بازخوانی داستان تلفن کوشیار پارسی


 

تفکر که خاص انسان است اگر قدرت انتخاب را میسر نکند به درد کوفت هم نمی خورد.

 آنچه در زیباترین و زشت ترین تجربه های زمان  و در بهترین شرایط زمین از ما ربوده شده است حق انتخاب است.

این حق قرار بوده که وجود داشته باشد وگرنه کلمه ای به نامش ثبت نمی شد.

 قرار بوده که ما انتخاب داشته باشیم برای بودن، نبودن، و چگونه بودن، در کجا و کی بودن.

 قرار بوده که ما انتخاب داشته باشیم که از گذشته به حال و از حال به آینده برویم.

 آنچه در حافظه ی انسانی من حک شده تداوم خطی است مستقیم، حالا بگیر کمی هم  تاب بخورد در میان راه، که ازدیروز شروع می شده، در حال درنگ می کرده، و سپس به آینده …

 آنچه در دست ماست اما، بی آنکه انتخاب ما باشد، سیلی است از گذشته که جاری می شود به حال و آینده را خفه می کند.  اگر سدی در برابر این سیل نسازیم  آینده مرده است.

انسان مبهوت سالهای 2000  از سرنگونی آینده در گذشته است که ترسیده است وگرنه راه های نرفته همیشه جذبه ای مسحور کننده دارند.

ندیده ها خوشرو ترند از دیده ها. چرا زن داستان از غریبه می ترسد؟

غریبه از کی مترادف خطر شده است؟ از دیروز.

دیروز چرا در امروز جا خوش کرده است؟ چون هنوز دیوار دیروز را گل نگرفته ایم.

کوشیار پارسی عطف به خاطره هایی می کند  که مشق امروزند هنوز و هنوز تن به خاطره شدن نمی دهند. حضور دارند با گوشت و پوست و دندان و ناخن. خراش می دهند. هنوز همین جایند.  تلفن می کنند و خواب شب و آرامش روز را از ما می گیرند. ما هی از خانه به خیابان هی از خیابان به خانه پناه می بریم و در نتیجه کارهای روزمره مان را به آخر نمی رسانیم. ما همیشه با کارهای نکرده و کتاب های نخوانده دست به گریبان ایم. دنبالمان کرده اند.

داستان تلفن مجموعه ی 1756 کلمه است که از این تعداد 321 تای آن فعل است. 303 تای فعل ها در زمان حال اتفاق می افتند. هفده فعل دیگر گذشته ی بلافصل اند. یعنی گذشته ای که در همین چند ثانیه قبل گذشته است. در واقع تمام این داستان درحجم زمان حال اتفاق می افتد.

حال، زمانی است که ما بر آن قرار داریم، مثل زمین زیر پا. یا ما را در بر گرفته است، مثل هوا. و ادامه دارد از یک سو به گذشته ای که درگذشته، و از سویی به آینده ای که می آید. ارتباط مستقیم دارد با

گذشته و آینده. اما حال است. نه گذشته است و نه آینده است. هنوز ما را در بر گرفته است. مثل هوا. و گاهی حتی مثل هوای تهران، که نفس تنگی می آورد.

با به کار گرفتن 303 فعل زمان حال  از کل 321 فعل به کار رفته در این داستان نویسنده می کوشد در زمان حال بماند. زمان را در حال، تجربه کند. می کوشد سرنوشت داستان را در زمان حال رقم بزند. اما گذشته به آسانی نمی گذرد. هنوز همین جاست. امروز را گرفته است و  به سادگی به آینده جاری خواهد شد. زخم می تواند ابدی شود.

 آنچه در این داستان می گذرد نه در ایران اتفاق می افتد و نه در خارج از ایران.  در محدوده ی جغرافیای فرهنگ ایران می گذرد و در داخل مرزهای فرهنگ ایرانی. حالا تا هر کجا که این فرهنگ و حامل این فرهنگ سفر کرده باشد.

داستان توسط راوی سوم شخص گزارش می شود. این گزارش دقیق و مو به مو است. گزارشگر هیچگونه قضاوت شخصی در لابلای جمله ها به دست نمی دهد. خواننده بی واسطه و به روشنی جریانی که اتفاق می افتد را دنبال می کند.

داستان بر زنی اتفاق می افتد که توسط مردی دنبال می شود. در واقع اینطور می توان گفت: زنی که توسط مردی دنبال می شود توسط راوی هم دنبال می شود. چه جالب. دو نفری دنبالش می کنند. بیخود نیست که فضای داستان اینقدر دلهره آور است.

 راوی، راوی صادقی است. آنچه را می بیند گزارش می دهد. نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد. برداشت خود را از حوادث و حرکات کاراکترهای داستان برای خود نگه می دارد تا داستان بی واسطه ی قضاوت های شخصی ثبت شود و به دست خواننده برسد.

راوی خبر می دهد که زن  توسط مردی دنبال می شود. این مرد که زن را دنبال می کند نیز با توجه به جمله هایی که می گوید صادق است و دروغ نمی گوید. این صداقت  به عنوان عنصر مثبت در  ایجاد ارتباط سالم بین او و زن عمل نمی کند بلکه شکلی بیمارگونه به خود می گیرد.

زن، که توسط راوی، و مرد پشت تلفن،  قدم به قدم دنبال می شود نیز صادق است و احساسات خود را نه از  خود و نه از مخاطبانش، پنهان نمی کند.

 در این داستان با هشت کاراکتر اصلی و فرعی روبروییم که همه  صادقند و شائبه ی دروغ و روپوشانی ندارند. با این حال، بر داستان فضایی منفی، و نه مثبت، حکمفرما است. فضایی مخوف و هولناک.

 شک، نگرانی، بی ارتباطی، ناامنی، استیصال، ترس و تحکم بر رابطه ی زن و مرد داستان و نیز زنان و مردان داستان حاکم است.

 نماینده ی این بی ارتباطی تلفن است؛ تنها وسیله ی ارتباط زن و مرد داستان.  مرد، که در فرهنگ ایرانی(و دیگر جاها) نقش فاعل به خود گرفته است تلفن می کند، و زن که در همین فرهنگ نقش مفعول را دارد به تلفن جواب می دهد. در حرفهایی که بین این دو رد و بدل می شود ما جمله های مرد را می خوانیم که فقط اطلاع می دهند، بی آن که سؤالی کرده باشند و یا به سؤالی جواب داده باشند.

 و جمله های زن را، که سؤال اند بی آنکه در انتظار جوابی باشند. در ضمن این گفتن ها گفتگو صورت نمی گیرد. مرد از طریق گوشی تلفن به حریم زن وارد می شود.  با ورود به این حریم محیط زن را نا امن می کند. زن به سرعت نقش قربانی را به خود می گیرد و دچار ترسی فرهنگی می شود که ریشه در واقعیت زندگی روزمره ی او  دارد. «مردی» به زور وارد حریم او شده و تنها منظورش، به شهادت «تاریخ»، ایجاد «خطر» است.

 این که نویسنده ای قادر باشد در طول سه صفحه  تاریخ ترس وتنهایی یک فرهنگ را ثبت کند نفس گیر است.

کاراکترهای این داستان عبارتند از راوی، زن، مردی که تلفن می کند، زن کتابفروش، زن نانوا، مادر،  و کاراکترهای فرعی، برادر (که غایب است)، و مردی که در اتوبوس پشت سر زن  می نشیند و با موبایلش با کسی حرف می زند.

داستان تلفن بی هیچ حشو و زایده نوشته شده است. نیازی به پس زدن لایه ها برای باز کردن معنای داستان نیست. هر کلمه و هر جمله، و حضور هر کاراکتر در این داستان معنای این داستان را به روشنی حمل می کند.

داستان این طور آغاز می شود که زن پس از جواب دادن به تلفن، و به صدای مردانه،  از خانه بیرون می زند.

1- به کتابفروشی می رود. کتابفروش زن است. کتابفروش از قضیه ی  مزاحم تلفنی خبر دارد اما چیزی  نمی پرسد . بعد از آنکه زن موضوع را پیش می کشد او تحلیل می کند. نظر می دهد. اطلاعات می دهد. راه مقابله یاد می دهد. زن با  کتابفروش داد و ستد نمی کند. از او خط می گیرد.

2- مردانی را در خیابان و در اتوبوس می بیند. به همه ی آنها مشکوک است.  دلیل این شک حضور مزاحم تلفنی است که چهره اش شناخته شده نیست و ممکن است هر کدام از این مردان باشد.

3- به خانه ی مادرش می رود. مادر مشکل او را نمی بیند. تفاوت نسلها؟ بی ارتباطی فرهنگی مادران و دخترانشان؟

4- به نانوایی می رود. نانوا زن است. پیش از آنکه زن چیزی بگوید  از مزاحم تلفنی می پرسد. نگران زن است. به زن می گوید که به دستورالعمل کتابفروش گوش کند. زن از نانوا خط نمی گیرد. با او داد و ستد می کند.

به خانه بر می گردد.

در طول این روز که می تواند مثالی از روند دیگر روزهای او باشد زن با هیچ مردی گفتگو ندارد. ارتباط او فقط با سه زن است. آیا این اتفاقی است که کتابفروش و نانوا زن اند؟ آیا اتفاقی است که زن به دیدن مادر پیرش می رود نه پدر پیرش؟ آیا اتفاقی است که زن برادری دارد( که تمام ذهن مادر را پر کرده است) و نه خواهر؟

 در انتهای روز به  خانه بر می گردد.

 تکنولوژی که کمک زیادی به ارتباطات کرده است برای ما که در تارعنکبوت یک فرهنگ مریض گیر افتاده ایم پیشرفت چندان مثبتی نیست. مزاحم تلفنی که به خود اجازه می دهد ما را زیر نظر بگیرد حتی وقتی که گوشی تلفن را بر نمی داریم با استفاده از تکنولوژی صدای خود را به گوش ما می رساند. صدای مرد روی پیغام گیر است. زن گوش می کند.

تلفن زنگ می زند. زن گوشی را بر می دارد.

آیا این اتفاقی است که مردی این زن را  فقط تعقیب می کند؟

 و فقط تلفن می کند که  به او خبر دهد که او را تعقیب کرده است؟

 آیا این اتفاقی است که این مرد هیچوقت نمی گوید: «حالت چطوره؟ دیروز که توی بازار دیدمت خوشحال بودی. چه خوب.»  و یا » دیروز که توی بازار دیدمت خسته بودی. کاری از دستم بر میاد؟»

 آیا این اتفاقی است که مردی که تلفن می زند نمی داند که چرا به زن تلفن می زند و فقط می داند که بر اساس مأموریتی – مکتوب- تاریخی، فرهنگی، جنسی، و … وظیفه دارد زن را زیر نظر داشته باشد؟

 آیا این » زیر نظر داشتن» زن را تبدیل به «چیزی متعلق به مرد» نکرده است؟ چیزی که متعلق به ماست عزیز است. مثل آب و خاک. مثل خانه. مثل تلفن دستی مان. مثل تابلو نقاشی که در  بهترین گوشه ی اتاق آویزانش می کنیم.  مثل مادرمان که دوستش داریم چون مال ماست. و وقتی که مال ما نیست و به دست دیگری می افتد دیگر دوستش نداریم. آیا همین حس نیست که زن با دوستانه بودن اشتباه می گیردش؟

شاید هم نه. شاید صدا به دلیل دیگری «دوستانه» است.

مسئله ی مهم دیگر همین پسوند شباهت است که به دنبال کلمه ی دوست و مرد می آید. در داستان چهار بار راوی اعلام می کند که صدایی مردانه از آن طرف سیم به گوش رسید. راوی نمی گوید صدای یک مرد، بلکه می گوید صدایی مردانه. در واقع مرد در اینجا با هویت فردی خود بعنوان یک مرد، یک فرد، به زندگی زن وارد نمی شود بلکه با هویت فرهنگی خود، یعنی با تربیت فرهنگی خود به این زندگی وارد می شود. این هویت فرهنگی بر یک ترس و عدم ارتباط تکیه دارد. این هویت مردانه فقط با زور و فقط  با واسطه می تواند صدای خود را به گوش زن برساند. و حتی  در ضمن آن صحبت های تلفنی، گفتگو انجام نمی شود.  به حرف های هم گوش نمی کنند و به هم جواب نمی دهند.  در حالیکه زن گفتگو کردن را بلد است.  با زن کتابفروش و زن نان فروش گفتگو می کند. به حرف هم گوش می کنند و جواب درست به هم می دهند. یعنی فقط در جاهایی حلقه ی ارتباطی گم می شود. این عدم ارتباط در صحنه ی دیدار با مادر هم دیده می شود.

 مرد، یا صدای مردانه، می گوید:

 سلام. سلام. منم.  دیروز دیدمت دیدمت. تو بازار بودی. با یه زن دیگه.

دیدمت. تو رو دیدم. امروز می خوام دنبالت راه بیفتم. بعدش بهت زنگ می زنم.

 خودم هستم. تو شهر بودی. رفتی کتاب فروشی. از شهر رفتی بیرون. برگشتی رفتی نونوایی.

 امروز دنبالت بودم. می دونم کجا رفتی.

 و زن در جواب این گفته ها، بی ارتباط به این گفته ها، می گوید:

 باز که تویی. دوباره خودت. نمی خوام دیگه زنگ بزنی. نمی خوام، می فهمی؟ واسه چی زنگ می زنی؟ واسه چی به من؟  

 واسه چی دنبال ِ من را میفتی؟ واسه چی؟ تو کی هستی اصلن؟

نمی خوام زنگ بزنی. تو کی هستی آخه.  واسه چی من؟ کی هستی تو؟ واسه چی؟

 آیا صدای مردانه خواهد  توانست جوابی به این سؤال ها بدهد؟

آیا صدای زنانه خواهد توانست … خواهد توانست چی؟ خواهد توانست ریسک کند و یک بیمار روانی را دعوت کند به قهوه؟ ریسک کند و ضمن این ریسک اولین و آخرین عشق زندگی اش را پیدا کند؟  خواهد توانست.. چی؟ بعضی سؤال ها واقعا بیجا هستنند.

…آها، آیا صدای زنانه  خواهد توانست خلوت خود را برای زمانی کافی بدون حضور غریبه هایی با صدای دوستانه حفظ کند و فرصت این را داشته باشد که تصمیم بگیرد چه کار می خواهد بکند؟ و کارهایی را که تصمیم گرفته بکند به سرانجامی برساند؟

 

ساقی قهرمان – 2003

Advertisements

2 نظر برای “بازخوانی داستان تلفن کوشیار پارسی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s