الهام ملک پور – 3

همین که هست که ببینی واژه های لخت را من کر می شوم و صدا فریب می دهد از پیش.

دوباره ساقی؟ دوباره که چه؟ به کجا؟ چه قدر خوب می شد یه الهام دیگه بود و روی کارهای من می نوشت! خوب می شود حتمن من با او چای می خوردم و نمی ترسم که بگویم دوست دارم این دختر را مونولوگ های بی پایان با ویرجینی و سکس در زاویه ی یک آدم مثل فوکو. اصلن قابل تصور و تکرار نیست وقتی هر ذره به سمت پاد-ذره ی خودش حرکت می کنه تا با هم دست به انتحار بزنن من چه طور می تونم هم چونان و هم چونان به فوکو فکر کنم؟ هست که هست؟

و این جمله ها وقتی از ساقی بیرون می یاد؛ که دو اسب رو در فاصله ی زمانی بسیار کم از دست داده اون هم در زمانی که بازی رو با چینش مشهور به دو اسب شروع کرده. بلند می شه و از بالا به صفحه نگاه می کنه چرخی می زنه دور اتاق و با صدایی بی تفاوت می گه هست که هست و با حالت یه شوالیه نیم خیز می شه و یه خونه می ره جلو با پیاده ی d وقتی سرمقاله ی ساقی رو توی چراغ می خونم می تونم انتظار داشته باشم چونین چیزی رو توی وبلاگ ببینم اون جایی که ساقی با خودش حرف می زنه و منتظر هیچ دیالوگی نخواهد ماند درست همون جا ست که من دوست دارم مونولوگ م رو شروع کنم. و ببینی؟ و آیا این ها برای دیدن خود از بیرون است؟ اطمینان به حضور؟ اطمینان به چه؟

من دوست دارم در این باره حرف هایی بزنم. پرتاب یک تن. پرتاب یک شیء به سمت ماهیت خود وقتی تو دست از تبیین آن بر می داری وقتی دیگر فوکو می رود چرا که اسب هایش رفته اند و او هنوز . . . . . هنوز چه؟ چه قدر از انسان ها متنفر می شوم و از خودم بدم می آید وقتی می بینم به چیزی یا جایی چنگ می زنند.

برای چه؟

آقای فوکو بروید و پول صورت حساب را بپردازید من قهوه ام را تمام کرده ام و او نمی تواند کلاه ش را پیدا کند او نمی تواند نمی تواند نمی تواند و از کلاه او هیچ خرگوشی بیرون نمی آید نمی آید نخواهد آمد بیرون و هنوز چیزهایی برای گفتن دارد برای اثبات کردن و برقرار کردن مجرای فاهمه در مسیر هر گفتمان مقتدر. و من قهوه ام را تمام کرده ام.

این متن در 21 فوریه همین طور می آید بیرون من عصبانی ام و نمی دانم با آدم هایی که ایستادگی می کنند چه باید کرد نمی دانم ایستادگی با کیفیت همان چنگ زدن

و دوباره به جاده احتیاج دارم باید ترتیب یک سفر را بدهم و بتوانم کمی درباره ی میشل منصف باشم تا شاید بتواند کلاه ش را پیدا کند.

این به هیچ وجه مربوط به زمان نیست چرا که من در قرن های پیش تر حرف هایی بهتر را از دیگرانی خوانده ام نمی گویم که میشل فوکو از دید من حرف هایش چرند است به هیچ وجه من دوست ش دارم و پازل های فراوانی را با هم به پایان رسانده ایم در زمان لذت درک هر چیز در نقطه ی ایینی ولی ولی پایه ی فکری او برای ساخت این چیدمان استدلالی پایه ی مورد انتخاب من نیست و من سعی می کنم سویه های برساخته ی او را با توجه به مبنای خودم بازتعریف کنم و این گونه است که بر می گردم و به چشم هایش نگاه می کنم چیزی زیر پایم درست روی صندلی و بعد هم با شرمندگی می گویم ببخش کلاه ت رو خراب کردم و اون کلاه بیچاره و له شده رو تقدیم می کنم و می گویم یه نو ش رو برات می خرم قول می دم.

نگو که چیزی نا به سامان وجود نداره که اگر چونین بگی من می گم که داره و تو پنهان ش می کنی. من زیاد پاپیچ همه چی می شم درست در زمانی که حس می کنم دیگری دیگری نیست حس می کنم در یک تک گویی بی پایان به سر می برم آیا انگشت کردن در هر نقطه ی پنهان وجودی الهام فضولی و شیطنت محسوب خواهد شد؟ ولی الهام فقط می تونه هیمن طوری رفتار کنه مگه این که نمی دونم واقعن مگه این که چی!

یکی اومده هر چه پسته بوده رو از توی آجیلای من جمع کرده و من هر چه می گردم یه دونه پسته هم پیدا نمی کنم فقط بادام زمینی و نخود!! و من حالا باید چه کنم؟

زمانی که صدای یه بچه رو برای اولین بار مادرش می شنوه اون مادر در اون لحظه چه فکری می کنه؟ حتمن تو باید بدونی.

حس کردم تو یه جوری به من کمک کردی تا بتونم توی خیابان 67 باهات قدم بزنم و تو اون مه شاید بخوای حرف بزنی. اون جا دیگه حرف می زنی نگو که بهونه نمی یاری. شاید اصلن بهش فکر هم نکردی ولی گاهی آدما می ترسن از این که من توی اون خیابان می بینم شون و ازم می پرسن: خُب چی گفتم حالا؟

تو یه دختر خانم به نام سارا نمی شناسی که از ناحیه ی پا فلجه و Jazz می خونه توی ایران؟

دوباره دارم یکی رو اذیت می کنم.

چرا وولف سعی می کنه در حدود نیم قرن یکی از شخصیت هاش رو به حرف در بیاره تا مدام در هر مهمانی و در پایان هر مهمانی بگه: من می رسونم ت نل. و نل درست در همون زمان داره ردپای یه مونولوگ دیگه رو در ذهن ش دنبال می کنه و حتا به خودش زحمت هم نمی ده که جوابی به کیتی بده چون اصلن قرار نیست جوابی بده و قرار نبوده که شنیده باشه و کیتی مصرانه تکرار می کنه من ماشین دارم من ماشین آوردم در طی نیم قرن نل به یه کاغذ جوهر خشک کن فکر می کنه و سالی در همین زمان یک جمله رو تکرار می کنه هر زمان اسم رز رو از جایی به گوش ش می رسونن و اون پاهاش رو روی لبه ی صندلی یا مبل تکون می ده و مونولوگ های بی پایان خانم وولف تف می ندازه به صورت سقراط عزیز و سقراط می گه اون رو بیارین خواهش می کنم اون جام جاودانگی رو بیارین ولی وولف دوست داشتنی من، از ماندن می ترسه و این مونولوگ ها مدام و مدام به من سرایت می کنه. بله چیزی هست چیزهایی هست و من کلاه فوکو رو بهش پس می دم این طور بهتر به نظر می رسه.

. . . . . . . و چونین نگاهی من رو دچار اضطراب می کنه. نگاهی با سمت و سوی چشم های رنه مگریت که احتمالن آبی تیره ی طرفای خاکستری باید بوده باشند بله چشم هایی تقریبن به همین رنگ ولی چشم های ساقی می تونست زرد باشه زرد ژله ای براق و کوسه سرش رو با عظمت تکون می ده و می گه همین هست که هست حالا چی می گی؟

و مگریت با تمامی ناباوری ای که می تونه انتظارش رو داشته باشه که ازش در بیاد؛ به اطراف ش نگاه می کنه و می گه: خانوم! اون جا درست همون جا یه صندلی خالی هست. مایل نیستید بنشینید؟ ها ها. و من دوست دارم بخندم و بگم رنه! اون گیلاس هم درست روی همون میز که اون جا ست خالیه. آیا مایلید خورد بشه روی سر شما؟ و بعد؟

درست در زمانی که جاده ای تو رو ارضا نکنه و تب ت رو نخوابونه تو می تونی چه بکنی؟

من به حامد زنگ می زنم تا دو چیز رو برام آماده کنه. اول یه تفنگ و دوم ماشین باباش.

تو اگه یه زمان بیای خیابان 67 فکر می کنی چی بخوای بگی؟ آدما اون جا حرفای عجیبی می زنن. نه عجیب. شاید جالب توجه شاید بی واسطه.

مثلن آلبرت اون جا عالیه یا هر وقت خیلی ناراحت ام دوست م رضا اون جا ست باهاش می رم یه قهوه خونه ی عجیب و در باره ی هیچ چیز صحبت یا دعوا نمی کنیم یه بارونی بلند قهوه ای می پوشه و من سرم رو می ذارم روی شونه ش و حس می کنم همه چیز آرومه. یا خیلیای دیگه ولی یکی هست که من هیچ زمان نمی بینم ش نه توی خواب و نه توی بیداری. یکی هست. ویولت هست. ولی من از بودن ش راضی ام شاید یه زمان دیگه این من رو راضی نکنه ولی الان راضی ام.

آن نامه را به چه زبانی خواهی نوشت؟

چه قدر فوران!!! چه قدر؟ کوسه دهان ش رو باز می کنه و می بنده و همین کافیه آرواره ها به حرکت در میاد و رو می کنه به رنه و می گه: شما خسته هستید؟ میل دارید بنشینید؟ می تویند بنشینید. بنشینید و به اون گیلاس خالی نگاه کنید. و دور می شه و می ره.

به هر زبان

هر زبان که مایلید

پنج شنبه 2 اسفند ماه 1386

el


Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s