تهاجم فانیِ ما به آنها

تهاجم

فانی

فركانس رادیویی: …ما در محل مستقر شدیم!…سوژه چند دقیقه قبل رفت توی یه خونه…ماشینش جلوی در پاركه! هنوز روشنه!.. چه دستوری می فرمائید سردار!.. تمام!!

سردار كه عرق سردی رو روی پیشونیش احساس می كرد دكمه ی بیسیم رو فشار داد و گفت: نمی خوام تنهایی كار رو پیش ببرید. من میام اونجا..می ترسم حاصل چند ماه كار مداوم رو مثل دفعه قبل به باد فنا بدی!

صدای پشت بیسیم:اطاعت امر قربان! تمام…

سردار:پس اگه سوژه خارج شد تا من نرسیدم اقدامی نمی كنید…تمام واحد ها گوش به زنگ باشند!

گوشی بیسیم رو گذاشت و به راننده گفت كه حركت بكنه!…

بنز پلیس شروع به حركت كرد. توی مسیر تمام فكر سردار این بود كه ای كاش اخلالی توی عملیات پیش نیاد! لعنتی چقدر گرمه! دستمال روی داشبورد رو ورداشت و پیشانیشو باهاش پاك كرد! البته وقتی این كار رو كرد راننده به شكل عجیبی خواست كه دستمال رو از دست سردار بگیره كه با چشم غره سردار دستشو پس كشید! البته سردار نمی دونست كه آشغال دماغ راننده ش به واسطه ی دستمال روی داشبورد به پیشونیش چسپیده! شاید اگر هم می دونست براش اهمیتی نداشت! مأموریت به قدری براش مهم بود كه تمركزشو این جور چیزا بهم نمی زدند! مأموریتی كه ماه ها روش برنامه ریزی شده بود، اونهم با تعداد زیادی لپ تاب و بسیاری راكبان نیرو!

از خیابون ششم كه گذشتن و به كوچه گلها رسیدن سردار تونست ماشین گروه ویژه رو ببینه!

سردار:همینجا وایسا!

ماشین آروم نزدیك پیچ ایستاد!…سردار كلت 45 رو از توی غلافش بیرون كشید و چك كرد!..لعنتی دستاش چقدر عرق كرده بود! سعی كرد اینو از چشم راننده ش مخفی بكنه! وقتی به راننده نگاه كرد راننده با حركت عجیبی دستشو به طرف پیشونی خودش برد ولی خیلی سریع آوردش پائین و سرش رو انداخت پائین! سردار اول خواست دلیل این حركت های چپ و چول راننده رو بپرسه ولی بعدش پشیمون شد! آخه با خودش فكر كرد اونهم استرس خودش رو داره! در ضمن اون كه یه ستوان معمولیه و مثل اون سردار و قوی نیست!……….

توی استیشن تجسس بود! همیشه از دیدن اینهمه دستگاه كه بوق بوق می كرد هیجان زده می شد! درست مثل فیلم هایی بود كه تو تلویزیون دیده بود!…البته از یه چیزی هم خوشحال بود! دو تا مأمور جوونی كه توی استیشن نشسته بودن از دیدنش انقدر شوكه شده بودن كه سیخ یه گوشه وایساده بودن و اگه سردار نمی گفت، همونجور میوندن!

توی دلش كلی خوشحال شده بود كه احترام به مافوق چه تلفیق زیبایی با احترام به بزرگتر داشته!

ساعت نزدیكای 3 بعد از ظهر بود! بیسیم رو ورداشت و گفت:سروان احمدی تو كه گفتی میاد بیرون الانه!

سروان احمدی:قربان ماشینشو روشن گذاشته واسه همین گفتم!…

اومد بیرون…اوناهاش…!!

سردار پرده استیشن رو كمی كنار زد! داشت می دیدش!…قطره عرقی روی پیشونیش لغزید و آروم فروچكید! توی ذهنش یه صدایی می شنید! با هر قدمی كه سوژه ور می داشت! مثل یه طبل..یه ساز كوبه ای!!…داشت می دیدش! خودش بود! یه نسل سه بود!!!!! آروم گفت یه نسل سه فوق خطرناكه!… یه شلوار جین پاش بود! سردار داشت حالش بد می شد!! خواست نگاه نكنه ولی مجبور بود كه ادامه بده!! یه تی شرت قرمز كوتاه تنش بود!! یه كم از شكمش دیده می شد!! احساس تهوع به سردار دست داده بود! زیر ابروهاشو ورداشته بود!! و بدتر از همه.. موهاش!!….خدای بزرگ!! این صدایی بود كه از پشت بیسیم شنید!!…سروان احمدی با صدای لرزونش ادامه داد: موهاش سردار..از خطرناكترین نوع ممكنه!! سیخ آناناسی!!!

سردار عصبانی شد: خودتو كنترل كن! ما بدتر از اینشم داشتیم…………..

بعد از ظهر گرم بدی بود!! وقتی پسر رسید كنار ماشینش یه صدایی شنید! وقتی برگشت یه دسته كلاغ رو دید كه از پشت بوم خونه بغلی پر كشیدن رفتن آسمون!!…وقتی در ماشین رو باز كرد صدای ترمز یه ماشین توجهش رو جلب كرد!… وقتی برگشت به نظر كار از كار گذشته بود!……………

گروه ویژه از توی ماشینا ریختن بیرون!!… سروان احمدی بلند داد زد.. دستا روی سر!! آروم دراز بكش روی زمین!… سردار پشت سر همه داشت حركت می كرد! كلتش رو محكم توی دستش گرفته بود!! آشغال دماغ روی پیشونیش حالا دیگه كاملا خشك شده بود…………..

پسر ایستاده بود! سرشرو آورد پائین ابروهاش بهم نزدیك شدن!! موهای سیخ روی سرش داشتن جرقه می زدن! یه جور جرقه ی آبی رنگ كه نوك موهارو بهم وصل می كرد! تی شرتش شروع كرد به باد خوردن!! چشماش سفید شدن!.. دورش داشت موج عظیمی شكل می گرفت.. موجی از جنس جرقه های آبی رنگ!……….

سردار فریاد زد: از نوع لیزر نافیه! احمدی شلیك كنید!!….همه شروع به شلیك كردن كردن!!… اما موج آبی رنگ كار خودشرو كرده بود!………

سردار پشت ماشین مخفی شده بود!! اوضاع به شدت خراب بود… نسل سومی با یه حركت سرش نصف نیروهارو تارو مار كرد!! لعنتی اون موهای سیخ!! باید به ذهنش می رسید!!…احمدی رو كه كمی اونطرفتر پشت اون یكی ماشین روی زمین نشسته بود نگاه كرد… اونقدر داغون بود كه به نظر نمیومد كاری از دستش بر بیاد!…هنوز صدای شلیك و فریاد میومد!! سرشرو كمی بالا آورد…داشت می دید!! پسر داشت بهشون نزدیك می شد! میدان مغناطیسی آبی رنگ كه حاصل موهای سیخش بود روی سرش شكل گرفته بود و به نظر نمیومد بشه به این راحتی ها از پسش بر اومد!… یكی از نیروهای شجاع رو دید….از توی جوب بیرون اومد و بهش شلیك كرد! پسر به طرفش برگشت لیزر آبی رنگی از توی نافش نیروی ویژه رو به دونیم كرد!!… سردار نفهمید كه چكار می كنه!! اسلحه ام پی فایو روی زمین رو برداشت و در حالی كه بلند فریاد می زد شلیك كنان به طرف نسل سومیه دویدن گرفت!!……….

هلیكوپتر جای بهتری بود!! سردار نشسته بود و داشت پائین رو دید می زد! بعد از اینكه همدیگه رو زخمی كردن، نسل سومیه فرار كرد!!… نباید می ذاشت بره توی جمعیت!! موهاش مغناطیس خطرناكی داشت!! یا باعث تشویش اذهان می شد و مردم زیادی رو مشوش می كرد یا همنسل های دیگه ش رو با خودش همراه می كرد!!… اوناهاش!! سرباز كنار دستش داد زد… دیدش… توی جمعیت بود… مغناطیس آبی رنگ روی سرش… وای نباید میومد توی مردم….برو پائین….پائین!!!!!!………

وسط خیابون از هلیكوپتر پرید پائین… مردم نگاهش می کردن!! وای چه حالی داشت!! مثل تو فیلمای تلوزیون!!…….

سردار نمی تونست نگاه كنه!! دلش نمیومد. مردم در حالی كه سرهاشونو به خاطر موج مغناطیسی سر نسل سومی های زیادی كه الان كنار اون پسر اولیه ایستاده بودن، گرفته بودن و جیغ و داد می كردن، به اطراف می دویدن!!ا

اشك در چشمان سردار حلقه زد. آروم گفت، من گفته بودم!! گفته بودم، ولی كسی گوش نداد!! فاجعه استكبار جهانی داره اتفاق میوفته………….

هلیكوپتر صدا و سیما بالای خیابان های آشوب زده ی شهر در حال چرخیدنه.

گزارشگر سرشو وارد كادر می كنه با صدایی مثل داد زدن شروع به صحبت می كنه: این است تهاجم فرهنگی دشمن كه نتونسته بود از راه های مختلف به نتیجه برسه. اینبار با حربه موهای منحرف جامعه رو رو به آشوب برده. خطر در كمینه! مو سیخیها دارن در شهر گسترش پیدا می كنن!

موج آبی رنگی از دور به طرف هلیكوپتر میاد!

خبرنگار داد می زنه:…موج نزدیك میشه و………..

تصویر صورت یك نسل سومی- مو- منحرف ِ خطرناك با چشمانی كاملا سفید و صورتی بیروح كه به كادر پشت می كنه، در خیابونای آشوب زده دور می شه

پارسال که یکی دو مصاحبه از مسئولان طرح امنیت اجتماعی پخش شد و مأموران به دنبال کسانی که مدل موی همجنسگرا داشته باشد اقدام به دستگیری و جریمه ی افراد کردند، و ما در چراغ سعی می کردیم با مقاله و بیانیه با مشکل حمله مأموران به مردانی که مدل موی همجنسگرا داشتند … روبرو شویم، فانی این داستان را نوشت. کاش این داستان را آن آقاهای داخل ایران هم می خواندند و به خودشان می خندیدند.

 

Advertisements

1 نظر برای “تهاجم فانیِ ما به آنها

  1. بسیار داستان جالبی بود.کاش حقیقت داشت تا با موج آبی موهام همه ی کثافت های این رژیم رو به درک واصل میکردم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s