داستان موشی که عاشق پنجول گربه ای شده بود که

داستان موشی که

عاشق پنجول گربه ای شده بود که

لب هره دراز کشید و

دستش را ول کرد جلو سوراخ موشی که خف کرده بود

زل زده بود

به پنجول گربه که ول جلو سوراخ شده بود و

حوصله اش سر رفت از موشی که نشسته توی سوراخ و گیج و گمیده و زل به پنجول گربه ای که لمیده خسته— پنجولش رو به سوراخ موش— طعم لیسیدن میداشت

تا

موش

منگ

سرش را جلو بکشد

دهن بچسباند به لب سوراخ

لب بچسباند به پنجول گربه که ول

زبان بمالد روی گربه ی پنجول

لب بچسباند به پنجول نرم تیز که پنجول نرم تیز، گربه را ول بکند برود تو کنار موش

.

که موش سرش را بیرون ببرد ببرد لای پنجول گربه که بالای هره

لمیده

نگاه می کند به لب حوض

جیک جیک پرپرپر

غارغار

رفت

.

.

.

.

را

.

دمدمه های غروب

.

همینجا

..

نوشته اند.

تا ته

ورق زدی؟

بزن

.

.

حالا

داستان پنجول گربه ای که ول شد روی سوراخ موشی که نشسته بود توی سوراخ و زل به پنجول گربه ای که موشش را سوراخ سوراخ کرد و رفت لب حوض و یک دسته آب درخشان پراند روی هوا

ورق بزن

اینجا نشسته ام

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s