از عاشقانه های کافه زن

 

مینا بیا مرا از این دنیای مردانه ها دور کن

یک بعداز ظهر شهریور پیدات شد. من، گیج عشقبازی های نامتعارف با مونا بودم. همان صاحب ِ گوشه دل “. گاهی می خسبیدم بر تن سعیده. گاهی می خیسیدم به هوسباری بهار. سکس تل می کردم به وفور با آزاده. حسرت می کشیدم بی وقفه از مونا. آن روزها اسمش را در کروشه می نوشتم به احترام. می شد ” میم ِ من. حالم خوش نبود آن روزها. در ادراکات فرا متنی ، زنی را تصویر کرده بودم به غایت زیبا. همیشه می پسندیدم معشوقه ای داشته باشم پر سن و سالتر از خودم. قد بلند باشد و آدم حسابی. از آن بچه پولدارهای پارک وی به بالا. که عطرشان کم ِ کم ، آرمانی باشد. مارک دار باشد کیف و کفششان. توی کتابخانه ی آپارتمان های دوبلکس شان، بتوانی خوراک سی سال کتاب خوب را پیدا کنی. لابه لای صفحه های موسیقی شان حسرت به دلی هزار آواز از اپراهای دلنواز قرن مونته وردی را ببلعی. و در صف های طویل تئاتر شهر، رد همیشگی شان را پیدا کنی، وقتی فخر فروشانه از مضمون های عمیق سیاسی پنهان در لایه ی سوم آثار اوری پید گوش هایت را خراش می دهند. سیگارهاشان را در زیر سیگاری ناتمام ول کنند و کاپوچینو را سر نکشیده، سفارش یک کوفت و زهرمار دیگر بدهند. ماشین هاشان را دوبله پارک کنند و هیچ حالی شان نباشد دنیا قرار بود مال همه باشد. حتی مال پیاده ها.

اینجور زن ها را زیاد می دیدم. وقتی از کنار یکی شان رد می شدم هوا را با آخرین توان سلول های جراحت دار ریه هایم هورت بالا می کشیدم. طعم آن ها را که نمی شد چشید. اقل کن می شد خیال کرد که بوی تنشان از لای این عطر تند گس، جوری تو را نوازش دهد. جوری خوب. جوری هوسبار.این کوته بازی های من بود آن سال ها. تازگی ها ” آرایشگر شهر سویلروسینی را گوش کرده بودم. یک اپرای درست و درمان قرن نوزدهی بود. آن هم به سفارش کسی در صف یک تئاتر از پری صابری که داشت به دوست دخترش می گفت. دخترک حواسش به سگ بیمارش بود که تنها گذاشته بودش در خانه. و هی می گفت: الان وقت خوبی واس تئاتر نبود فرهنگفرهنگ گفت: خفه شو… بذا کارمو کنم … من یواشکی برگشتم و دیدم که فرهنگ داشت در شلوغی صف، دست می کشید بر باسن خانم. و نفهمیدم فرهنگ اسمش بود یا استعاره ای از آن وضعیت اسفناک بی فرهنگی مردک.

آمد. بالابلند بود. موهای صافش را در عکس، در زیر نور خورشید سواحل نیس رها کرده بود. هیچ گاه نپرسیدم بر عرشه ی کدام کشتی تفریحی، آن برهنگی را برده بود زیر نگاه زیبایی شناخت یک عکاس. شاید گفته بود و من در میان این همه خاطره از به یادسپردن آن اسم های شیک، باز مانده بودم. زیادی شیک بود. صداش خراش داشت از سیگار زیادی. مشروب دم دستش بود تا دلت بخواهد. گاهی دلم شدید می خواهد وقت مستی، بروم روی تنش، شاید کمی نم بر دارد چشم هایش از اندوه من. کاش عاشقم بودی مینا. راستش هیچ تحویلم نمی گرفت. هی رفقای کافه زن گفتند بنویس. گفتم کسی را یافته ام برای تسلی این تنهایی کشدار بابت مونا. بابت همان ” میمنفرینی. روزی اگر حوصله ای بود به تفصیل، از مونا خواهم نوشت. اگر هجوم خوشاهنگ مینا گذاشت که زنی دیگر هم در من بالا و پایین شود. هنوز نمی دانم تو چرا همنشینی با مرا برگزیدی. تو که سرگرم تعطیلات خوش آخر هفته بودی در کمپ های طبیعی با مردها و زن های طبیعی تر. تو که می توانستی در اولین حضورت در یک لزکلاب، دل زنی را چنگ بزنی. تو که این همه خاطرخواه داشتی، این همه دلخوشی. چی شد که آمدی مینا؟ نشستی آن گوشه ی نارنجی. آن گوشه ی آبی. مرا از خواهش های یک بعدازظهر پر از دود و کف، پراندی بر خویش. عاشقم کردی مینا. این را به چه زبانی حالیت کنم لامصب؟

دلم به نوشتن نمی رود. ازش قول گرفته ام که بگذارد به سیاق کافه زنی خودم چیز بنویسم. اما ته ش می دانم که باز دلگیر می شود اگر بزنم به ازاله ی بکارت این رابطه. برای من، عریان نویسی، جوری خالی شدن از عدم تنفس در هوای آزاد است. دارم خفه می شوم. وقتی می نویسم، اکسیژن هایی از نوعی دلبخواه، در تنم، در سرم، در قلبم و در همه ی عقده های عقیدتی ام سریان می یابد. مینا بگذار برای خلاصی از درد نداشتن تو، خودم را اینجا به سان یک فاحشه ی نامرئی، برهنه کنم. نگو که بلد نبود رازداری در اتاق خاصه ی یک عشق را. نگو مینا.داشتم خاطره ای از تو را به یاد می آوردم. با تو روزها و شب هایی بی مانند را از سرگذرانیدم. گرچه آن اوایل – انکار نکن مینا تو رقص سالسا را ترجیح می دادی به من. حتی یک بار گفتی که می خواهی با مورنا همخانه شوی. سه شب گریه می کردم. سه روز هم هیچ چیز نخوردم. حالم هیچ خوش نبود مینا. تو آزاد بودی. هرجا دوست داشتی می رفتی. من اگر جای تو بودم توی یک سرزمین آنجایی، همه ش پلاس بودم توی لزکلاب ها تا بالاخره یک زن پیدا کنم برای همیشه. با خودم فکر که می کردم توی همین زندان اینجایی هم، باز کم عشقبازی و دختربازی نکرده بودم. اما هیچوقت آن کسی را که دوست داشتم پیدا نمی شد. زنی با ویژگی هایی که برشمردم. همه کم سال تر از خودم بودند. یا شوهر کرده بودند یا هر کوفت و زهرمار دیگر.

خدا می خواست تو مال من باشی. پس غلط می کند تو را ببرد مینا. تو خوب می شوی. به خاطر من. به خاطر تمام درخت هایی که هواشان را نفس می کشی. به خاطر تمام گنجشک هایی که صبح ها می نشینند پای پنجره ی اتاقت. خوش به حالشان که تو را برهنه می بینند اول صبحی. آن هنگام که تنت در ابتدای شکفتگی ست. بی شررررف. راستش را بگو. دیشب با خیال چه کسی به رختخواب خزیدی که حالا اینگونه گونه هات از سرمای این باد شمالی گل انداخته؟ تو فقط در من می خوابی. این را دانسته ام مینا. هیچ زنی با تو برابری نمی کند. کاش بشود زودتر ببینمت. کاش زود زود زود خوب شوی. تو به خاطر خودت خوب شو. به خاطر آن سبک بالی منشعب از صدات. آن گیلاس های برآمده از تنانه ی حریرپوشت. به خاطر فقدان دردناک زن، خوب شو. به خدا جز تو زنی نیست که حال آدم را خوب کند. به خاطر مینای من خوب شو. مرا از این دنیای مردانه نجات بده. دنیای مزورانه ای که جای خیلی چیزها در آن خالی ست اگر تو را در خود، نطفه نبندد. رختخواب پهن کرده ام بانو جان. روی بهارخواب. هفت عدد شمعدانی سفارش دادم برای چشم اندازهای نگاه تو. تا هر سو که تماشات افتاد، زندگی باشد با تو. اغواگری تو را در شب های بی پایان تابستان شهرمان به شماره افتاده ام. زودی می آیی دیگر. قول دادی ها.

حواسم نبود مینا. گمان کردم دارم نامه ای برای تو می نویسم. داشتم فکر می کردم اگر کم بنویسم نکند دل مینا به کم راضی نشود. اما اینجا قواعد خودش را دارد. باید کم نوشت و مبرهن. خالی از خیلی لفاظی ها و پرده دری ها و استعاراتی که نقل مجلس دونفره ی خودمان دو تا بود. فقط تو و من. من تو را هنوز که هنوز است با کسی قسمت نمی کنم. تا زمان مرگم تو را در خودم می پوشم. هیچ کس را از تو خبری نخواهد بود. اما بگذار بنویسم. دوست دارم نوشتن را برای خیل کثیری از زن هایی که مثل ما هستند. فقط به این دلیل می نویسم. چون گاهی بوده که از کمبود توجه به درونداد های زنانی چونان خودمان سخت در عذاب بودم. می دانم دخترکانی هستند که در گوشه ای از این خاک تنها، دلشان خوش است به این که کسی از زن بنویسد. هرچند کم. هرچند ناپخته. قبلترها می نوشتم تا کسی را پیدا کنم. بهت هم گفته بودم مینا. اما الان دارمت. خوشبختم گرچه بیماری، توان هر دوی ما را بریده است. من درد تو را در سرم حس می کنم. گاهی جداره ی مغزم را از فشاری امان بر، به دیوار می کوبم شاید کمی بتوانم حس کنم در لحظه ی نبودنت با من، چه چیزی را متحمل می شوی. بمیرم الهی مینا. بمیرم نبینم که خدا دارد این آزمون دشوار را بر تو مستولی می کند. خدا، تو که خوب تا کرده بودی تا اکنون با مینااین دیگر چه فرم بنده نوازی ست خدا؟تا وقتی خوب خوب خوب نشدی با تو نمی خوابم. سینه هایت را نلغزان بر حسرت لب های ترک برداشته ام. من طاقت می آورم لعنتی. خیسی میانه ی تو را در خواب های ندیده می نوشم. در کوچه ها زن ها را بغل نمی کنم . در تاکسی به معشوقه ی خیالی نمی چسبم. در آسانسور هزار بار بالا و پایین نمی شوم در ارتفاع تن کسی. مثل لافکادیو. یادت هست؟ چقدر با تو خاطره ی خوب دارم مینا. قد همه ی عمرم بس است مرور تو. من تسلیم ِ نداشتن تو نمی شوم. من امیدوارم مینا. کائنات را سوگند می دهم که نوازش خدا را بر سر متورم تو مقدر سازند. کاری به باورهای تو ندارم. خدای من تو را دوست دارد. خودش گفت که به مینا بگو خوب می شود به شرط این که بخواهد. گفتم خدامینا می خواهد. گفت پس باید دستور دکترها را رعایت کند. باید سیگار نکشد. مشروب نخورد. با تو تلفنی حرف نزند. سکس قدغن. گفتم خدا او به خاطر من عشقبازی می کند. گفت پس تو غلط می کنی که او را وادار کنی. گفتم چشم خدا. و می دانی چه شد مینا؟ یک تصویر شفاف از تو بر شرقی ترین افق آسمان پنجره ی اتاقم رنگ گرفت. ناگهان تو بر من فرود آمدی. ساعت به تابستان می ماند. یک بعدازظهر ِ از گرما گذشته. تو برهنه نشسته بودی بر لبه ی تخت. دکمه های پیراهنت مرا دعوت به وا شدن می کردند. انگشتانم بر پوسته ی کائوچویی شان یک به یک دوید. دراز کشیدی. باد در پرده ی آبی اسیر می شد . گفتی سارا کسی نباشد پشت در. گفتم تنهاییم مینا. گفتی پس مرا ببوس. دیگر چیزی یادم نیست. وقتی که از خلسه بیرون آمدم بر لب هایم ردی لزج و شیری رنگ شره می کرد. من تو را نوشیده بودم در آینده. تو تسلیم مرگ نمی شوی معشوقه. این را رویای من گفت.

 

 سارا سینما 

Advertisements

8 نظر برای “از عاشقانه های کافه زن

  1. Saghi e khob,az vasatash shakam gerft ke in neveshteh maleh to nistesh(akheh ziresho nakhondam aval)
    chon befahmi nafahmi ye goneh haii az ehsasatet ro kesh miri to neveshtehat va sherat ke adam motmeneh ke darishon ,akharesh ye aahi az sareh in ke khob shod ke neveshteyeh to nist keshidam,nemidonam chera daghighan!!

    vali holeh ye mehvar ,,neveshteh kheili khob ravan bud,
    bashad ke roya ha lebaseh vaghiyat beposhand(barayeh Sara)

  2. vaghean moteasefam ke shoma ra zan bedanam khoda ham az afaridane shoma sharmande hast engar dar donya chizi dige be joz pain taneye shoma hazarat vojod nadare khodeton ke be fana raftid baghia ro ham darid kharab mikonid omidvaram ke hamon khodaie ke be har dalile ghane nakonandeie shoma ro be vojod avorde khodesh ham shoma ro az in hasti bardare

  3. vaghean besyar bad ast ke khodavand chenin chizhaaye ghane nakonandeie be vojod miavorad va onhaa ro az in hasti barnamidaarad va kheili ajib va ghane nakonande ast. man ra ke ghane nomokonad. noch noch noch. taze kharab ham hastand in adamhaa. noch noch noch noch

  4. Delam baraye Mina sokht wali khosh be halesh ke chonin mashoghe ba ehsasi dareh.Jaleb bood daram Omidwar misham ke ye rooz man ham betunam harfham ra ke Chabdin sale tuye Sineam mondeh dad bezanam.ashkham ra ghort dadam MERCI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s