اسیرتم .. احتمالا تو هم

بازی که تموم شد نشستم تا همه برن. بعد از روی صندلی بلند شدم. آخر ردیف بودم، کسی مجبور نبود از روی من بپره. از بازی خوشم نیومده بود. به نظرم اصلا بازی نبود، دو نفر دویست صفحه متن رو یه بند خوندن و وسطاش صبر کردن تا مردم بخندن و مردم خندیدن ولی من خنده م نمی گرفت.

وقتی رفتم بیرون هنوز یه عده کنار بار ایستاده بودن حرف می زدن. برای یه نفر دست تکون دادم. با یکی دیگه هم شروع کردم به حرف زدن. اون یه نفر، یه دختر جوون بود، تو کالج باهش آشنا شده بودم. دستمو گرفت برد پهلوی شارول.

شارول تا سال قبلش (یعنی هفده سال پیش)روی صحنه میرفته ولی بازی رو کنار میذاره که بشینه خاطراتش رو بنویسه. اونشب فقط اومده که بازی دوستاش رو تماشا کنه. دوستم ما رو به هم معرفی کرد چون شارول داشت خاطرات پدرش از زندگی مهاجرت رو می نوشت. من حتما باید علاقمند می بودم به موضوع. ولی من اونموقع اصلا علاقمند نبودم. اون موقع هنوز اصلا به فکر هیچ چیزی در ارتباط با مهاجرت نبودم.

ما هم آبجو گرفتیم و ایستادیم. حوصله نداشتم. لهجه ی فارسی من و یونانی شارول و کانادایی آننه حرف زدن رو مشکل کرده بود. می خواستم برم. آننه گفت شارول رو برسونم.

رسوندمش. نصفه شب بود. تنهایی تو ماشین تو های-وی باهش راحت تر بودم. حرف زدنش رو دوست داشتم اما هر چی می گفت چرت می گفت. حوصله نداشتم اونقدر رمانتیک از یونان و بچگی های پدرش حرف بزنه. حوصله نداشتم هی از من بپرسه من هم دلم برای این چیز و اون چیز تنگ میشه یا نه. من دلم برای هیچ چیز تنگ نشده بود. من اصلا دوست نداشتم به چیزهایی که اونجا جا گذاشته بودم فکر کنم. باهش رفتم تو خونه ش.

برای من چای درست کرد برای خودش آب آورد. نوار صدای خودش رو گذاشت که دو صدایی با یکی دیگه می خوندن. دلم گرفته بود. می گفت دوست داره صورت منو نقاشی کنه. موهای من سفید سفید بود اونموقع. رنگ نمی کردم. سی وچار پنج ساله بودم و موهای یکدست سفیدم برای همه عجیب بود. می گفت می خواد سفیدی موهامو نقاشی کنه و منم می گفتم باشه. خنده ام گرفته بود. درست عین مردا تور می کرد.

شما فکر می کنید زنها مخ زنها رو یه جور دیگه ای می زنن؟ یه جوری که با مخ زدن مردها فرق می کنه؟ هیچ فرقی نمی کنه، تا کسی مدل جدیدی اختراع نکنه که چیزی عوض نمی شه، همه همون کاری رو می کنن که از دیگران یاد گرفتن. نشسته بود روبروی من، ته اون اتاق کوچولوش، چشماشو تنگ می کرد و به من خیره می شد و بعد لبخند می زد و سر تکون می داد. می گفت، از خودت بگو هرچی دوست داری بگو. نگفتم هیچی. می دونستم فردا آننه هر چی رو که این دلش بخواد بهش میگه. من گیج بودم اون شب. دلم نمی خواست از مشکلات و جاافتادن و بچه هام حرف بزنم. ازش خوشم اومده بود. خیلی خوشم اومده بود. چیزی نداشت که عاشقش بشم، ولی یک توده ی معطر بود که می خواستم برم گم بشم توش. اونور اتاق نشسته بود. دلم براش می رفت. نزدیک صبح بود. شماره تلفنش رو گرفتم و رفتم خونه ی خودم. فقط دو ساعت وقت داشتم بخوابم.

اون شب بهش زنگ زدم. برای چار روز بعدش باهش قرار گذاشتم. گیجش شده بودم. درسته که مخ زدن زن ها هم یه چیزیه شبیه مخ زدن مردها، اما یه فرقی داره. یادم میاد اونوقت ها خیلی برام جالب بود این تفاوتی که داشتم کشف می کردم. می دونید، این هم از همون آشغال های فرهنگیه که کسی نمی دونه از کی بو گرفته و چه جوری باید ریختش بیرون، و اصلا بیرون کجاست که این آشغال ها رو می شه برد ریخت روش، یا توش. وقتی مردها می خواستن مخ بزنن، یعنی مخ منو، اول از موها و چشم هام تعریف می کردند، بعد پشت سر هم شراب سفارش می دادن، بعد می گفتن که تنهان و هیچ کس درکشون نمی کنه، و اینجا قاعدتا باید بازی رو من می گرفتم دستم و سعی می کردم درکشون کنم.

اما اون سالها من خیلی خسته بودم. حوصله نداشتم کسی رو درک کنم. زن ها وقتی می خواستن مخ بزنن، هم تند تند شراب سفارش می دادن، هم می خواستن منو درک کنن. لازم نمی دونستن من درکشون کنم، از روی عادت، می خواستن درکم کنن. هم از چشم هام تعریف می کردن، هم می خواستن از ماتیکشون تعریف کنم. قاطی می کردن مردونه زنونه ها رو، همه کارو با هم می کردن.

 لبهای شارول خیلی خوشگل بود. عین لبهای عمه شیرین ام بود. کوچولو و برگشته، مثل آب نبات. ولی چشماش درشت بود و گود افتاده و عرق خورده و سیاه.

وقتی رفتم دیدنش اینبار، تا صبح می خواستم بمونم. با هم سیگار کشیدیم، چای خوردیم. بعد رفتیم محله ی یونانی ها تو یه رستوران یه خورده غذا خوردیم. همه اش حالم بد می شد. اختیار تنم ام دست خودم نبود. جوری بودم انگار والیوم خورده باشم. خوابم میومد ولی می خواستم از روی صندلیم بیفتم یه جایی روی سینه ی شارول. حوصله هم نداشتم. هیچ منظوری هم نداشتم. خودم می دونستم هیچ منظوری نداشتم اما داشتم ول می شدم روی سینه ش. به زور می خواست به من کباب میدیوم بده. دوست ندارم. گوشت تا نسوخته باشه دوست ندارم.

 بهش گفتم بیا بریم راه بریم. گفت بیا یه شراب دیگه بریم. نشستم. بالای سرمون کوره روشن بود. از اون بخاری های آویزون که خنکای شبای پاییز رو از بین می بره. سیگار می کشدیم و تو هرم گرمای بخاری فوت می کردیم. شارول، تازگی سه تا از دوستاش مرده بودن. یه دوست تازه پیدا کرده بود تو مونتریال، اما دوست خیلی خوبی نبود چون فقط هفته ای یه بار به نامه های شارول جواب می داد. شارول روزی یه بار می نوشت. از این زن بدم اومده بود. یک بند حرف می زد و دور لباش رو با دستمال سفره پاک می کرد شراب می خورد باز حرف می زد. بزنم زیر گریه الان گوشم درد می کرد. گفتم بریم یه خورده قدم بزنیم.

رفتیم پیاده تا خونه ش. تو که رسیدیم باز هم گوش نکردم به حرفاش. یه بند حرف می زد. همه ش حرف می زد. دلم می خواست گریه کنم. داشتم فکر می کردم بهش، داشتم به خودش فکر می کردم. داشتم فکر می کردم که دستمو فرو کنم لای موهاش توی شکم گِردش ولی حرف می زد. مغزم درد می گرفت تا حواسم رو از شکمش ببرم به حرفاش تا حرفاش رو بفهمم. مزخرف می گفت خیلی. می گفت، و این رو ده بار گفت، می گفت این دوستی که تازه پیدا کرده هفته ای یه بار جواب نامه می ده. من تصمیم گرفتم هیچ وقت جواب نامه شو ندم.

داشت حالم به هم می خورد. سیگارمو روشن کردم زیر سیگاری شو کشیدم جلو، پرده رو کشید چراغ رو خاموش کرد. من دراز کشیدم رو زمین و دستمو گذاشتم زیر سرم. تکیه داد به دیوار و زانوهاشو بغل کرد و دامنش رو کشید تا روی قوزک پاش. بعد دامنش رو کشید بالا تا روی زانوهاش. دوباره کشید پایین زد زیر انگشتای پاش. بعد کشیدش بالا و لبه ی دامنش رو با دندون گرفت. و همینجور داشت حرف می زد. اشکای من می ریخت. دلم می خواست برم خونه پیش بچه ها. زیر سیگاری رو هل دادم جلو و رفتم نزدیکش پاهاشو بغل کردم.

هر وقت به زنی نزدیک می شدم وحشتناک تر از همه چی این بود که یه دفعه از جا بپره و بگه چکار داری می کنی احمق.

شارول لز بود. می دونستم. اما نمی دونستم از من خوشش میاد یا نه. امکان نداشت بگه چکار داری می کنی، امکان نداشت به من بگه احمق، ولی نمی دونستم از من خوشش میاد یا نه. می گفتم، اگه از من خوشش بیاد اینقدر حرف نمیزنه، چرا صبر نمی کنه ببوسمش. دستم رو گذاشتم روی گردی رونش که از لای دامن دیده می شد. دستمو بردم زیر دامنش، هم دامنش رو ناز کردم هم نرمی رونش رو. با انگشتم دور خط تنش رو خط کشیدم. خوشم اومده بود. مثل من، لباس زیر نپوشیده بود. من از لباس زیر بدم میاد، هیچ وقت نمی پوشم. سینه بند گاهی خوبه، گاهی، ولی شورت به شدت بی ربطه، معنی شو نمی فهمم.  سرمو بردم زیر دامنش چشمامو بستم و گذاشتم خوابم ببره.

نمی دونم. صداش نمیومد. حرف نمی زد دیگه، دستمو انداختم دور پاهاش و سرمو چسبوندم به پاهاش اون زیر، شارول دستش رو آورد موهامو ناز کرد.

پاهاشو حلقه کرد دور صورتم. صورتم رو کشیدم بیرون دوباره گونه ام رو چسبوندم به اون توده ی نرم. بعد برگشتم سیگارمو خاموش کنم. او، دو تا سیگار روشن کرد یکی شو داد به من.

کنارم دراز کشید. دگمه های بلوزم رو باز کرد دستشو حلقه کرد دور پستونم و سرش رو گذاشت روی شونه م.

ما هی خوابمون می برد. دوباره بیدار می شدیم. باز خوابمون می برد. انگار تو خواب راه بریم گیج بودیم. سردم بود. رفت یه پتوی خیلی بزرگ آورد همونجا انداخت روی زمین. وقتی دراز کشید دوباره سرمُ بردم زیر و صورتم رو چسبوندم به نرمای تنش. با کف دستم لباشو خواب و بیدار می کردم. دستم می رفت توی لبهاش ولی می کشیدم بیرون. حوصله ی هیچ کاری که هیچ حرکت تندی توش باشه نداشتم. دستمو می بردم تو. یه ساعت طول می کشید. میاوردم بیرون یه ساعت طول می کشید. فقط شراب خورده بودیم و سیگار کشیده بودیم. شارول هیچی نمی گفت. فقط خم می شد روی من گاهی سرمو بغل می کرد. نزدیکای صبح بود، هوا داشت روشن می شد. داشت خوابم می پرید. انگشتم می دید که اون تو داره تاول می زنه. فقط نازش کردم. دستم غلت می خورد اون تو. دستمو مشت می کردم و میمالیدم روی غضروف سفت اما فرو نکردم. با سر انگشت فقط، فقط می خواستم ببینم. خط کشیدم از روی لبهاش تا لای کفل هاش.

مردها، وقتی خوابیده ان به پشت و نشسته ای روبروشون، به نظر میاد که لب هاشون زیر یه چیزی قایم شده پیدا نیست. کیر که خوابیده است انگار خوابیده روی لب ها و روشو پوشونده، و خط درز کفل از همونجا شروع میشه و همونجا، توی مردها، درست همون سه انگشت اول ابتدای درز کفل، درست شبیه دو لب کس زن هاس. اگر ایستاده باشه کیر، که رسما مزاحمه، باید نازش کنی، یا ببوسیش، یا ببریش توی دهنت و گرمش کنی، نمیشه ندیده بگیریش، اما باید ندیده بگیری که یه چیزی رو قایم کرده، یعنی اون لب ها رو، که می خوای ببینی رو، قایم کرده. مجبوری یه چیزی رو ندیده بگیری. کیرو باید ندیده بگیری، چیزی رو پوشونده یا نپوشونده رو ندیده بگیری، فقط نگاه کنی به همون ابتدای گردی کفل، و درست همون جا، همون اول، انگشت رو که می چرخونی، گود میشه، و همینجور که می چرخونی فرو می ره.

با زن ها فرق می کنه. اون گودی، درست زیر اون لب های تاول زده ی خیس، تمام حس رو تعیین می کنه. گونه مو می خواستم بچسبونم روی لبهاش و انگشتمو ول کنم فرو بره توی گودی حلقه ی کون. اختیار زبون من دست خودشه. تا خودش نخواد به هیچی نمی خوره. حتی با نوک زبون به هیچی نمی ماله. من با کف دست و گونه هام با آدما عشقبازی می کنم.

شارول راحت و گیج سیگارش رو خاموش کرد و چشماشو بست و خوابید. عاشقش شدم. هیچ کس تا اون شب، اینقدر خواب و بیدار با من نخوابیده بود. هیچکس اینقدر بی اعتنا به صحنه ی سکس، ول نکرده بود هر چی می خواد بشه بشه. انگار نه انگار که چیزی قراره شروع بشه قراره تموم بشه و قراره این وسط چیزی تعیین بشه. شارولم هیچوقت هیچی از من نخواست، غیر از اینکه با ماشین از این جا به اون جا برسونمش یا اسباب کشی کنم براش یا ببرمش خرید، یا گوش کنم که دوستش دیگه یه هفته به هفته یه هم نامه نمی ده.

به نظر من هیچ نیازی نداشت از من با اون همه دردی که من داشتم با اون همه باری که روی دوش من بود چیزی بخواد. بعدها به آننه گفته ساقی نمی خواد بده. گفته بود ایرانی ها رسمشونه که یه مرد حمایتشون کنه، برای همین ساقی نمی فهمه که تو رابطه باید بده. خب من نداشتم اون چیزی که باید می دادم رو.

هیچ قراری با هم نداشتیم. ولی بلند شد بی خبر رفت. یه سال و نیم بعدش رفت همیلتون. از اونجا گرانت گرفت برای کتابش. از همونجا استودیو به استودیو جای مجانی گرفت برای نوشتن. کتابش در نیومد. دوست چهارمش هم مرد. اون موقع من با یه مرد اسپانیایی پنجاه و سه ساله آشنا شده بودم. هیچ شباهتی به شارول نداشت. شارول رفت یونان. چاق شده بود دیگه نمی تونست نقش بگیره. نامه نوشت برای آدام، دوست پسر سابق آننه، برای من هیچی ننوشت. منم هیچ توقعی نداشتم.

شارولم اولین تجربه ی کامل تن من بود با تن یه زن که یکسال وقت داشتم هر جور می خوام دوستش داشته باشم. می دونستم دوستش دارم، ولی نمی دونستم چقدر. یه چیزی کم بود. یه چیزی که وقتی بعدها عاشق یه آدمی شدم که هیچوقت دستم به دستش نرسید، اما همه ی سلول های مغزش رسید تا توی دلم، فهمیدم چی بود. اون روزها، وقتی تو جمع های ایرانی می رفتم، دوست های زن من از من خواهش می کردن، حالا نه واقعا خواهش، می گفتنن که زیاد نزدیکشون نایستم چون احتمال داره مردم خیال کنن که اونها با من رابطه ای دارن. می ترسیدن که کسی خیال کنه لزبین اند. من اون موقع فکر می کردم شاید چون زیادی بهشون می چسبم. ولی دلم نمی خواست بهشون بچسبم. یه چیزی تو شارول بود، که انگار به یه زن دیگه هم که می رسیدم آهنربای شارول منو می برد نزدیکش. پیش از شارول، همیشه فریبا با من این کارو می کرد. فریبا همه ی زنا رو زیبا کرده بود. انگار پشت صورت بعضی زنا، فریبای من قایم شده باشه، می رفتم نزدیکشون. فریبای من ایرانه، هزار ساله که ایرانه.  بعد اون سایه شد شارول.

حالا اون سایه ی شارول جاشو داده به یه آدمی که دستم به دستش نرسیده. حالا همه چی خیلی بده. حالا به خاطر اینکه دستم به دستش بخوره دیوار و درخت رو می خوام بغل کنم. حالا انگار پشت همه چی اون قایم شده. حالا نمی دونم کجاست. نگرانم.  

عشق از کجا شد عشق بازی؟ چه ربطی دارن به هم؟ عشقبازی از کجا شد اون لحظه ای که قراره یه چیزی از یه جایی فرو بشه توی من و اگه فرو نشه یعنی که هیچ اتفاق سکسی نیفتاده؟ چه ربطی دارن به هم اینا؟ چرا همه چی از رو نقشه و با آدرس دقیق باید انجام بشه؟ من دوست دارم خوابم ببره آدرس گم کنم. دلم می خواد اون آدم رو اونقدر بگردم تا کشف کنم من از کجا باید توی اون آدم برم یا روی اون آدم برم یا با اون آدم همون لحظه چکار کنم که همه ش سکس باشه ولی مجبور نباشه بره هیچ جایی، همون جلو وایسته.. اصلا خوشم نمیاد یه باباهایی از هزار سال پیش تا الان دستور العمل صادر کرده باشن برای انواع عشق های من با انواع شارول هام و انواع دوست داشتن ها و بازیدن و گاییدن تن هایی که اصلا نگران کلمه ها نیستن وقتی از توی کتاب لغت در رفته ن و رفتن توی بغل من. .

شارول درست 9 سال پیش مرد. من بلد نیستم وقتی اتفاق بدی میفته همون موقع گریه کنم. بعدها مثلا یه سال بعد، یا سه سال بعدش گریه می کنم تا چند روز. طول می کشه تا کشف کنم این گریه ی دیر آمده مال کدوم یکی از فاجعه های اتفاق افتاده، است. ولی شارول رو فهمیدم. روز دوم بود که فهمیدم که گریه ها مال شاروله. دو سال بعد از اون که گفتن شارول مرد و من هم لبخند زدم بهشون، بعد گریه کردم. خب مرد دیگه. گریه کردن هم کار جالبیه وقتی که کسی که مرده.

وقتی با شارول می خوابیدم مطمئن شدم که اون مزخرفات توی رختخواب همه اش از روی عادت اتفاق میفته. عشقبازی از یه جای دیگه شروع میشه معلوم نیست کی تموم میشه. 

پیداش می شه.

Advertisements

14 نظر برای “اسیرتم .. احتمالا تو هم

  1. يه سوال ديگه هر چند قبلي كه بي پاسخ فراموش شد :
    بعد از سكس، حالا از هر نوعش، چه احساسي داري هيچ وقت شده كه دلت بگيره و از خودت بدت بياد؟ هيچ وقت شده كه ياد مرگ بيافتي ؟ هيچ از سكس متنفر و بيزار شدي؟ تا حالا شده كه از تن آدمها بدت بياد؟

  2. ساقی عزیز من سلام…
    نمی دونم چرا تصمیم گرفتم برای تو بنویسم.شاید همه چیز از این درد لعنتی است که سینه ام را موقع بغض شدن می فشارو و دردم می گیرد…درد تنها چیزی که تمام و جودم رو لمس می کنه…
    امروز اولین دوست پسری که واقعا دوستش داشتم و عاشقش بودم و اونم همینطور زنگ زد و گفت ازدواج کرد سه روز پیش…وا رفتم شوکه شدم…ما رو به زور از هم جدا کردن چون خانواده اون مخالف بود و نمی دونید ما چه اشکهایی ریختیم و من چقدر بهش قوت قلب دادم که بدون من زندگی کنه…دعا می کنم که خوشبخت بشه…خوشبخت بشن چون تا وقتی که بود برا من عالی بود و هیچ وقت فراموشش نمی کنم…

  3. بعد از چند سال که گذشت دوباره عاشق یکی شدم،رفتم بهش پیشنهاد دادم…یکمی بدست آوردن قلبش مشکل بود اما تونستم،با هم خیلی خوبیم…خیلی صمیمی.فقط الان من تهرانم و اون یه شهر دیگه.من در ماه فقط چند روز واقعا زندگی می کنم،اونم وقتیه که اون میاد…نمی دونید چقدر زیباست،چقدر باشکوهه،با هم راه می ریم،غذا می خوریم،موسیقی گوش می دیم،خرید می کنیم و از همه مهمتر حرف می زنیم ولی اینبار زندگی بازی جدیدی در آورده.حالا خانواده من با ازدواجمون مخالفند و…
    امروز زنگ زد و گفت دیگه خسته شده،از این وضعیت،از این همه دوری.بهش حق دادم،گفتم بره دنبال سرنوشتش،دوست دختر بگیره و …بند بند تنم می لرزید.نزاشتم بفهمه.گوشی رو که گذاشتم،شروع کردم به اشک ریختن و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم…
    باید منتظر بمونم این یکی هم زنگ بزنه و خبر ازدواجش رو بده…
    ساقی جان خیلی خسته ام.کاش کمی شجاع بودم و به خوابی آروم و ابدی فرو می رفتم….
    ساقی جان دلم گرفته…
    ساقی جان قفسه سینه ام تیر می کشه…
    ساقی جان…

  4. نازنین، تو ایران، تا چند سالگی باید با اجازه ی خانواده ازدواج کرد؟ مانع قانونی وجود داره، یعنی باید امضا کنند، یا مثلا داری احترام خانواده رو رعایت می کنی؟

  5. ساقی عزیز ممنون که جوابم رو دادی…
    در ایران هشتاد سالتون هم که باشه باید پدر اجازه ازدواج رو بده وگرنه باید برید دادگاه از پدرتون شکایت کنید و اونها اجازه ازدواج رو صادر کنن…ولی بنظر شما شروع یک زندگی با این شرایط منطقیه؟
    پدرم زیاد اهل منطق و فکر نیست و قسم خورده که اگه یه بار دیگه چیزی بشنوه کاری کنه که روزی هزار بار بگم غلط کردم و می دونم که می کنه…
    خیلی بدبختم نه؟
    پدر و مادر دوست پسرم و خانواده اش عاشق من هستن و منم خیلی دوستشون دارم…آدمای تحصیل کرده و با شرایط عالی مال و خود دوست پسرم هم تحصیلات عالی از فرانسه داره و وضع مالیش خوبه…از همه مهمتر اینه که ما دو نفر با هم خیلی خوبیم…با هم واقعا حال می کنیم و نقاط مشترک زیادی داریم ولی…
    ما محکومیم…محکوم این افکار پوچ و احمقانه…یه محکوم واقعی…
    ما روزها در مورد داشتن بچه هامون حرف زدیم و حالا با حسرت بچه های مردم رو نگاه می کنیم…
    ساقی جان به بچه هایت بگو که چقدر خوشبختند….که بهای زندگی من برای دو بار عاشق شدن چه غمباره ای شده است…
    ساقی جان خوشحالم که تو هستی و من می نویسم…

  6. به نظر این هم احتمالا از مراحل ازدواج در ایران است که برای وادار کردن رئیس خانواده به رضایت به ازدواج تو، به عنوان یکی از افراد خانواده، به دادگاه مراجعه کنی. به نظر من هیچ اشکالی ندارد که همانطور که در حضور جمع کسی به شما اجازه می دهد که از آن تاریخ به بعد با فرد مورد علاقه ات زندگی کنی، در حضور جمع برای گرفتن این اجازه، در دادگاه شکایت نامه بخوانی. خب این ها رسم است و می شود رعایت شان کرد.

    اما شاید راه های دیگری هم باشد. به نظر من غصه خوردن معمولا کمک می کند که ذهن آدم برای حل مشکل فعال شود، ولی بیشتر از این حد دیگر نباید غصه خورد، باید یکی از راه های مناسب حل مشکل را انتخاب کرد و دست به کار شد.

    آدرس ایمیل من در ستون چپ هست، اما چون کامنت می گذاری به نظرم می آید علاقه داری با من و کسانی که به این وبلاگ سر می زنند در مورد همین ازدواج و رسوم ایران حرف بزنیم. فکر بدی نیست.

  7. عالی بود، بی تعارف می گم و یه جاهایی انقدر قشنگ بود که اشک بریزم و فاصله خودم تا شما رو از اینجا تا مریخ نبینم

  8. ساقی جان ممنون که پاسخهای ایمیل من را می دهی.اگه با ایمیل با شما در تماس نیستم برای این است که دیروز انقدر دلم گرفته بود که فکر کردم فقط و فقط با شما می تونم ارتباط برقرار کنم و شاید هم کمی سبک می شدیم اگه دوستان شما من رو هم می خوندند و اینکه شاید اونها باید اینو بدونن که بهتره هر کس سرش توی زندگی خودش باشه…اونایی که میان اینجا می نویسن خودشون رو یه فرشته دیدن و فراموش کردن آمپول بازی بچگی هاشون،اینکه چند بار تا الان کیف پدر و مادرشون یا مهموناشون رو زدن،چند بار لختشون رو لمس کردند و …ما هممون در خودمون تجربه های مختلفی داریم.اصلا این مهم نیست که چطور زندگی می کنیم فقط این مهمه که چقدر داریم به تنهایی درد می کشیم…
    مثل من و مادرم که سالهاست سکوت کرده ایم…و هیچگاه یادمان نمی رود تابستانهایی که از ترس آبرویمان پنجره ها رو می بستیم…
    مهم نیست که من یه بار دیگه دارم اونی که می خواستم باهاش یه بچه داشته باشم از دست بدم،مهم دردی هست که ما داریم می کشیم…دردی که اون می کشه…دردی که خانواده اشس می کشه…دردی که مادرم می کشه…
    مهم نیست توی چهار دیواریمون کی هستیم،چی هستیم…مهم نیست که من یه مرد می خوام و ساقی یه زن…
    مهم اینه که همدیگه رو دوست داشته باشیم،به عقاید هم احترام بزاریم،به کسی آزار نرسونیمو توهین نکنیم…
    مهم اینه که کمی فقط کمی وجدان داشته باشیم…
    مهم نیست که زندگی من با هزاران پله آرزوش داره سقوط می کنه مهم اینه که شمایی که اینجا میاید چشاتون رو کمی باز کنین و بزارین دور و بریهاتون اونجوری که دوست دارن زندگی کنن…

  9. ساقی عزیز من شرمنده هستم که سفره دلم را اینجا در وبلاگ ادبی ات باز کردم…
    آمده بودم که بگویم تنهایی ات را می ستایم…
    دردهایت را می ستایم…
    زن بودنت را می ستایم…
    و همه ما همیشه محکوم اطراف و اطرافیانمون بوده ایم…
    ساقی جان ممنون که گوش سپردی به من…حالا قفسه سینه ام با بغضی سنگین تیر می کشد اما سبک ترم از کلام و درد…
    ممنون…

  10. ساقي جان ،
    مگه آدم چي مي خواد، مگه نه فقط مي خواد خيلي تنها نباشه
    ما آدما داريم چي رو از هم دريغ مي كنيم
    يه خرده مهربوني؟
    چرا دلگير شدن بقيه رو ميپسنديم؟
    گور باباي قديميا با اين سنت هاشون

  11. سلام
    ایران
    خنده داره تو مملکت ما فقط بزرگا واسه بچه ها تصمیم میگیرند و این شده ارث واسه کوچیمترا .
    من 6 ساله منتظر دختری هستم که عاشقمه و عاشقشم . خانوادهامون به شکل جک بهش نگاه میکنند .
    شرایطمون سخته من از اون دورم
    تو این 6 سال جمعا 30 بار ندیدمش هر بار هم 6 تا 8 ساعت
    یه سینما یه ناهار یه پارک و قدم زدن همین .
    خسته شدم
    ولی ادامه میدم تا کی نمیدونم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s