با تشکر از شرق


متن و صحیح و صادق در غرب

این متن بارها، و هر بار با غلط های چاپی افزوده، باز چاپ شد. خوب است یک بار هم بدون غلط و بدون حذف و اضافه منتشر شود. در متن اصلی چاپ شده، سه تا از سئوال ها با جواب هایشان ناپدید شدند، اینجا با رنگ خاکستری مشخص شده اند.

ساقی قهرمان – 10 آگوست 2008

***

در جایی گفته‌ای كه شاعرانگی را به ارثبرده‌ای اما شاعر خوب بودننتیجه تلاش توست. این حرف جسورانه‌ای است در حالیكه شاعرانما فكر می‌كنند«شاعر بسیارخوب‌» به دنیا آمده‌اند؟

حرفی که گفته ام جسورانه نیست، تلاشی که کرده ام جسورانه است. در آن مورد هم، اگر نظری داشته باشم باید راجع به اقوام نزدیکشان باشد.

در شعر « وزیر کار»فاعلیت شاعر در بطن سطرها روی مفعولیت به خود می گیرد آیا در این شعر مرزبین زنانه نویسی و مردانه نویسی را خواسته ای پشت سربگذاری؟

فاعل زمانی متشخص است که مفعول حضور نداشته باشد. هر جا هر دو با هم باشند، خطوط قدرت مبهم می شود. در شعر «وزیر کار»، راوی از مخاطب می خواهد که او را در شرایط خاصی قرار دهد. به مخاطب توضیح می دهد و آن شرایط را روشن می کند. در این شعر، ساقی قهرمان، بعنوان راوی ِ قادر به تعیین نقش خود، انتخاب کرده در وضعیتی قرار بگیرد اما چون وظایف مخاطب راوی را خودش تعیین می کند، در این وضعیت انفعال وجود ندارد و مخاطب راوی، به دلیل آنکه راوی در حال دیکته کردن به اوست، قادر به سرنوشت راوی نیست، و راوی مقهور مخاطب نیست،هر دو نقش را در آن واحد ایفا می کنند.حدس خود من این است که چون در مرزهای مرسوم زنانگی زندگی نمی کنم، خود به خود در شعر من این مرزها موجود نیستند. حالا، دقیقاً نمی دانم منظور شما از زنانه نویسی و ارتباط آن با فاعلیت ساقی قهرمان چیست. زنانه نویسی منطقه ای؟ یا زبان زنانه؟ مشکل ما جایگزین کردن مردانه، با زنانه نیست، آن اتفاقی که ناگزیر است از افتادن، از میان رفتن مرز بین زنانگی و مردانگی است به نفع هویتی که زنانه یا مردانه بودنش را با تکیه به ذهنیت خود تعیین می کند. هویت انسانی ناچار است خود را از یونیفورم قراردادی آزاد کند و بگذارد هر کس همان باشد که هست؛ سیالیت جنسیت را باور کند. در آن شعر، مرز برداشته شده، نه به نفع زبان زنانه، به نفع هویت مردان و زنانی که به نام جنسیت محکوم می شوند.

قبول داری که پتانسیل زبان فارسی مردمحور بوده، یعنی دیکتاتوری زبان فارسی حتا به مردان، اجازه زنانه نویسی را نداده؟ فکر نمی کنی خط شکنی های یک دهه اخیر شاعران ما در عرصه زبان، فراهم کردن امکان بروز وجه زنانه زبان است؟

مرد محور بوده، اما آن مردمحوری مردش از مردسالاری برگرفته شده نه مردی که به دلیل طبیعت اعضای بدنش مرد نامیده می شود. دیکتاتوری زبان به مردان هم مانند زنان اجازه ی خود-نویسی نداده. زبان مرد- سالاریحاکم بوده نه زبان تو که مرد- ای. خط شکنی های دهه ی اخیر در عرصه ی زبان، امکانی است برای بروز هویت نویسنده از طریق زبانی که به کار می گیرد. وجه زنانه را به عنوان نقطه ی مقابل وجه مردانه به میان می آوری، درست است، این وجه باید به عنوان آلترناتیو زبان رسمی جامعه ی مردسالار رشد کند، اما بکارگیری زبان زنانه قدم اول است و وسیله ای است برای درک آن بخش از هویت انسانی که محکوم به سکوت بوده. اما اگر جنسیت زبان، آزاد به نوشتن خود نباشد یک تاریخ دیگر باید بگذرد تا اجبار بکارگیری زبان متحدالشکل زنانه ای که جایگزین مردانه شده، منسوخ شود. زبان باید جنسیت خودش را فارغ از مرزبندی جنسیت فرهنگی بروز بدهد و تحمل دگرباشی داشته باشد.

من اعتقاد ندارم که تو زبانی منفعلانه در شعر داری. می گویم وقتی شاعری مثل تو درک می کندکه شاعر فاعل زبان است نه مفعول زبان قراردادی؛انتظار دارم وقتی می خواهد حرفش را بزند زبان بر او واقع نشود.

اول اینکه، اگر شاعر «فاعل زبان» باشد از حلقه ی زبان قراردادی بیرون پریده، چطور می تواند «مفعول زبان قراردادی» باشد؟ دوم- چرا نباید «زبان» بر شاعر واقع شود؟ در همین لحظه های بده بستان، شعر اتفاق می افتد. سوم- این دغدغه ی فرهنگ مرد سالار است که رل ها را حفظ و تثبیت کند، زبان و شاعر این نگرانی را در ارتباط با همدیگر ندارند. و نیز، اگر به درک شاعر معین اعتقاد داری به انتخابش اعتماد کن.

شعرهای «‌ساقی قهرمان» زنانه است . هیچ شكی در این وجود ندارد، چرا كه زنانگی ویژگی اصلی شعرهای توست اما می بینیمتو جور دیگری می‌نویسی. این جور دیگر یعنی جدا شدن از مرز زنانه نویسیمرسوم كه در واقع ریشه در زبان مردانه داشت.در شعرهایت تو بر زندگی واقع می شوی اما زبان زنانه ات را حفظ می‌كنی. این زنانگی چطور در شعرت خلق می شود؟

بگذریم که در همه چیز همیشه شک وجود دارد. اما چیزی که در این سئوال درک نمی کنم این است : به چه دلیل نمی شود بر زندگی واقع شد و زبان زنانه را حفظ کرد؟ چه مانعی سر این راه هست؟ حدس می زنم این نظر براساس همان تقسیم نقش ها به مردانه زنانه باشد. واقع شدن، ویژگی ِ مردانه است؛ واقعاً ؟ کلمه ی کوچکی نیست، وقوع است، چطور می توانی زنانه را از قابلیت وقوع خالی بدانی؟ یا این که زن در بحبوحه ی واقعشدن از دست می رود ؟ یا لال می شود اگر واقع شد ؟ اما از یک زاویه ی دیگر؛ از همان جایی که اولین دست آورد ویرانی های یک جنگ جهانی، فرو ریختن بود و مخدوش شدن، و دری که باز شد به روی وحشت و لذت از بازسازی و بازپردازی و بازبینی و ازسر سازی و فرار از یقین ِیقین و قاطعیت ِقاطعیت در پست مدرنیسم. قاطعیت جنسیت هم در رفتار انسانی با مرزبندی های جنسیتی رنگ می بازد. ما با یک چهره از مرد در مقابل یک چهره از زن روبرو نیستیم. در امتداد این طیف، مردانگی و زنانگی، نه اینکه جایگزین هم شوند، شبیه می شوند و حس های زنانه در حس های مردانه کشف می شود و جاری می شوند به ادبیات. آنقدر اطلاعات رد و بدل شده که در حدی جسمانیت زنانه و مردانه برای دو طرف موضوع قابل بررسی باشد تا از آنجا به زبان دربیاید. شعر زنان از مردان متمایز شده و رسیده ایم به مرحله ای که شعری که شاعرش مرد است شباهت پیدا کند به شعری که شاعرش زن است، نه فقط با تکنیک، با شباهت شعور شاعر مرد و شاعر زن و با درک این واقعیت که گاهی «آن دیوار» بین زنانه و مردانه نیست، بین طیف های مختلف زنانه است، و مردانه. من کشف کردم که چگونه بر زندگی واقع نموده شوم. چون بودم. واقع بودم. نمایش آن واقع شدن چیزی بود که شعر را شکل داده. وقوف به آنچه هستی، مانع از آن می شود که بی دلیل مسخ یا مستحیل شوی. دوران بزرگسالی ام را در شرایطی گذراندم که نیازی نبود زبان امرا در معناهای مردانه فرو کنم، نیازی به بیرون کشیدنش هم پیدا نشد. شعر من از تجربه ی بودن من و شاعر بودن من ناشی می شود. این جور دیگر نوشتن از آن جور ِ دیگر بودن ریشه می گیرد، به سادگی. نمایش آن گونه از زنانگی در شعر، شاید به خاطر درک من از گونه های مختلف زنانگی است، و پیگیری من در به شعر در آوردنش.

اصلاً علاقه‌ای ندارم ساقی قهرمان شاعر را به ساقی قهرمان شاعر مهاجر تقلیلدهم . چون فكر می‌كنم مرزشكنی‌های آثار شمابویی از غربت و نوستالوژیادبیات مهاجرتما ندارد. چطوربا این مساله كنار آمده‌ای ؟ در شعرتان جغرافیا محدود می شود به ساقی قهرمان.

چون اصولا مهاجرتی صورت نگرفته. من در شرایطی، پریده ام بیرون. این پریدن به بیرون به مرحله ی فرود نرسیده. مهاجرت از سرزمینی به سرزمین دیگر، که لازمه اش تحلیل و تصمیم و انتخاب است، اتفاق نیفتاده. در این «بیرون»، بی مرزی مشاهده می شود، غم غربت امکان ظهور پیدا نمی کند. درست در این شرایط است که وطن تبدیل می شود به تن، و ذهن شروع می کند به کشف مرزهای جغرافیایی اش. این اتفاق، که وقتی افتاد دردناک بود، شد اتفاق شاد زندگی. تجربه ی زنده ماندن بود. نچسبیدن به زمین، امکان نگنجیدن در چارچوب را مطرح کرد. برای من، زنده ماندن، بیرون ماندن از چارچوب هایی است که بیرون از من اند. اما حالا نزدیک به یک سال است سردبیر نشریه ای هستم به اسم چراغ. خوانندگان و نویسندگان این نشریه در داخل اند. با این نشریه، نوشته های من، که جدا از شعر من است، برگشته به داخل. در چارچوب مرزهای مشخص فرهنگی اجتماعی نوشته می شود. دیگر بی مرز نیست، قائل به مرز است.

صریح نویسیتو گاهی منجر به عدم دریافت شعرت توسط مخاطب می‌شود . مثلاً شعر«به مرده كه دست می‌بری» تو كه خیلی هم زیباست موجب اعتراضات زیادی شد . در حالیكه نگاه جسمانی تو به مرده خیلی رقت انگیز است و اصلاً جسمانیت را زیر سوال می برد . این سو تفاهم‌ها ناشی از چیست؟

تابو خاصیت رمزآلود و دلهره آور دارد. این دلهره است که منتقل می شود به موضوع و تصور زشت بودن به دست می دهد. زشتی، از شرایطی است که سایه ی تابو بر موضوع می اندازد. در فرهنگ ما صراحت تابو است. عادت داریم حجاب را ببینیم، آنچه پشت حجاب مانده را حدس بزنیم. عمل دیدن، واقع نمی شود. حدس، فضا را برایتبرئه و تکفیر، بسته به میل فرد، آماده می کند. در این شرایط کسی که نگاه می کند و کسی که در معرض نگاه قرار دارد، امکان حاشا دارند. اما صراحت امکان حاشا نمی دهد. در مقابل صراحت، که مغایر عادت فرهنگی ماست، ذهن تماشاگر دچار آشفتگی می شود، از روی عادت حدس می زند. این شعر را بارها خوانده ام. به جز تابوی صراحت تابوی دیگری ندیده ام. شاید تماشای مرده هم تابو باشد. هست؟ شاید رسم ما است که مرده را از نظرها دور کنیم. این شعر مرده را تماشا می کند و گزارش می دهد. مردگی را توضیح می دهد، با زندگی مقایسه می کند؛ زندگی را تنگاتنگ مردگی می بیند؛ عدم ارتباط با زندگی را مردگی می داند. وقتی همه ی آنچه باید باشد، نبوده شده، زندگی راوی از زنده بودن به مرده بودن منتقل می شود. وقتی این شعر را می نوشتم یک واقعیت را می نوشتم. رقت؟ وحشت از واقعیت ِ موجود بود، اما رقت نبود. سعی نکردم جسمانیت را زیر سئوال ببرم. وقتی همین نبودن ها را درک می کند، شعور جسم دوباره تأیید می شود. جسم، می داند. هم داشتن را هم نداشتن را. آقای پور محسن عزیز، این سوء تفاهم ها به نظر من ناشی از باورهای فرهنگی است. از بین کسانی که ایمیل های تهدید آمیز فرستادند حتی یکنفر سئوال نکرده بود، همه رأی صادر کرده بودند. اینجاست که باید تغییر روش بدهیم، اول سئوال طرح کنیم، وقت برای صدور حکم هست. خود سوء تفاهم، نه، مخرب نیست. می تواند راهی باشد برای رسیدن به تفاهم.

خیلی‌ها در خارج كشور می‌خواهند از قراردادها عبور كنند. اما غالباً شعر نمی‌نویسند فقط متن‌هایی می‌نویسندكه از قراردادها عبور كنند. اما تو شعر می‌نویسیو این خط قرمزها بالاجبار شكسته می‌شود . چون ذهنت آنها را بر نمی‌تابد. اپیدمیعبور از قراردادها فكر‌ می‌كنی به نفع شعر ما بوده است؟

قراردادها بالاجبار شکسته می شوند، اول در تجربه ی ذهن، بعد در تجربه ی شعر. این خاصیت شعر است که به جای گفتن، اتفاق بیفتد. اپیدمی عبور از قرارداد؟ باید روشن کنیم قراردادها به زعم کی قرارداده شده اند. از این گذشته، خارج کشوری ها با قرارداده ها زیاد در نیفتاده اند. خیلی به ندرت.

و غالبا به آوردن کلمات ممنوعه بسنده کرده اند.اما شعرشان بوی کهنگی و از آن بدتر بوی تند دیکتاتوری زبان قراردادی را دارد.اینطور نیست؟

نه، نمی شود اینجور نظر داد. تا شاعر معین و شعر معین را پیش نکشیم نمی شود در مورد رنگ شعر نظر داد. اما، این بسنده کردن به «کلمه ی ممنوع» عمدی نیست. برای شکستن یک ساختار کهنه، باید آن ساختار را شناخت. تا ریشه های فرهنگی ممنوعه شدن کلمات بررسی نشود، استفاده از آن کلمات برای شکستن هیچ چیز کافی نیست. شاعر باید بداند آن کلمات طی چه مراحلی ممنوعه شده اند.گذشته از آن که عبور از مرزهای قراردادی، توسط نگارنده، تبدیل به شعر شده یا نه، نفس عبور از مرز قرارداده در داخل مطرح شده. من هم به شعر از دور و از همان زوایا که شما نگاه می کنید نگاه می کنم. من خارج از کشورم، از مرزی قراردادی عبور کرده ام. نانام خارج از کشور است از مرزی قراردادی عبور کرده است. از عبور از مرزی قراردادی حرف می زنم و تبدیل این عبور به شعر، در شعر. از شعر خوب خارج از کشور حرف نمی زنم، از عبور و از مرز حرف می زنم.بیشترین این مرزهای قرارداده در داخل در معرض عبور قرار گرفتند. مفاهیمی مثل تکصدایی، و هایرارکی جنسیتی و تکجنسیتی، دیده شدند، برای عبور. ریشه ی ترس از تکثر صدا و تکثر جنسیت صدا هنوز در اعتقادات فرهنگی ما محکم است، اما در معرض عبور قرار گرفته. مسلما به نفع شعر هم بوده. در خارج، این مفاهیم ترس کمتری ایجاد کرده اند. در هر دوره ای، به سر که آمد، کسانی دوره را تکرار نمی کنند. نفع این برای شعر چیست؟ فرار از بی شع(و)ری اجباری. در خارج، به دلیل امکاناتی که در خارج برای دیده نشدن مرز قرارداده ی فرهنگی موجود است، ادبیات، بی توجه به آن قراردادها تولید شده. این را اضافه کنم، چون نزدیک به سی سال است اهل ادبیات، ادبیات فارسی را شقه می خواهند، بخشی از ادبیات به دلیل تحلیل داخل از قرارداده ممکن شد، بخش دیگرش به خاطر فراغت خارج از کشور از قرارداده ها بود که شد. نیمه ی داخل و نیمه ی خارج هیچکدام به تنهایی ادبیات فارسی نیست.

بعضی‌ها اعتقاد دارند علاقه شما به عبور از خط‌ها به نوعی ریشه در اخلاق‌گرایی مستتر در شما دارد.شما موافقید؟

با توجه به من، «اخلاق گرا» توصیف درستی نیست. اما اگر اخلاقیات را در نظر بگیریم، اخلاقی که در این سئوال به آن اشاره شده تاریخ مصرف دارد. ده سال پیش نبوده و ده کیلومتر آن طرف تر هم نیست. من یکبار اخلاقیات را تماشا می کنم، و یکبار انکارش می کنم. به نظر من اصل باید بر حفظ حرمت انسانی باشد، نه قراردادهای منطقه ای. به اخلاقی زماندارتر از اخلاق جاری اعتقاد دارم. به دلیل تجربه های زیاد در زمینه ی آنچه ما زنانه می نامیم، معضلی به نام زن- در- شرایط را تجربه کرده ام. اخلاق در برابر زن- انسان می ایستد. در برابر مرد- انسان هم می ایستد. زن محکوم است به «مادر شدن»، مرد محروم است از «مادر بودن». به نظر من مادرانگی یک حس انسانی است، ویژگی زنانه نیست به خصوص که فیزیک زن به تنهایی برای مادر شدن کافی نیست. اگر اخلاقیات حاکم ، نیمی از مردم را از مادر بودن محروم می کند و نیم دیگر را محکوم به مادر شدن، اینجا یک ظلم اتفاق افتاده است. درک من این است که مردان باید امکان داشته باشند مادر فرزندی باشند که لزوماً از زهدان خودشان بیرون نیامده، و زنان تصمیم بگیرند در چه شرایطی امکان انتقال هویت خود از زن به مادر را دارند. با جنسیت باید رفتار انسانی داشت، مرزبندی های جنسیتی باید انعطاف پذیر باشند. غیر اخلاقی تحمیل فرهنگ است به تن. محکومیت در قالب جنسیت قراردادی و انعطاف ناپذیر بودن مرزبندی های جنسیتی غیر اخلاقی است.

فکر نمی کنی این یکی از جزایر نامکشوف زبان ماست که هنوز به آن پرداخته نشده؟ اینکه مرد هم مثل زن انسان است و می تواند مادر باشد. می تواند زن باشد. همانطور که زن در زبان می تواند مرد باشد.

شاید از جزایر نامکشوف زبان ما باشد، اما در حوزه ی فلسفه و ادبیات جهانی کشف شده است.

در مقاله‌ایدر بزرگداشت رضا براهنی او را ستایش كرده‌ای. البته با زبان شاعرانه‌ات انتقادها را هم توام كرده‌ای اما تو آن بخش از شعر براهنی را ستایش می‌كنی كه همیشه مورد انتقاد بوده. خیلی‌ها در اینجابراهنی راخائنبه شعر فارسی می‌دانند البته من این نظر را ندارم . براهنی چه جایگاهی در شعر معاصر ما دارد؟

ستایش نکردم. بزرگ داشته ام. شعرهای زندان وشعر براهنی بعد از دهه ی هفتاد را تحسین کرده ام. راهگشایی براهنی در «شعرهای زندان»، و شعرهای «خطاب به پروانه ها» بی نظیر بوده. «شعرهای زندان»، زبانی مناسب برای آن نوع شعر که ناچار در قالب های نامناسب نوشته می شد پیشنهاد کرد. برخورد واقع بینانه ی نویسنده با جامعه را هم مطرح کرد. فعالیت سیاسی که قرار بود با هدف خدمت به خلق باشد، در ادبیات برخورد شکوهمند می دید و شکوه فعال سیاسی، مانع از دیده شدن واقعیت سرکوب و جامعه ی سرکوب شده بود. براهنی زبانی را به کار گرفت که قابلیتنمایش محیط را داشت. زبان آن شعرها کمتر از شعرهای هفتاد براهنی، ناگزیر نبودند. در شعرهای هفتاد هم راههای نرفته ای را در شعر فارسی تجربه و پیشنهاد کرد. بگذریم که زیباترین نمونه های شعر فارسی معاصر، آغشته به همان شور که ذهن شرقی به آن عادت دارد در خطاب به پروانه ها و منتشر شده های بعد از آن آمده اند، اما این شعرها از محدوده ی زیبایی شناسی شعر بیرون می آیند و راهنمودهای دیگری نیز مطرح می کنند. لازم بود خطوط مستقیمی که رسیدند به سالهای پنجاه، کج می شدند. نمایش سردرگمی جمله و جابجایی اجزا و تفویض مسئولیت فعل به اسم و برعکس، حرف های ربطی که چیزی را به چیزی ربط ندادند، تکرار تا مرز رسیدن به مشاهده، لازم بود. نوشته اند در شعر براهنی تکنیک بر شعر غلبه دارد. فقط در تعداد معدودی. و دلیل دارد. مسلما در بسیاری از آن قطعه ها، می نویسد تا تدریس کرده باشد. گفته اند خائن به زبان فارسی؟ کی گفته؟ با چه نیتی؟

من این سوال را برای زیر سوال بردن براهنی نپرسیدم. قطعا براهنی کارهایی حتا فراتر از این کرده. لااقل این امکان را به شاعران ما داده که برگردند و دوباره درباره هستی شعر فکر کنند. حالا شاید نتیجه دقبقا منطبق با اعتقاد براهنی نباشد. تو اینطور فکر نمی کنی؟

مدرک ما متن است، و منظره. نمی توانم حدس بزنم اعتقاد براهنی چیست.

شعر شاعران داخل كشور را دنبال می‌كنی؟ نظرت درباره‌یاین شعرها چیست؟

دنبال می کنم. تجربه ای که پگاه احمدی و رزا جمالی در فارسی با چهره ی زن در زبان کرده اند، را دنبال می کنم. با خوانش من، در شعر پگاه احمدی و رزا جمالی زبانی که به کار گرفته می شود تخته پرش اش همان فرهنگ مرسوم است، از آن جا خود را به بیرون، هر وقت بخواهد، می تواند پرتاب کند و به زبان و زن، بیرون از فرهنگ رایج بپردازد. اما انتخاب کرده فرهنگ را تا تهش به زبان بیاورد و انتخاب درستی کرده. شعر دگرباش را با دقت پیگیری می کنم. آینده ی ادبیات فارسی در مسیر دریافت های شعر دگرباش است، بخصوص که مقالات مربوط تئوریک هم بی وقفه ترجمه و تألیف می شوند. در موارد خیلی معدود، دغدغه ی این شعر، زبان است، ویژگی های شعر خود به خود کار را می برد به فضای متفاوط. تکنیک را تا حد ممکن نامرئی می کنند. ساده نمی نویسند، تصور ساده نویسی به دست می دهند. استثنا در این مورد ——— است که رفتاری خاص با زبان دارد و با قلع و قمع اصول، نه متن، و با آن صراحت که در ادبیات فارسی غایب بوده است، فارغ از این که در کدام حیطه بنویسد، شعر بی نظیر می نویسد. بابک سلیمی نمونه ی موفق نگاهی است که در دهه ی هفتاد خواستند به ساختار جامعه، اما به یک لایه ی دیگر طبقاتی، بیندازند و نشد. کارهای ترسیمی مهرداد فلاح یک جای خالی را پر کرده؛ تبدیل کلام به مینیاتور، به جهان بینی، به شعر. گروه مطرود و بحث هاشان را می خوانم. شعر مطرود و جمع نزدیکش حساسیت های ویژه ی نگاه زن به شهر را مطرح می کنند؛ یک جور همذات پنداری با زن- در- شرایط در این شعرها هست. کارهای علی سطوتی و آرش الله وردی و فریبا فیاضی و فرزانه مرادی و به نام بدری و سوده نگین تاج را می توانستم با هم اشتباه کنم؛ با وجود تفاوت ها و نشانه هایی که هر کدام از خود در کار به جا می گذارند. یک جور برابری جنسیت در آنجا اتفاق افتاده، یعنی جنسیت تعین ندارد. شاید آن چه فریبا فیاضی و سوده مطرح می کنند، در ادامه، به تصویر جسمانیت زن- بیرون- از- موقعیت برسد.

اشاره کردی به برابری جنسیتی.یعنی این مساله برای ساقی قهرمان مساله است؟

جنسیت تا زمانی که به دو دسته تقسیم می شود، اسیر یک جنگ تمام نشدنی است. انسان نباید محدود به جنیست قراردادی باشد، مرز قراردادی که فرهنگ بین جنسیت ها کشیده اگر برداشته شود آنچه به جا می ماند هویت انسانی است

.

.

Advertisements

5 نظر برای “با تشکر از شرق

  1. سلام دو سوال دارم:
    1-افراد همجنس گرا ذاتا هستند و یا خودشان میخواهند که باشند؟
    2-در بین همجنس گراها ارتباطات جنسی مثل انسانهای طبیعی است یعنی فاعل و مفعول وجود دارد؟
    با تشکر

  2. اصلاح‌طلب، با جون خودت بازی کردی که اینجا از ترکیب «انسان‌های طبیعی» استفاده کردی.

  3. سلام ساقی جان، می بینم که در این مصاحبه به بسیاری نکات مهم و محوری اشاره شده. این مصاحبه ی پر و پیمان کی انجام شده و نخستین بار در کجا چاپ شده است؟

    (جواب من به اصلاح طلب:

    1. افراد همجنسگرا چون از ذات همجنسگرایی بیشتر برخوردارند، اگر یک وقت هایی لزوماً نخواهند همجنسگرا باشند هم، همجنسگرایی با خواست و غریزه شان دمساز تر است.
    یعنی ذات همجنسگرایی به خواست آنها برای ایجاد ارتباطات انسانی بیشتر تأثیر می گذارد تا این که خواست و ارده ی آنها فی نفسه همجنسگرایی را برگزیند یا دگرجنس گرایی را. پس می بینیم که عامل «خواست جنسی» و گرایش جنسی شان به همجنس از این دیدگاه در آنها به اندازه ی کافی طبیعی می باشد.

    2. در بین همجنسگراها ارتباط فاعل و مفعول هم به همان اندازه طبیعی است که در بین غیر همجنسگراها؛ می توانید بگویید چه چیزی، چه عامل فردی یا اجتماعی ای موجب می شود شما غیر از این تصور کنید؟)

  4. بايد بگم كار تحقيقيه جالبي بود..به عنوان يك بلاگ نويس جوان مي خوام با شما آشنا بشم…منا اد كنيد لطفا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s