من شام امشبم

خیلی عزیزه این جوزف. دیر اومد و انگار که زود رسیده، صندلی روبروی منو کشید جلو و گفت: «نه راحت نیست، کمرمو درد میاره. بشینیم پشت اون یکی میز.»
باشه جوزف، هر جور دوست داری.
نشسته ایم توی حیاط رستوران که یک حفاظ کوتاه مشبک با ازدحام خیابان بلوور فاصله دارد. درست پشت سرش دیوار سر به فلک کشیده ایست که نمی بیندش تا وقتی که بگویم: «ببین دیوارو..»
می گوید: «آره، چه دیوار معرکه ای.»
ولی راستش مطمئن نیستم که دیوار را دیده باشد. دیوار. معرکه. بهش گفتم که چکار کرده ام و او انگار نه انگار، نگاهم کرد. بی تفاوت. و بهش گفتم که «بعد برش داشتم گذاشتمش تو یخچال.»
گارسون که آمد غذا را او سفارش داد. نه. من سفارش دادم. او گفت: «آبجو لطفا.»
گفتم: «ببینم، چرا نگفتی شراب بیاره برات؟»
یعنی نباید جشن می گرفتیم؟ شاید اینها رسم دارند به جای شراب، آبجو بخورند. برای همین پرسیدم. می خواستم بدانم.
گارسون گفت: «چکار داری، دست از سرش وردار، اصلا شماها رفیقی چیزی هستین؟ همو می شناسین؟»
جوزف گفت: «آره، با هم خیلی دوستیم، اذیتم نمی کنه، فقط یک خورده کنجشاپوردیگه، خب ما با یه آبجو شروع می کنیم.»
گفتم: «برا من قهوه لطفا.»
گذشت. ساعتها گذشت، نیمه های شب بود که بالاخره پرسید:» راستی چرا؟ چرا گذاشتیش تو یخچال؟ که مثلا خراب نشه؟ می خوای به پای هم پیر بشین؟»
گند زدی جوزف. تا اینجاشو خوب اومده بودی، خرابش نکن.
حالا دارم به چشمهایش فکر می کنم که مثل آب نبات است و موهایش، نه زرد، نه طلایی، و نه.. موهایش رنگ عسل است. به نظر خسته می آید. خسته ای جوزف؟
چشمهایش رنگ آبنبات سبز یا آبنبات آبی است. آبنبات سبزها معمولا مزۀ تند نعنا دارند. دلم می خواهد فکر کنم که چشمهایش آبنبات های آبی اند، یا اگر سبزند، مثل انگور شیرین و آبدارند. تا دست دراز می کنم پوستش می پژمرد. چرا آخه؟
جوزف، نمی خواستم حفظش کنم، ولی آخه کاری نمی شد کرد، غیر از همین که بندازمش تو یخچال. باورت میشه؟
مردها همیشه گرسنه اند مگر اینکه از تو بدشان بیاید. از من بدش نمی آید. با هم دوستیم. فقط دلش نمی خواهد غذا سفارش بدهد، کورونا سفارش می دهد، آبجوی محبوب من، و می پرسد: «گشنه ای؟»
: «خیلی.»
به گارسون، که جوون و خوش سر و زبون و خوش قیافه و صمیمی و و .. نفسم گرفت .. و یک خورده هم مشنگه، گفتم: «برا من مرغ لطفا، همین مرغ سرخ کرده، پخته نه ها، سرخ کرده. با سیب زمینی سرخ کرده.»
و از حال رفتم.
کسی میدونه که من هفته هاست لب به هیچی نزدم؟ به خدا. هیچی نخورده م. عوضش سیگار کشیده م، یک عالمه. نخند. خنده نداره. کاوۀ ما خیلی خوب بود، ماه، دنیا که اومد دختر بود، بعد بدون این که یک کلمه بروز بده پسر شد و بعدش هم بی خبر، (فکرشو بکن من، که مثلا تو این رابطه «مادر» م، چه جوری شوکه شدم) گذاشت و رفت. منو گذاشت و رفت. این هم حتی نه، گذاشت رفت و همینجور نشست همین جا جلو چشمم، روی این مبل. می خوابید و می خورد و نگاه می کرد و منو نمی دید. می دونستم رفته، ولی همونجا نشسته بود. جونم رو به لبم رسوند. اینجوریه وقتی کسی، کسی رو ول می کنه؟ ما اینجوری شو نداریم. اونجا یا اصلا به حساب نمی یارنت که ولت کنن، یا دورت میندازن، یا میدنت دست یکی دیگه. ولی اینجوری ول کردن مثل اینه که کسی که با تو، کنار تو، ایستاده .. بوده .. روشو برمی گردونه راهشو میگیره می ره. و تو همونجور همونجا میایستی و چشماتو که از آفتاب آزرده س با کف دست می پوشونی و خیره می شی به شست پات. منم ول کردم.
بعد رفتم طرف مبل، همونجایی که نشسته بود، و تیکه تیکه گذاشتمش تو کیسه و کیسه رو گذاشتم تو یخچال.
باز مات نگاه می کند. چقدر خونسرد. مرسی جوزف. جوزف مرغ دوست ندارد، اسپاگتی سفارش می دهد. گارسون که می رود خم می شود طرف من و پچ پچ می گوید: » ما هیچ وقت، یعنی هیچ وقت، مرغ رو نمی خوریم، مردم اینجا هیچ وقت اسم مرغ رو به عنوان غذا نمیارن، از دست پسره ناراحت نشو، » – حالا انگشت اشاره اش را بالا نگه داشته – ممکنه من بتونم یه جورایی مرغ گیر بیارم. دفعۀ دیگه که اومدی خونۀ من، با هم مرغ می پزیم، » و مثل پسربچه های تخس به هوا شلیک می کند: پچووو پچووو چوو چووو کیو کیو.
وقت رفتن است.
پیش از این که راه بیفتم دیوار پشت سرش را نشانش می دهم که زیر انبوه پیچک ها گم شده. پیچک های سبز زنده که نفس می زنند، نفس می زنند، نفس نفس می زنند، و شب را در عطری با شکوه غرق می کنند. می گوید:»چه خوشگله این دیوار، معرکه س، چه دیواری، آره، دفعۀ دیگه که اومدی با هم مرغ می پزیم ..» و پلکهایش را با لبخندی شیرین هم می آورد.
وقت رفتن است. باید راه بیفتم.
از ایستگاه بلوور و اسپاداینا سه ربع ساعت طول می کشه تا متروی آر.تی. ازاونجا ترن عوض می کنم. ده دقیقه می کشه تا مک کاون. ماشینم را اونجا پارک کرده م. از اونجا با ماشین بیست و دو، سه دقیقه راه است تا دم خونه مون. نامه به جوزف را توی ترن شروع کردم.
جوزف عزیز سلام
چقدر خوب شد که اومدی، باور کن، فکر نمی کردم تو این بارون بتونی خودت رو برسونی. بعدا مفصل تر برات می نویسم و از اینجور چیزها.. ولی چرا بهش نگم؟ برای اینکه دلش نمیخواد بدونه؟ و از این جور پیزا.. هنوز حواسم به شاپورمونه که اینجور پرت و پلا می گم؟ نه بابا..
خونه که رسیدم شاپورمون.. تو یخچال بود.. می دونم.. و با من حرف نمی زد. یکی از دستاش نیس. من از کجا میدونم؟ من میدونم. خیلی چیزا می دونم.
با احترام
ساقی

جوزف عزیز سلام

درد من حاملگی نیست. من همیشه حامله میشم و می زام و دوباره با شکم چسبیده به پشت، خوشگل و سر حال اینور و اونور میرم. درد من به هم ریختگی چرخۀ زمانی حاملگیه، شایدم فقط من اینجوریم. من مثلا اول می زام، بعد شکمم بالا میاد و بزرگ میشه، بعدش ویار شروع میشه و من هی میدوم تو دستشویی عق می زنم و بوی همه چی و مزۀ همه چی رو بالا میارم. آخ که همه ش در حال عق زدنم و بچه داره برای خودش اون بیرون بزرگ میشه و تاتی تاتی می کنه. دیگه چی بگم، فقط همین که این بهم ریختگی چرخۀ زمانی حاملگی.. همیشه..
با احترام
ساقی

حالا اگه مرغ پیدا نکرد چی؟ خیلی مطمئن بنظر می رسید. برای من که مهم نیست. بدون مرغ هم میتونم سر کنم، تازه من دوست دارم ببینمش. هرچی خوردیم خوردیم. فقط میخوام بدونم چه جوری، از کجا گیر میاره. گفت که یکی بلند می کنه. یاد کولیا افتادم که هر بار برمی گشتن سر خیمه ها، که چند باری در روز میشد، دو سه تا مرغ از زیر دامناشون میپرید بیرون. ولی اون کولیا زن بودن، عادت داشتن به این کارا. جوزف یه مرد لاغر و باریکه با بلوجین و بادگیر تنگ و چسبون.
سر در نمیارم. اگه خوردن مرغ حرومه، معنی ش اینه که مرغ مقدسه یا اینکه خوردنش ضرر داره؟ مثل ما که قورباغه نمیخوریم؟ یا مثل هندوها که گاو نمی خورن. نمیدونم. هفتۀ دیگه که ببینمش می فهمیم. شاید هم همین فردا زنگ بزنم. از کار که برگشتم. گفت که حدودای ده شب خونه است.

: جوزف سلام، ساقی ام. آره.
: خونه نیست؟ شماره؟ اشتباهه؟ ببخشین.

: الو سلام، جوزف؟
: نه، نه، من 566 2233 416 را گرفتم.
: بله؟ جوزف موزف ندارین؟
: ببخشین؟
: نه مسئله ای نیس. خداحافظ.

یک عالمه راه اومده م و خسته م. حامله هم هستم. مرده شور این شمارۀ اشتباه رو ببره. پسرۀ خل. شمارۀ عوضی میده. ولی دفعۀ قبل که زنگ زدم اشتباه نبود. یک ساعت با هم حرف زدیم. نه، دفعۀ قبل اون زنگ زد. مرده شور. من اصلا مرغ نمی خوام که. مرغ دوست ندارم که، فقط فکر کردم مرغ سفارش بدم بهتره. ماهی و میگو که نمی خورم. استیک هم خیلی سنگینه، خب فکر کردم مرغ از همه چی بهتره و اینا هم که اسم مرغ نمی برند چون حرومه یا حالا هر چی. من که نمی دونستم. من چه می دونستم. تازه خودش گفت: «ولش کن، طفلک گارسون منظوری نداره، شغلشه دیگه..» و این یعنی که منو می فهمه، بهش برنخورده. آخه چه جوری می خواد از یه جایی یه مرغ بلند کنه خدا عالمه. یک آدم لاغر و باریک. سربهواست ولی خب خیلی هم مودبه. از اون تیپای قلدر نیست. خب دیگه، هیچوقت سر در نخواهیم آورد. شماره اشتباه بود.
جوزف، جوزف زنگ بزن. یا نامه بنویس. یک کارت پستال بفرست. بیا دیدنم. نه من میام دیدنت. دوست ندارم منو اینجا ببینی. آخه میدونی، من تو خونۀ خودم من نیستم. اونقدر زشتم، اونقدر زشتم عین کرۀ وارفته. شاپورمون مثل خیار سبز تر و تازه ست، یا چی میگن بهش؟ همون خیار سبز. دلم می خواد قاچ کنم و گازش بزنم و تهشو بندازم دور. ته خیار تلخه. ته خیارو نباید خورد. ولی خود خیار خوشمزه ست. زل زده به گونۀ چپ من. همون. اه.
شاپورجان یه خورده دیگه اینجوری نگام کنی می زنم زیر گریه.
یه خورده دیگه اینجوری نگام کنی می زنم زیر گریه.
یه خورده دیگه اینجوری نگام کنی می زنم زیر گریه.
آره.
همین.
نگا کن به من. ها؟
خسته؟ آره می بینی چه خسته م.
صاف وایستادم تکون نمی خورم.
راه نمیفتم برم.
نه راه نمیفته بره.
نه خسته نیس.
دولا که میشه مثل یه کیسه آرده. تا نصفه پر.
چرا.
نگا نکن.
پیش از اینکه برم به اتاقم میگم: «هنوز که بیداری؟ وقت خوابه شاپورجان.»
شاپور میگه: «نشنیدی عزیزم؟ شاهزاده خانم زرین کمر سوار اسب سم طلا میاد به شهر. جلو در خونۀ ما وایمیسته منتظر من. من یک دل نه صد دل عاشقش میشم و می پرم رو ترک اسبش و با هم میتازیم تا بالای تپه ها. میریم تو قصرش. ماه و ستاره ها رو به پام میریزه. من میشم شاهزاده عزیزالزمان. به خوبی و خوشی. سالهای سال. میشنوی؟ صدای سم اسب گرمب گرمب. ولی نمیدونه من تو کدوم یکی از این خونه خرابه ها می شینم. بیرون منتظرش میشم. شب بخیر عزیزم. منتظرم نمون.

جوزف یه چاقو بده به من. سرشو میذاریم کنار باغچه. ولی اول باید یک چیکه آب بریزیم حلقش. رسم ما اینه.
خودم سرشو میبرم. مجبور نیستی تماشا کنی. برو تو آشپزخونه، آب بذار جوش بیاد. تو دو تا دیگ. یک دیگ برای اینکه فرو کنیمش تو آب جوش و پراشو بکنیم. خودم سرشو میبرم، نگران نباش، برو، برو تو، بعد همه شو مو به مو برات تعریف میکنم. شوخی کردم، نمیگم، فقط میگم چه جوری میپزیمش. ببین، مزۀ غذا به ادویه است. ما به مرغ یک ادویۀ دیگه میزنیم، پودر کاری نمی زنیم. نگاه کن ببین من چه جوری میپزمش.
اول زیر آب سرد بشورش.
شکمش رو که خالی میکنی دل و جگر رو کنار بذار برای سوپ.
تو قابلمه که گذاشتیش آب باید یک انگشت روی مرغ رو بگیره. نیگا چه شل و ول زیر آب خوابیده.
یک سر قاشق زردچوبه بریز تو آب.
یک قاشق پر نمک.
یک قوطی کوچک رب گوجه.
همه رو بریز تو قابلمه و درشو بذار تا بجوشه.
باشه باشه، خودتو نخور، میبرمش تو وان ترتیبش رو میدم. میدونم، همسایه ها میبینن. ما هم که نمی خوایم کسی بو ببره چکار داریم میکنیم. بخدا من حتی نمیخوام تو ببینی من چکار.. ممکنه.. یعنی میخوام.. بکنم. فقط دلم میخواست میذاشتی بهت بگم چه حالی داره که بگیریش.. و محکم نیگهش داری بین زانوهات، همونجور که خم شدی، میخوای خم بشی، توی وان..
گردنش آروم تو دستم دراز میشه، چشماش بسته، چنگالاش واز مونده و چنگ شده، بالهاش روی سینه شو، که تاپ تاپ میزنه، پوشونده. نازش میکنم و دست میمالم دور منقارش و آرومش میکنم و گردنشو روی کف دستم میخوابونم و کارد میمالم و منتظر خون میمونم که فواره بزنه.
چرا دارم دروغ میگم؟ مگه میشه مرغ توی دستت آروم بگیره و گلوشو ول کنه رو کف دستت؟ داره پر پر میزنه. نمیتونم نگهش دارم. عین مار وول میخوره. چشماش کف دستم وا و بسته میشه. کف دستم مورمور میشه. بالش! بال هاش! بال میزنه. نمیتونم. نمیدونم. دیگه فقط چاقو رو بذارم رو گلوش و تمومش کنم. اول شر منقارش رو باید کند. نوک میزنه. دوباره چاقو رو بمالم روی گلوش. جوزف، خون نمیاد. مگه میشه؟ اون همه خونشو چکار کرد؟ یک قطره خون نمیاد از گلوش بیرون. یعنی جوری کشتمش که خون هم بیرون نمیپاشه؟
فکر نمی کنی هذیون میگفت؟ شاپوررو میگم. این روزا دیگه کسی سوار اسب نمیاد سر قرار. با لیموزین میرن. باید بهش میگفتم. ولی فکر میکنم که ماه رو براش میاره، تو چی میگی؟ یک ماه سیاه براق که از یک زنجیر کوبیدۀ ایتالیایی آویزونه، ظریف. همین ترکیب سیاه و طلا، گلوبند محشری میسازه. واقعا خواهد آورد؟ چه میدونم. واقعا؟ چه میدونم.
جوزف، وقتشه که به مرغ سر بزنیم. آبشو بچش ببینم چی کم داره. سر چنگال رو بزن به سینه ش. اگه پخته باشه گوشت راحت از استخوون ول میشه، ولی زیادی بپزه سفت میشه مثل لاستیک. باید کبابی شو امتحان کنی. بخدا باورم نمیشه شماها اینقدر سر این چیزا رودرواسی دارین. کاری نداره. یک مرغ بگیر، کله شو بکن و بندازش رو بابکیو. باور کن، احترام گذاشتن به مرغ، تا حدی که حتی نتونی بخوریش، از اون حرفاس، چی بگم، نمیدونم.
جوزف زل زده به من.
جوزف نمیخواد به طرف حیاط نگاه کنه. باید عصبانی باشه. باید خیلی عصبانی باشه. یک کورونای دیگه باز میکنه و میره طرف میز و میشینه. شونه هاشو ببین، خوش ترکیب ولی خمیده. خمیده اس چون خم شده روی کوروناش، بطری رو آهسته میچرخونه، و حالا داره به من نگاه میکنه. یک سیگار روشن میکنم و یک قلپ از آبجوش میخورم. عصبانی نیست. دست میماله پشت دست من و دست میماله روی کمر من که ایستاده م کنار میز، کنار صندلی ش، انگشتاشو جمع میکنه مشت میکنه و دستشو فرو میکنه توی من، اون بالاها، ریشۀ پستونامو ناز میکنه و دلمو که همون پشت پستونه می چلونه، بعد دستشو بیرون میکشه و بطری رو بر میداره یک قلپ دیگه میخوره. یک قلپ دیگه. حیاط کوچولوی خوشگلی داره. بعدا همۀ خون و پرها رو میشوریم و تمیز میکنیم ،قبل از اینکه برم.
وای وای نگا کن هر چی پر و پوخ بود باد انداخته تو باغچه و دور تا دور حیاط.
دیگه بهتره برم.

حالا وقتشه که در قابلمه رو ورداریم و بذاریم به دل بجوشه. چه داغه. دارم غلغل میزنم ،اول باید تو روغن سرخم می کردی، پیش از اینکه تو قابلمه بندازی. حالا پوستم که توی آب جوشیده شل و وارفته س. اصلا اگه میخواستی بپزی باید پوستمو میکندی ،ولی عیبی نداره، چند تا گوجه فرنگی قاچ کن بریز این تو، رب گوجه نه، گوجه فرنگی تازه، قرمز و براق. مزه ش خوراک رو حال میاره. حسابی جا افتاده م. گوشتم له شده و از سر استخوونا ول میشه. تو دهن بذاری آب میشم. با پشت قاشق فشار بده ،آب روغن نارنجی میزنه بیرون، گوشت نخ نخی سینه میره تو، اینارو، استخوونای پام رو، میتونی بجوی، خیلی خوشمزه س، دو تا دارم، هر دو تا از سر زانو زده ن بیرون، یعنی که حسابی پخته م و جا افتاده م، داغه، بدم میاد، خیلی داغه، هر دفعه هر دفعه، دراز میکشم اینجا غلغل غلغل میجوشم. تو این بخار داغ که چشم چشم رو نمیبینه. مرسی. واقعا لازم نبود اینقدر زحمت بکشی. برای یک خوراک مرغ؟ بخدا، همون نون و کالباس و یک شیش تایی آبجو کافی بود. برای من که بخدا کافی بود.

جوزف عزیز سلام
تا برسم به مترو یک ساعت راه رفتم. راستش داشتم فکر میکردم که میشد، البته که میشد، ولی فکر کردم که چیز جالبی نیست، یعنی پخته، اونجور که من پخته بودم و له. چسبناک. اگه بهت دست میزدم، اگه بهم دست میزدی، نمیدونم، کی خوشش میاد خرده گوشت پخته بچسبه به تنش، ولی خب، با خودم میگم شاید اینم یه جوره شه، شایدم جالب باشه، ها؟ بهتر بود ازت میپرسیدم. زنگ بزن.
با احترام
ساقی

جوزف عزیز سلام

گفتم شاید دلت بخواد بدونی. خیلی وقته رسیدم خونه. شاهزاده خانوم اومده بود. یعنی حتما اومده چون یک ماه شب چارده گوشۀ خونه مونه. من فکر میکردم یک گردن بندی چیزی میاره با یک هلال ماه ازش آویزون. ولی این که اینجاست یک ماه گرد و گنده س. شاپورمون هم همونجور مثل همیشه همونجا روی مبل نشسته. مهتاب قشنگیه. مشکل اینجاست که با این ماه که اون گوشه چسبیده، تو خونۀ ما همیشه شبه. نه اینکه من با ماه یا نشستن در مهتاب مسئله ای داشته باشم، نه، اما آخه بیست و چهار ساعته تمام چراغا روشنه و میدونی چه پولی بابت برق باید بدم؟ وحشتناک صرفه جویی میکنم. از همه خرج ها میزنم. حتی دارم سعی میکنم که چراغا رو زیاد روشن نذارم ولی بدون چراغ که خوندن و نوشتن خیلی سخت میشه. باور کن جوزف، نق و نال نمیزنم ها، ولی راستش گاهی وهم برم میداره. دلم پر میزنه برای یک روز داغ آفتابی روشن. تو این شرایط، باور کن، حتی به سرطان پوست و این چیزا، و اون لک و پیس های روی شونه و صورت هم فکر نمیکنم، فقط یک آفتاب داغ. بگذریم.
با احترام
ساقی

شاید هم اسمش رو میذارن انحراف جنسی، یا تمایلات نمیدونم چی، ها؟ انگار کن که هنوز توی آشپزخونه ایم، تو منو از توی قابلمه میاری بیرون میذاری تو دیس. قبل از اینکه شروع کنی، آبجوتو برمیداری یک قلپ میخوری و یک سیگار روشن میکنی و پک میزنی و یک قلپ دیگه، تا اونموقع من خنک شده م. دستت رو، هر دو دستات رو، آهسته میذاری زیرم که از هم نریزم و میریم طرف مبل. منو میذاری روی مبل و خم میشی و منو میبوسی و لباتو فشار میدی روی من و روی همون یک نقطه انگار دور میزنی و ذره ذره میخوری و بالاتر میری تا زیر شونه زیر سینه. هر جا که بخوای کیرتو فرو می کنی، راحت فرو میره، حسابی پخته م، لازم نیست دنبال سوراخ بگردی. میخوام پاهامو حلقه کنم دورت ولی خب نمیتونم که، تو هم به دل نمی گیری. باور کن جوزف تو خیلی میفهمی، سرت میشه، تعارف نیست، میشناسمت. تموم که شد میتونی خودت رو لیس بزنی، فکرشو بکن، بلند میشی میری زیر دوش و دست میمالی ذره های چسبناک خوشمزۀ گوشت رو زیر آب خنک میشوری. صابون لازم داری. نداری؟ نمیدونم که. سلیقه س دیگه. هر کسی یه جور دوست داره، نه؟

من شام امشبم
ساقی قهرمان
2002

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s