این زاویه خیلی متفاوت است؟

درود

گفتي كه تصميم داري اينجا جواب بدي.  من مدتهاست كه با يك سوال بي جواب عمرم رو سپري ميكنم.  شايد تو با زاويه ديد متفاوتت بتوني پاسخم رو بدي.

سئوال من اينه كه چرا ما آدمها ( همه ما ) دل مي بنديم و دلبستگي ايجاد ميكنيم و بند ميسازيم و ديوار ميكشيم و بعد از همه بندها و ديوارهايي كه ساختيم مي ناليم؟ و بعد ديوارهامون رو خراب ميكنيم يا آرزوي خراب كردنشون رو ميكنيم؟

و اگه از دستمون بر بياد به ديگران هم مي آموزيم كه چگونه ديوارها رو خراب كنند در حالي در همون زمان توامان مشغول ساختن ديوارهاي نو هستيم تا در آينده همچنان بندي براي پاره كردن داشته باشيم.

 تاريخ انسان هرگز از اين چرخه بيرون نرفته.

اقليتي متفاوت كمر به كشتن فرهنگ كهنه مي بندند حال آنكه هنوز اين جنگ به پايان نرسيده خود محكوم به كهنگي مي شوند.       علیرضا

 .

–  درسته، تصمیم دارم اینجا جواب بدهم، اما به سؤال هایی جواب می دهم که کمکی باشد به وضعیت وخیم خودم، یعنی در واقع با این جواب ها سعی می کنم کمک کنم به حل معمای انسان بودن/نبودن «ساقی قهرمان» و حفظ «خودم» از خطر اعدام. جواب هایی نظیر بله من هم وقتی گشنه می شوم غذا می خورم، و بله بله حتما با قاشق و چنگال، به نظر من جواب های مفیدی هستند. سؤال هایی نظیر بخش دوم سؤال های خود تو هم که در پایین همین جواب ها آمده اند، می توانند به ترسیم شکل انسانی «ساقی قهرمان» کمک کنند. اما سؤال بالا، از آن سؤال ها نیست که من جواب بدهم. به نظر من این سؤال را شما به بحث می گذارید، و من نظر خودم را برای شما می نویسم.  

– همه ی آدم ها این کار، یعنی دل بستن و بند ساختن، را نمی کنند.

– ارتباط دل بستن با دیوار کشیدن را توضیح بده، به نظر من ارتباط مستقیم ندارند.

– بند و دیوار همیشه بار منفی ندارند.

– اگر کسی بند و دیواری به معنای زنجیر و زندان برای محبوس کردن بسازد، خب باید بنالد، یا کسی از دستش بنالد، به هر حال یک صدای ناله شنیده خواهد شد که از اثرات بند و زنجیر است.

پاره کردن بند از روی نیاز به آزادی عمل است، ساختن بند تازه احتمالا از روی عادت است، یا حماقت. از اینجا می شود شروع کرد به تحلیل این عمل بند ساختن و دوباره ساختن آن.

تاریخ انسان از این چرخه بیرون نرفته؟ اشتباه می کنی و با سهل انگاری عمومیت می دهی.

 اقلیت های متفاوت همه کمر به کشتن فرهنگ نمی بندند. مبهم دیدن و مبهم گفتن به کشف پاسخ روشن آسیب می رساند. 

اقلیت نازی مثلا، وقتی حکومت را در آلمان به دست گرفت، کمر بست به کشتن فرهنگ. جریان های فکری در اقلیت معمولا به تحلیل و انتقاد فرهنگ کهنه می پردازند. گاهی که فرهنگ کهنه زیادی کهنه است، خودش خود بخود می میرد، کسی نمی کشدش.

بعضی از اقلیت ها، مثل اقلیتی که من عضو آن هستم، یعنی اقلیت های جنسی ایرانی، فقط کمرشان را بسته اند تا اندکی جا و حقوق شهروندی در کنار بدنه ی جامعه برای خود کسب کنند، و در عین ایستادگی، با مهربانی و حوصله به اکثریت حاکم می گویند: ممکن است محبت کنید کمر به قتل ما نبندید؟ ما افکار تازه ای داریم، اما قصد کشتن افکار کهنه ی شما را نداریم. اینجا هم عمل کشتن انجام نمی شود. منظورم فقط این است که اگر تعیین کنی در چه شرایطی اقلیتی کمر به کشتن فرهنگ و انواع کهنه اش می بندد، و چه عواملی در سرعت بخشیدن به کهنه شدن اقلیت متفاوت مؤثرند، بهتر می شود درباره اش حرف زد.  

 سوال های دیگر علیرضا

بعد از سكس، حالا از هر نوعش، چه احساسي داري؟

بعد از  سکس، بسته به نوع و کیفیت و شرایط و زمان و آدمی که با او سکس دارم، هر بار حس متفاوتی دارم.

 هيچ وقت شده كه دلت بگيره و از خودت بدت بياد؟

 به طور کلی؟ یا فقط در هنگام و پیش و پس از سکس؟

به طور کلی هیچ وقت از خودم بدم نیامده، ولی خیلی زیاد دلم می گیرد، یا دلگیر می شوم.

در هنگام و پیش و پس از سکس، نه، دلم نگرفته، ولی حالم به هم خورده، خیلی زیاد، خیلی زیاد. گاهی آنقدر از آن تن دیگر و زبان نفهمی اش بدم آمده که از خودم هم بدم آمده.

هيچ وقت شده كه ياد مرگ بيافتي ؟

یاد مرگ؟ مثل یک چیز خوب، یا یک چیز بد؟ چیزی حدود شش ماه با کسی ارتباط داشتم که هر بار با هم می خوابیدیم سرمای مرگ را حس می کردم، گاهی احساس می کردم مرده ام، گاهی احساس می کردم در حال مردن ام و در همان حال که پاهایم و دستهایم را دورش حلقه کرده بودم، حس بد مرگ می کردم. به یک دلیلی، تن او حس مردن، یا حس مرده به من می داد. قطع کردم، حس بدی بود. آدم بدی نبود، ولی یک جور مالیخولیا با خودش توی سر من می آورد.

هيچ از سكس متنفر و بيزار شدي؟

 من معمولا از سکس متنفر و بیزارم، فقط بعضی وقتها از درگیر شدن یا سکس داشتن یا چسبیدن به یا تماشا کردن یا بازی کردن یا دوست داشتن تن بعضی آدم ها، خیلی زیاد لذت می برم.

تا حالا شده كه از تن آدمها بدت بياد؟

خیلی تماشا می کنم تن آدم ها را، خیلی وقت ها بدم می آید ازشان، خیلی وقت ها خوشم می آید. اما اصولا تن را  دوست دارم. بعضی تن ها را خیلی زیاد دوست دارم، به بعضی تن ها می توانم روزها نزدیک باشم و همه چی بورزم باهشان و خسته نشوم، اصلا خسته نشوم. من خود همین دوست داشتن تن را هم دوست دارم، اگر آن تن را دوست داشته باشم. از تن های بی ادب خوشم نمی آید، از تن هایی که تربیت فرهنگی شان معنای زن و مرد بونشان را تعیین می کند، خوشم نمی آید. بعضی تن ها خیلی قشنگ اند، اما وقتی به تنم نزدیک می شوند، جور بدی تمام عضلاتشان بیسواد است، خوشم نمی آید.

علیرضا، به نظر من بند، و حبس، وقتی پیش می آید که ما توقع بیمرگی از طبیعت و سیستم داشته باشیم. دیواری که می سازیم تا پناهمان بدهد، اگر اجازه بیرون رفتن از درش را نداشته باشیم، می شود زندان، ناچاریم بشکنیمش.

در طبیعت تولد و مرگ هست، در سیستم اجتماعی هم تولد و مرگ هست، احساسات آدم هم از همین قانون تولد و تکامل و مرگ پیروی می کند. فرهنگ هم ناچار است از همین قانون پیروی کند. هیچ خشونتی در این شکل نگاه نیست، بر عکس، عطوفت ارتباط با جهان میرا را بیشتر می کند.

Advertisements

14 نظر برای “این زاویه خیلی متفاوت است؟

  1. تا كي مي‌خواد اين بحث‌ها طول بكشه؟؟ با اينكه از همجنس‌گرايي و همجنس‌گراها متنفرم اما همه آدم‌ها حق انسان بودن را دارند. اين حقي نيست كه من و شما به كسي داده باشيم و بخواهيم پس بگيريم. اگر قرار است كسي همجنس‌گراها را تنبيه كند من و شما نيستيم. هر چند كه چون به قيامت اعتقاد دارم هيچ‌ نمي‌توان احتمال داد كه جرم «همجنس‌گرايي» بيشتر از جرم «توهين» و «تهمت» باشد (يعني 1. همجنس‌گرايي را جرم مي‌دانم و 2. جايگاهش را در رتبه جرم‌هايي كه هر روز انجام مي‌دهيم نمي‌دانم). اي كاش مي‌دانستيم كه حرف‌هايي كه داريم چقدر به درد زندگي‌مان مي‌خورد.
    خانم قهرمان! چرا اينكه شما با چه كسي مي‌خوابيد را در بوق و كرنا مي‌كنيد؟ مگر مانند شما هزارن نفر ديگر نيستند كه همجنس‌گرا هستند؟ فكر مي‌كنم پشت حرف‌ها و بحث‌هاي شما مطلب ديگري وجود دارد كه نمي‌توانيد يا نمي‌خواهيد بگوييد. پي‌گرفتن مسائل شخصي، كه مي‌دانيد در عرف ايران و خيلي جاهاي ديگه دنيا بخصوص جاهايي كه دين‌ها حكومت دارند، در وبلاگ و هي پرسش و هي پاسخ يك بازي است براي رها شدن از حرف/درد/انديشه يا هر چيز ديگري كه نمي‌گوييد يا نمي‌خواهيد يا نمي‌دانيد.

    (مي‌دانم براي خواندن وبلاگ شما براي من دعوتنامه‌اي نفرستاديد و مي‌توانم اينجا نيايم و چيزي نخوانم، اما از شما بعيد است چنين جوابي بدهيد!)

  2. سلام ساقی
    رفته بودم که یه مدت برم یه جای دیگه زندگی کنم اما دیپورت شدم انگار
    واست یه میل زدم که نمیدونم چرا نمیرسه !نمی رسه نمی رسه نمی رسه نمی رسه /
    این روزا اینجا دلتنگم میکنه بدجوری ،می بینمت
    :*

  3. تولدم نبود. فربد رو می شناسی؟ دوستش دارم. اینجا نوشته بود اگر خواننده هات بفهمن چند ساله ای… و اونوقت با لحن اون خواننده ها «حرف» زده بود. منم دنباله ی شوخی اون سن ام رو اعلام کردم. شاید جدی گفته بود، یعنی جدی یه مسأله رو مطرح کرده بود، نمی دونم. الان که فکر می کنم هم صد در صد شوخی بوده هم صد در صد جدی. علی خردپیر هم فکر کرد تولدم بوده. یادم رفت بهش بگم نبوده. تولدم تو بهمن ه.

  4. ساقی جان من هم به خودم اجازه دادم سوالم را از تو بپرسم. چرا تو این کشور وقتی کسی را دوست داری باید همه اش تابع اون باشی؟ چرا بهای دوست داشتن انقدر سنگینه؟ چرا هم روح و هم جسم و هم شخصیتت را میخوان فتح کنند؟ زن بودن مگر چه گناه بزرگیه که باید همیشه زیبا باشی، دلپذیر باشی، محبت کنی و اگر نظر انتقادی بدی غر غرو محسوب میشی؟ ببخش عزیزم ولی واقعا کس دیگه ای ندارم این را ازش بپرسم. خیلی خسته ام.

  5. خانم ساقی: ما شرمنده‌ایم.

    آقای ابوالفضل: بیایید این‌طوری به قضیه نگاه کنیم که تا همین ‌چند‌ ده‌سال پیش در همه‌جای دنیا، زن‌بودن فحش بوده و در خیلی خیلی جاها، وقتی که یک زن، زن دیگری را به دنیا می‌آورده، مایه‌ی شرم خانواده‌اش بوده. به این فکر کنید که زن‌ در طول تاریخ، در حقیقت همیشه از وجود خودش شرمنده بوده و خودش را به خاطر چیزی که در آن دخالتی نداشته مجرم می‌دانسته؛ زن بودن «جرم»، و برای خیلی از زن‌ها داشتن چیزی که شما در حال حاضر وسط پاهایتان دارید یک آرزو بوده.
    ولی
    از بین همه‌ی آن زن‌های آرزو به دل، عده‌ای «فهمیدند» که این چرخه‌ی مریض، باید جایی متوقف شود؛ که باید متوقفش کنند. صد البته آن‌هایی که فهمیدند، «خود زن‌ها» بودند و اگر هم تغییری به وجود آمد، به خاطر این بود که «خودشان» نخواستند که آیندگانشان، مثل مادرانشان، از بند بند وجودشان شرمنده باشند.
    جناب ابوالفضل، اگر ساقی قهرمان امروز شعرش را در کمد خانه‌ی خودش قایم کند، و یا حداکثر برای دوستان هم‌فکرش بخواند، این چرخه‌ی مریض ادامه پیدا خواهد کرد. اگر زنان بریتانیا خود را زیر پای اسب‌ها نمی‌انداختند، امروز مجبور بودند که مثل زنان سعودی -کشور کعبه‌ی شما- جنس دوم باشند و نظر و رای‌شان به معنی «هیچ» باشد.
    من، شخصاً از شما انتظار ندارم که با حرف‌هایم موافق باشید یا حتی آن‌ها را متوجه شوید، -که این نفهمیدن‌تان هم به خاطر کوتاهی خودتان و هم به خاطر «عرف جامعه است- ولی انتظار دارم که قبل از مجرم خواندن و محکوم کردن ذات و وجود هر کس، کمی سعی کنید برای «فهمیدن»اش. پیشنهاد می‌کنم سعی کنید که این چرخه‌ی مریض «نفهمیدن»تان را متوقف کنید. هر چه پدران ما به علت نفهمی‌شان، به خاطر وجود چیز مزخرفی به نام «عرف جامعه» به سر گذشتگان‌مان آوردند کافیست. سعی کنید که شما به سر آیندگان نیاورید چیزی را که بر سر خودتان، امروز، آمده.

  6. لوين حبي ؟؟
    انساك صعبة ..
    من قلبي انا بناديك
    خليك لا تروح ..
    لا تزيد جروح
    بالقلب والروح خليك
    خليك بقلبي بيتك ..
    انا ما سدقت لقيتك ..
    من بعت الدني وحبيتك
    خليك
    خليك العمر بيصفا ..
    وجروح القلب بتشفى
    بعيوني اللي ما بتغفى بغفيك ..
    لوين .. ما حكيت
    فليت .. ومشيت ..
    تنقول .. نسيت
    ما فيك ..
    ما فيك تنسى الأيام تنسى ..
    بيكفيك تقسى
    بيكفيك ..
    خليك بقلبي بيتك ..
    انا ما سدقت لقيتك ..
    من بعت الدني وحبيتك

  7. آقاي فربد:
    درست حدس زديد، چيزي از مطلب شما نفهميدم چون هر چقدر با اين متن كلنجار رفتم نفهميدم چي مي‌خواهيد بگيد.
    اگر مي‌خواهيد بگوييد كه «چه دنياي مزخرفي داريم كه توي اين دنيا به زن‌ها به چشم جنس دوم نگاه مي‌كنند و مخصوصا در كشورهاي با حكومت ديني اين موضوع واضح‌تر و مشخص‌تر است و اين برخلاف انسانيت انسان‌هاست»، خب من هم همين را مي‌گويم، من هم به همين اعتقاد دارم.
    اگر منظورتان اين بوده كه «تو هم يه آدمي هستي مثل همه آشغال‌هايي كه تو ايران مي‌بينيم و اصلا نمي‌توني بفهمي كه زن چيست و تنها چيزي كه مي‌فهمي همون چيزاييه كه تو مخت فرو كرده‌اند»، خب صددرصد در اشتباه به سر مي‌بريد، خلاص!
    اگر ته حرفتان اين است كه «چون در طي تاريخ خيلي به زنها ظلم شده حالا مي‌خواهند هر كاري دلشان بكنند تا از بند ظلم رها شوند»، به نظر بنده همجنس‌گرايي هيچ ربطي به ظلم تاريخي بر زن‌ها ندارد، مگر مرد همجنس‌گرا كم داريم؟ چه كسي تحقيق كرده كه بين ميل جنسي به هم‌جنس و ظلم و حقوق و تاريخ ارتباطي هست؟ به نظر من كه هيچ ربطي به تاريخ زن‌ها و مردها نداره، در همه زمان‌ها هم‌جنس‌گراها بوده‌اند و خواهند بود، اصلا ارتباط بين بحث‌هاي تاريخي كه اشاره كرديد با موضوع را نمي‌فهمم!
    اگر گفته‌ايد كه «هم‌جنس‌گراها هم آدم هستند»، بايد بگويم كه اصلا مطرح كردن چنين بحثي (كه نمي‌دانم كي و چه‌طوري شروع شده) خجالت ‌آْور است. درباره سيب‌زميني كه حرف نمي‌زنيد، درباره انسان‌هايي حرف مي‌زنيد كه تمايلات جنسي دگري دارند، همين.
    اما درباره عرف جامعه، دقيقا درست است كه عرف جامعه با همجنس‌گراها مخالف است، عرف را نه من ساخته‌ام نه شما، در طي سال‌ها ايجاد شده است و سال‌ها نياز است تا در آن تغييراتي ايجاد شود. عرف جامعه چيز مزخرفي است اگر دربند آن اسير باشيم، اگر آن‌را خوب بشناسيم بهتر مي‌توانيم از قسمت‌هاي خوبش استفاده كنيم و از قسمت‌هاي بدش دور باشيم. نه من نه شما نه هيچ‌كس ديگري مسوليت عرف جامعه را ندارد، همه در آن نقش داريم اما هيچ‌كس به تنهايي مسوليت آن‌را ندارد، اگر شما در ايران زندگي مي‌كنيد به اندازه من در عرف ايران سهيم هستيد، چه بد چه خوب.
    ضمنا رها شدن زن‌ها از بندهاي تاريخي با تمايلات جنسي (چه با مرد چه با زن) تغيير نمي‌كند.

    خانم قهرمان! شما از بندهاي تاريخي رها شده‌ايد؟!

    خيلي نوشتم، اما اصلا حرف من هيچ‌كدام از اين‌ها نبود. من خطاب به خانم قهرمان گفتم كه فكر مي‌كنم پشت تمام داستان‌هايي كه تعريف مي‌كنند حرف ديگري هست كه آن موتور فعال اين بحث‌ها است، خواستم بدانم كه آن چيست. اين‌كه خانم قهرمان تمايل داشته‌ باشند دراين‌باره بگويند يا نه چيز ديگري است كه ايشان تشخيص مي‌دهند.

    ضمنا، هر روز آن‌قدر جرم مرتكب مي‌شويم كه با هر مجموعه‌اي از اصول اخلاقي كه در نظر بگيريد داراي رتبه بسيار پايين انسانيت مي‌شويم، هم من هم شما.

  8. ابوالفضل خان، مشخصاً باید کلمه به کلمه توضیح دوباره بدهم. گفته بودم که اگر زن‌ها چنین و چنان نمی‌کردند، چنین و چنان نمی‌شد؛ منظورم این بود که اگر امروز ساقی قهرمان سعی نکند «عرف» را بشکند و گرایشاتش را قایم کند، چرخه‌ی مریض قایم کردن این گرایشات ادامه پیدا خواهد کرد. مثل اتفاقی که ممکن بود در مورد زن‌ها تا امروز ادامه پیدا کند، اگر برای اثبات وجود خودشان کاری نمی‌کردند و ساکت می‌ماندند. منظورم از مثال تاریخی‌ای هم که زدم، این نبود که زن بودن و همجنسگرایی به هم مرتبطند یا فقط زن‌ها همجنسگرا می‌شوند یا هر چیز دیگری که شما برداشت کردید. دوباره بخوانید توضیح قبلی را، امیدوارم بفهمید.

    در مورد قضاوت من در مورد شما هم، چیزهایی که من گفتم، بر طبق اظهارات شخص خودتان بود. گفته بودید که همجنس‌گراها را مجرم می‌دانید و از آن‌ها «متنفرید»، و در جای دیگری هم گفته بودید -یا حداقل من این‌طور برداشت کردم- که در جامعه‌ای با حکومتی مثل حکومت ما و با قوانین عرفی‌ای مثل قوانین عرفی ما، و در حضور مردم مومن به قیامت‌ای مثل مردم ما، کسی نباید گرایشاتش، تفکرات آلترنتیوش، و هر چیز مغایر معمول را در بوق و کرنا کند. خب، حق بدهید که فکر کنم “تو هم يه آدمي هستي مثل همه آشغال‌هايي كه تو ايران مي‌بينيم و تنها چيزي كه مي‌فهمي همون چيزاييه كه تو مخت فرو كرده‌ان».
    در مورد «آدم بودن همجنسگراها» که شما گقتید، من فکر نمی‌کنم حتی به این بحث خزعبل اشاره‌ای کرده باشم، چطور چنین برداشتی از متن من شده، خدا می‌داند.
    همچنین من در مورد عرف جامعه و دلایل و چرایی وجودش هم چیزی نگفتم. فقط روی انتقادم به کسانی بود که ادعای آزاداندیشی و روشنفکری دارند، ولی هنوز «عرف» را در قضاوت‌هایشان معیار قرار می‌دهند و قدرت شکستن کلیشه‌های ذهنی‌شان را ندارند.

    دوباره و دوباره و دوباره هم می‌گویم، مثالی که در مورد زن‌ها زدم، فقط برای ساده‌کردن صورت مساله بود؛ واقعاً نمی‌فهمم که چطور این‌همه برداشت کرده‌اید و آنی را که باید، نکرده‌اید.

    در مورد رتبه‌ی انسانیت، وضعیت شما پای خودتان، لطف کنید مال من را به حال خودش بگذارید. چرا انقدر به قضاوت کردن علاقه‌مندید؟

    در ضمن،‌به نظر من برای اثبات همجنسگرا نبودن، راه‌های ساده‌تری وجود دارد از گفتن این‌که «من از آن‌ها متنفرم». خیلی ساده مثل من بگویید «من همجنسگرا نیستم» و تمام.

  9. توضیح بیشتر: من ساقی قهرمان را این‌جا نه یک زن و نه یک ایرانی و نه هرچیز دیگه، بلکه یک انسان در نظر گرفتم.

  10. چرا تنها مردم ایران را از نظر مومن بودن چون قیامت می دانید؟ نه، مردم بسیاری جاهای دیگه، خصوصاً اگر خاورمیانه را در نظر بگیرید، مردم عرب و یهود هم انهایی شان که خود را مومن می شمارند و واقعاً چنان به خود و ذهنیات اخلاقی/ دینی شان باور دارند، برخوردهای پُر هوادارنه و افراطی ای هم با این وجه وجودشان دارند، این واقعیت ها را هم در نظر بگیرید.

  11. انجایی که پای همجنسگرایی و همجنسگرا بودن، زن بودن و مرد بودن به میان می اید، خیلی ها از منظری که فکر می کنند برای نظر دادن در ان رسیده اند، چندان حرف های اصیل و از دل و جان برخاسته و شورانگیز و شررناگی نمی زنند و در واقع اصلاً از این دیدگاه حرفی نمی زنند. البته ای کاش بدانند که اگر نزنند مناسب تر است. که همجنسگرایی در بسیاری از لحظات یگانگی اش با دل و جان اصلاً حرف گفتن ها احتیاج ندارد و قدر و ارزشش از حرف گفتن درگذشته. پس چنین است که ان کس که در صدد تعریفش (نه احساسش و زیستن شاد و دلیرانه اش می اید) خود را ای بسا گنگ خوابدیده و عاجز از گفتنش و خلق را هم از شنیدنش بیابد. پس بایدش از نو در این عرصۀ وجود متولد شدن و یافتن ان که این قلمرو سر به ابتذال خیلی گفته شدن ها فرو نمی اورد. ان از امکان و مکان والای جوهر خویش، پاکی و قوت و خلوص خود را داراست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s