الهام ملک پور) 1

زن که خراب می شود کجایش خراب می شود

17 اکتبر 2007

در این سالهای بعد از انقلاب، و در سالهای قبل از انقلاب که من یادم می آید، مردم زیر بار ممنوعیت هایی که دوست نداشتند نرفتند، راه بیرون رفت را پیدا کردند. اخلاقیات یکی از آنها نیست، اخلاقیات را مردم دوست دارند. البته. اخلاقیات؟

اخلاقیات را زن ها به همان اندازه دوست دارند که مردها. گاهی اخلاقیات برای زنها دست آویز بهتری است تا برای مردها اما محدودیت هایی که مثل دیوار جلو صورت زنها بالا رفته است و زندان ساخته است هم از همان اخلاقیات ناشی می شود.

وضع، آنجا، خیلی اسفناک نیست اگر ما به آن اخلاقیات باور نداشته باشیم.

یاسمن می گوید کابوس متهم شدن به خرابی، زندگی زن را در آنجا اسفناک کرده است. می گوید، کابوس. کابوس چیزی است آنسوی واقعیت، واقعیت نیست کابوس. راه روبرو شدن با کابوس، یا راه بیرون رفت از کابوس هم متفاوت است با راههای مقابله با واقعیت. حالا، زن که خراب می شود کجایش خراب می شود؟ این پرسش و پاسخ احتمالی آن تعیین کننده است اگر چه راه گشا و کافی نیست. یعنی واقعا زنها به این سؤال تا بحال جواب نداده اند؟ چرا جواب داده اند. به چند طریق؛ جوابی که زن های خوب (خوب به تعریف و تصمیم مرد) داده اند، جوابی که زن های بد داده اند (بد به تعریف و تصمیم مرد) و انواع دیگر آن ها ( آن هایی که در مختصات مرد موجودیت می یابند) و هر پاسخی که داده اند همانی ست که واکنش مرد را تعیین کرده است کمابیش هیچ زنی تا بحال به خودش نگاه نکرده است ببیند وقتی او را متهم به خراب شدن کردند، کجایش خراب شده است؟ اگر همه جایش به خوبی و به قدرت و دقت سابق کار می کند، پس این اتهام خرابی بی اساس است، نیست؟

و اگر خود زن معتقد باشد که خراب نشده است و هنوز درست و با دقت کار می کند، یعنی دیگران که به او نگاه میکنند و انگ می زنند، یا دیوانه اند، یا قصد آزار او را دارند. پس باید با آن دیگران مبارزه کرد. اینجا از سنگسار زن توسط دولت حرف نمی زنیم. از سنگسار زن توسط خودش حرف می زنیم. یعنی آن «خراب» شدن که دیگران به عنوان اتهام عرضه می کنند، عرضه کلمه ی ضروری ای به نظر می رسد آن هم در جامعه ی مصرف گرای ایرانی که واسطه هم در آن کلید حل معما ست خواهش می کنم به این وازه فرصت بدهید تا خودش را بارز کند واسطه می تواند کمک کند کابوسی است که برای زن تبدیل می شود به واقعیت وجودی خودش، خودش را خراب می بیند و لزومی به آزمایش درستی و غلطی اتهام هم نمی یابد. خودش را محکوم می کند به سنگسار توسط خودش. آنوقت است که از درد گریه می کند. تنها در این شرایط است که زن، که وقتی به قامت و چهره اش نگاه می کنی و قابلیت هایش را در حال انجام کار می بینی هیچ هم ضعیف به نظر نمی آید، چه کوتاه باشد چه بلند، چه چاق باشد چه لاغر، چه زمخت باشد چه ظریف، چه قلدر باشد چه نحیف، خود را در چشم ذهن خودش شکننده می بیند و دردمند. مثل ساقه ی نحیف یاس، یا هر گیاه دیگری، همانجور که عادت کرده ایم زنها را ببینیم. و دیگرانی را می طلبد تا دستش را بگیرند از زیر بار سنگ بکشند بیرون. به هر حال در این دنیا باید آدم های مهربانی وجود داشته باشند که این آهوی در خون تپیده را پناه بدهند. اما این واقعیت، واقعیت ندارد. زن این کابوس را تبدیل می کند به واقعیت. اگر به زن بگویید پاشنه کفش اش خراب است، هر چه از دهنش در بیاید نثارتان می کند. چون نگاه می کند می بیند پاشنه ی کفش اش سالم است. یا هر اتهامی دیگری … بزنید و نتیجه اش را تماشا کنید. اتهامتان را نمی خرد. مثلن به یک آدم بگویید کتاب توجه نمی کند به یک آدم ثروت مند بگویید بی چیز توجه نمی کند . . . . ولی همین که به یک فقیر بگویی بی سر و پا برآشفته می شود و پیش خود می گوید نکند او فهمیده باشد که من هیچ چیز ندارم و یا حتا به آدم متوسط الحال این را بگویید پیش خود می گوید نکند من فقیر و بی چیزم و خبر ندارم . . . . می بینید؟ مسئله بیشتر متوجه درون است و آن شناختی که از سوی خود فرد متوجه او می شود اما اتهام خرابی را چرا می خرد؟ چیزی تو را به خشم وا می دارد که حس کنی حتی ذره ای در تو نفوذ کرده است این که یک زن حتی در روابط مثلن مشروع اش هم احساس گناه و عذاب وجدان می کند خنده دار است و این که من این را می گویم دال بر این نیست که لزومن هر آن چه که می کند سبب انبساط خاطر است و خوب و یا حتا اصلن باید چونین باشد. باید چونین باشد؟ نه برای زن برای هر فرد؟ امر ابژکتیو بیش و پیش از آن که اخلاقی یا غیر اخلاقی باشد یا چونین معیاری را برتابد امر ماوقع است. آن چه روی می نمایاند اگر چه آن چیزی ست که امکانات اتفای حریق را هم با خود به همراه دارد و لکن آن چه در حوزه ی سوبژکتیو رشد می کند و بال می گیرد چه طور؟ قائل به تعیین تکلیف برای هیچ کس نیستم ولی با جدیت مسّر به دانستن آن چه می کنم و آن چه پتانسیل انجام آن را دارم هستم. آن کس که دنیای سوژگانی خود را به طور اخص در موضوع مورد نظر شما با زیست عینی و مادی خود به شراکت می گذارد سعی یعنی به واقع سعی می کند که این کار را به انجام برساند؛ قابل ستایش است و من در مرحله ی دوم است که به سراغ این می روم که این امر واقع شده برای من موجه است یا نه و بعد از آن به سراغ این می روم که باز هم این امر واقع شده از کجایش آب می خورد؟. به قول شما اگه خرابه کجاش خرابه؟ یا کجاهاش؟ و اگه درسته کجاش درسته؟ یا کجاهاش؟ آدم ها با جاهای متفاوت و مختلف شون دست به عمل می زنند و حتا حوزه ی سوبژکتیو اون ها هم از جاهای متفاوت و عجیب و غریبی آب می خوره این که یه نفر مثلن آدم می کشه؛ بد یا خوبش برای من در درجه ی دوم اهمیت قرار داره در درجه ی نخست اهمیت این مسئله قرار داره که این آدم که آدم می کشه برای چه آدم می کشه و اگر قرار بر این بود که من آدم بکشم با کجام این تصمیم رو می گرفتم. این مفهوم از سوی من قابل انتقال هست؟ یا باید بیشتر و بهتر توضیح بدم؟ وقتی می گویند زنی خراب است، یعنی کجایش خراب است؟ چه کسی بهتر از خود زن می داند که خراب شده است یا نه؟ می شود یکی یکی اعضا را از سر تا نوک پا آزمایش کرد و مطمئن شد که خرابی اتفاق افتاده است یا نه. حتی می شود دست برد آن تو و از درست بودنش اطمینان حاصل کرد. می شود در آینه نگاه کرد برای اطمینان. اگر به من اتهام بزنند که شده ام درخت توت سر خیابان، باور کنم؟ اینجا با اتهامی که دولت به زن می زند روبرو نیستیم، با زن و عزیزان اطرافش روبروییم.

نازنین مریم با مردانی که عاشقانشان می شود، و عاشقش می شوند ازدواج نمی کند چون پدرش اجازه نمی دهد و اگر بدون اجازه ی پدرش ازدواج کند اتفاق بدی می افتد که من دقیقا نمی دانم چیست. حدس می زنم چیزی نظیر بی احترام شدن در محیط و این چیزها باشد. ولی مگر فرق پدر یک زن، با مردم غریبه چیست وقتی اختیار زندگی زن را به زور از دستش می گیرد؟ فراموش نکنیم زنهایی که توسط پدرانشان کشته شدند، یا از پدرانشان کتک خوردند، مادر و خواهرانی هم داشته اند که ترجیح داده اند کنار بایستند و تماشا کنند وگرنه در هر خانه ای دو سه صندلی پیدا می شود که زنهای دیگر خانه بلند کنند و بکوبند توی سر مردی که دارد یکی دیگر از زن های خانه را آزار می دهد. واسطه این جا ست که نقش و نفع واسطه پر رنگ تر می شود طبیعی ست که پر رنگ تر شود چون می توان پیش بینی کرد در جاهایی از این دست آدم ها با کجایشان عمل می کنند! این طور می شود که باید روی صندلی بنشینند! سینمای خانگی برای توازن بازار! در له شدن سرنوشت زنها، مادرها بیشتر مؤثرند تا پدرها چون مادرها به پدرها اجازه می دهند که خانه را اداره کنند. Office این جا ما با یک چیدمان جامعه ی مصرفی رو به روییم پس به کاغذها احتیاج داریم مدارک اثبات این ها هستند حقیقت است که شما موجودیت دارید حقیقت است ولی چیزهایی هم وجود دارند چیزها انگار هر نسل از زنها می ایستند کنار همان پرتگاهی که خودشان در آن سرازیر شده اند تا دخترانشان هم سرازیر شوند توی همان پرتگاه و معلوم شود که این پرت شدن، کار خدا است، شاید می ایستند تا مطمئن شوند دیگری بهتر از آن ها به سر نمی برد می ایتند تا شاهد این باشند که مبادا ارزش افزوده! در کالاهای جدید نقصان نکند شاید نگران این هستند که کالای ارزان و انبوه چینی مصرف کالای سنتی و دست ساز گزشته را به فراموشی بسپارد باید مراقب باشند یا زن ها خراب می شوند که ارتباط مردهایشان با آن ها یک ارتباط پست و ناچیز است و مسلم می دانند که مرد آن ها آن ها را ارزان به دست نیاورده و امید است که به قیمت شان در صورت تورم افزوده شود و یا این که زن ها خراب نمی شوند که البته آن ها از دسته ی بی خطر هستند مادام که بی خطرند مثل جنس مارک دار و خوب و اشرافی مورد ستایش قرار می گیرند نه کار خودشان و چاره ای نیست غیر از همین پرت شدن. انگار دختران جوانی که ناگهان تبدیل می شوند به مادر، می خواهند دامن دخترشان را هم بگیرند بکشند همانجا. وگرنه، وقتی نازنین مریم از پنجره هایی حرف می زند که همراه مادرش می دویدند و می بستندشان که آبروریزی نشود، کیست که با خودش فکر نکند که باید می دویدند پنجره ها را باز می کردند تا صدای جانوری که در خانه به جان اهل خانه افتاده است توی کوچه شنیده شود. حرف مردم، چقدر دردناک تر است از دندانی که نازنین مریم می گوید فشار می دهد روی هم که دلش برای دلخواسته های خودش تنگ نشود؟ لذتی پنهان در این درد کشیدن بی انتها هست؟ این مبحث لذت درد هم حکایتی ست آیا ما چهره ی حق به جانب معصوم زجر کشیده ی خودمان را بیشتر از چهره ی پرروی بی حیای مستقل خندان خودمان دوست نداریم؟ آیا به نظر خودمان زیباتر نیستیم وقتی هاله ای از غم دور صورتمان را گرفته است؟ اینرسی. بعضی آدم ها رقت بارند شاید به خاطر این که از قوانین ارزش مند نیوتون پیروی تام می کنند. تصحیح می کنم حرف شنوی تام می کنند. هر شی ء که در حال حرکت است در حرکت می ماند و هر شی ء که ساکن است ساکن می ماند مادام که نیرویی خلاف موقعیت آن شی ء در بردار فضا – زمان بر آن اعمال قدرت کند یعتی اعمال نیرو کند البته به آن اندازه که ان جسم را از موقعیت اولیه به سمت موقعیت ثانویه سوق دهد و البته این یک نظریه ی کلاسیک است ولی این جا تا حدودی اگر تعدیلش کنیم صادق است. به این باور رسیده ام که افراد بی شماری در هرجای این دنیا روی سیکل عادت ها، باورها و حتا رذیلت های موجود و نه لزومن متعلق به خود چرخیده اند و پافشاری کرده اند و نه لزومن به دلیل اعتقاد به آن ها. بعضی آدم ها این جوری می پسندند و اصلن جا و زمان آن نیست که به این پرداخته شود که چه قدر امکان فرآوری هر قاعده و مبنا برای ما لحاظ شده است؟ به قول خود شما در یکی از متن هایتان ( داستان) در مورد سکس حرف زده بودید که اتفاقن نگرانی فکری من هم هست؛ مگر چه می شود کرد؟ دیگرانی بوده اند و رفتار و عادت سکسیشان این بوده و تا یکی نیاید و قاعده عوض نشود دیگرانی می آیند و همان رفتار را می کنند (نقل به مضمون البته) می بینید؟ مسئله لزومن مورد طرح شده از جانب شما نیست اگر جای متغیرها را در این فرمول فکری عوض کنیم به همان مجرا خودمان را می رسانیم خواهیم رساند. هر فرد یک چیدمان انتقادی است که می تواند خود را فریب بدهد و کنش اوست و چگونگی این کنش و فریبندگی ست که تعیین کننده است. دوست خوبم اسپینوزا در کتاب اخلاق به نکته ی خوبی اشاره می کند که من از او سپاس گذارم.

اسپینوزا می گوید:

عقل بر امیال و انفعالات به وسیله ی معرفت حقیقی آن ها نسلط و قدرت حاصل می کند.

«یک انفعال یا میل که شهوت است به محض آن که ما صورتی روشن و متمایز درباره ی آن حاصل می کنیم از میان می رود.»

از کتاب اخلاق – بندیکتوس اسپینوزا

(1677-1632)

با توجه به این که من به عقل دکارتی اعتقاد ندارم و همین طور با توجه به این که مشروعیت عقل را هم به عنوان مرجعیت تصمیم گیری به رسمیت نمی شناسم و همین طور ذکر این مسئله که توجه به هر دال نمی تواند و نمی تواند خارج از اگزیستنس آن نمود پیدا کند چرا که لزوم تمایز و البته تبیین این تمایز قبول و دریافت وجودی هر دال است و بعد باز آفرینی آن و همین طور ذکر ضروری این مسئله که قدرت آن چونان که اسپینوزا بدان اشاره می کند در نزد من پوسیده است و ناکارامد، باری با عنایت به پاره ای از تبصره های مهم، این توجه ضروری به نظر می رسد که واکنش هر جامعه و هر فرد نسبت به هر دال یا حوزه ی دلالی، مرتبت است با کنش آن نسبت به همان دال یا حوزه ی دلالی و البته با ذکر به جای این نکته که من به هیچ وجه به هیچ وجه صلاحیت ورود و اظهار نظر در این رابطه را ندارم و تنها و تنها سعی می کنم حاشیه ی خودم را بر این متن فکر کنم.

خُب زن خراب است و اگر چونین است به نقل از شما کجایش خراب است؟ و آیا این خرابی قابل ترمیم است؟ و اگر قابل ترمیم است چه کسی؟ و هزاران سوال دیگر که می توانند مطرح شوند اگر و تنها اگر دو فرض را در نظر بگیریم:

1 – لزومن خراب بودن در زن اتفاق می افتد مثل خراب شدن اتوموبیل یا ماشین لباس شویی

2 – مرد مرجعی ست و یا همان جامعه ی مرد محور مرجعی ست که به او صلاحیت و قابلیت تشخیص این خرابی، تشخیص منبع این خرابی و تشخیص میزان این خرابی الصاق شده است

3 – با مفروض گرفتن دو شماره بالا، به این نقطه می رسیم که این خرابی چه کیفیتی دارد از لحاظ استراتژیک و وجودی؟ تعیین کیفیت در این جا نوع برخورد را پیش بینی می کند چرا که دید ما نسبت به هر چیز برای تمیز و بازسازی آن تعیین تکلیف می کند و نقد ما را نسبت مسئله مشخص خواهد کرد که ما یعنی موضع ما نسبت به هر پدیده چگونه است. باید ریشه ی آن را خشکاند (نقد از بیرون) و یا نه می شود با آن کنار بیاییم و البته با یک سری اقدامات (نقد از درون)

ببخشید سه فرض را در نظر بگیریم.

یک محیط جمعی و یا هر گروه اجتماعی به عقیده ی من به نوعی شبیه غشای هسته ی یک سلول عمل می کند. بدین ترتیب که هر کدام از مواد مفروض مورد نیاز در هسته برای خود در غشای چند لایه ی هسته ی سلولی یک مجرای ورودی دارد که این مجرای ورودی مجهز به یک سنسور پروتئینی است که مکمل تحریک کننده ی آن در ماده ی به خصوصی که باید از همان مجرای اختصاصی عبور کند وجود دارد . . . . خلاصه ی مطلب این که این عمل به شدت غریزی، عضلانی، مرکز گرا و البته حیاتی و مقتصدانه و اضافه می کنم امنیتی است همان حکایت افراد انسانی ست. فقط می دانید طنز قضیه در کجاست؟ ما یعنی همین ها که می بنید غشای هسته را گل گرفته ایم که این هم دلیل دارد با توجه به پازل بیوشیمیایی ای که گمان می کنم زمان شما را با ذکر آن هدر می دهم.

خب مسلم است که نمی شود رفت توی دادگاه جمهوری اسلامی و گفت می خواهم طلاق بگیرم چون شوهرم مرا خوب نمی کند. خیلی چیزها را نمی شود در دادگاههای جمهوری اسلامی گفت. اما بیرون از دادگاه که می شود گفت. اگر تفاوت سلیقه در سکس، اختلاف نیست، و اختلاف اساسی نیست، چه اختلافی اختلاف است وقتی یاسمن می گوید، خوب شد اختلافمان بالا گرفت وگرنه .. و چرا نمی شود این را به همه گفت؟ مگر زن ها و مردها جز برای داشتن سکس قانونی، به محضر می روند؟ خب، تأمین مادی و تولید بچه، و پیروی از رسم ازدواج هم هست، اما، مگر سکس دلیل اصلی ازدواج نیست؟ پس اختلاف سلیقه ی جنسی قاعدتا باید مهم ترین اختلاف باشد، چرا باید این یکی، اختلاف پنهان باشد، به زبان نیامدنی باشد؟ نه توی دادگاه، بیرون از دادگاه. چرا باید عزیزان اطراف زن به او بگویند که خراب است اگر از ازدواج توقع سکس خوب داشته باشد؟ مگر کسی برای به دست آوردن جنس بد هم قدم پیش می گذارد؟ آهان. داریم به معامله می رسیم؟

زندگی در هر لحظه و از هر زاویه ای، بده بستان است. وقتی کسی را دوست داریم، با او در حال بده بستان ایم، دوست داشتن می دهیم دوست داشتن می گیریم، اگر کمتر از آنچه می دهد می گیرد، خب باید معامله را به هم زد. اگر بیشتر از آنچه می دهد می خواهد، باید معامله را به هم زد. عمر متوسط ما ایرانی ها شصت سال است مژگان. از این شصت سال، برای فرهنگ ایرانی، فقط چهل سالش عمر مفید به شمار می رود. مگر چقدر وقت در زندگی هر زنی برای معامله های زیان آور هست؟ و فکر می کنی مردها واقعن برنده ی بازی هستند؟ حریف خوب، بازی خوب می دهد. این یک قاعده در شطرنج است ولی تصور من این است که این موضوع کمی بیشتر از این ها است قصد من این نیست که هر سنگ را با بهمن فرو بریزم. نه. قصد من این است که شیوه ی خودم را داشته باشم شاید دیگران هم بخواهند شیوه ی نوازش اضلاع سخت ولی زیبا بدون تملک هم می توان زیان آور بود J این طور نیست؟ دوست خوبم اریک فروم در تلاش بود برای توازن داشته ها و بوده ها. در هر یک از فضاهای ذکر شده نوع برخورد متفاوت است نوع سکس متفاوت است و نوع هر چیزی می تواند متفاوت باشد حتا اگر صورت کار یکی تلقی شود سخت است. وقتی دوستان روشنفکر من خسته می شوند از تئوری های حقوق زن می روند و به زن هایشان تجاوز می کنند وقتی نیچه نمی تواند یک زن را تحمل کند قدرت او را و اغوای او را به انکار او می پردازد ولی چه طور است که چوخوف به رغم همه ی این ها چونین نمی کند یا به نظر می رسد که چونین نمی کند . . . . . نمی دانم ولی چیزهایی هم هست اگر بابت یک دوست داشتن ساده، تمام عمر و آزادی و عشق و عاطفه را می خواهند بگیرند، بهتر نیست به هم بزنی؟ دنبال کسی بگردی که منصفانه تر عاطفه می دهد و میگیرد؟ به نظر من این هم خصوصیات مردها نیست که همه چیز زن را بخواهند. اتفاق افتاده است که زن ها، وقتی مردی همه چیزشان را طلب نکرده است، مطمئن شده اند که به اندازه ی کافی دوست داشته نشده اند، ول شده اند به حال خودشان. ول شده اند حالا شاید مردها هم گیج باشند در ارتباط با آنچه زن ها می خواهند. نمی دانم. من فکر می کنم بهای دوست داشتن سنگین نیست، فقط نباید آدم های مزخرف را دوست داشت. انتخاب کلمه ها. من ستایش می کنم. این از زیست سوبژکتیو فعال شما خبر می دهد و من ستایش می کنم. وقتی می دانم ساقی قادر به همین ایجاد تهویه در زیست اندیشگانی و البته نتیجه می توان گرفت در زیست روزمره ی خود هم هست. یعنی به نظر من آدم باید برای دوست داشتن یک آدم دیگر، دلیل داشته باشد، اما نه دلیل مردم پسند، دلیلی که فقط برای خودش قابل قبول باشد، من این برای خودش را قبول دارم ولی از گزشته های دور با خواهرم این اختلاف را داشتم که این برای خودش مقتصدانه نیست حیف انرژی ست که نتواند ساخت زیبایی شناختی را تحریک کند. گرده ی گل گروهی را آزار می دهد و ایجاد آلرژی می کند چرا که دستگاه ایمنی آن گرده را جسم خارجی تلقی می کند . . . . . یعنی کسی را دوست داشته باشد که اگر هیچ حسن معقول نداشته باشد بتواند به همان اندازه ای که برای آدم کافی است آدم را دوست داشته باشد تا گله پیش نیاید.

من دو بار در زندگی در شرایطی قرار گرفته ام که تنها چاره ام کشتن خودم و بچه هایم بوده و هیچ چاره ی دیگری نداشته ام. تصمیم ام را هر دو بار گرفته ام و آماده شده ام که خودم و بچه هایم را بکشم. تعجب نمی کنم چون انتظار می رود خودتان را دوست بدارید. ولی چه طوری؟ دوست دارم بدانم آدم ها دوست دارند چه طور بمیرند. یک بار روزهای آخری که در ایران بودم و یک بار سال اولی که وارد کانادا شدم. وقتی با اطمینان کامل تصمیم ام را گرفتم و وسایل اش را هم آماده کردم، راه های دیگر همه آسان تر از آنچه قبلا بودند شدند، ترس نداشتند. ترس هر اتفاقی در برابر آن کشتن و مردن خنده دار به نظرم آمد. یعنی آماده شدن برای آن آخرین قدم، قدم های سخت را آسان کرد. منظورم این است که برایم خیلی پیش آمده که دنیا خیلی تنگ بشود، اما باید یکجوری گشادش می کردم باید گشادش می کردم؟ که امکان نفس کشیدن به من بدهد، من در شرایط وحشتناک خیلی زندگی کرده ام اما چون مطمئن بوده ام که روزمره ام را اگر از دست بدهم در ازایش چیزی که بیرزد نخواهم رفت، دلم نخواست که روزمره ی دلخواهم را از دست بدهم. روزمره ی دلخواه.

یرما، این برای تو بود و اسمی که گذاشتی روی من، اما از حالا به بعد عوضش می کنم من بلد نیستم از اون اسمها داشته باشم.

من دوست دارم روی اسم ها آدم بگذارم. ولی خجالت می کشم بگویم اولین اسمی که به آن، برای شما فکر کردم چه بود! به خاطر این کار باید معذرت بخواهم؟

من حرف های زیادی داشتم که این جا بنویسم ولی دلایلی هستند که دلایل خوبی هستند حتمن

گمانم زیاد حرف زدم و احتمال می دهم زیاد هم گاف داده باشم مهم نیست

قراره که صحبت کنیم

چه می شود کرد

امکان پرتاب زبان درک هر موجبیتی را فلج می کند آن هم فقط زبان که آن هم فارسی باشد و آن هم نوشتار فارسی باشد مهم نیست

باید برای اسم ها فکری کرد

اسم خواندن گیاه

داشتند همیشه ریشه هایم را می دواندم به سمت منحنی

تپه ها را به خاطر می آورم

خواب هام من رو آزار می دن می خوام راحت تر باشم شاید اون عکس به من کمک کنه شاید به اندازه ی یک هفته در سه روز خوابیدم که دوباره ببینمش ولی نشد اون یکی دیگه رو به من معرفی کرد اون گفت به من جواب نمی ده و من خودخواهم ولی خوب بود به محض این که یادداشت شما رو شروع کردم حس کردم که می تونه درست باشه می تونم به خودم کمک کنم این ماجرا تمام ذهنم رو مختل کرده بود و هنوز هم ادامه داره چرا؟ مغناطیس من رو کلافه کرده و این که می دونم و توی خواب هم می دونستم که اون هم تمایل داره چرا من این ها رو می گم؟ شاید شما احتیاج دارین که قانعتون کنم خانم سین یه فاحشه بود که فوق العاده بود نشستیم و در یکی از اتاق ها با هم حرف زدیم خیلی حرف زدیم می تونم صداش رو تشخیص بدم من معمولن با آدم های خوابم توی خیابون حرف می زنم چرا اصرار دارم به این موضوع؟ چون زمانی که نشستن شارول رو کنار دیوار تشریح می کردید متعجب شدم خانم سین هم همون طوری نشسته بود پشنش به یه کمد چوبی بود که جلوی اون با پرده محاط بود دامن نداشت ولی یه شلوار با مزه پوشیده بود یه شلوار نخی با گل های یاسی و بنفش و یه بلوز گشاد تیره و البته تیره ی مرده نمی دونم مثلن این رنگی و زیرش یک زیرپوش سفید سفید و جالب این جاست که اون زمان که می خواستم قانعش کنم و او ایستاده بود به ذهنم رسید که در خواب دوستی به من گفته بود که خیلی تلخی و در واقع این رو یکی از دوست هام در بیداری به من گفته بود و من به خاطر میاوردم و پیش خودم فکر کردم که شاید حق با دوتاشون باشه و این طور شد که به نوعی کوتاه اومدم می دونم که کوتاه اومدم به رغم این که می خواستم طور دیگری باشه ولی یه قاعده در شطرنج هست که اگر در وسط بازی نتونستی حرکت حریفت رو پیش بینی کنی بهترین کار اینه که دست به گسترش بزنی و فضاسازی کنی من این کار رو می کنم تا بتونم طبق حرکت او سازمان بدم ولی جالب این جاست که این دو نفر هم دست به ایجاد فضا می زنن و در واقع زیر بار نمی رن که من بتونم به مرحله ی بعدی بازی برسم این کار علاوه بر این یک مزیت دیگر هم داره و اون هم این که طرف فکر می کنه بازی رو در دست گرفته و حس برتری پیدا می کنه و می دونید که شارول به رغم این که امکان رفتن به مرحله ی بعدی رو می داد ولی حس برتری رو دریافت نکرد شاید این تفاوت خانم سین و شارول باشه دوست من به این مسئله به نوعی اشاره کرد و درست هم بود او می گفت که من خانم سین رو قوی می کنم ولی او نمی گفت و نمی دونست که او باید قوی باشه و من باید به او قدرت بدم تا رضایت بده و بازی وارد سطح بعدیه خودش بشه

یه اصل هست که خیلی هیجان انگیزه من اون رو نمی گم تصور می کنم زمان رو زیاد مصرف کردم

Advertisements

1 نظر برای “الهام ملک پور) 1

  1. خوشم اومد اما کامل نخوندمش.
    شایدم توی انی وانفسای عید و شلوغی وقت نکنم کامل تر از این بخونمش. به هر حال خوش باشه نویسنده‌اش.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s