پسری از جنس گل سرخ، بدون صورتکها

نوشته ی پسری در 22 تیر 1385

———

سلام سلام دوست جونا. خوبین؟ خوش میگذره؟

وای این پرشین بلاگ سرویسشو تغییر داده آدم دق میکنه! واسه هر یه دونه emoticon گذاشتن باید هی صبر کنم یه پنجره باز شه و از توش یکی رو انتخاب کنم. خب غر نزنم. هر چیز جدیدی اولش مشکل داره دیگه.

امروز(یعنی ۲۲ تیر) واسه من یه روز مخصوصه. (نمیدونم با اینکه ۲ ساعته که وارد پنجشنبه شدیم این پرشین بلاگ چرا هنوز تو چهارشنبه مونده) بگذریم.

۲۵ سال پیش وقتی خورشید تازه از آسمون در اومده بود‌، یه پسر وارد دنیا شد. یه پسر که یه جورایی با پسرای دیگه فرق داشت. فرقی که خودش نفهمید از کجا شروع شد. به هر حال این پسر بزرگ شد و بزرگ شد. اون بالا هم همیشه هواشو داشت. نذاشت که این فرق باعث بشه سر جاش بمونه. کمکش کرد که بره جلو. همینطور که داشت بزرگ میشد خودشم شناخت. اولا نمیتونست کنار بیاد با فرقش. ولی بعدش از بس که به سر و کله خودش زد خسته شد و گفت همینم که هستم. چیکار کنم خب. روزا گذشتن و اون تجربه به دست میاورد، تا اینکه تو یکی از روزای خدا با دنیای وبلاگ آشنا شد. اومد اینجا و نوشت. نوشت و نوشت. یه سری آدمای خوب هم میومدن و میخوندن نوشته هاشو و تشویقش میکردن. اسمش هم تو این دنیا شد پسری. آره، پسری تو این دنیا بهترین دوستای دنیا رو پیدا کرد. دوستایی که هر کدومشون یه قسمت پسری رو ساختن. دوستایی که با دنیا عوضشون نمیکنه. دوستایی که گوش شیطون کر و چشم حسود کور امیدوارم تا همیشه کنار هم و کنار من بمونن و هیچ چیزی، هیچ چیزی از هم دورشون نکنه. آمین.

آره

من ۲۵ سالم شد.

امشب بین دست زدنا و هورا کردنا و بوسیدنا و کیکی که تو تاریکی با شمع روشن بهم نزدیک میشد چشممو نمیتونستم از عدد ۲۵ رو کیک ور دارم.

یعنی این سن منه؟ یعنی اینقد بزرگ شدم. یعنی از این به بعد باید بگم ۲۵ سالمه؟ راستش یه خورده ترسناک بود. خب بین اون هورا کردنا یکی در گوشم گفت که اصلاً بهت نمیاد این عدد. خب خدا رو هزار مرتبه شکر.

ولی امشب که داشتم فکر میکردم، با خودم گفتم یعنی تا کی عدد سنم بهم نمیاد. یعنی ۵ سال دیگه هم همینطوره؟

چند روز پیش داشتم با یه آقای جا افتاده صحبت میکردم. آقایی که میگفت یه زمانی از اون خوش قیافه هایی بوده که تو خیابون همه سرا به خاطرش برمیگشت، و الان ناراحت بود که دیگه مرکز توجه نیست. راستش من دلداریش دادم که نه بابا این چه حرفیه، الانم خوبی.. ولی ته دلم یه کوچولو ترسیدم. با خودم گفتم اگه منم به جایی برسم که دیگه مرکز توجه نباشم چیکار میکنم. اگه به جایی برسم که دیگه دلم لک بزنه واسه یه نگاه خیره چه حسی بهم دست میده. اگه برسم به جایی که بشینم ومجبور باشم با عکس به کسی ثابت کنم که یه زمانی سرا تو خیابون واسه من برمیگشت چی راجع به خودم فکر میکنم! نمیدونم.

ولی میدونم آدم بعضی وقتا چیزایی تو زندگیش پیدا میکنه که دیگه براش نگاه دیگران مهم نیست.

و شب تولدم از خدا خواستم که منم هر چی زودتر اون چیزا رو پیدا کنم که دیگه نگران تعداد چشمای چپ شده و گردنای کج شده ی دوروبرم نباشم. آمین.

یه چیز دیگه هم خواستم. خواستم که آدمایی که دوست دارم رو تا وقتی که من هستم، سالم و شاد کنارم نگه داره.تک تکشون رو. آمین.

به نظر من روز تولد هر کس مقدسترین روز دنیاست. روزی که فقط مال تو هستش. روزی که آدمهای دوروبرت فقط به خاطر تو جشن میگیرن. من همیشه این روز رو دوست دارم جیغ بزنم و به همه بگم که آهای مردم! امروز روز منه. بعضی وقتا آدمهای دوست داشتنی ای بهم تبریک میگن که من اصلاً نمیدونم چه ماهی به دنیا اومدن. و من فقط خجالت میکشم. و هر سال هم باید بیشتر خجالت بکشمچون تعداد آدمای دوست داشتنی هم بیشتر میشه، کاش همیشه دور آدم پر از این آدمای دوست داشتنی باشه. به خاطر داشتن همشون ممنونم. مرسی مرسی.

سالی که گذشت سال خوبی بود خدا رو شکر. سال پیش هم که به دنیا اومدم اون گوشه اختصاصی قلبم مال کسی نبود. ولی دو ماه بعدش صاحب پیدا کرد. شاید بدترین صاحب دنیا که ممکنه وجود داشته باشه. ولی الان که فکر میکنم میبینم مهم نبود. مهم این بود که من عاشق شدم.

البته بدترین کار دنیا رو کردم. همه هم بهم گفتن که کارم اشتباهه ولی مگه اینجور موقعها آدم حرف حالیشه. اینقد میره جلو که کله مبارکش محکم میخوره به دیوار و وقتی حالش جا اومد میفهمه که چه گندی زده. بگذریم.خلاصه عاشق شدم دیگه. ولی همچین پشت دستمو داغ کردم که هنوز با اینکه بیشتر از ۹ ماه گذشته، دو دستی همچین اون گوشه اختصاصی رو چسبیدم که بیا و ببین. نمیدونم امسال چی میشه. فقط امیدوارم این بار دیگه اون گوشه اختصاصی رو به کسی که بلد باشه ازش چطوری مواظبت کنه بدم. آمین!

بین خودمون باشه، یه خورده دستم داره خسته میشه بس که اینقد محکم اون گوشه رو چسبیدم که نکنه یه وقت دوباره بیفته بشکنه. امسال قشنگترین لحظه ها رو با بهترین آدمای از جنس خودم داشتم. لحظه هایی از جنس خودم. شیطونیهایی از جنس خودم. آدمایی که بودنشون باعث شد به خاطر تنهایی قلبمو به هر کسی ندم. آدمایی که بودنشون باعث شد که قدمامو محکمتر ور دارم. آدمایی که بودنشون باعث میشه تا اومدن اونی که میخوام راحت تر منتظر بشینم. امیدوارم که امسال هم این آدما و این لحظه ها رو بیشتر و بیشتر داشته باشم. آمین!

خدایا به خاطر همه داده ها و نداده هات ازت ممنوم. به خاطر همه آدمهای دوست داشتنی زندگیم ازت ممنونم. چه آدمهایی تو همه لحظه های زندگیم کنارم بودن و هستن. چه آدمهایی که لحظه های زندگیم رو باهاشون شریک میشم. ازت میخوام که مثه سال پیش هوامو داشته باشی که وقتی امسال هم تموم شد باز بتونم سرمو بلند نگه دارم. ازت میخوام که کمکم کنی به چیزایی که میخوام برسم. میخوام که هوای آدمهای دوست داشتنی زندگیمو داشته باشی. مرسی مرسی مرسی مرسی

تنهام نذار

آمین آمین آمین

تولدت مبارک پسری

Advertisements

4 نظر برای “پسری از جنس گل سرخ، بدون صورتکها

  1. سپهر، این اولین پستی یه که من خوندم، در وبلاگ پسری از جنس گل سرخ، و اگر این پست رو در وبلاگ خودش بخونی می فهمی که من چرا نمی تونستم بفهممش. آخه اینجا من همه ی صورتکها رو برداشته م و بعضی از کلمه ها را هم تغییر داده م. مثلا، خوف را ترجمه کرده م به خوب. و پسلی را ترجمه کرده م به پسری، و تفلد را ترجمه کرده م به تولد. این کارو همون پارسال کردم تا بتونم بخونمش. من به تدریج با وبلاگهای بچه ها آشنا شدم و کشف کردم چقدر به هم و بودن هم و شادی های هم اهمیت می دن. البته، بلافاصله بعد از پسری وبلاگ دیگری را دیدم که حدود پنجاه متر همه به همه اتهام های عجیب و غریب زده بودن و فحش های نایاب داده بودند، که شنیدم اون، یک وبلاگ هک شده بوده، و از طریق اون وبلاگ یکی از قشنگترین وبلاگ هایی که خواندم را کشف کردم.

    به همین پست هم که نگاه می کنی می بینی حتی یک لحظه آروم نمیگیره در یک آن هم نگران خودشه هم نگران دیگران و هم به خودش نهیب می زند هم به دیگران. یک حس غریب همبستگی، ولی تک بودن خودشو هم از دست نمی ده. من این زندگی غیر متعارف، این شادی های زخم شده و این غم هایی تا مغز استخوان رفته ای که بچه ها توی پست ها می نوشتن رو خیلی دوست داشتم. این شهر، یک شهر متفاوت بود توی دل شهر وبلاگستان. می دونی، یه مخلوط واقعی مجازی مضاعف. حالا. لینکش همون بالا هست، برو پست اصلی رو ببین با اون چراغهای چشمک زن

  2. من قبلا نوشته های «پسری» رو خونده بودم
    این زبون رو می شناسم….
    هممون می شناسیم……. من که خوب یادم می یاد…

    ولی من تغییر کردم… و «پسری» نه

    البته الان دیگه احساس نزدیکی نمی کنم به این زبون و طرز فکر

    برا همین درک کردنش یه کم مشکل می شه

    فقط می تونم بگم: وقتی نوشته هاش رو می خونم(من به عنوان یه پسر)
    یه طورایی می شم…نمی دونم چجوری توصیفش کنم…خیلی معصومانه س…بیشتر از اونی که از یه پسر 25 ساله بر بیاد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s