شعر

چیز بیهوده ای ست مثل خونریزی ماهانه؛ شعر را می گویم، خون پیداست و زخم پیدا نیست. یا خون هست و زخمی در کار نیست. دو بار که بخوانی شعر را یا سه بار، و یا هی بخوانی و بخوانی دوباره، خون را که می بینی که تا ساق پا غلتیده هیچ، زخم را هم پیدا می کنی، آن توو هاست، پنهان در زهدانی که هر روز به بهانه ای آرام ندارد. به خونریزی ماهانه می ماند شعر، نه سرودنش، همین خود شعر. سرودنش چیز دیگری است. به زاییدن هم شباهتی ندارد. زاییدن خیلی پیش از سرودن اتفاق می افتد. سرودن هنر آراستن و پیراستن است. اما خود شعر، به خونریزی ماهانه می ماند؛ جاری که می شود؛ از زخمی که پیدا نیست؛ که خود همین جاری شدنش دلیل بسته نشدن نطفه ای است که اگر بسته می شد با هر بیت حافظ یک بار امیر مبارز الدین خون استفراغ می کرد و با هر سطر فروغ یک بار زنی از ته دریای یگانه ها پا به خشکی می گذاشت. اما خود شعر به خونریزی ماهانه می ماند وقتی جاری می شود و رنگ پریده ی ساق هایم را قرمز می کند تا رنگین به چشم در آیند.

Advertisements