به دروغ دیوانگی حمید پرنیان

دارم می کوشم بازیگوش بودگی تو را درون ام آرام آرام بچینم برای فهمیدن شناوربودگی آنچه تو میل جنسی می نامی اش به دروغ ٍ دیوانگی و وانمود می کنی اش تا به چیزی برسم که تو رسیده ای و برابر شویم.

هنوز آن اندازه پیر نشده ام که سرم را در برابر عشق پایین بیاورم.

چیزی که پیش از تو استوار بوده باید استوار بماند. …

نه. سرم را روی شانه های استخوانی ات که بوی عرق می دهد بگذارم؟ زبان ام را با زیر بغل ات آشنا کن، با سینه های ات، با کشاله ی ران های ات و استخوانی که میان ناف و رستنگاه پشم کیرت از کناره ها زده بیرون را بده به من. صدای مردانه ات را بنداز توی گلوی من و بازوان عضلانی ات را بیانداز روی سینه ام، نفس گرم ات را بدم روی چهره ی مرده ام سیگاری! …

اما برده گی است عشق برده گی است.

حمید پرنیان – یادداشت های روزانه ی یک دزد
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s