خلاقیت؟ به درد شما می خورد؟

ما در ایران کمبود خلاقیت نداشته ایم. از غرب هم کم خلاقیت وارد نکرده ایم. به اندازه ی کافی عرضه شده، اما مصرف نشده. یعنی مصرف نشده. یعنی افراد گرفته اند خلاقیت های عرضه شده را گذاشته اند جایی لای کتابهای کتابخانه شان، یا دور گردنشان، یا لای مدارک روشنفکری و صاحبذوقی شان. حیف نیست؟ با آن همه خلاقیت چکار کرده اید که دنبال تازه اش می گردید؟ فرض می کنیم در این وبلاگ خلاقیتی هم ظهور می کرد، چکارش می کردید؟ مثل بقیه ی خلاقیت هایی که دستآورد دیگران است، می گذاشتید جایی که دیگران ببینند شما هم اطلاعی از این خلاقیت عرضه شده دارید. خلاقیت به چه درد شما می خورد وقتی یاد نگرفته اید از خلاقیت کار بکشید؟ وقتی حتی کسانی که ذوق یا شم یا شعور خلاقیت شناسی دارند، پیدایش که کردند، مثل لباس تن شان می کنند، و بعد که مهمانی تمام شد، در می آورند و باز می شوند همان که بودند، با پوست و گوشت خودشان، بی هیچ خلاقیتی. اگر از خلاقیت های پرت شده به میان اجتماع، در همین قرن اخیر، به درستی استفاده می شد الان جایی ایستاده بودیم که از ناچاری و از گرسنگی فرهنگی و از دربدری ذهنی و آشوب کابوس روزمره های پر آشوب و پر خونریزی و بی امید، دربدر به دنبال راه نجاتی که همین الان خلق شده باشد و خیال ما را از خلق شدنش راحت کرده باشد نمی گشتیم.

با این وجود، اگر امیدی بود که خلاقیت ها راه فراری از بن بست فرهنگی ما باشند، می شد بلند شد و خلاقیت زایید، اما به گمان من، اگر همین خلاقیت های شده را، مثل نان بخورید و قورت بدهید، که بشود شما، بشود تن و ذهن شما، آن خلاقیت تبدیل به رفتار و روزمره می شود و گرهی از شما را وا می کند و نیازی به خلاقیت تازه تا چند دهه ی دیگر نخواهد بود. آخرین حرفی که مطرح شد، که بار بزرگی را از دوش جمع روشنفکر و غیر روشنفکر می توانست بردارد از دهان محمد مختاری بیرون آمد که جامعه ی عادت کرده به شبان و روشنفکرانی که غم شان فقط انبوهیِ گله های پشت سرشان است را به نقد کشید. به دلیلی، به نظرم می آید دنبال خلاقیت گشتن در این وبلاگ، یا در نویسنده ی این وبلاگ از همان نیاز به شبان بر می خیزد. که اشتباه است، و اصولا چرا باید اینجا دنبال خلاقیت گشت؟ اینجا دنبال من بگردید. آن چیزی که مورد نیاز است، در شرایط امروز، خلاقیت نیست، تفکر است. و پس از آن، به کار بردن آنچه از تفکر به دست آمده است. و آن تفکر باید در فرد اتفاق بیفتد، در هر فرد، وگرنه با یک خلاق، مثلا یک فروغ، فقط مثلا یک فروغ، که شما تلاش کردید خشک اش کنید و پوست اش را پر کنید از ادب و اندوه و عیسی های گهواره ای، نیازی به ناخن ساییدن دیگران پشت درهای هویت فردی نمی بود. اما اینطور نیست، تفکر باید در فرد اتفاق بیفتد. باید هر نفر در خودش، نه در وبلاگش، و نه در آلبومی که از افتخارات خلاقان جمع می کند، در خودش به دنبال نشانه های حیات بگردد. یعنی نشانه هایی که آدم را از ابزار متفاوت می کند. و لزومی ندارد من بجای شما اقدام به تفکر کنم و شما بیایید اینجا و تماشا کنید که اتفاق تفکر افتاد در این وبلاگ، و وقتتان تلف شود و از انجام تفکر توسط خودتان باز بمانید. ما ناچاریم، به دلیل نیاز به حس زنده بودن و کنترل داشتن روی زندگی شخص خودمان، خودمان دست به تفکر بزنیم. نه برای زاییدن یکی دو خلاقیت، که دنیا دچار انبوهی ی خلاقیت شده است، بلکه برای تماشای نزدیکترین منظره ی ممکن، و کشف تماشای همین منظره، که از همه ی منظره ها نزدیک تر است و کشف کردنی تر. در واقع نگاه کردن به آنچه در گذشته خلق شده و دیده نشده، یعنی همین تنی که هنوز خیلی ها خودشان هم نمی دانند چه پیچ و خم هایی دارد، به همین نزدیکی، یعنی تن خودشان، مال خودشان، آزاد در اختیار خودشان، و هنوز نمی دانند چه پیچ و خم هایی دارد، حتی مال خودشان، نه مال دیگران که به هر حال نیاز به کسب اجازه دارد، کشف همین تن خود، که وقتی کشف شد می شود رسید به این که چه می تواند بکند این تن، و چه می خواهد و چه جوری بافته شده به آنچیزی که اسمش تن نیست، اسمش را گذاشته اند روح، ولی خیلی خیلی شبیه به همین تن سرما گرما می خورد، و از همانجا می شود رسید به این که این من، بر چه اساسی، ناچار است از وقتی که موجود می شود نقش بازی کند؟ اگر برای یک روز، تمام آن نقش هایی را که به دنبال اسم شما، از زمانی که به دنیا آمده اید، آمده اند را، بردارید و کنار بگذارید و ببینید هنوز، بدون آن نقش ها، آدم هستید یا نه، و هنوز بدون این که پسر یا مادر یا شوهر یا دختر کسی باشید، هستید یا نه، بدون این که این ها باشید، هنوز آدم هستید یا نه، آن وقت آن «من» را شناخته اید و بی جهت و بدون تجربه و بدون دست زدن به جنس این «من» نمی گویید، زن همان گونه که هست و نزدیک ترین به آدم بودن. این زن چی هست که خیلی زیاد نزدیک به آدم بودن است؟ آدم، کیست؟ یعنی آدم، چیست؟ آدم در این فرهنگ چقدر حق شهروندی دارد اگر هیچکدام از آن نقش ها به دم اش نچسببده باشد؟ آدم، در این فرهنگ، فقط کسانی هستند که خوارمادر کسی هستند، چه با روسری چه بی روسری، و شیر می دهند، چه از دو پستان روی سینه چه از پستانی لای دو خایه.

فرهنگی که نیسا و آرش و دوستان دیگری که عجله دارند، حمل می کنند، به خلاقیت نیاز ندارد، اما نیاز دارد که خلاقیت های شده را بگیرد به کار ببندند. نیاز به فکر کردن دارد. چیزی در شما هست که تفکر را بخصوص برای شما ضروری تر از دیگران می دارد و آن نزدیکی ذهنی شما به کسانی است که حدس می زنم از نزدیکی ذهنی باهشان احساس شرمندگی می کنید. شما به نظر جامعه ای که دوست دارید مورد انتقاد قرارش دهید بیش از آن احترام می گذارید که بتوانید مورد انتقاد قرارش دهید. خیال می کنید به دلیل آنکه ذهنیت کیهان کسی را که اداره ی ثبت احوال نامش را ساقی قهرمان ثبت کرده، و می تواند هر مزخرف دیگری ثبت کند، و تفاوت چندانی نمی کرد، (می کرد، اما شما درک نمی کنید) س ق خوانده، پس س ق خواندن ساقی قهرمان نشانه ی بی احترامی به ساقی قهرمان است. و چون به نظر همان فرهنگ کس خل مترادف با خل است، و خل از عاقل احترام کمتری دارد، پس با کسخل خواندن ساقی قهرمان تمام وظیفه ی جست و جوی خلاقیت و بازسازی فرهنگی را انجام داده اید. شما به نظر کیهان بیش از آن احترام می گذارید که تشخیص بدهید هر نامی به این شخص، که ساقی قهرمان نامیده می شود بدهید، باز او همان است که الان هست، و پای جمله هایش را هر امضایی که بگذارد، آن امضا نشانه و شناسنامه ی صاحب آن قلم و آن ذهنیت است و جمله هایش به دلیل جمله هایش شناخته می شوند. این را کسانی که به معیارهای قراردادی آنقدر پابندند که راه اصلاح را گم می کنند، نمی فهمند. برای همین است که چرخ دنیا هی می چرخد و انگار که نچرخیده و شما هنوز همان جا که بودید ایستاده اید و فقط پیر می شوید. و هنوز همان زن/مردی هستید که نزدیکی چندانی به آدم حس نمی کند. در موارد ویژه، آدم از اینکه زن ها و مردها آدم نباشند زیاد احساس ناراحتی نمی کند اما اگر زن ها و مردها از دور بودن از آدم بودن احساس ناراحتی کنند باید نگاه کنند به خودشان و آن نقش هایی را که واقعا شاید زیاد هم برای آدم بودن ضروری نباشد را به عهده نگیرند. یا اگر گرفتند، زیاد جدی نگیرند، به هر حال، چراغ صحنه گاهی باید خاموش شود پرده گاهی باید کشیده شود، آدم باید بشود خودش، نه زن پدر خواهر شوهری که نوشته اند داده اند دستتان.

آسان نیست. مشکل آرش همین است، شاید مشکل نیسا هم همین باشد شاید هم نباشد،(به احتمال خیلی زیاد هست، فربد و نازلی هم با آن همه تجربه؟ یا سواد؟ توی همین دام افتادند)؛ تا ندانی کدام یکی از لباس های تن ات، لباس روی صحنه است، نمی دانی کدام لباس را از تنت بیرون کنی تا فرهنگسازی کرده باشی.

..

با کامنت هایی که اینجا گذاشته می شود، مشکلی ندارم، این کامنت ها ابزار کار من اند. محتوی این کامنت ها، چه خوب چه بد، به شخص من ارتباطی پیدا نمی کنند. بخشی از این بی ارتباطی به دلیل نا آشنایی من با فرهنگ وبلاگ نویسی است. من عادت به قواعد شاعری دارم، می نویسم و می روم، منتظر جواب و سئوال نیستم. اما از امکان سؤال و جواب های اینجا استفاده می کنم، برای تماشای مردم. تماشای مردم برای من به راحتی دست نمی دهد، چون خیلی از این کامنت ها را مردم رو در رو به زبان نمی آورند و در نتیجه خیلی از تحلیل هایی که می توانند از خودشان و ذهنیت خودشان به دست بدهند، پنهان می ماند. با وجود این، فقط کامنت هایی که به کارم می آیند را تأیید می کنم، یعنی کامنت هایی که می خواهم دیگران هم تماشا کنند. این برای راحتی خیال فربد و نازلی.

اما با فربد و نازلی کار دارم. با فربد کار دارم چون فرهنگسازی را دست کم گرفت. در همین ارتباط، کار کمرشکن زنان کمپین یک میلیون امضا را هم، که حداقل، اگر برنگردیم به دنباله ی تمام تلاش های خانه به خانه ی پیش از مشروطه، از همین سی سال پیش تا الان در حال کار و تجربه ی ممکن ترین راه برای «تغییر» اند، را نیز دست کم گرفت. پشت آن راهکار یک دنیا تجربه خوابیده، و یک اساسنامه ی روشن و چند هدف معین. حالا این راهکار را فربد می خواهد برای ترویج … (برای ترویج چی؟ .. دو بار پرسیدم، جواب ندادی، باید بدانیم آن چیزی که توسط هر کدام از «ما» ترویج می شود، چیست)، برای ترویجِ؟ یک ذهنیتی؟ به کار بگیرد ؟ درست نیست. باید مشخص شود چه کسانی چه ذهنیتی را حمل، و سپس منتقل می کنند. در همین وبلاگ دیدی که خیلی از کسانی که کاملا موافق تلاش گسترده برای فرهنگسازی بودند، از چه جنسی هستند و چه درکی از فرهنگ دارند. تا زمانی که «فربد» که موافق ترویج نفر به نفر «فرهنگ نوسازی شده» است، توضیح ندهد آن فرهنگ چطور قرار است نوسازی شود و چه چیزی جایگزین چی چیزی خواهد شد، و «آرش» هم توضیح خودش را ندهد، هر دو توی یک صف ایستاده اند. و توی یک صف ایستادن با آرش به دلیل اشتباهاتی که در کامنت هایش در مورد «ما» و «زنان توسری خورده» و «فرهنگسازی» و «پس دادن قرض تاریخی به زنان محروم» مرتکب می شود، معقول نیست.

از طرف دیگر، نمی دانم چرا فربد ریدن را جرم می داند و آرش را  متهم به ریدن می کند. ریدن را نمی شود جرم به حساب آورد، خلاف قانون طبیعت است اگر کسی را به جرم ریدن محکوم کنیم. به نظر من، چیزی که فربد باید در نظر بگیرد این است که جرم آرش، حتی اگر جرم شناخته شود، تخلیه روده در جای نامناسب است. و این جای نامناسب یکبار از طرف عرف تعیین می شود یکبار از طرف شخص، و اگر کسی بی دلیل و بی تصمیم بر اساس شعور، در جای نامناسب دست به تخلیه روده بزند، فقط به دلیل اینکه قادر نبوده جای مناسب را کشف کند یا درک کند، متهم به بی شعوری می شود. فربد عزیزم، باید دقیق باشی.

و نمی دانم نازلی چرا از خواندن کامنت های اینجا ناراحت شد. مگر بر اساس عرف، قرار جامعه این نبوده که به زن فاحشه ناسزا بگویند؟ خب، مردم دارند کارشان را مطابق همین فرهنگی که زن فاحشه را سزاوار ناسزا شنیدن می داند می کنند. بهتر نیست ما بدانیم اگر احیانا در خیابان های ایران باشیم و فاحشه هم باشیم آشنایانمان با ما چه رفتاری خواهند داشت؟ گاهی این اشتباه پیش می آید که دولت مسئول همه ی ناسزاهاست.

تا زمانی که فاحشه بودن در ذهن مردم، جرم زدایی نشود، ما به هیچ کجا از اینجا که هستیم سفر نخواهیم کرد. هیچ اتفاق خاصی در فرهنگ نخواهد افتاد. دست زن به هیچ حقوقی نخواهد خورد. نازلی، به نظر من، تو اول باید قبول کنی که ساقی فاحشه است، بعد اصرار کنی که فاحشه بودن جرم نیست، چرا به ساقی ناسزا می گویید. حس من این است که تو به شکلی می خواهی بگویی، مردم بخدا ساقی فاحشه نیست، شما اشتباه فهمیده اید، بیخودی دارید فحش می دید. و خب، این نقض غرض است، از فاحشگی باید جرم زدایی کرد نه از ساقی.

Advertisements

8 نظر برای “خلاقیت؟ به درد شما می خورد؟

  1. اول این‌که عرض کنیم تمجید، تمجید، تمجید.

    دوییم این‌که عرض کنیم می‌پرستیم هرکسی رو، و خود ساقی رو، وقتی که حرفی با همین مضمون حرف ساقی که گفته «اگر همین خلاقیت های شده را، مثل نان بخورید و قورت بدهید، که بشود شما، بشود تن و ذهن شما، آن خلاقیت تبدیل به رفتار و روزمره می شود و گرهی از شما را وا می کند و نیازی به خلاقیت تازه تا چند دهه ی دیگر نخواهد بود.» در جایی می‌زند.

    سییم این‌که ما چندین بار متن رو بالا تا پایین،‌ پایین تا بالا، خلاصه همه‌جوره خوندیم و نگرفتیم که اون‌جایی که ساقی گفته «فربد و نازلی هم توی همین دام افتادند»، منظورش کدام دام بوده… شرمنده که این همه گیجیم؛ واقعاً نشد که نپرسیم. مغزمان دود می‌کند.

    چهارم این‌که حقیقت امر در مورد عقاید بنده اینه که من کلاً امیدی به اصلاح ایران فعلی ندارم (از اون حرف‌های احمقانه و کلیشه‌ایه، ولی متاسفانه فعلاً این‌جوری فکر می‌کنم)، به همین دلیل هم هست که بحث رو بی‌خیال شده بودم. صددرصد که وقتی کسی مثل ساقی رو می‌بینم یا همین خانم‌های کمپین و بقیه که این همه امید دارند و تلاش می‌کنند، حالی به حالی می‌شم و کف می‌کنم و تحسین، ولی خودم، ته دلم، حقیقتش امیدی ندارم که ما به عنوان یک سری افراد حقیقی، با تلاش‌های فردیمون، بتونیم تاثیر پایداری روی کلیت فرهنگ فعلی ایرانی بکنیم. همین شد که اون روز عرض کردم که به نظر من در وضع فعلی، تنها راه به اصطلاح «فرهنگ‌سازی»، همین سیستم «نفر به نفر»ه، چون این‌طوری تو روی یک نفر سرمایه‌گذاری شدید فکری می‌کنی و طرز فکرش رو در اون زمینه‌ای که مورد نظرته حتماً به شکلی که می‌خوای عوض می‌کنی و اون آدم هم احتمالاً همین کار رو برای چند نفر دیگه می‌کنه، و تاثیری که روی هرکدوم از این افراد گذاشته می‌شه، اگه بخواد از روش‌های اموزش جمعی گذاشته بشه، به قدرتی نیاز داره که از حداکثر توان من و شما هم خیلی بالاتره. درسته که فعال کردن این سیستم به اندازه‌ی عمر راه شیری طول می‌کشه، ولی خب حداقل این‌طوری تو می‌دونی که یه تغییری به وجود آوردی، در صورتی که اگه صرفاً حرفت رو به شکل یه پست یا اعلامیه یا حتی توی کتاب و روزنامه بیرون بدی، محاله بتونه طرز فکر افراد رو عوض کنه، مگر این‌که طرف یکی باشه مثل من که پایه‌های ذهنیش کلاً شله و آماده‌ی عوض شدن و هر دوی ما می‌دونیم که توی ایران چنین آدمایی خیلی کم پیدا می‌شن. حالا می‌رسیم به این‌که چه‌چیزی قراره جایگزین چه چیزی بشه، که به نظر من خیلی جواب ساده‌ای داره. ما تنها چیزی رو که باید بکنیم توی مخ افراد، اینه که یاد بگیرن که به همه چیز شک کنن؛ همین. ما اگه فقط همین رو بکنیم توی ناخودآگاه افراد، که «همه‌چیز قابل شک‌کردنه و هیچ‌چیز ارزش تعصب و اعتقاد داشتن رو نداره»، خیلی خیلی از مشکلاتمون از بین می‌ره. این کار فکر می‌کنم سخت‌ترین کار ممکن باشه توی ایران، ولی واقعاً ممکنه. فکر می‌کنم قبلاً گفته باشم که من توی همین دو سال اخیر، حداقل سر 15-20 نفر همین بلا رو آوردم و واقعاً هم نتیجه داده. حالا من تئوریسین و راه-نشون-ده نیستم، ولی به نظرم تنها راهی که ما بتونیم کاری واسه‌ی فرهنگ دور و اطرافمون بکنیم، همین سیستم مخ‌زنی نفر به نفره، یه چیزی مثل همین‌هایی که توی این سیستم‌های هرمی میان بقیه رو پرزنت می‌کنند. آماده‌ی هرگونه کوبیده شدن به خاطر این زرهایی که زدم هم هستم!‌

    پنجم هم این‌که اون پاراگراف ریدن و این‌ها باعث شد ما این‌جا از خنده برینیم به خودمان خانم. نکنید این کار رو با ما.

  2. درباره ی «خلاقیت» باید گفت این واژه از اول هم سرسری به کار رفت و بار دوم هم به همین ترتیب، به عنوان شوخی سرسری تری.

    بنابراین واقعاً همین است، کسی دنبال خلاقیت نبود و نیست، دست کم این جا و در زمینه ی این متن.

    اما چرا باید به ما هشدار داد که باید فکر کنیم و اگر فکر کنیم و از جلد نقشی که سپرده اند به ما در آییم دیگر لازم نیست ساقی قهرمان به جامان بیاندیشد؟ ای خدای عالم، ای صالحان، ای مریم، پس کجاست فروتنی؟!

    و چرا باید تخطئه شویم چون ف.ف. را تاکسی درمی کرده ایم ظاهراً، همین ما؟

    منظور کلی از با شما کار دارم، شما ابزار کار من هستید، به تماشای شما می نشینم آیا این است که کامنت گذاری (یا گزاری؟) از راه مفیدبودن و به درد تکفیرشدن خوردن مجاز است، حتا اگر ننویسیم آن ها را که ساقی قهرمان می خواهند بخوانند؟ مرسی!

    جانب حق را گرفتن، آن جا که صحبت از فرهنگی است که در آن فاحشه فحش است، به جاست، ولی این حق طلبی مانع بطلان این ایده نیست که اگر همه بتوانند تکفیر را بپذیرند نه صرفاً بی تعصب بلکه اصولاً بی داشتن نظری در این باره، آن وقت اوضاع زن و فرهنگ روبه راه می شود. این جوری است که شاعرمسلک بودن ساقی قهرمان استثنایی می شود که قاعده ی بد دیدن و فقط خود را دیدن ساقی قهرمان وب نویس را اثبات می کند.

  3. «پابرهنه در پارك» مي دوم
    و منتظرت هستم…
    با چه؟
    1- پاييز پدر سالار
    2- در انتظار گودو
    (خبر مفصل چاپ شماره 2 اولين نشريه تخصصي غزل پيشرو)
    3- ترانه هايي كه مادرم به من آموخت
    4- در روزنامه ها خبري نيست
    (جديدترين اخبار از اتفاقات فرهنگي)
    5- داش آكل يا حسن صبّاح؟
    6- مثل حفاظ پله ها
    (شعري تازه از سيد مهدي موسوي)

    «منتظرت هستم» فقط يك جمله بي معني ست
    پشت اين حروف مردي ايستاده
    كه سيگار مي كشد…

    منتظرت هستم!!!!

  4. خانم، ما تازه بعد از صد و یک سال دقیقا (از 1906، البته منظور گلوریفای کردن نیست ابدا) ˜تازه متوجه شده ایم که لازم است خلاقیت های شده را بخوریم تا از خودمان بشود. البته «ما» خوشبینانه است. «شما» فهمیدید. یعنی نسل قبل از «ما». «ما» تازه داریم به ذهنمان فشار می آوریم که بفهمیم «شما» چه چیزی فهمیده بودید که دیگر لازم نباشد چرخ را از اول اختراع کنیم. البته این کار را هم بخش کوچکی از «ما» می کند. بخش بزرگ تر دست پرورده فرهنگ همان «مردم که قرار بوده به زن فاحشه ناسزا بگوید» است و دیگر کلا خیلی هم ناراحت نیست. اگر تردید دارید به برادر عزیزمان مجتبا پورمحسن نگاه کنید. به هر حال گاهی هم پیش می آید که جامعه «خلاقیت» به خرج دهد و همان عرف کذایی که قرار بوده به زن فاحشه ناسزا بگوید را می خورد و هضم می کند و قسمتی از بدن اش می کند. پیش می آید دیگر. خلق مسلمان قهرمان ایران مسلح به نفت و اتم خودش را بازتولید کرده است و خواهد کرد و ما هم لازم نیست خودمان را زیاد ناراحت کنیم.
    ولی تا آن جا که به تلاش ما برای پیشگیری از اختراع مجدد چرخ مربوط می شود خصوصا توجه همه را به این سه پاراگراف جلب می کنم.

    . آن چیزی که مورد نیاز است، در شرایط امروز، خلاقیت نیست، تفکر است. و پس از آن، به کار بردن آنچه از تفکر به دست آمده است. و آن تفکر باید در فرد اتفاق بیفتد، در هر فرد، وگرنه با یک خلاق، مثلا یک فروغ، فقط مثلا یک فروغ، که شما تلاش کردید خشک اش کنید و پوست اش را پر کنید از ادب و اندوه و عیسی های گهواره ای، نیازی به ناخن ساییدن دیگران پشت درهای هویت فردی نمی بود.

    اگر برای یک روز، تمام آن نقش هایی را که به دنبال اسم شما، از زمانی که به دنیا آمده اید، آمده اند را، بردارید و کنار بگذارید و ببینید هنوز، بدون آن نقش ها، آدم هستید یا نه، و هنوز بدون این که پسر یا مادر یا شوهر یا دختر کسی باشید، هستید یا نه، بدون این که این ها باشید، هنوز آدم هستید یا نه، آن وقت آن “من” را شناخته اید و بی جهت و بدون تجربه و بدون دست زدن به جنس این “من” نمی گویید، زن همان گونه که هست و نزدیک ترین به آدم بودن.

    ا زمانی که فاحشه بودن در ذهن مردم، جرم زدایی نشود، ما به هیچ کجا از اینجا که هستیم سفر نخواهیم کرد. هیچ اتفاق خاصی در فرهنگ نخواهد افتاد. دست زن به هیچ حقوقی نخواهد خورد. نازلی، به نظر من، تو اول باید قبول کنی که ساقی فاحشه است، بعد اصرار کنی که فاحشه بودن جرم نیست، چرا به ساقی ناسزا می گویید. حس من این است که تو به شکلی می خواهی بگویی، مردم بخدا ساقی فاحشه نیست، شما اشتباه فهمیده اید، بیخودی دارید فحش می دید. و خب، این نقض غرض است، از فاحشگی باید جرم زدایی کرد نه از ساقی.

  5. از تو بدم می آید . چون مصاحبه ات با روزنامه شرق – شرق عزیز – موجب شد بسته شود این تنها مجاری تنفس اندک . قدمت شوم است . اینجا را هم که می خوانم شومی و نحسی ات را حس می کنم . پنهان کن همه نداشته هایت را پشت انحنای وهم انگیز تنت . بیش از این چیزی نداری .

  6. گاهی خلاقیت هم میشود ادا.من میشوم خاص ودیگر به خط وربطش هم کاری ندارم…حرفهایت درست است.ولی یک دفعه سر از جای دیگری در می اوری وبعد هم جای دیگر.خوب حرف میزنی وخودت را بیرون میریزی.مثل کدئین عمل میکند میدانم.ولی یک خط را بگیر و برو وهمین طور روان بنویس وسعی نکن پیچیده اش کنی.هر جا راحت تری ما هم(یعنی من)بهتر میفهمم از چه میگویی.چون شلوغ کردن بیخودی دردی را دوا نمی کند.ولی کارت خوب است.
    به هر حال این قصه طولانی است وپر ماجرا.
    خوب باشی با ذهنی سلامت…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s