زن که خراب می شود کجایش خراب می شود

 .

در این سالهای بعد از انقلاب، و در سالهای قبل از انقلاب که من یادم می آید، مردم زیر بار ممنوعیت هایی که دوست نداشتند نرفتند، راه بیرون رفت را پیدا کردند. اخلاقیات یکی از آنها نیست، اخلاقیات را مردم دوست دارند.

اخلاقیات را زن ها به همان اندازه دوست دارند که مردها. گاهی اخلاقیات برای زنها دست آویز بهتری است تا برای مردها اما محدودیت هایی که مثل دیوار جلو صورت زنها بالا رفته است و زندان ساخته است هم از همان اخلاقیات ناشی می شود.

وضع، آنجا، خیلی اسفناک نیست اگر ما به آن اخلاقیات باور نداشته باشیم.

یاسمن می گوید کابوس متهم شدن به خرابی، زندگی زن را در آنجا اسفناک کرده است. می گوید، کابوس. کابوس چیزی است آنسوی واقعیت، واقعیت نیست کابوس. راه روبرو شدن با کابوس، یا راه بیرون رفت از کابوس هم متفاوت است با راههای مقابله با واقعیت. حالا، زن که خراب می شود کجایش خراب می شود؟ یعنی واقعا زنها به این سؤال تا بحال جواب نداده اند؟ هیچ زنی تا بحال به خودش نگاه نکرده است ببیند وقتی او را متهم به خراب شدن کردند، کجایش خراب شده است؟ اگر همه جایش به خوبی و به قدرت و دقت سابق کار می کند، پس این اتهام خرابی بی اساس است، نیست؟

و اگر خود زن معتقد باشد که خراب نشده است و هنوز درست و با دقت کار می کند، یعنی دیگران که به او نگاه میکنند و انگ می زنند، یا دیوانه اند، یا قصد آزار او را دارند. پس باید با آن دیگران مبارزه کرد. اینجا از سنگسار زن توسط دولت حرف نمی زنیم. از سنگسار زن توسط خودش حرف می زنیم. یعنی آن «خراب» شدن که دیگران به عنوان اتهام عرضه می کنند، کابوسی است که برای زن تبدیل می شود به واقعیت وجودی خودش، خودش را خراب می بیند و لزومی به آزمایش درستی و غلطی اتهام هم نمی یابد. خودش را محکوم می کند به سنگسار توسط خودش. آنوقت است که از درد گریه می کند. تنها در این شرایط است که زن، که وقتی به قامت و چهره اش نگاه می کنی و قابلیت هایش را در حال انجام کار می بینی هیچ هم ضعیف به نظر نمی آید، چه کوتاه باشد چه بلند، چه چاق باشد چه لاغر، چه زمخت باشد چه ظریف، چه قلدر باشد چه نحیف، خود را در چشم ذهن خودش شکننده می بیند و دردمند. مثل ساقه ی نحیف یاس، یا هر گیاه دیگری، همانجور که عادت کرده ایم زنها را ببینیم. و دیگرانی را می طلبد تا دستش را بگیرند از زیر بار سنگ بکشند بیرون. به هر حال در این دنیا باید آدم های مهربانی وجود داشته باشند که این آهوی در خون تپیده را پناه بدهند. اما این واقعیت، واقعیت ندارد. زن این کابوس را تبدیل می کند به واقعیت. اگر به زن بگویید پاشنه کفش اش خراب است، هر چه از دهنش در بیاید نثارتان می کند. چون نگاه می کند می بیند پاشنه ی کفش اش سالم است. یا هر اتهامی دیگری … بزنید و نتیجه اش را تماشا کنید. اتهامتان را نمی خرد. اما اتهام خرابی را چرا می خرد؟ وقتی می گویند زنی خراب است، یعنی کجایش خراب است؟ چه کسی بهتر از خود زن می داند که خراب شده است یا نه؟ می شود یکی یکی اعضا را از سر تا نوک پا آزمایش کرد و مطمئن شد که خرابی اتفاق افتاده است یا نه. حتی می شود دست برد آن تو و از درست بودنش اطمینان حاصل کرد. می شود در آینه نگاه کرد برای اطمینان. اگر به من اتهام بزنند که شده ام درخت توت سر خیابان، باور کنم؟ اینجا با اتهامی که دولت به زن می زند روبرو نیستیم، با زن و عزیزان اطرافش روبروییم. 

نازنین مریم با مردانی که عاشقانشان می شود، و عاشقش می شوند ازدواج نمی کند چون پدرش اجازه نمی دهد و اگر بدون اجازه ی پدرش ازدواج کند اتفاق بدی می افتد که من دقیقا نمی دانم چیست. حدس می زنم چیزی نظیر بی احترام شدن در محیط و این چیزها باشد. ولی مگر فرق پدر یک زن، با مردم غریبه چیست وقتی اختیار زندگی زن را به زور از دستش می گیرد؟ فراموش نکنیم زنهایی که توسط پدرانشان کشته شدند، یا از پدرانشان کتک خوردند، مادر و خواهرانی هم داشته اند که ترجیح داده اند کنار بایستند و تماشا کنند وگرنه در هر خانه ای دو سه صندلی پیدا می شود که زنهای دیگر خانه بلند کنند و بکوبند توی سر مردی که دارد یکی دیگر از زن های خانه را آزار می دهد. در له شدن سرنوشت زنها، مادرها بیشتر مؤثرند تا پدرها چون مادرها به پدرها اجازه می دهند که خانه را اداره کنند. انگار هر نسل از زنها می ایستند کنار همان پرتگاهی که خودشان در آن سرازیر شده اند تا دخترانشان هم سرازیر شوند توی همان پرتگاه و معلوم شود که این پرت شدن، کار خدا است، نه کار خودشان و چاره ای نیست غیر از همین پرت شدن. انگار دختران جوانی که ناگهان تبدیل می شوند به مادر، می خواهند دامن دخترشان را هم بگیرند بکشند همانجا. وگرنه، وقتی نازنین مریم از پنجره هایی حرف می زند که همراه مادرش می دویدند و می بستندشان که آبروریزی نشود، کیست که با خودش فکر نکند که باید می دویدند پنجره ها را باز می کردند تا صدای جانوری که در خانه به جان اهل خانه افتاده است توی کوچه شنیده شود. حرف مردم، چقدر دردناک تر است از دندانی که نازنین مریم می گوید فشار می دهد روی هم که دلش برای دلخواسته های خودش تنگ نشود؟ لذتی پنهان در این درد کشیدن بی انتها هست؟ آیا ما چهره ی حق به جانب معصوم زجر کشیده ی خودمان را بیشتر از چهره ی پرروی بی حیای مستقل خندان خودمان دوست نداریم؟ آیا به نظر خودمان زیباتر نیستیم وقتی هاله ای از غم دور صورتمان را گرفته است؟

خب مسلم است که نمی شود رفت توی دادگاه جمهوری اسلامی و گفت می خواهم طلاق بگیرم چون شوهرم مرا خوب نمی کند. خیلی چیزها را نمی شود در دادگاههای جمهوری اسلامی گفت. اما بیرون از دادگاه که می شود گفت. اگر تفاوت سلیقه در سکس، اختلاف نیست، و اختلاف اساسی نیست، چه اختلافی اختلاف است وقتی یاسمن می گوید، خوب شد اختلافمان بالا گرفت وگرنه .. و چرا نمی شود این را به همه گفت؟ مگر زن ها و مردها جز برای داشتن سکس قانونی، به محضر می روند؟ خب، تأمین مادی و تولید بچه، و پیروی از رسم ازدواج هم هست، اما، مگر سکس دلیل اصلی ازدواج نیست؟ پس اختلاف سلیقه ی جنسی قاعدتا باید مهم ترین اختلاف باشد، چرا باید این یکی، اختلاف پنهان باشد، به زبان نیامدنی باشد؟ نه توی دادگاه، بیرون از دادگاه. چرا باید عزیزان اطراف زن به او بگویند که خراب است اگر از ازدواج توقع سکس خوب داشته باشد؟ مگر کسی برای به دست آوردن جنس بد هم قدم پیش می گذارد؟

زندگی در هر لحظه و از هر زاویه ای، بده بستان است. وقتی کسی را دوست داریم، با او در حال بده بستان ایم، دوست داشتن می دهیم دوست داشتن می گیریم، اگر کمتر از آنچه می دهد می گیرد، خب باید معامله را به هم زد. اگر بیشتر از آنچه می دهد می خواهد، باید معامله را به هم زد. عمر متوسط ما ایرانی ها شصت سال است مژگان. از این شصت سال، برای فرهنگ ایرانی، فقط چهل سالش عمر مفید به شمار می رود. مگر چقدر وقت در زندگی هر زنی برای معامله های زیان آور هست؟ اگر بابت یک دوست داشتن ساده، تمام عمر و آزادی و عشق و عاطفه را می خواهند بگیرند، بهتر نیست به هم بزنی؟ دنبال کسی بگردی که منصفانه تر عاطفه می دهد و میگیرد؟ به نظر من این هم خصوصیات مردها نیست که همه چیز زن را بخواهند. اتفاق افتاده است که زن ها، وقتی مردی همه چیزشان را طلب نکرده است، مطمئن شده اند که به اندازه ی کافی دوست داشته نشده اند، ول شده اند به حال خودشان. حالا شاید مردها هم گیج باشند در ارتباط با آنچه زن ها می خواهند. نمی دانم. من فکر می کنم بهای دوست داشتن سنگین نیست، فقط نباید آدم های مزخرف را دوست داشت. یعنی به نظر من آدم باید برای دوست داشتن یک آدم دیگر، دلیل داشته باشد، اما نه دلیل مردم پسند، دلیلی که فقط برای خودش قابل قبول باشد، یعنی کسی را دوست داشته باشد که اگر هیچ حسن معقول نداشته باشد بتواند به همان اندازه ای که برای آدم کافی است آدم را دوست داشته باشد تا گله پیش نیاید.

من دو بار در زندگی در شرایطی قرار گرفته ام که تنها چاره ام کشتن خودم و بچه هایم بوده و هیچ چاره ی دیگری نداشته ام. تصمیم ام را هر دو بار گرفته ام و آماده شده ام که خودم و بچه هایم را بکشم. یک بار روزهای آخری که در ایران بودم و یک بار  سال اولی که وارد کانادا شدم. وقتی با اطمینان کامل تصمیم ام را گرفتم و وسایل اش را هم آماده کردم، راه های دیگر همه آسان تر از آنچه قبلا بودند شدند، ترس نداشتند. ترس هر اتفاقی در برابر آن کشتن و مردن خنده دار به نظرم آمد. یعنی آماده شدن برای آن آخرین قدم، قدم های سخت را آسان کرد. منظورم این است که برایم خیلی پیش آمده که دنیا خیلی تنگ بشود، اما باید یکجوری گشادش می کردم که امکان نفس کشیدن به من بدهد، من در شرایط وحشتناک خیلی زندگی کرده ام اما چون مطمئن بوده ام که روزمره ام را اگر از دست بدهم در ازایش چیزی که بیرزد نخواهم گرفت، دلم نخواست که روزمره ی دلخواهم را از دست بدهم. 

یرما، این برای تو بود و اسمی که گذاشتی روی من، اما از حالا به بعد عوضش می کنم من بلد نیستم از اون اسمها داشته باشم.   

   

About these ads
این ورودی در 3. English Poetry-Saghi Ghahraman فرستاده شده است. پیوند پایدار به آن را نشانه‌گذاری کنید.

54 پاسخ برای زن که خراب می شود کجایش خراب می شود

  1. سارا می‌گوید:

    مامانم میشی؟بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس…

  2. Farbud می‌گوید:

    دقیقاً. ولی یک ولی این وسط هست و آن هم این که همه‌ی افراد این‌قدر هوشمند/قدرتمند/رها نیستند. درصد اکثر مردم به دنبال کسب اعتبار از طریق «محترم و آبرودار بودن در نظر اطرافیان» هستند؛ حالا شما برایشان بگو که پدرت به تخمت هم نباشد،…
    بحث سر فهم بالای من و شما نیست، سر فهم پایین این عده است.

  3. ساقی قهرمان می‌گوید:

    نه فربد، بحث، از جانب من، سر مقدار فهم نیست. سر عادت زدایی است. یعنی آنچه را که همیشه دیده ایم و به گونه ای شناخته ایم، یکبار دیگر نگاه کنیم و یکبار دیگر معنا کنیم. این به نظر من برمی گردد به برخورد فعال و زنده با زندگی شخص. یعنی اگر ما برای خودمان آنقدر احترام قائلیم که از مردم به خاطر اینکه ما را خراب می دانند، گله کنیم، باید آنقدر برای خودمان احترام قائل باشیم که خراب بودن را یکبار دیگر معنا کنیم، و با توجه به دریافت خودمان از معنای خراب، خودمان را برای دیگران ترجمه کنیم. این یک مسئولیت فردی است. اگر اجتماع مسئول است به فرد احترام بگذارد، فرد مسئول است به خودش احترام بگذارد.
    و یک توضیح. من واقعا منظورم این نیست که پدر آدم به تخم آدم هم نباشد، منظورم این است که فقط به اندازه ی آدم معمولی به تخم آدم باشد، نه بیشتر. پدر هم یک بابایی است مثل بقیه ی آدم ها. این که شده است پدر یک آدم دیگری، امتیاز خاصی در زمینه ی هوش و دانش و تجریه تربیت فرزند نسیبش نکرده است. مدرک خاصی برای پدر شدن کسب نکرده است و کاملا طبیعی است که گند بزند به مسئولیتی که به عهده گرفته و اگر آدم تمام اختیارش را بگذارد توی دست او، بخشی از گند زدن به گردن خود آدم خواهد بود. اصولا پدر و مادرها هیچ قراردادی با بچه هایشان در موقع تولد نبسته اند که به دلیل آنکه هجده سال به آنها غذا و لباس می دهند، نوع و اندازه ی غذا و لباس هجده سال بعدشان را هم تعیین کنند.

  4. آرش می‌گوید:

    سلام ساقی عزیز
    برای شما یک ایمیل فرستادم
    و ازین به بعد سعی میکنم مطالبتون رو دنبال کنم
    فقط نمی دونم روال آپ کردنتون چطوری هاست؟
    کی به کی آپ می کنین؟
    و اینکه سخت منتظرم جوابم رو واسم ایمیل کنین
    ممنون خانوووومیت

  5. مژگان می‌گوید:

    ساقی به من اعتماد به نفس دادی. متشکرم. اگر اشکالی نداره من هم یک اسم روت می گذارم: دوست.

  6. mrkhalili می‌گوید:

    به بچه هات حسودی می کنم که تورو دارند.
    و به خودم لعنت.
    فکر می کنی مرد ها وقتی خراب میشوند کجاشون خراب میشه .؟
    زنها مرد هارو خراب می کنن.
    مثل مادر من.

  7. mrkhalili می‌گوید:

    که من رو خراب کرد

  8. ساقی قهرمان می‌گوید:

    یاسمن، به من ایمیل بزن، ایمیلی که گذاشتی اشتباه است. یک نامه ی دو صفحه ای برات نوشتم که برگشت خورد، حالا می خوام دوباره برات بفرستم.

  9. Farbud می‌گوید:

    خب من هم 100٪‌ این حرف‌ها رو قبول دارم و باور دارم و روزی 25 ساعت هم با این افکار کلنجار می‌رم. مساله اینه که ما داریم خودمون با خودمون سر مسائلی که بهش باور داریم بحث می‌کنیم. برای من و شما و یرما و کی و کی این مسائل جزو بدیهیات زندگی محسوب می‌شه، ولی نه برای همه. به نظر من باید راهی پیدا کرد که این حرف‌ها رو طوری که برای همه قابل فهم باشه به مردم گفت. توی این محیط بسته‌ی وبلاگ‌ها ما داریم فقط تبادل عقیده می‌کنیم و همدیگه رو تایید می‌کنیم. به نظر من تغییر از جایی شروع می‌شه که به آدم‌هایی که این چیزها براشون به هیچ‌وجه قابل هضم نیست، طوری این مسائل رو حالی کنیم که باورش کنن.

  10. ساقی قهرمان می‌گوید:

    بحث کنیم فربد، موافقم. بحث کنیم همینجا، نظر رد و بدل کنیم. حداقل بین خودمون متوجه می شیم کجاها به هم نزدیکیم و از کجا باید ادامه بدیم.

  11. مجازاتگر می‌گوید:

    در آن حرفي نيست اما شامل جزئيات نخواهد بود.

  12. یاسمن می‌گوید:

    ساقی جون
    مهربونِ دوست داشتنی
    برایت میل می زنم. حتما. مشتاق خواندن نامه ات هستم.
    باز هم ببخش مرا که آدرس اشتباهی گذاشتم.
    ترسیدم از یکسرس چیزها. فقط همین.

  13. نیسا رحیمی می‌گوید:

    من فکر می کنم اتهام خراب بودن بهرحال همیشه خودش است، صرفا یک اتهام. موضوع این است که آدم خودش بداند که هرز نرفته باشد توی زندگی، و هرزگی یعنی همین، هرز رفتن. اما تعریف هرزگی هم به این سادگی ها نیست. هرزگی این است که بدانی داری حال اضافی به کسی می دهی که یا تو نیست یا تو را مجاب نمی کند. در کل من با شما موافقم که آدمیزاد باید در مورد میل خودش تیشه رو به خود باشد. البته عشق حرف دیگریست. آخر از همه اینکه تا جایی که به جامعه ایرانی مربوط می شود زنها بهمان سادگی «خراب» میشوند که مردها «معتاد». اولی همانقدر واقعیتی کابوس مانند است که دومی. نمیدانم چرا!

  14. ساقی قهرمان می‌گوید:

    نه، مسئله فقط این است که آدم خراب شدنی نیست، حتی اگر مسموم شود و تمام امعا و احشا اش به هم بریزد، حتی اگر تصادف کند و دست و سر و پایش همه با هم بشکنند. تا وقتی که مغز آدم در حد لازم شعور آدمیزاد کار می کند، آدم خراب نشده است. زن، به عنوان آدم، خراب شدنی نیست. حتی سرطان هم که می گیرد، تا وقتی که نمرده است خراب نشده است. مسئله فقط یک چیز است، فرهنگ با آدم باید برخورد انسانی داشته باشد. فقط همین. به نظر من ما اینجا داریم فاصله ی دراز فرهنگ از برخورد انسانی با آدم را اندازه می گیریم. این که خود آدم خودش را خراب بداند یا دیگران او را خراب بدانند، هر دو به یک اندازه دور از واقعیت خراب نشدنی بودن آدم است.

  15. nadaram می‌گوید:

    اگر دوست نداری بی خیال بشم؟

  16. نیسا رحیمی می‌گوید:

    fair enough

  17. mrkhalili می‌گوید:

    امروز 15 هزرا تمون کاپو چینو خورم تا بتونم در مرد این مطلب شما فکر کنم
    هفت صفحه آچار نوشتم و 6 ساعت مداوم فکر کردم.حیف الا حال ندارم بیارمشون

  18. آرش می‌گوید:

    سلام ساقی جان
    وبلاگتون در ایران فیلتر بود
    جالبه که الان چند روزی هست که دیگه فیلتر نیست
    بسیار بسیار عجیبه
    شما ظاهرا هنوز ایمیلتون رو چک نکردین

  19. شیخ الشیوخ می‌گوید:

    واا پانزده هزار تومان
    برای این نوشته
    متاسفانه من به هیچ وجه به این دید معتقد نیستم!

  20. iranian idiot می‌گوید:

    مي دونيد چيه؟
    خوندن اين دست نوشته جات براي من احمقانه است!
    انسان ها اگر نتوانند انسان بودن يكديگر را بپذيرند و افراد رابر حسب يك سري مرز ها دسته بندي نكنند!
    اين بحث ها يا آدم را خيلي به سمت راست گرايش مي دهد يا به سمت چپ.
    گفتن صرف از مسائل جنسي اخلاقيات را ممكن است زير پا بگذارد.
    بررسي اين موضوع در ذهن خواننده، افراد را دو دسته مي كند:
    آن هايي كه به طور بي قيد و تعهد به روابط جنسي مي پردازند.
    افرادي كه اخلاقيات را از دست رفته مي بينند و سعي مي كنند جبهه بگيرند.

    زندگي سالم يعني برقراري بالانس و توازن بين اين دو موضوع.

    در ضمن يك صحبت هم در مورد دختر هاي ايراني دارم:
    هنوز خيلي از دخترها نشسته اند و وقتي پسري به آن رابطه اي را پيشنهاد مي كند از او مي پرسند براي چه به او مي خواهند نزديك شوند!
    و تنها علتي كه براي اين موضوع پيدا مي كنند سكس است!
    خيلي از آن ها هنوز از خود نپرسيده اند و نمي پرسند: من از يك رابطه چه چيزي مي خواهم!
    آن ها تكنيك هاي رابطه را نمي دانند! نمي دانند چطور روابطشان را گرما ببخشند. و وقتي رابطه روتين مي شود آخرين قدمي كه مي توانند بردارند سكس است كه به دليل عدم آگاهي از همان تكنيك ها سكس باعث سرخوردگي و پشيماني و يك عنصر منفي در زندگي مي شود.

    سعي كنيد خودتان را دوست داشته باشيد. وقتي اين كار را كرديد ديگران را هم مي توانيد دوست داشته باشيد.

  21. آرش می‌گوید:

    سلام
    یعنی غریبه ها نباید چیزی بنویسن
    ممنون
    فهمیدم
    دیگه مزاحم نمی شم
    موفق
    باشی

  22. Farbud می‌گوید:

    چرا پشت و رو شده این‌جا؟

  23. ساقی قهرمان می‌گوید:

    کجاش پشت و رو شده؟

  24. ساقی قهرمان می‌گوید:

    آرش، مطلبی که شما نوشته بودید را خواندم. لزومی ندیدم در این وبلاگ منعکس اش کنم.

  25. Farbud می‌گوید:

    یه سری اومدم پشت و رو شده بود. در ضمن آرش خان ما هم خاله و دایی خانم قهرمان نیستیم‌…

  26. آرش می‌گوید:

    سلام
    قصد توهین به شخصی در کار نبود فربد جان
    من تازه آدرس این وبلاگ رو پیدا کردم و هنوز با مطالبش ارتباط برقرار نکردم
    نه اینکه قبول ندارم
    بلکه سر رشته دستم نیومد
    گفتیم با شعری شروع کنیم تا آغاز یک ارتباط بشه که دیدیم نشد
    منظور خانوم قهرمان رو هم نفهمیدیم
    فقط اینو بگم که مصاحبه هاتون رو و همچنین جسته و گریخته مطالبی از اینترنت و روزنامه های داخلی خوندم که من رو ناخواسته به فضای خاصی که درگیرش نبودم برد
    نمیدونم کجا بود که گفتین ک…چرا همیشه باید حالت عمودی داشته باشه
    میتونه افقی هم باشه
    این واسه من میتونه خیلی معنی ها رو داشته باشه
    و یه دریچه ی تازه تو ذهنم باز کنه
    و مجبورم کنه به واقعیت تلخی اعتراف کنم که فکر کنم تو شعر بالا قابل درک باشه به راحتی
    ساقی نماینده ی زنانی هست که فهمیدن چی بهشون گذشته و چه حقوقی میتونستن داشته باشن
    و من مردی هستم که اعتراف به پامال کردم حقوقش میکنم
    البته توی شعر بالا
    چون در کل آدمی نیستم که همچین طرز فکر بیمار گونه ای داشته باشم
    اما آدم بی اشکالی هم نیستم.چون فرهنگ مزخرفمون به ما خیلی چیز ها رو که نباید بهمون زورکی یاد داد و حتما هم تو من و ما ئی هم که اینو میفهمیم هم تاثیر گذاشت
    واسه همون میگم بی اشکال نیستم
    خلاصه اینکه آدم هرچی بیشتر بفهمه بیشتر دردش میاد
    دیگه نمیدونم چی بگم
    شبتون خوش

  27. nadaram می‌گوید:

    خراب یعنی چی؟
    مگر ماشینه؟
    یا تلویزیون؟

  28. آرش می‌گوید:

    خراب یعنی اینکه از حد و حدود انسانیت خارج شده باشه
    متاسفانه این عرف هست که این حد و حدود رو تائید میکنه

  29. yerma می‌گوید:

    این یرمایی که من نیست کیست؟
    چه اسمی گذاشته روی شما؟
    (اعلام برائت!)

  30. mrkhalili می‌گوید:

    لعنت به این وقت که نیست

  31. مسخ می‌گوید:

    اینجا تقریباً تصمیم گیرنده سوژه بیچاره نیست! یعنی وقتی می گویند فلان زن خراب شده است دقیقاً به همان دلیل که کسی آن صندلی را بر نمی دارد و بکوبد روی فرق سر گوینده لجن داستان، دقیقاً در همان لحظه زن قصه ما خراب می شود. یعنی یک جاییش خراب می شود. یعنی اگر برویم و بگردیم ببینیم کجایش خراب شده، می بینیم که چیزی نیست! اصلاً کسی را پیدا نمی کنیم که در او بگردیم! او رسماً ابژه می شود! انگار شخصیتی جدا و مجزا ندارد. نابود می شود در یک لحظه!. بود و نبودش را یک جمله مشخص می کند. می شود چند تکه گوشت و چند گالن خون و تعدادی مو که یک ریز ناسزا هم می خورند! مگر اینکه اعضای مذکور خودشان صندلی را بر دارند که در این صورت فکر می کنم برای اولین بار «هستن» را می فهمند و این کمی درد دارد. خیلی بیشتر از کمی درد دارد!. وقتی تمام زندگی را جوری نفس کشیده باشی که اجازه همچین حرفی را به هر خری بدهی از همان اول نبودی. حالا صندلی برداشتن بعد از این همه سال سخت است. آخر می دانید مشکل اینجا است که همه اش هم گردن سوژه داستان ما نیست که. میلیون سال تاریخ پشت سرش هم هست. تمام مردگان هم مقصرند. هچل هفتی است!
    امروز وحیده آدرس اینجا را به من داد. من واقعاً برای شما احترام قائلم و دوستتان دارم و جداً تشکر می کنم. امیدوارم خسته نشوید.

  32. مسخ می‌گوید:

    یادم رفت عرض کنم که خلاصه حالا حالا ها باید جنگید! تا آن درد حد اقل قسمت شود. التیام کامل پیش کش همگی مان. ولی کاش می شد…

  33. ساقی قهرمان می‌گوید:

    مسخ، تو با من موافقی، باشه، اما، یک جا با هم اختلاف نظر داریم. به ریشه و شاخه ی بعضی از مشکلات نباید عطوفت نشان داد.
    اما پشت تمام تاریخ ما میلیون سال تاریخ خوابیده است و با وجود این در هیچ کجا به اندازه ی اینجا که اخلاقیات نشسته است بهانه برای دست نزدن به ترکیب اش جور نمی کنیم. و زن، چرا ناگهان به اخلاقیات که می رسد می شود ابژه؟ و مگر همین ابژه نیست که گفته اند سر بالا می کند نگاه می کند به سوژه و می گوید: تو نگاه می کنی به من، پس هستی..؟

    من، حاضرم، قسم می خورم، اگر عرف تمام امکانات تکنولوژی امروزش را ول کند و با همان وسایل ارتباط جمعی میلیون سال پیش نه، هزار سال پیش، در خانه ها و خیابان ها بگردد، من هم با همان قانون هزار سال پیش محکوم شوم تقاضای تجدید نظر هم نکنم.

    اما اینطور نیست، مشکل اینجاست که فقط یکی از چرخ های ما هنوز سم اسب مانده است، و برای همین است که

  34. مسخ می‌گوید:

    قهرمان عزیز، من واقعاً در اینجا با شما مخالفم. بحث البته روی «چرا این جوری شد» است . اینکه می پرسید چرا تا به اخلاقیات می رسیم… از دید من فقط در این گروه اخلاقیات نیست که زن ابژه می شود. اخلاقیات را مردها اختراع کرده اند! منظور از اخلاقیات راست و دروغ گفتن و غیبت و این حرف ها نیست البته. اینکه زن چه جوری لباس بپوشد هم سلیقه مرد ها است! اصلاً همین ماجرا از تراژیک ترین تراژدی های تاریخ است! نپرسیدند که آهای مردک! به تو چه که من چی بپوشم؟! انگار زن هیچ نبوده است! زن ابژه نبوده است، شده است. زن، زن به دنیا نمی آید. زن می شود! تا به یک انسان می گوییم زن، آن انسان یک پروفایل می شود با تمام محدودیت هایی که در میلیون سال مردها تحت هر عنوانی برایش درست کرده اند، نه یک انسان آزاد!.و این ماجرا مال یکی دو روز اخیر نیست. مال همان میلیون تاریخ است. و مرد ها همه جای دنیا هستند. من قبول نمی کنم که حتی در سوئد هم زنان کاملاً انسان آزاد هستند. قبول نمی کنم که سوئد مرد ندارد! حد اقل در آنجا هم وظیفه تبلیغات کالا با لخت کردن زن ها است. من هر وقت پاتیناژ می بینم اعصابم خورد می شود. آن جا سرد است! چرا این زن باید فقط با یک شرت و دامن کوتاه روی یخ برقصد؟؟ در اکثر ورزش ها مثل والیبال و دو میدانی و تنیس و … خودتان بروید تفاوت لباس مرد و زن را ببینید! این فقط نوعی تبلیغ ابلهانه اما کاملاً مفید است. و این محصول اینجایی که منم نیست. هر چند تفاوت از زمین تا آسمان است. درست است. زن ایرانی کجا و زن فنلاندی کجا! من می گویم همان موقع که مردها نشستند و تصمیم گرفتند زن ها باید چه جوری باشند، زن، زن شد. ابژه شد. چون همان موقع صندلی را بر نداشت! من فکر می کنم تا زمانی که «ما» و «زن» صندلی ها را بر نداریم، همچنان چیزی جز ابژه ای لرزان که در هر لحظه ممکن است نیست شود نداریم.
    ممنون از اینکه حرف هایم را خواندید و نظر دادید. باز هم آرزو می کنم هیچ وقت خسته نشوید.

  35. ساقی قهرمان می‌گوید:

    مردها هم مرد به دنیا نیامده اند، توسط یک سیستم مرد شده اند. این «ما» ی تو را خیلی قبول دارم، بی ارتباط با آنچه که در ظاهر ما را در رده ی این یا آن زن یا مرد می گذارد.

    در تداوم سیستمی که زن ها و مردها را به عنوان «کارگر» جامعه تربیت می کند و یکی را کارفرمای آن یکی می کند، زن ها و مردهایی که اعتصاب نمی کنند و سیستم را تحلیل نمی کنند/نمی برند، مؤثرند، بد جور. برای همین، آن صندلی را باید برداشت، راه دیگری نیست، مگر اینکه به جای برداشتن صندلی، دلیل آن حمله ها، یعنی سیستمی که حمله ی «پدر/…» را ایجاب می کند را از وسط برداریم، که آن کار خوبی است. کار خیلی خوبی است.

    خسته نمی شم، نه، وقت برای خسته شدن نمونده، نمره ی عینکم هم که هفته به هفته بالا میره و این تکنولوژی عزیز باید یک چیزی اختراع کنه که من نگران خوندن و نوشتن بیست سال آینده م نباشم.

  36. Farbud می‌گوید:

    ساقی و مسخ عزیز، این حرف‌ها رو بگذاریم کنار،‌ دامبلدور رو بگو…

  37. آرش می‌گوید:

    من با مسخ کاملا موافقم
    و اما وقتی حرف از تاریخ یک میلیون ساله میزنیم ته دلمون میلرزه
    این فرهنگ های مخرب در طی سال های زیادی ساخته شده و میبینیم که خیلی خوب هم شکل گرفته
    اونقدر خوب و محکم شده که به این راحتی شکل عوض نمیکنه
    باید با یکسری برنامه ریزی درست و حسابی پیش رفت و یه چیزائی رو دوباره فرهنگسازی کرد
    نباید انتظار هم داشت که مثلا یکی دو سال دیگه همه چیز عوض میشه
    اما اگه تلاش درست و حسابی و از روی علم و آگاهی کرد میشه شاید تا 10سال آینده تفاوت های خیلی زیادی رو با الان دید
    اونقدر هم نباید ناامید شد
    اما اینجوری هم فایده نداره که یه عده بشینن تو یک وبلاگ یا شب نشینی ها و حرفهای خوب خوب بزنن و بعد از یه مدت سوژه ی بحث عوض بشه و صحبت از چیزای جدید به میون بیاد
    تا دلتون بخواد تو سراسر دنیا تئوری های روانشناسی و اخلاق و …..داریم
    و جوامعی هم که وضعشون مشابه ما هست هم یقینا داریم(شما که معتقد نیستین فقط ایرانه که توش زنها رو به زور دارن خراب میکنن و حقوقشون رو ازشون میگیرن و اون ارج و منزلت خودشون رو به عنوان یک انسان دارن از دست میدن؟!)
    باید از راه میانبر استفاده کرد.باید دید جاهای دیگه مشکلاتشون رو چطور حل کردن و ما الان باید با معضلمون چطور برخورد بکنیم.
    خلاصه کنم حرفامو ساقی خانوم
    ما یکی نمیخوایم که بگه چه بلائی داره سرمون میاد و چقدر جامعه مون بدبخته و چه زندگی نکبت باری و اگه فلان سال زنها در مقابل مردا اینکارو میکردن وضعمون این نبود و…(من هم اگه عمه ی من کیر داشت خیلی اتفاق های دیگه می افتاد)
    ما کسانی میخوایم که بهشون اطماد داشته باشیم و به ما الگو هایی بدن تا ما ها مجری شون باشیم و یک عده از بالا ناظر کیفیت کارمون باشن
    حالا ایران محدوده و هرکاری نمیشه کرد و هر چیزی نمیشه گفت حرفیه بسیار کسه شعر! اونقدر آزادی توی کشور وجود داره که بشه این یکی معظل رو حل کرد.قراره فرهنگ تک تک خونواده ها عوض بشه.کار سختیه.ولی محال نیست
    مگه همین مردا نبودن که تا 10-15سال پیش هم با زنهاشون مثل ماشین جوجه کشی برخورد میکردن و تا 10-15تا بچه ازش نمی گرفتن ول کن معامله نبودن؟ این شعار فرزند کمتر زندگی بهتر آیا جواب نداد؟ یا اینکه نصف مردم ایران شیر نمیخوردن حالا همه یاد گرفتند نوشابه پوکی استخوان میاره و شیر ضد پوکی استخوانه
    کار رو به صورت عملی شروع کنیم
    حالا میخوایم میتینگ های پنهانی یا آشکار بذاریم(بستگی به مطالبش داره)انجمن تشکیل بدیم تو در استان (یه جوری که همون اول راه بهونه دست کسی ندیم که نذارن ادامه بدیم) تبلیقات و مجله و محافل و اینترنت و خلاصه نشینیم غر نزنیم و همدیگر رو مجاب نکنیم

  38. وحیده می‌گوید:

    سلام
    از وقتی مطالب این وبلاگ رو خوندم اعتماد به نفسم بیشتر شده ، حالا از این که یه زنم خوشحال ترم

  39. Farbud می‌گوید:

    شخصاً هنوز معتقدم که بحث‌های درون‌سازمانی ما به درد خاصی نمی‌خوره. یک مقدار باید بیرونی‌تر و کلی‌تر باشه، و منظورم از بیرونی‌تر و کلی‌تر اینه که درسته که خانم ساقی واسه‌ی خودش وب‌سایت و بلاگ و نشریه و سازمان داره، ولی معمولاً افراد به مطالبی که توی این‌جور جاها نوشته می‌شه اهمیتی نمی‌دن. باید یه رسانه‌ی فراگیرتری باشه تا عمل کنه.

  40. ساقی قهرمان می‌گوید:

    فربد

    پیشنهاد بده

    با توجه به اینکه بهترین و تنها راه برای ایجاد هر دگرگونی، تولید اثر هنری است.

  41. ایدین می‌گوید:

    الان که چند لحظه ای شده که جلوی کامپیوتر نشستم و این صفحه هم در میان صفحات دیگر روبروم باز هست و الان دارم بیشتر بهش نگاه می کنم، یک شعر به یادم افتاد که نمی دونم از کجا و چرا الان اومد ولی فکر می کنم چراش را نباید جست چون هنر و زیبایی چنان نیازیست و چنان سرچشمۀ جوشانی برای رفع نیاز و تشنگی ادم که دیگر مطلب و مطلوب بی چون است … مطمئنآ در نگاه من یک جای زمینۀ این گفتارها در این جا با حال و هوای این شعر صالح علا ارتباط پیدا کرده …

    تو شبستون چشات
    پای پله های پلکت
    مچ مهتابو می گیرم
    اون دمی که گرگ و میشه
    با یه گلۀ شقایق
    پیش پای تو می میرم
    من شبو به خاطراتم
    وصله می کنم، می دوزم
    من به هر رعد نگاهت
    گر می گیرم و می سوزم
    تو با این نگاه یاغی
    قرٌق سینۀ مایی
    فاتح قلعۀ رویا
    کی به فتح ما می یایی؟

  42. ليلاس می‌گوید:

    ساقي نازنين…من نوشته هاتو ميخونم…چه خوب پاره اي از مسائل رو تحليل ميكني…من كسي هستم كه در ميانه زندگي زناشويي…به صدها دليل كه يكي از ونها عدم تفاهم در سكس بود وارد رابطه ديگه اي شدم….اين رابطه واسه من عشق…بيداري….وتجربه اي تلخ به همراه داشت…اما دچار استحاله اي شدم كه زندگيمو عوض كرد انگار از يه دنياي موهوم پا به روشنايي گذاشتم…هزينه هاي زيادي هم بابتش پرداختم…اما حالا زني هستم با دركي واقعي وعميق از مسائل…..خودم ميفهمم كه چه كردم…ولي خوب بارها وبارها به شكلهاي مختلف…اين مفهوم » اين زن خراب است» وارد ذهنم شده…ولي هميشه بخودم گفتم اگر اين مسير رو نمي رفتم ديگر اين كه هستم نبودم…..كاش بعضي از حسها رو ميشد با كلمات بيان كرد….من اكنون در ميانه زندگي آبرومندانه»»بقول هموطنان..وزندگي از نوعي ديگر…معلقم….عشق سرشار به زندگي داشته ودارم…عشق ورزيدن وسكس بعنوان يك پرواز دونفره…. ودوست داشتن…دوست داشته شدن ..حرف زدن…لذت بردن ووووو ….رو با تمام وجود ميشناسم…..حال چگونه در چارچوب مرسوم نقش يك زن كدبانو سيني چايي بدست رو بازي كنم كه بگويند عجب زن نجيب وكدبانويي…نميتونم…نمي تونم…ميخوام نفس بكشم…عميق وواقعي

  43. آرش می‌گوید:

    بحث ها تموم شد و نتیجه ای نداشت فربد

  44. کوتاه می‌گوید:

    سلام ساقی جان.کامنت زیبایی به امضای ساقی برام گذاشته شد.اگه شما بودین خیلی خیلی خوشحالم کردین.اگه نبودین مزاحمت من رو بذارین به حساب دوست داشتنتون

  45. Farbud می‌گوید:

    آرش فکر نمی‌کنم این بحث هیچ‌وقت تموم بشه. در مورد بحث ما، من اگه جواب ندادم به خاطر این بود که نظر شخصیم چیزیه که بعید می‌دونم به نظر بقیه جالب بیاد، در حالی که خودم معتقدم این تنها راهه. به نظر من تنها راه اینه که از همین راه کمپین یک‌میلیون‌امضا استفاده کرد:‌ توضیح چهره به چهره. حالا لازم نیست از کسی برای چیزی امضا بگیرن، ولی این‌که این‌جور مسائل رو نفر به نفر برای اطرافیان خودمون کم کم توضیح بدیم،‌ کمک خیلی خیلی زیادی می‌کنه. این نظر منه و اصلاً انتظار تایید شدنش رو ندارم.

  46. ساقی قهرمان می‌گوید:

    این روش خیلی درسته،
    اما،
    چی قراره از طرف کی و برای چه کسانی «نفر به نفر» توضیح داده بشه؟ هنوز روشن نیست که من و فربد سر یک مسئله و زوایای این مسئله واقعا توافق داریم یا نه چون هنوز مسئله با همه ی زوایای این مسئله به بحث گذاشته نشده. به نظر من اخلاقیات باید برود زیر ذره بین و ذره ذره تحلیل شود. نقش های اجتماعی که قبول عامه دارند باید بروند زیر ذره بین و تحلیل بشوند. و… ما باید بدانیم این تحلیل، در نهایت، چیست. همینجوری نمیشه چیزی رو که هنوز برای خودمان توضیح نداده ایم برای دیگران توضیح بدیم.

  47. peace می‌گوید:

    pls send ur mail address

  48. Reza می‌گوید:

    سلام.زندگي مثل بازي حكمه مهم نيست كه بلد نباشي مهم اينه كه يار خوبي داشته باشي .اگر دوست داشتي تو هم بفرست.

  49. محسن می‌گوید:

    زندگئ جاريست زيرباران بايد رفت .چشم ها را بايذ شست.

  50. Sin می‌گوید:

    HAHAHAH

    kharab …!

  51. matin می‌گوید:

    سلام

    من با ساقی‌ عزیزم موافق هستم و همیش اون الگوو من بوده هر چقدر از بزرگی این عزیز بگویم کم گفتم ساقی‌ عزیزم موفق و مؤید باشی‌

  52. رضا عرب می‌گوید:

    درود بر شما خانم قهرمان

  53. مهاد می‌گوید:

    سای لباتو برم

  54. د می‌گوید:

    خوبه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s