این هم از فردا

شخصا دیوانه نیستم اما مادربزرگم دیوانه است. در واقع ما قبول کردیم او دیوانه است چون جور دیگری نمی شد این جرم را برگرداند و کوبید تو صورت خودشان. اتهام زدند. با همین اتهام فکر می کنی چند سال؟ تا وقتی که مرد، زندانی شد. این که خانه زندان است، و همیشه بوده، به زبان آسان می آید، اما آن خانه های بزرگ دراندردشت پر از آدم، اگر زندان باشد خیلی لاعلاج می شوی. از بیست و پنج شش سالگی به بعد یک پایش را به زنجیر به دیوار اتاق خودش بستند و همانجا ماند تا مرد روزی که سی هشت سالش بود. این یکی. 

آن یکی مادر بزرگم که مرد بیست و هشت ساله بود، و از حدود بیست شاید، یعنی از وقتی مادرم را زایید، از رختخواب بیرون نیامد. همه ی بچه های دیگرش را می انداخت. دلیل خاصش هم این بود که دومین بار که قرار بود بزاید و این بار پسر، بچه افتاد، همان توی رختخواب. له شده بود. ندیمه ها آب و شربت دستش می دادند و شازده سر می زد و حامله می شد دوباره همانجا توی رختخواب و دوباره بچه می افتاد و دوباره لگد می خورد تا از آنجا بیرون نیاید. این شد که هیچ وقت فرصت نکرد مثل زمانی که وظیفه ی حامله شدن به دوشش نیفتاده بود کالسکه بگیرد دور شهر بگردد یا شناسنامه اش را بدزدد که تنهایی به کربلا برود. همیشه عاشق همین سفر به کربلا ماند، شهری که می گفتند، از پدرش شنیده بود، زیباترین دخترها را آنجا جمع کرده اند. دیوانگی او را پشت سرش می گفتند جلو رویش نمی گفتند. همه می دانستند کسی که رعایا برای شنیدن آوازش پشت در باغ این پا آن پا کنند قاعدتا دیوانه است.

در رختخواب بودنش که همیشگی بود یک دلیل بود، دلیل دیگری که به هیچ مهمانی دعوتش نکردند همین دیوانگی اش بود که توی رویش نمی گفتند. این صورت کلی قصه است. نکته ی زیادی هم ندارد. در خانواده هیچوقت هیچکس اجازه نداشت از این دو تا حرف بزند. از آن یکی ها که خفه کردند انداختند توی آب انبار، یا تکه های تنشان را با چاقوی آشپزخانه بریدند و آن هایی که شامشان را خوردند و هیچ وقت از خواب بیدار نشدند هم هیچکس، جز توی اتاق تایه ها، کسی حرفی نمی زد. اما در خلوت هر کس به من رسید، از همان وقت سه سالگی ام که عاشق شدن هایم شروع شد، داستان خانم ها را تکرار می کرد. فقط برای من می گفتند. این هم دلیل دارد که بعدا می گویم. بزرگتر که شدم، دوازده سیزده سالگی، عموها هم تا تنها می شدیم آن جاهایی را که کسان دیگر نگفته بودند می گفتند. مثلا که دور مچ پایش چه جوری زخم بود از گیره ی زنجیر. خیلی لازم بود این چیزها را تعریف کنند، اما نمی کردند هم می شد. اصولا حالا که فکر می کنم، یا همانوقت ها که فکر می کردم، از وقتی یک سالم شد و آنقدر بزرگ شدم که بترسم، همه ی این ها را می دانستم. با وجود این خودم هیچ وقت دیوانه نبودم. حالا هم اگر دلم بخواهد و اراده کنم عاقل ام. این دیوانگی، حالا می فهمم، همان است که به همه وقتی بچه اند می گویند، بزرگ که شدی چکاره می خواهی بشوی؟ من همیشه می خواستم بزرگ که شدم عالیه خانم بشوم. آن یکی هم می شد شد، اما آن یکی را یک نفر دیگر شده بود، مادرم، بی آنکه نیازی باشد، یعنی بی آنکه در زندگی اش در رختخوابی و به ناچار زندانی باشد با تمام قدرت و بگیر و ببندی که داشت، شده بود نیره خانم، توی رختخوابی که نبود. نمرد. در بیست و هشت سالگی نمرد، اما هر کس هر وقت پدر مرا می دید که از گل نازکتر به مادرم نمی گفت، و مادرم را می دید که بی دلیل همیشه گریان بود و جیغ می کشید از درد از رختخواب پا بیرون نگذاشتن، در حالی که وسط مهمانی دل همه را می برد و می رقصید گیلاس های عرق قوچان برایش بالا می رفت خنده اش می گرفت. خنده دار می شد قضیه، در ماندند که این چرا از خودش در می آورد که زندانی است؟ هیچکس نمی دانست که او هم شغلش آینده اش را همان وقتها که نیره خانم مرد، بیست و هشت ساله و کبود، انتخاب کرده. مادرم، همیشه دلش خواست نیره خانم باشد، مادر خودش. و موفق شد.

من با خیال راحت عالیه خانم را آوردم تو. نگران نیره خانم نشدم. من اصلا هیچوقت، غیر از اینکه کشف کنم چرا روی زانو یکی از عموها زیر گریه می زنم و روی شکم یکی از خاله ها جیغ می کشم، این داستان ارگاسم من است، به هیچ چیز دیگر کار نداشتم غیر از عالیه خانم و زنجیر دور پایش. 

آن آقاهایی که تو حرفشان را می زنی یاشار، از همان وقتی که خیلی بچه بودم همیشه حرفشان توی خانه ما بود، مادرم عاشقشان بود، عموهایم هم، و آنقدر اسمشان را می گفتند که آنها هم شدند جزو عموها. من مشق نوشتن را از رج زدن همانها یاد گرفتم. اما رفیق بودند، خوب بودند، همیشه با من بودند. هنوز وقتی به عقل یکی شان شک می کنم وقتی است که چیزی را که می فهمند به اندازه ی من نمی فهمند. برای تأثیر گذاشتن باید پوست آدم پاره شده باشد، شوخی که نیست. حواس من به پوست آن ها نیست. به پوست  خودم همیشه بوده، چون همیشه پاره بوده، پاره نشده. حالا. این از این. من همین جور تکه تکه می نویسم اینجا تا برسیم به رابطه ی قدرت. 

این اعتماد چشم بسته ای که من به مردها دارم برای سر روی سینه گذاشتن از همان قضیه ی رابطه ی قدرت می آید. سر نخ همه ی زنجیرها در زندگی ای که من در مادربزرگ هایم کردم دست مادرهاشان بود. برای همین همیشه نگران تو بودم، هیچوقت نفهمیدی چقدر باید ترسید.

این اولش بود. من راه نیفتادم تأثیر گیری کنم. به هر کی نزدیک شدم یا خواندم یا گوش دادم یا تماشا کردم، محض تأثیر نبود، اصلا تأثیر جا نداشت اون تو پر بود. من شغل آینده ام را تمرین می کردم، که باشم عالیه خانم. عالیه خانم هم مرض تأثیر گذاشتن ندارد. فقط می خواهد زندگی اش را بکند یعنی سهم خودش از زندگی را بکند.  اولین عشقم بود. اما آنقدر هر دو دیوانه ی عاشق شدن و ازدر بیرون زدن بودیم که هنوز بهترین که کاری بلدیم بکنیم عاشق شدن است. حالا به جز رابطه ی قدرت، از این قاعده ی عاشق شدن هم برایت می نویسم چون باور کن فکر می کنم همه بیسوادند اینجا که می رسند. عشق چه ربطی دارد؟ به رابطه ی زمان بندی شده ی من و یکی؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s