا درست می کرد و بعدش هم دست می گذاشت روی سینه ام و دور گردنم و می گفت دلش برام تنگ شده است.
حوصله می خواهد که هر روز از صبح تا شب خط دور چشمت پاک نشود. ماتیکت پاک نشود. آخر وقتی که قرار است که معشوقۀ شوهرت باشی باید همیشه از لای زرورق در آمده باشی. من که این چیزها را به کسی نمی گفتم اما اگر هم می گفتم کسی گوش نمی کرد. شوهر پنجم و این گله ها؟ همه چیز را که نمی شود گفت.
با چهارمی یک سال رفتم و آمدم تا راضی شدم. نه که او هم خیلی اصرار بکند، ولی به هر حال بدون عقد نمی شود تا آخر ادامه داد. سرشان از روی بالش که بلند می شد و خم می شد روی صورتم مهربان بودند. مهربان و صمیمی . مثل بچه ای که به سینۀ مادری چنگ می اندازد و مک می زند و سیر می شود . سینۀ مادر غلط می کند خالی باشد. پس تکلیف آن چشمها چه می شود، آن چشمهای گرسنۀ مهربان؟ اما آخرش عقد نکردیم. حالا چرا می گویم چهارمی؟ شوهرم که نبود. با ششمی عقد کردیم. سر عقد خیلی خوشگل شده بودم. از صبحش رفته بودم آرایشگاه و حسابی ساخته بودندم. ماتیک قرمز، و پشت چشمهایم را سایۀ گل بهی زده بودند که خیلی پر رنگ نبود اما به رنگ ماتیکم می آمد. ابروهایم را قهوه ای کرده بودند و مژه هایم را ریمل مالیده بودند. لباسم مثل هر بار خوشگل و شیک بود. تور سفید بلند، و تاج هم داشتم. آخر شب که شد رفتیم تو اتاق و با هم خوابیدیم. اما زندگی مان با هم طولی نکشید. جدا شدم. شدم دیگر. خسته شده بودم. فایده ای هم نداشت. این سرنوشت همه است. عروسی که می کنی وا می روی. هر دفعه همان می شد که نباید می شد. وا می رفتم. هر چه هم به خودم می رسیدم باز به خودم که نگاه می کردم می دیدم که صورتم عین ماست است. چشمهایم دو دو می زنند و به نظر می آید که خیلی خنگم. خب جدا شدم دیگر. خسته شده بودم. خانه ام را فروختم و یک آپارتمان خریدم. تنهایی زندگی بدی نداشتم ولی نمی شود که همینجوری پیر شد و رفت. آدم حرام می شود. بالاخره یک کسی باید باشد که با آدم زندگی کند. شب اول با هم رفتیم تو رختخواب.
سومی خیلی پول دار بود. نمی دانم چرا وقتی دیدم این همه پول دارد و قیافه اش هم بد نیست بی معطلی عروسی کردم. انگار از آن دوتای اول که چشمشان به دست من بود که خوب پول در می آوردم ترسیده بودم و می خواستم با یکی زندگی کنم که بارش را بسته باشد. لباسم از همیشه شیک تر بود. تورم از تور عروسی اولم بلند تر بود. چه آرایشگاهی رفتم. بهترین آرایشگاه عروس. مثل ماه شده بودم. اما این هم نشد. شب اول که با هم رفتیم تو رختخواب یک چیزی یادم آمد و همانجا، تازه این سومی بود، خیلی هم پول دار بود، انگار یک هفته باشد نخوابیده باشم سرم را ول کردم روی بالش و خوابم برد. خودم را زدم به خواب. حقم بود. یعنی من باید حتما همان شب اول با شوهرم بخوابم؟ خب اگر خوابم بیاید چی؟ خودم را زدم به خواب. او هم خوابید. شب بعدش هم خمیازه کشیدم و چشمهایم را بستم. او هم خوابید. شب سوم کنجکاو شدم. باز هم تا رفتم توی رختخواب خواب خواب بودم. او هم خوابید. بعد دیگر خیلی سخت شد. نمی دانستم چکار کنم. یعنی اگر بیدار می ماندم چه می شد؟ هیچی. بعد فهمیدم که اصلا ناراحت نیست از این که با هم نمی خوابیم. دفاع باید بکنی. اگر نکنی پاره خواهی شد. یعنی همانموقع نباید دفاع کنی، بعدا به ترتیبی که پیدا نباشد باید دفاع کنی . اگر دفاع نکنی بی دفاعی . فرو می روند پاره ات می کنند می روند پی کاری تو همانطور دراز کشیده میمانی تا غذا که سوخت از جا بپری… یک زن دیگر هم داشت که شنیدم خیلی خوشگل است. عکس اش را هم دیدم. من هم خوشگل بودم. اما شب ها دیگر عادتم شده بود که خودم را به خواب بزنم. یک زن دیگر هم داشت که برایش سه تا بچه آورده بود. اگر قبل از عروسی می دانستم اصلا زنش نمی شدم. مگر ممکن است آدم با مردی که زن دارد، دو تا زن دیگر دارد، عروسی کند؟ آن هم یک خانم تحصیلکرده، با شغل خوب، و نجیب. ولی حالا که زنش بودم با خودم گفتم که عیبی ندارد، می سازم. ولی نشد. بعضی چیزها را که نمی شود ساخت. یعنی با بعضی چیزها نمی شود ساخت. آخرش از هم جدا شدیم. من زیاد اصراری نداشتم. اما ترسیدم.
از قیافۀ خودم ترسیدم. می خواستم یکی از آن دخترهای همسن خودم را پیدا کنم و بپرسم چطور شد که عروسی کردی؟ چطور شد که وا رفتی؟ طلاق گرفتی؟ چرا نگرفتی؟
حساب این ها را نگه داشته ام.
به نهمی که رسیدم می دانستم که اگر توی دفتری جایی یادداشت نکنم یادم می رود. توی دفترم نوشتم : روز جمعه 27 شهریور 1378 – بار نهم. قد بلند. کمی چاق. رنگ چشم قهوه ای.
خیلی خوش اخلاق بود. بند نمی شد روی پایش. بشکن می زد، یا رنگ می گرفت روی میز و دستۀ مبل. تق تق تقققق تتق تتق تق و تق و توق توق. گاهی عصبانی می شد و فحش می داد.
حالم را دوازدهمی به هم زد. بد اخلاق بود. حرف نمی زد. به من هم مجال نمی داد حرف بزنم. اخم می کرد یعنی که ساکت. من هم ساکت می شدم. سنی ازم گذشته بود. حوصلۀ قدیم ها را نداشتم. چمدانش را برداشت رفت و من خانه را از پایین تا بالا گردگیری کردم. ملافه ها را عوض کردم. آن شب تنها رفتم به رختخواب و تا نزدیکی های صبح فکر کردم. خوابم برد. اما توی خواب، انگار که بیدار باشم به همه چیز فکر کردم. صبح که شد حالم بهتر بود. من باید با کسی عروسی می کردم که توی رختخواب جوری بخوابد که انگار نیست. تقصیر من هم نباشد.
این بار قرار عروسی را که گذاشتیم تنهایی رفتم آرایشگاه. اولین بار بود که تنهایی می رفتم. همیشه همراه داشتم. تور را که گذاشتند روی سرم و دنبالۀ دامنم را تو می ایستی روبرویش دستهایش را میگیری دستهایت را می برد بالا می گذارد روی شانه اش آرام آرام رقصان رقصان می رود طرف تخت به پشت می افتد روی تخت رویش می افتی می خندی بازی شروع می شود بازی تمام می شود بازی چرا تمام نمی شود ؟ بازی چرا تمام می شود؟ دستت را با ملافه پاک می کنی می افتی رویش گور بابای هر کی که دارد جان می کند بازی چرا تمام نمی شود؟ دادند به دستم، ایستادم با لباس سفید چرخی زدم جلو آینه دیدم که خیلی خوشگل شده ام. قسم خوردم که این بار اگر وا بروم ته و تویش را در می آورم. قسم خوردم، همانجا جلو آینه که این بار اگر وا بروم تا ته و تویش را در نیاورم نه طلاق می گیرم نه عروس می شوم!
هجدهمین بار بود که تور را روی سرم می گذاشتم. تا زیر کمرم می آمد. تور کوتاه دوست ندارم. به من نمی آید. لباسم پر از پولک بود. چرخی زدم و از آرایشگاه رفتم بیرون سوار ماشین شدم و رفتم سر سفرۀ عقد نشستم. بعد از جشن رفتیم توی اتاق و با هم خوابیدیم. دخترها را پیدا نمی کردم که پرس و جو کنم. دخترها حالا همه شان پیر شده بودند. وا رفته بودند؟ خیلی وقت بود که وا رفته بودند. من هم هی وا می رفتم. برای همین هی طلاق می گرفتم. دیگر کار نمی کردم. بازنشست شده بودم. پول خوبی داشتم. خانۀ خوبی داشتم. خودم را بازنشست کرده بودم که وقت داشته باشم عروس بشوم. باید ته و تویش را در می آوردم. چرا وا می رفتیم تا عروس می شدیم؟ همه مان وا می رفتیم. شوهرم آدم بدی نبود. مودب، خوش برخورد. بیست و یکمین. یعنی کاری نمی کرد که به من بر بخورد فقط می گفت: تو کاری نداشته باش. خب من هم کاری نداشتم. اما هی می گفت تو کاری نداشته باش. حوصله ام سر می رفت. بچه هم نمی خواستم. وقت بچه بزرگ کردن نداشتم. می توانستم طلاق نگیرم. دست خودم بود. کسی مجبورم نمی کرد که طلاق بگیرم. خودم می خواستم. راستش از قیافۀ وا رفتۀ خودم می ترسیدم. روزها یک جور می گذشت و شب ها یک جور دیگر. خانه ام را جمع و جور می کردم و گردگیری می کردم. مبل های خوشگل و میزهای خوشگلم را مثل دستۀ گل نگه می داشتم. غذا نمی پختم. دستم به غذا پختن نمی گرفت. اما ترشی های خوب درست می کردم. عالی. شب ها چیز دیگری بود. شب ها که می رفتیم توی رختخواب دوباره می گفت تو کاری نداشته باش. زیاد هم پیگیر نمی شد. اگر لج می کردم می گفت خب تو بگو چه کار کنیم و دراز کشیده می ماند تا من بگویم که چه کار کنیم. من هم لج نمی کردم. دراز می کشیدم تا او هر کار دلش می خواهد بکند. توی همه شان فقط آن شانزدهمی بود که شبها خیلی خوب بود. بقیه همشان شب ها یک جوری آدم را نگران می کردند. شانزدهمی شب ها می رفت توی اتاق خودش می خوابید. صبح که می شد و هوا که روشن می شد می آمد توی تخت من و بغلم می کرد و خوابش می برد. من بلند می شدم می رفتم سر کار. آنوقتها هنوز می رفتم سر کار. از سر کار که برمیگشتم از خواب بیدار شده بود و غذا خورده بود و آماده منتظر من بود. با شانزدهمی فقط روزها با هم می خوابیدیم. شاید برای همین هم بود که آن قدر طول کشید. وقتی که می خوابیدیم هوا روشن بود. بین تاریکی و روشنی خیلی فرق هست. توی تاریکی که می خوابی، یا توی نور کمرنگ چراغ خواب، خوابیدن جور دیگری است. روز روشن خوابیدن جور دیگری است. خوبیش این بود که قیافه اش را می دیدم وقتی که از بالا خم می شد روی زانوهایم و راست می آمد توی صورتم. سایه نمی دیدم. با شوهرهای دیگرم همیشه سایه می دیدم. اگر چشمهایم باز بود. اگر چشمهایم بسته بود مثل اینکه روی تخت اتاق عمل دراز کشیده باشم و بیهوشم نکرده باشند هی منتظر بودم که کی شروع می کنند و شروع که کردند چی؟ هیچوقت تا به حال عمل نکرده ام. این چیزها را آدم همینجور غریزی می داند. گاهی وقتها با بعضیهاشان، مثل یازدهمی که زیادی عصا قورت داده بود، من وول می خوردم و تابش می دادم تا هوش از سرش می رفت و چشمهایش تلخ و شیرین می شد. آن هم برای اینکه بد بود هر دومان سیخ دراز بکشیم و هیچ کاری نکنیم. به آدم بر می خورد که بخوابد توی رختخواب پهلوی کسی و آن کس همینجور دراز بکشد و هیچ کاری نکند. وگرنه گاهی حتی به فکرم می رسید بهشان پول بدهم که دست از سرم بردارند. نه اینکه خسته باشم. از اینکه هر شب، یا هر هفته، انگار که دستور پخت فسنجون، مو به مو کارهایی را تکرار کنی که خورش جا بیفتد و خوب روغن بیندازد و گرنه یعنی که بلد نیستی فسنجون خوب از آب دربیاری. از شانزدهمی خوشم می آمد. از اینکه روزها با هم می خوابیدیم خوشم می آمد. بعدش رسید به جایی که مانده بودیم چه کار کنیم. چون که در روشنای روز نمی شد گاه به گاهی خیال کنی کس دیگری زیرت دراز شده یا رویت دراز شده و کار دیگری داری می کنی غیر از همینکه داری می کنی. جدا شدیم. حالا شب ها تنها که نیستم. اصلا. می آیند و می روند. یکی شان راست که می کند کیرش به چپ مایل است. تو که می رود از کناره گلوگاه دیواره را خراش می دهد. همه شان می آیند و می روند. انگار همین دیروز. هر یکی شان با همان حلقه ای برایم خریده بود دوباره می نشیند کنارم. یکیشان، چندمی یادم نمی آید، یک لیوان آب کنار تخت می گذاشت. گاهی انگشتش را فرو می برد توی لیوان و فرو می برد توی من. حالا که نیست محکم می زنم توی سرش و می گویم: «احمق این سرده، سرد که می فهمی یعنی چی، ها؟» فرقی نمی کند که خوابیده باشم زیر یا رو نشسته باشم چون انگار فقط با یک آهنگ پایین و بالا می روم. و این همین یک آهنگ که هیچ جور دیگری هم نمی شود اجرایش کرد، جز همین جورها که می کنیم، گاهی عین صدای چرخ چاه نفس آدم را می برد و همین جور که هی می روم و می آیم وا می روم. نگاه که می کنم به خودم می بینم ای بابا، باز که وا رفتم. همه اش همین آهنگ لعنتی یک نواخت و آن دم آخر. و تمام. این لباس سفید به هیچی نمی ارزد. من که دیگر هیچوقت لباس عروسی تنم نخواهم کرد. هیچوقت. یا آن یکی که تا می آمدیم بخوابیم ادوکلن می زد و شمع روشن می کرد. انگار عید است که تا هفت سین را نچینی سال تحویل نشود. من هم تا او می آمد نزدیک، پاهایم را یکی خم یکی دراز می کردم و دقیقۀ ششم که می شد کمرم را بلند می کردم و یکی از پاهایم را پرت می کردم یعنی که اختیار از دستم بیرون است و همه چیز به خوبی پیش رفته. حالا همه چیز هم که به خوبی پیش برود گاهی آدم دلش می خواهد که پیش نرود. اصلا برای همین است که عروسی کردن، یعنی خوابیدن با یکی که همیشه همان بغل دست آدم می خوابد، اینقدر بد است، چون همیشه همان وقتی که تنت چارتاق باز است و می خواهی خلوت داشته باشی یکی دارد نگاه می کند، یکی سرش را کرده آن تو و دارد نگاه می کند. من که دیگر هیچوقت لباس عروسی نخواهم پوشید. این لباس مزخرف عروسی. سفیدترینش را هم این بار نخواهم پوشید. بعضی چیزها چه خوب است که از اساس عوض شوند . پیرهنی سرمه ای، یا سبز . نخواهم پوشید. یا شاید بگویم که دیگر هیچوقت عروس نخواهم شد که آن هم ممکن نیست. یعنی اگر همه تصمیم بگیرند عروس نشوند دنیا از هم می پاشد. یک روز صبح از خواب بیدار می شوی و می بینی هیچکس عروس نمی شود، یعنی نه عروسی و نه دامادی، خورشید هم طلوع نمی کند، روز شب نمی شود، آب سر بالا می رود، توی رختخواب که می خوابی نه یاد دستی را می کنی که به دلت چنگ بزند نه دستی را که به دلت چنگ می زند با پشت دست پس می زنی . نه بیدار خواب می مانی نه مثل مرده به خواب می روی. نه نفست بند می آید نه نفس نفس می زنی. نه قرارداد می بندی نه زیر قرار می زنی. نه گوشت را می گیرند و می گویند غلط کردی نه دستت را می گیرند و می گویند غلط کردم. این بار که روی همان تخت است که بی دفاعی از اتاق که بیرون می روی از خودت دفاع می کنی دوباره روی تخت بیدفاعی همانجور که وا رفته ای دنیا را تلخ می کنی دنیا دیگر به کام هیچکس شیرین نمی شود هیچکس به هیچکس با آغوش باز و امن که همۀ آغوش را نوازش کند و بغل کند سلام نمی کند عروس شدم حواسم را جمع خواهم کرد. اگر حواسم را جمع کنم وا نخواهم رفت. با این همه تجربه کسی وا نمی رود. همیشه هم همان توی اتاق نیست. بیرون از اتاق هم هست. پشت دیوار خانه هم هست. من نمی گویم اما این واقعا ترسناک است که توی خیابان باشی و از چهارراه رد شوی و به عابرهای پیاده نگاه کنی که از خیابان رد می شوند و مثل تو عجله دارند که تا دیر نشده سر کارشان برسند و آن وقت آن ها درک نکنند که دیرت شده و بخواهند لباس سفیدت را تنت کنی و تور را روی صورتت صاف کنی و خرامان دامنت را با نوک دو انگشت بالا بگیری و از خط سفید جوری رد شوی که انگار از تخت بالا می روی تا دراز بکشی به پشت روی بالش های ساتن. عقلشان را قورت داده اند. بی دفاع دراز کشیده. و تا جلو اداره بدوی و وارد آفیست که شدی به مدیر خبر بدهی که رسیده ای توی آفیست و می تواند مراسم عروسی را شروع کند. دیگر هیچوقت لباس سفید نخواهم پوشید. سرمه ای یا سبز. بعضی چیزها باید از اساس عوض شوند. آخر چرا؟

عروسی
ساقی قهرمان
2005

Advertisements

1 نظر برای “عروسی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s