قبیله‌ی پسرهای در- به- در



.

.

.

قبیله‌ی ما فرق داشت؛ یک جور عجیبی بود. ناف قبیله‌ی ما را با در- به- دری بریده بودند.

ما پسر بودیم. گذشته‌ها را یادم نیست، یادم نیست چند نفر بودیم، بار اول کِـی بود، کجا، که همه‌مان دور هم جمع شدیم. خیلی هم فرق نمی‌کند حالا. آن اوایل هرچه بوده باید خوب بوده باشد و قشنگ؛ آن روزها احتمالا با بدن‌های لخت و برنزه‌مان – که بعضی جاهاش را با چند تا برگ قایم می‌کردیم (می‌کردیم؟) – صبح زود می‌زدیم بیرون از غار، بی‌خیالانه، پی ِ شکار گراز، لای آفتاب گندمزارهای داغ یا که سایه‌های سرد دره‌ها، و شب‌ها می‌نشستیم احتمالا دور آتش کنار هم و صدای ترانه‌های اساطیری مان با لرزش سایه‌ها و بوی گیاهان کوهی و نجوای موجودات عجیب و ناپیدایی که اوراد غریبی زمزمه می‌کردند قاطی می‌شد…

تاریخ قبیله‌ی ما همیشه در لحظه‌های پرشکوهی شکل گرفته که در آنها همدیگر را کشف می‌کردیم. مثلا پیش آمده که در کشاکش یک همآغوشی ِ تبدار یکهو تو را شناخته باشم که یکی از افراد قبیله باشی. یا جایی دیگر، توی دانشگاه، توی مهمانی، توی قطار… چه می‌دانم توی خیابان، پسری را دیده باشی و رگ آشنایی توی لب و چشم‌ها. حتا شده که وبلاگی بخوانم و کم کم متوجه لایه‌ی محوی بشوم پشت متن، که نشانه‌ای از قبیله‌ی ما باشد…

فراموشی، نفرین ابدی قبیله‌ی ماست. و ما محکومیم به ناشناختگی. این روزها ما همدیگر را پیدا می‌کنیم گاهی، توی پسکوچه و پیاده رو، توی مهمانی و رختخواب و پارک و کلاس و اینترنت و اداره و کافه، و حرف‌های ممنوعه می‌زنیم، نگاه‌های ممنوعه می‌کنیم، لذت‌های ممنوعه می‌بریم.

ما اینجاییم، پرتاب شده به گوشه‌های شهر، بی اسم، بی رسم، بی رد و پی. زندگی ما در خیابانگردی‌ها، دو نفری‌ها و چندنفری‌ها شبانه‌ی اینترنتی، مکالمه‌های بی زمان، دور ِ هم‌های کشدار، و عشقبازی‌های بی‌هوا معنی شده است.

ما همه پسریم.

.

… قبیله‌ی ما فرق دارد. ناف قبیله‌ی ما را با در- به- دری بریده‌اند.

.

.
.

مهدی همزاد

Advertisements

11 نظر برای “قبیله‌ی پسرهای در- به- در

  1. آقای مهدی همزاد عزیز، متن زیبا و قوی شما را اینجا در وبلاگ خانم قهرمان که این روزها بیشتر از همه به آن سر می زنم خواندم. در این نوشتۀ نسبتاً کوتاه تصاویر قشنگ و تأثیرگذاری ساخته اید که به شکل خاص خود من را می برد به فضای شعر و حکایت و زبان نیما … این را امتیازی برای زبان و شیوۀ نگارش شما می بینم و به نوبۀ خود آن را تحسین می کنم.
    اما در جایی که متن به پایان خود نزدیک می شه باز یک غمی در اون دیده می شه که به نظرم تا رسیدن به یک شادی جسورانه چند جمله ای جا داره که به اون اضافه بشه و مثلاً این پیام رو بده که آره، ما باز هم از همۀ خصوصیات قبیله مون و از نوع عشقبازی مون لذت می بریم… اون هم چه بسا عمیق تر از بیشتر اونایی که شاید این نوع لذت رو نتونستن تجربه کنن. به هر حال من فکر می کنم که ما با همۀ این صحبت ها و نظرات، خصوصیات و قابلیت های انسانی عشق و نیازمون را بالا می بریم و فضایی رو ایجاد می کنیم که در اون غم هم پاک و زیبا و انسانی و خود در جاهایی خواستنی، مثل شادی شده. و البته که الان هم در ایجاد چنین فضایی شما خیلی خوب عمل کردید ومن خود به خود کشیده می شم به سمت کارهایی از نیما، مثلاً به این مصراع های دلنشین و آشنا توجه کنید …

    بر در شهر آمد آخر کاروان ما ز راه دور – می گوید –
    با لقای کاروان ما، چنان کآرایش پاکیزه ای هر لحظه می آراست.
    مردمان شهر را فریاد بر می خاست.
    *
    .
    .
    جاده خاموش است، اما هم چنان شب، هست در جنگل
    تیرگی، صبح از پی اش تازان
    رخنه می جوید.
    یک نفر پوشیده بنشسته
    با رفیق اش قصۀ پوشیده می گوید…

  2. آیدین، غم به همان اندازه ی شادی انسانی ست.

    .

    ضمن اینکه هنرمند به هیچ کدام از خوانندگانش، چه آدم های نازنینی باشند، چه غیر نازنین، چیزی از قبیل حس خوب یا امیدواری یا رضایت خاطر یا هرچی، بدهکار نیست، اصلاً.

  3. اتفاقاً با نظر شما در این خصوص موافق نیستم. البته چندان نمیشه روش اسم بدهکاری گذاشت… اما اگر مسئلۀ رسالت هنرمند رو در نظر بگیریم، این قضیه رو به شکل اعلا پوشش می ده و توقع از هنرمند رو به سطح بالاتری (که سطح شایسته ی او هست) ارتقا می ده و مسلماً در اون سطح چیزی سخیف نمی تونه عرضه کنه؛ هنرمند چه بخواد حس غم رو انتقال بده و چه شادی، باید این ها رو از یک مجرای پاک و ظریف و انسانی عبور بده. اشارات و عبارات و نشونه های صیقل نخورده و نتراشیده رو که حال ادعای هنر بودن را هم دارند مسلماً نمی شه هنر دونست.

  4. خب آیدین جان، مسأله به سادگی این است که رسالت هنرمند را در نظر نه می گیریم و نه جزو درنظرنگرفتنی هایش می گذاریم چون هنرمند به ما اجازه نمی دهد برایش چیزهایی را در نظر بگیریم یا نگیریم چون خودش هر چه را که مایل باشد در نظر می گیرد یا نمی گیرد. ضمن اینکه، هنرمند هیچ مسئولیتی ندارد که همه ی چیزها را از یک مجرای انسانی و پاک و ظریف عبور دهد، آن محل های عبور را هم مثل مسئولیت، خودش تعیین می کند. و از این ها هم گذشته، ما اگر هنرمند نیستیم و منتقد هنری هم نیستیم، از بیخ به اینکه چه چیزی هنر است یا نیست نمی پردازیم چون آن وقت بعضی از هنرمندان هم به امور ما دخالت می کنند، که مثلا مهندسی ساختمان است، و آنوقت خیلی خرابکاری می شود.

  5. ساقی جان، ممنون از نظرت و چه خوبه که این بحث مهم و پرمحتوا تا اینجا ادامه پبدا کرد.
    اما من دلم میخواد این نکته رو هم اضافه کنم (و این نظر و عقیدۀ من در باب هنر هست که نمی دونم شما تا چه حد بهش اعتقاد داری و خوشحال می شم که نظرت رو، اگر نظر دیگری هست، در این زمینه بیشتر بدونم و درک کنم) … بله، اما خواستم این رو بگم که من به اون تعریف از هنر باور دارم (تعریف ارسطویی) که میگه اهمیت هنر در این هست که هر چند در هر شکل و قالبی یک تقلیدی از طبیعت پیرامون و یا بیان طبیعت انسان هست، اما هنرمند چونی و چرایی و حقیقت و ویژگی های شیئی، یعنی صورت آن را، صورت هیولای معنی را، در ذهن خود دریافته و در اثرش منعکس کرده. و هر چه قدر نتیجه و معلول در هنر و صنعت، به علت نزدیک تر باشه، نقشه و طرح کلی کامل تر است. (و اون چیزی که در هنر و در صنعت منعکس می شه، بایستی لزوم کامل داشته باشه؛ مثلاً شاعر باید چیزهایی رو نشون بده که حتماً اتفاق افتاده یا خواهد افتاد و در هر حال، سرنوشت تغییر ناپذیر بشر خواهند بود.) و با توجه به این توضیحات و این مفاهیم، من به این مورد فکر کرده و اینجور هم تعبیر می کنم که هر یک انسانی که به تجلی یک معنی، یک اصل انسانی، یک خواسته ای و حقی از حقوق انسانی، در طی زمان فکر می کنه و سعی می کنه که زیبایی و لذت اون درک و دریافت رو در هر یک از رفتار و کردار و برش هایی از برخوردها و ارتباطات زندگی روزانه اش به سایرین هم انتقال بوده (مثلاً با یک جملۀ زیبا، یک حرکت و ادای زیبا و یک لبخند مهرآمیز که یک مظهری از لمس و تقسیم لذت هست)، اون آدم هم در جای خود هنرمند هست و هنرش هم ارزشمنده. با این شرح، من به این جا می رسم که می گم ما همه به طریق خود هنرمندیم، و مثلاً کسی مثل خود شما، با این لیست و کارنامۀ سرشار از جستجو و تصویر لذت ها و لحظه های ناب، جای اون داره که در بعضی مناسبت ها کمتر جانب فروتنی رو بگیرید؛ و باز نظر و تأکید من بر این هست که این قدر حیطه و جانب هنر و هنرمند از بخش وسیعی از مردم جدا فرض نشه و هر چند تعاریف و مرزهایی در جای خود استوار می مانند، اما درک و دریافت از اون ها باید اکثراً بسط پیدا کنه و پر مصداق و گسترده بشه، که این خودش قوۀ خیال پردازی و آفرینش افراد مستعد رو هم بالاتر می بره.

  6. آیدین عزیز،

    و من می گم آقای ارسطو، که ما خیلی هم بهشون احترام می ذاریم، هر چه که مایل بوده اند گفته اند ولی آن چه گفته اند هیچ محدودیتی برای آقای مهدی همزاد در این که چگونه هنرمندی باید باشد و چه نکاتی را رعایت بکند، ایجاد نمی کند. آقای مهدی همزاد بنا به تشخیص خودشان، اگر لازم باشد، چهار کیلو غم دیگر هم به شعرشان اضافه می کنند و این شعر، حتی اگر خود آقای ارسطو که هیچ، مامان آقای ارسطو هم نظر مخالف داشته باشند، باز شعر است و هیچ پسوندی از قبیل خوب و عالی و ناب هم بهش نمی چسبانیم چون شعر وقتی شعر باشد بی نیاز از پسوند است.

    حرف من با آیدین این است که این بی ادبی است که شعری در مقابل شما بایستد و شما به شاعرش پیشنهاد بفرمایید که برای ارضای عقیده یا سلیقه ی شما درصد غم و شادی اش را کم و زیاد کند.
    و نخیر، همه ی ما به طریقی هنرمند نیستیم، دقیقا به همان معنا که همه ی ما به طریقی مهندس ساختمان نیستیم.

    این حقوق شهروندی مردم برای برای ابراز عقیده اگر کانالیزه شود به طرف اموری مثل مثلا کارکرد شهرداری، خیلی مفیدتر خواهد بود و خیرش زودتر به عموم شهروندان میرسد.

    حالا، آیدین جان، کامنتی گذاشته بودی در پست گفتگوی آرشام با بابک. خواهش می کنم همان نظر را کامل کن و و برای من بفرست چون حتما می خواهم نظر تو را در مورد چهره ای که تئوری از همجنسگرایی می پردازد این جا منعکس کنم.

  7. سلام ساقی.
    خوشحال شدم از دیدن متن خودم اینجا، و از آیدین هم بابت نقدش ممنون‌ام، اما من هم فکر می‌کنم چیزی مثل «رسالت هنرمند» که هنرمند خودش رو ملزم به اون بدونه بی‌معنیه…

  8. سلام دوست من
    دوست ناديده من
    پيش از اين نيز آمده بودم به اين وبلاگ و سيراب درد و هجر و شعر شده بودم. طرز خاص نوشتنت را مي‌پسندم و بسيار كيف مي‌كنم. يك چيزي در نوشته‌ات هست. انگار تا رگ درد را پيدا كرده باشي…
    مي‌خواهم با تو بيشتر آشنا شوم. لطفا براي من بنويس. فكر كنم يك وقتي با هم حرف زده بوديم
    مدتها پيش شاد زي
    و منتظرم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s