نویسنده نویسی می کنند

رمان خوب زیاد خوانده ام. خیلی.
نویسنده نخوانده ام. تماشای نویسنده گاه به گاه و فوق فوقش برای دو هفته ی پشت سر هم پیش می آید. در آن شرایط هم آن نویسنده سخت مشغول نگاه کردن به من نویسنده است و نمی شود خوب نگاهش کرد.این جور گشنگی ها زیاد توی ذهن آدم می ماند.
نویسنده ی مرد ایرانی از نزدیک تماشا کرده ام. نویسنده ی زن ایرانی تماشا نکرده ام. امکانش نبوده. این جور گشنگی هم زیاد توی ذهن می ماند. اما اصلا به فکر این گشنگی ها نبودم. به حساب نمی آمد.
چند ماه است به دلیل خاصی دربدر توی وبلاگ های ایران می گردم. چیزی را که می خواستم پیدا کردم. اما چیزی دیگری را هم پیدا کردم که قصد پیدا کردنش را نداشتم. فارسی نویسی یک نویسنده ی داخل ایران. بار اول فقط رنگ است. به دلیلی که هنوز دارم نگاه می کنم بفهمم چیست، مطلب توی ذهن من تبدیل می شود به رنگ و اذیتم می کند چون حس ایجاد می کند. قبول دارم که دستش قوی است، اما مسأله سر دست نیست. سر خودش است. می رود توی جمله و موقع خواندن نیاز به آرامش ایجاد می کند. این هم اصلا مهم نیست، خیلی از نویسنده ها همین جوری زیر پوست خواننده می روند. کشف من چیز دیگری است، اگر این وبلاگ نبود از کجا می شد این نویسنده را بیرون از داستان هایش دید؟ داستان اصلا مقوله ی دیگری است. ولی نوشته های این وبلاگ که سرش وصل است به نوشته های آن وبلاگ، که انگار هر دو با هم تصمیم گرفته اند قرضی که نویسنده بودن به دنیا دارد را بپردازند، یک امکان ایجاد کرده، امکان خواندن نویسنده. این از تماشای نویسنده هم بهتر است. این خواندن نویسنده اصلا به «به منظور بهتر خواندن رمان نویسنده ی رمان»ربطی ندارد، فقط به همان نویسنده مربوط است. چند ماه است به دلیل کارم با دنیای مجازی جوش خورده ام. حالا برای من مجازی یعنی به واقعیت پیوستن چیزهایی که امکان ندارد امروز به واقعیت بپیوندند. اول یاد گرفتم واقعی بودن دنیای مجازی را درک کنم حالا دارم یاد می گیرم در این دنیا زندگی کنم. نمی توانم توی این دنیا زندگی نکنم چون بعضی آدم ها در زندگی من فقط همین جا با من اند و خود همین واقعیت، دنیای واقعی را از رونق می اندازد. یا مجازی می کند. دنیای مجازی برای من یک وسیله نیست، مثل تلفن و نامه، محل زندگی است. قدر وبلاگ را هم می دانم. حالا این نویسنده، با نویسنده نویسی دارد به وبلاگ نویسی شکل خاص خودش را می دهد. حدس می زنم چون در حال دیالوگ با آن یکی وبلاگ است یادش می رود که دارد خوانده می شود. می گوید که یادش است ولی خیال می کند، یادش نیست.از این جالب تر آن شکل از زن بودن است که معضل ریخته توی خودنویسی هر دو و توی نویسنده نویسی هر دو، و این دو تا وبلاگ را تبدیل کرده به آزمایشگاه. لاور من روبات می سازد. روبات ها تا وقتی که ساخته نشده اند، روزها و شب ها بیدار نگهش می دارند. با اضطراب اعتیاد روبات می سازد. نمی دانم این ها چی می خواهند بسازند. به نظر من دارند صورت می سازند. صورت بعضی چیزها برای ما گنگ است.خطوط مشخص ندارد. فکر می کنم دارند صورت می سازند که خطوط را پر رنگ کنند. این چیزها توی داستان نوشته نمی شود. مال همان پنج دقیقه و پنج ساعت همان لحظه است. این فارسی هم فقط همینجا نوشته می شود، فارسی نویسنده ی دست به قلم شر آتشپاره، خیلی تازه. ولی چرا اینقدر وقت هدر می کنند سر آدم های دیگر؟ من به فکر خواندن این ها افتاده ام. خواندن خودشان. چرا باید صبر کنم رمان بنویسد بعد بخوانم؟ هنوز نمی دانم شیوه ی فارسی نویسی شان جذاب تر است یا این کاری که دارند می کنند، صورت ساختن. یا به نمایش گذاشتن این کاری که دارند می کنند، یعنی شهامت به نمایش گذاشتن این کاری که دارند می کنند. به نظر من اینجور می رسد که دو نفر تصمیم گرفته اند به همه نشان بدهند که اگر یک نویسنده در این ساعت در این شهر در این اسم در این پوست بخواهد نفس بکشد چه جوری می نویسد. ولی اصلا مطمئن نیستم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s