پسری از جنس گل سرخ

وقتی با چراغ شروع به کار کردم هیچ وبلاگ دگرباشی را ندیده بودم. شنیده بودم که نویسنده های دگرباش وبلاگ نویسی می کنند. دنبال وبلاگ های دگرباش می گشتم تا برای چراغ از نویسنده های دگرباش مطلب پیدا کنم و یا از نویسنده های دگرباش دعوت کنم برای چراغ بنویسند، که البته آن موقع موفق نشدم؛ به دلایلی به من جواب ندادند. بعد از یکی دو ماه توانستم، با زحمت زیاد، این ارتباط را برقرار کنم. در آن سفر، اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم وبلاگ پسری از جنس گل سرخ بود. پر از صورتک بود. دو سه بار از بالا تا پایین پست ها را نگاه کردم ولی چیزی از جنس کلمه توی سرم نمی رفت، حتی تصویر هم نمی رفت، خیلی زیاد بودند صورتک ها.

پیش از آن، حدود ده سال پیش تر، نوشته های معاصر دگرباشی را در مجله ی هومان دیده بودم. و بعد از آن، مجله ی ماها را دیده بودم. وبلاگ پسری یک پدیده بود که تا مدت ها خاطره اش از ذهنم بیرون نرفت. هر چند روز یکبار برمی گشتم دوباره بازش می کردم تا دو سه کلمه اش را بفهمم. بعد یکروز تمام متن آخرین پست را کپی کردم و توی فایل ورد سیو کردم و تمام صورتک ها را برداشتم و از بالا تا پایین خواندم. عبارت هایی که به گویش کودکانه برگردانده شده بود را ترجمه کردم به گویش معمول بیست و پنج سالگی. تازه آن موقع کشف کردم که در یک متن کوتاه چقدر عشق و اشتیاق و امید و ترس و دلهره و تنهایی و خیالبافی می تواند جمع باشد. پسری فقط کمی شبیه دوستان دگرباش من در تورنتو بود. یک چهره ی تازه بود. ظرافتش خاص خودش بود. مثل حباب بود. خیلی دوستش داشتم. خیلی دوستش دارم. گاهی نگرانش می شدم. به خصوص که دیگر هیچ وقت در آن وبلاگ ننوشت. همین چند روز پیش فهمیدم که دوباره دارد می نویسد، دی یک وبلاگ دیگر.

بعد از آن با وبلاگ های دگرباش زیادی آشنا شدم. و پیش آمد که با نویسنده هاشان هم آشنا شوم. کم کم دوستان من در تورنتو جای خودشان را دادند به دوستانم در وبلاگ های دگرباشی. این که گاهی با هیچکدامشان نمی شد هیچوقت حرف زد مشکل بزرگی در رابطه ی دوستی من با دوستان تازه ام ایجاد نکرد. دنیای تازه قاعده ی خودش را داشت. و آنقدر وبلاگ آشنا پیدا کردم که بدانم چقدر هر کدام با هر کدام متفاوت اند و بی شباهت به هم و چقدر هر کدام ویژگی های خاص خودشان را می گذارند توی معنای دگرباش. مدت ها عادت کرده بودم بگویم داخل کشوری ها، خارج کشوری ها، و صورت های آدم ها را شبیه به هم ببینم. اما دوباره یادم آمد که که آدم ها را نمی شود اینجوری جمع بست.

اولین مرد همجنسگرایی که از نزدیک شناختم فریدون فرخزاد بود. دنیای جوانی من بیشتر از آن که فروغ رنگ گرفته باشد از شخص فریدون فرخزاد تأثیر گرفته است. چهره ی مرد ایرانی، آنقدر با حضور فرخزاد، انسانی شد که من هیچ وقت ناچار نشدم تلاش زیادی برای شکستن چارچوبهای ذهنی خودم بکنم، خود بخود شکستند. در پانزده سالگی من، و با لطف فریدون فرخزاد، چهره ی مردانه از قمه-بودن آزاد شد و مردها آدم شدند و مهربان و ظریف و جسور و کت شلوار با پیراهن صورتی تن شان کردند و سبیل و کیرشان مصرف های متنوع و ملیح پیدا کرد. منظورم این است که پسری، خیلی عجیب نبود، پیش از او، به زبان فارسی، فرخزاد را دیده بودم. اما حرف زدن پسری عجیب بود. یادم می آید فرخزاد یکی از سلیس ترین و خوش صحبت ترین کسانی بود که دیده بودم. همان زمان ها پای صحبتش هم نشسته بودم. در طول یکساعت در یک جمع چار پنج نفره نشسته روی زمین چارزانو، هروقت خواست خندید هروقت خواست گریه کرد و تمام مسائل سیاسی روز را تحلیل کرد و خصوصی ترین خاطره هایش را تعریف کرد و حریم خودش را هم با قدرت حفظ کرد. اما زبان پسری، از جای دیگری می آید. از جایی که خطر خطرناک تر است و تنهایی عمیق تر است و دیوارهای بین من های یک نفر، بلندتر و همه ی این ها، از هر آنچه که فرخزاد را یکه نگه داشت، دردناک تر. زبان پسری در محیط متفاوتی شکل گرفته است. دلنازک تر است. بچه سال تر است. از بزرگ شدن می ترسد. هنوز با هویت همجنسگرایی خودش به اجتماع نپیوسته است. در واقع نسل جوان همجنگسراهای ایران تجربه ی بزرگسالی و میان سالی را از سر نگذرانده اند که بنویسندش و میان سالی اصولا برای همجنسگراها خطرناک تر از دگرجنسگراها است.

خیلی دلم می خواهد تأکید کنم که همجنسگراها شبیه به هم نیستند، برای اینکه نیستند، برای اینکه هیچکدام شبیه به آن دیگری نیستند. ربطی به هم ندارند. اما هستند. خیلی به هم شبیه اند. ما با حضورمان با خواسته هامان با سلیقه هامان با تنهایی مان با بی پناهی مان با فشاری که به قانون می آوریم که گشاد شود و با پیشنهادهایی که به جامعه ی تک جنسیتی می دهیم که چشمهایش را باز کند و با لطفی که به جامعه ی دیکتاتوری زده می کنیم که سیالیت جنسیت را کشف کند، شبیه همیم. و با زنانگی و مردانگی متفاوت از زنانگی و مردانگی قانونی، شبیه به همیم.

رضا، می دانی در یک ساله ی گذشته چقدر ما به تو تشکر بدهکاریم بابت همه ی این ابتکارهای شاهکار و این همه پیگیری؟

پسری از جنس گل سرخ، دوباره دارد می نویسد. دعوتش می کنم به بازی. و بعد از فانی فانتاستیکا دعوت می کنم و مهدی همزاد، سعید پارسا، امیر دلبازی، و فرزانه مرادی(غیر دگرباش)،گاهنوشت های یک لزبین، و سپهر لنداسکیپ،

Advertisements

10 نظر برای “پسری از جنس گل سرخ

  1. مهدی خیلی عزیز، با روحیه و معیارهای تو که جور در نمیاد، اما من باشم میگم بایدش کرد اول، قبل از هر چیز، بازی است دیگر، مگر نه؟ بعدا از قاعده اش هم سر را به در می شود آورد. اما توصیه نمی کنم، برای خودم خیلی زحمت و مرارت داشته این شیوه ی نگاه.
    حالا، رضا(پسر)، یک بازی وبلاگی شروع کرده که خیلی جالب است و اولین بازی وبلاگی است که از طرف یک همجنسگرای مرد و به ابتکار خودش، نه دنباله ی یکی از بازی های عمومی وبلاگ نویسی غیردگرباش، آغاز شده و بازی را خیلی جدی برده است به معرفی و گفتگوی وبلاگ نویسان دگرباش، و می شود از آن برای معرفی وبلاگ نویسی دگرباش هم استفاده کرد، پتانیسل این بازی خیلی زیاد است. یکی از وبلاگ نویسانی که توسط رضا به بازی دعوت شد آرش کمانگیر هم با در نظر گرفتن امکان احتمالی عدم آشنایی وبلاگ نویسان غیردگرباش با وبلاگ نویسان دگرباش، بازی را هدایت کرد به سمت دیگری، یعنی از وبلاگ نویسان غیر دگرباش دعوت کرد که بگویند نظرشان یا اطلاعاتشان در مورد دگرباشی جنسی چیست. خیلی ها به هر دوی این دعوت ها پاسخ داده اند، و من خودم امیدوارم این بازی ادامه پیدا کند و این معرفی که احتمالا و حتما در بیرون از وبلاگ ها اتفاق افتاده است در بدنه ی وبلاگ هم اتفاق بیفتد، یعنی وبلاگ نویسان دگرباش از اولین آشنایی های خودشان با خودشان بگویند و و یا از خودشان برای وبلاگ های غیر دگرباش و یا اگر دوست داشتند از غیر دگرباشان بپرسند که این چه ویژگی است در غیر دگرباشان که آنها را بی نیاز از تعریف خود می کند؟ این اتفاق چگونه افتاد که ما همه تقریبا مطمئن ایم غیردگرباش نیاز به تعریف و معرفی خود ندارد ؟ حتما نیاز به تعریف و معرفی دارند حتی اگر این در حوزه ی تئوری محدود و مشخصشان کند (:. و به جز آن، شاید ما بخواهیم بپرسیم.
    به هر حال، من از تو دعوت کردم. یکی از دلایلش هم این بود که دلم تنگ شده بود یک نوشته ی دیگر از تو بخوانم و یا یک نظر دیگر از نظرهای تو را به این بهانه اضافه کنم به پرونده ی تاریخچه ی …

    http://5pesar.wordpress.com/

    اطلاعات بیشتر هم از اینجا بگیر.

  2. ایپسیلون گی اولیش بود
    یادمه اون وقت ها میرفتم تو یه شرکت خصوصی تو آریا شهر کار می کردم رفتم به اینترنت وصل شدم که ایمیلم رو چک کنم بعد به وبلاگم سر زدم از لینکی که واسم کامنت گذاشته بود وارد شدم به لینکی که تو وبلاگ اونی که واسم گذشاته بود سر زدم همین طور زنجیر رو ادامه دادم تا رسیدم به ایپسیلون گـی /. خوندم خوندم خوندم که یک خو رئیسم در اتاق رو باز کرد گفت خانوم مرادیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟!!!! دست پاچه صفحه رو بستم و گفتم بعلللللللللللللللللللللللله !!!!!
    یه مدت دنبال کردم این صفحه رو دوسش داشتم یه جورایی اما وبلاگی که خیلی دلم واسش تنگ میشه وبلاگ یه دوست دو جنسی به اسم داود فریبا بود که دیگه ازش هیچ خبری نیست . اینم دورانی بود واسه خودش 🙂

  3. راستی ازاینکه دعوتم کردی ممنون
    من شیوه بازی رو بلد نیستم فقط خاطره تعریف کردم که دعوتت رو اجابت کرده باشم امیدوارم درست بازی کرده باشم :*

  4. ممنون که به بازی دعوتم کردی…..ولی یه نکته….برای من هم بلاگ پسری یه اتفاق بود..یه اتفاق نو…ولی راستشو بخوای هیچوقت برام گنگ نبود…جوری که مثلا بخوام ایموشنهاشو حذف کنم یا رمز گشائیش کنم!! فکر میکنم فرق بین نسلها باشه!!یادمه یه فیلمی چند سال قبل پرویز شهبازی ساخت به اسم نفس عمیق!!که کلی هم ستایش شد…فیلم در باره نسل من بود..نسل به اصطلاح سوم! منتقد های مجله ای که می خوندم(و میخونم یعنی مجله فیلم) اکثرا آدمهای میانسالی هستند…توی نقد هاشون میخوندم که وقتی فیلم رو دیدن و وارد دنیای نسل ما شدن….احساس خفگی بهشون دست داده!!احساس کردن نسل بیچاره ما چه میکشه!!…من هم با همین تصور رفتم و فیلمرو دیدم!با برادرم و دوستش….باورتون نمیشه!!نه تنها احساس خفگی نکردیم بلکه کلی هم بهمون خوش گذذشت!!….قیاص خوبی گمونم باشه!!نسلها متاسفانه خیلی با هم فاصله دارند!

  5. فرزانه

    از کی خبر نداری از فریباداوود؟ آخرین بار که ازش خبر گرفتم خیلی خوب بود حالش و فقط یه اسم داشت.

    فرزانه، این پست رو بذار تو وبلاگ خودت لطفا، و ادامه اش بده، دعوت کن به بازی

    و اگر نمیشه، به دلیلی، که تو وبلاگ خودت بذاری، بده به الهام بازی رو، یا به علی. چون بهتره اینجا تو کامنتدونی من گیر نکنه

    ساقی

  6. سلام ساقی جان، امیدوارم که هر آینه خوبتر و خوش تر باشی … دلم برات دیدنت تنگ شده، خوب من اخیراً دلم زود به زودتر برای همه دوستان تنگ میشه، به هر صورت امیدوارم که زودتر بتوانیم همدیگر را ببینیم. یک نظر هم در همین راستا داشتم. خواستم بگم احساس میکنم که باید یک دیدار با دوستان تورنتویی تشکیل بدیم. چیزی مثل جلسات سابق اگر یادت باشه، اما با این تفاوت که دیداری باشه با وزن فرهنگی سنگین تر. من این رو از بودن در جمع های ایرانی احساس می کنم که ما ایرانی ها در اینجا (خصوصاً گروه دگرباشان) نیاز به یک وحدت و همنشینی و تقویت روحی بیشتری داریم تا به این وسیله در تعاملات مون با بخش های دیگه ی جامعه ی اینجا احساس اطمینان و عزت نفس بیشتری کنیم … نمی دونم اونچه را که مد نظرم هست به بهترین شکل توضیح داده ام یا نه، اما به هر حال تو در گرفتن منظور استادی و من دلم خوش هست که ناگفته های من رو هم گرفتی … حرف برای گفتن بسیار است به هر حال، اما من دوست دارم نقاط اصلی و رئوس مطالب در همون جلسه ی «متفاوت تری» که نشست فکری- فرهنگی-ادبی ما می تونه باشه بیان بشه و از هم بیشتر بیاموزیم. از نظر زمانی و مکانی هم می تونیم با هم هماهنگ کنیم و به افرادی که میخواهیم بگیم بیان در وبلاگ هامون خبر بدیم. مثلاً یک اعلامیه ی کوتاه با ذکر نام برنامه، زمان و مکان اون و دعوت از همه ی اهل فرهنگ و وبلاگ نویسان تورنتو (دگرباش و غیر دگرباش) برای یک نشست دوستانه پیرامون تحلیل و آشنایی بیشتر با مسایل دگرباشی، و گپ و گفت و شعر و موسیقی و مقاله و نظر و خلاصه طنز و جدی و نقل و خبر و خنده و حااال … لطفاً به این مسئله فکر کن و نظرت رو به من بده. من از نظر زمانی تا دو هفته یک مقدار گرفتار مسایل مدرسه ام و بعدش وقتم بازتر میشه برای کمک های بیشتر، اما به هر حال همزمان می تونیم اعلامیه ها رو در وبلاگ هامون بگذاریم. ببخشید که این نظر یه مقدار طولانی شد، اما دلم می خواد هم رو ببینیم که بیشتر حرف بزنیم. پس باهام در تماس باش. ممنون از مطالب زیبا و پر بارت، دمت گرم و سرت خوش باد.
    ارادتمند شما
    آیدین

  7. وقتی میام کامنت ها رو می خونم و می بینم آرومه و کسی فحش و بدوبیراه نمی گه، حس تازه ای دارم، زندگی لذت بخش دیگرانی رو می بینم که انتخاب کردند و خوش هم هستند، کمتر می ترسم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s