احترام چیزها

فصل اول

انگار مرده باشی و وحشت نکرده باشم دست ات را می گیرم بالا میاورم ساعت ات را از دور مچ ات وا می کنم می بندم دور مچ ام.

دست ات را می گذارم کنار سینه ات کنار بالش.

دست ام را می گذارم روی پیشانی ات، چشم هایت را وا می کنی می بندی.

برمی گردم از پنجره نگاه می کنم که پشت پنجره شاخه ای برفی تکان می خورد لای شب.

پالتو پوستینی ام را می پوشم با کلاه و شال گردن و دستکش. دفترم را توی کیفم می گذارم تلفنم را آویزان می کنم به گردنم با عینکم.

در را وا می کنم می روم توی خیابان. هنوز از گرمای توی خانه هوای بیرون گرم است. از اینجا تا آنور خیابان راهی نیست. می رسم در بار را وا می کنم می روم تو. فقط آخر شبی ها مانده اند. پالتو ام را در می آورم کلاه و دستکش و شال و کیف ام را می گذارم روی میز. پنج و پنجاه سنت در می آورم فرو می کنم توی جیبم می روم کنار بار. با سر اشاره می کند به سالن بغل دستی، لبخند می زند. می گویم، نه. می گوید، کدومشو. می گویم، آرمسترانگ، کرانچی. می گویم، خیلی گشنمه. می خندد می رود. آبجو ام را برمی دارم می روم سر میزم. دفترم را در می آورم می گذارم روی میز.

با صدای تو به خودم می گویم نمرده، دراز کشیده، مثل هر روز، وقتی برگردی صبحانه درست می کنی با هم می خورین.

اما فایده ندارد. حتی اگر صبحانه بخوریم و سرت روی سینه ام باشد وقتی می خوریم، باید برایت تعریف کنم که می فهمم دقیقا دقیقا چرا نمی توانی ساکت دراز بکشی زیر دست من وقتی دست من گشنگی تشنگی یادش می رود وقتی می رود لای تن تو تکه ای می یابد می گیرد می مالد لای انگشتها ورز می دهد تا دل خودش یک دفعه بهوش بیاید یادش بیاید دردت میاید.

وقتی دردت می آید صدایت می شود شکل آیریش کرییم، داغ، نه با یخ، داغ. درد که می آید، تنت مثل صدایت می شود شکل آیریش کرییم، غلغل، انگار همان جا آب می شوی نرم فرو می روی توی گلوم. دستت سرد است چون ضعف داری داغ است چون تب داری از بس ضعف داری تب داری یخ می زنی می سوزی. حواسم هست اما احمقم، حالیم نیست. باز همانجا می نشینم که کی دردت بیاید قلپ قلپ.

با من حرف نزن. با من دست نده. به من تکیه نکن. از من نخواه. من هیچ چیز نمی فهمم، گاو گاو. من فقط می فهمم زیر ناخنم درد می گیرد به استخوانهات که می رسم.

من با آبجو مست نمی شوم

من از این آدمها بدم می آید. از خوب هاشان بیشتر بدم می آید.

فصل دوم

تو اصلا این کتابا رو می خونی؟ می خونم. مگه نخوندم این همه رو. نمی خونی. ورق می زنی فکر می کنی ورق می زنی فکر می کنی تا می رسی به تهش. می بندی. نه می خونم. مثل آدمایی که لقمه لقمه می خورن اما نگاه نمی کنن و فکر می کنن و حتی نمی دونن کی بشقابشون خالی شد اما غذا رفته اون تو گوشت شده نشسته به تنشون. نه؟ تأثیرش معلوم نیست توم؟ نیست؟ تأثیرش معلوم نیس وقتی دارم حرف می زنم؟ نمی فهمی خوندم این کتابا رو همه شونو؟ من میگم معلومه. تو اصلا این لباسا رو می پوشی؟ خب بده بره جا خالی بشه. نه بذار بمونن. لازم میشن. یه روز می بینی همه ی لباسا پاره شدن هیچی نداری بپوشی. با یکی دو تا که نمیشه زندگی کرد. بذار بمونن. بریز برن. نه خب بذار بمونن چیکار داری به لباسا برو ظرف بشور. نمی خوام. می خوام بخوابم. می خوام برم خیابون. از خواب پامیشم میرم خیابون. اول می رم خیا. تو چرا این پرده رو نمی کشی. حرف نزن. حرف نزن. بذار ببینم چی دارن میگن. یکی داره از لای اون پرده میاد اینجا. عزیزم. سلام سلام سلام سلام سلام. خوبی؟

فصل پنجم

انگشتی لاستیکی را فرو می کنم توی انگشتم. با آن یکی دستم کف دستم را می چسبانم روی لبهات می مالم به بالا به پایین کف دستم را فشار می دهم می مالم به بالا به پایین زیر دستم گرم می شود. انگشتی که انگشتی پوشیده را رو به بالا می برم تو می مالم روش خیلی خیلی آروم، زبر است زخم می شود. هیچوقت زخم نمی شود اما فرداش اون تو هنوز می سوزد و از دستشویی که برمی گردی صورتت گر گرفته است. پوستش نازک می شود. وقتی فرداش هنوز می سوزد خیال می کنی هنوز می خواهی چشمهایت را ببیندی تکیه بدهی به پشتی پاهایت را واکنی ببندی دورم. اما خیال می کنی، فقط آن تو دارد می سوزد چون دیروز زیاد مالیده ام انگشتی را آن تو. نباید زیاد بمالم، باید فشار بدهم روی یک نقطه، ببرم بالا پایین، که پوست نازک نشود فقط داغ بشود. یعنی هر کاری می کنم بکنم فقط پوست نازک نشود. نازک که می شود وقتی می روی دستشویی از آن تو صدای ناله ات می آید. گاهی از آن تو داد می زنی که حالت از من به هم می خورد. قهر کنم فایده ای ندارد. فقط خودم می فهمم. دست خودم نیست که وقتی سرت را می گذاری زمین دستم را می گذارم روی زانویت. دست خودم نیست از روی زانویت می روم تا فرو می شوم آن تو. تو همیشه خیال می کنی دلت می خواهد دستم آن تو باشد. وقتی تمام می شود می گویی حوصله نداشتی بیخودی اعصابت را خرد کردم. فایده ای ندارد که قهر کنم. من اصلا کم حرفم حرف هم که بزنم صدایت را بلند می کنی تند تند تند تند حرف می زنی بعد گریه می کنی خوابت می برد. هیچوقت تو نمی فهمی قهرم فقط از در که یکی می آید تو می فهمد که من حالم خوش نیست. بعد هی باید توضیح بدهیم که حالمان خوش است. چیزی نیست. من هم لیوانم را بیارم نزدیک و برایش تعریف کنم که من اصولا آدم ساکتی هستم. بعد به من می گویند همه ی ایرانی ها ساکت اند؟ بگویم نه، اما من اصولا ساکت ام. بعد بگویند، و اصولا شرقی ها شرمگین اند، و بخواهند که من از هر چه که هستم شرمگین نباشم. من هم مجبور شوم نشان بدهم که از هیچی شرمگین نیستم گوربابای خودتان که هنوز خیال می کنید من پررو شرمگینم. به شوهر سابقت بیشتر از همه. و بیشتر از همه انگار که بابای من باشد حس عجیب غریب غریبگی دارم. وقتی وارد می شود که ماشینت را درست کند، می خواهد تمام .. نمی دونم.. یه چیزی می خواد که نمی دونم.. یه چیزی شبیه این که از زن من چی می خوای.. یا من بهترش رو دارم، مطمئنی نمی خوا… و این احمق مثلا روشنفکر دهه ی پنجاهی ست..

فصل شیش

دلشو نداری نه؟ دلشو نداری نه؟ دلشو نداری نه؟ دلشو نداری نه؟ دلشو نداری نه؟ دلشو نداری نه؟ دلشو نداری نه؟ دلشو نداری نه؟

فصل هفتم

دیشب داشتم می خوابوندمش که تلفن زنگ زد از ایران بود باید جواب می دادم تا برگشتم رفته بود خوابیده بود. بایدم خوابش می برد. فقط همین یکی.

ماتیک نارنجی می زنه با ته ریش.

موهاش بلند نیست اما به نظر میرسه هست.

سرشو میگیرم تو بغلم هیچوقت هیچوقت دستمو نمی برم زیر دلش، بهش بر می خوره، همیشه فقط فقط از اون پشت از بالای شونه ها میام پایین تا توی گودی کمرش از اونجا میرم میرم میرم میرم با یه انگشت که چرخ می خوره.

دورتادور گونه هاش گاز می گیرم تا دستم خودبخود بره طرف اون دیلدو برش دارم برم تو اونقدر الاکلنگی ببرم بالاپایین دستمو تا خوابش ببره.

من چرا می خوام همه خوابشون ببره؟ چرا می خوام بشینم تماشا کنم که خوابشون برد تموم شد؟

از خواب که بیدار میشه میاد میگه دیشب که نشد امشب میام. باید بگم امشب خیلی خوابم میاد چون امشب واقعا خیلی خوابم میاد. یا که گوشی رو برندارم. یا که گوشی رو بردارم بگم عزیز دلم همین الان بیا. یا بگم من الان میرم می خوابم که شب که اومدی خوابم نبره. این فصل هفتم نیست. این فصل پونزدهم بوده. می خواستم به یه کسی بگم که هفت اصلا مهم نیست. اصلا مهم نیست. می تونم تو هفت گیر نکنم. می تونم هر فصلی رو بکنم هفت. شدنیه ولی ما معمولا احترام چیزا رو نگه می داریم.

فصل9

Advertisements

8 نظر برای “احترام چیزها

  1. سلام

    شاید من اینجوری به نظرم میاد

    سبکتون تو این آخریه فرق کرده یه کم

    نمی دونم چرا اینقدر به دلم نشست

    شاید به خاطر هوای ابری امروز مشهد بود

    شاید اگه بخوای نوشته ای به دلت بشینه، باید آب و هوای دلت مثل آب و هوای دل نویسنده بشه

    از آزادی قلمتون لذت می برم

    آزادیتون مبارک خانم قهرمان

    شاد باشید

  2. فانی جان، اون حرکت، اسمش الاکلنگی یه، اما اصلا به خشونت حرکت الاکلنگ نیست. به آرامی دیلدو رو حرکت می دن بالاپایین تا فشار به تناوب به دوره ی مقعد و نقطه ی انتهایی داخل برسه، و چون این حرکت یکنواخت و آرومه به شدت تخدیر کننده اس و اصلا کلایمکس نداره، بنابر این…

    البته، حواسم هست که داری شیطنت می کنی.

  3. خانم قهرمان عزیز ، دگرباش روشنفکر ما ، لینکتان کردیم . اگر وبلاگ ما را قابل دیدید ما را لینک کنید .

  4. یک چیزی شد مثل کتاب‌هایی که این روزها می‌خونم. هی می‌خونم، هی می‌خونم هی بازم می‌خونم و…. کار دیگه‌ای ندارم.

  5. تا دل ما می خواهد پیِ کار زهد و پارسایی خویش گیرد، به اینجا می آید و نوشته های این زن، این نشانه های جنسیت که شاخ و برگ های یک جنگل وحشی جنسی اند نمی گذارند که پارسایی بیشتر در گیرد … خوب، نهایت قضاوت ما در خصوص فصل های این حکایت چه تواند بود؟ تا کنون چیزی جز گواه بر گوارایی نسیمی که گاه گاه از لا به لای درختانش می رسد نبوده، ولی ما برای نگاه و نظری دیگر بر این فصل ها باز میگردیم. و یک تبریک دوباره: روز جهانی زن، بر تمامی زنان عزیز و شایستۀ ایرانی گرامی باد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s