میشای ما

.

بشور دستاتو


دستهايم را با آب و صابون خوب شستم. در آينه نگاه کردم. گفتم همه منو همين شکلی می‌بينن؟ يعنی هيشکی شکل خودمو نمی‌بينه..؟ زير دوش آب داغ خودم را با آب و صابون خوب شستم. خوب آب کشيدم. رفتم توی اتاق. من که نمی‌خواستم دست بزنم. اصلا هيچوقت دست نمی‌زدم. از لای ميله‌ها يک مشت گندم می‌ريختم توی قفسش و تماشا می‌کردم. سرش را می‌آورد بالا. بو می‌کشيد. گاهی ترس برم می‌داشت که يادم برود و گشنه بماند. از گشنگی بميرد. از مردنش ناراحت نمی‌شدم ولی می‌ترسيدم گشنه بميرد. پنجره را وا کرده بودی. هوای اتاق تر و تازه بود. سردم بود. توی آشپزخانه که رسیدم يادم آمد يادم رفته توی آينه نگاه کنم. حالا چه شکلی ديده می‌شدم..


بخور غذاتو


صورتت ديده نمی‌شد. پشت به پنجره ايستاده بودی. نور چشمم را می‌زد. صورتت را نمی‌ديدم. دستهايت را وا کردی بغلم کردی. دستهايت لای موهايم رفت. گفتی گشنه‌يی؟ گفتم داری ميری؟ گفتی بخور غذاتو. پشت ميز نشستم. دوست داشتم پاهايم را به پايه‌هايش تکيه بدهم و روی پشتی صندلی خم شوم عقب و موهايم توی هوا موج بردارد. موهايم هنوز خيس بود. خودم را توی آينه نگاه نکرده بودم. می‌خواستم سينی را بگيرم جلو صورتم نگاه کنم به خودم از خودم بترسم. وقتی با بشقاب غذا آمدی کنار ميز، داشتم فکر می‌کردم.  به ميشای ما. گفتی مرده که مرده. بخور غذاتو. پا‌شدم رفتم دستشويی تو آينه نگاه کردم. همه‌چی خوب بود. برگشتم. گفتی بخور.. داشتم می‌خوردم. کاش می‌گفتی نخور. کاش می‌گفتی اينا برای تو خوب نيس. خودم می‌دانستم خوب نيست، ولی آدم دست خودش را که نمی‌تواند ببندد. می‌تواند؟ خود بخود می‌رود سر قابلمه بشقابش را پر‌ می‌کند، می‌آيد سر ميز، ديوار روبرو را نگاه می‌کند، می‌جود، پايين نميرود. لقمه‌ای‌ گنده‌تر برمی‌دارد که همه را با هم ببرد پايين. پايين می‌برد. آشپزخانۀ ما ديوار روبرو ندارد. روبرويش تختخواب است. گاهی آدم دلش می‌خواهد در اتاقش بسته باشد. روی تخت بنشيند پاهايش را بغل کند. مثل من که تکيه دادم پاهايم را جمع کردم زير ملافه. تو خم شدی روی صورتم، پايين‌تر که آمدی کف دستهايم عرق ‌کرد. گاهی خيال برم می‌داشت که حتما غذايش تمام شده. بيغذا مانده است. سر گرد چاقش بيرون آمده بود نگاه می‌کرد. تو می‌رفتی تو. می‌رفتی تو. يک آن خجالت ‌کشيدم، بعد هيچی. تا دستم به او می‌خورد ياد دندانهای تيزش می‌افتادم که ميله‌ها را می‌جويد تا بيايد بيرون. بيايد بيرون از قفس. هاج و واج زير دست و پا. هر طرف بدود و آن وقت، آن وحشتزدگی را دوست نداشتم. دلم نمی‌خواست کف دستم بگذارم به گونه‌ام بچسبانمش. صورتم رو به ديوار بود. تو نگاه می‌کردی. خب من هم نگاه می‌کردم. تکان که می‌خوردی می‌ديدمت. نفس که می‌کشيدی. سيگارت را که توی زيرسيگاری خاموش ‌کردی. بلند که ‌شدی چراغ را خاموش کنی. يکروز ساعت پنج عصر صدای در آمد. چرا زود آمدی آنروز؟ در اتاق را که وا‌کردی در قفس را بستم نشستم. اصلا چرا بيرونش آوردم؟ اتاق که جای موش نيست. می‌خواستم بروم جلو آينه ببينم چه شکلی‌ام.
گاهی انگار سر چاقش را می‌ديدم که به يک طرف خم شده نگاه می‌کند. به من نگاه می‌کرد. من به تو نگاه می‌کردم که فرو می‌رفتی توی من. يک لحظه احساس شرم کردم بعد هيچ. بعد هی تشنه می‌شدم و خوابم ‌برد. ما ميشا صدايش می‌کرديم. گاهی برای بعضی‌ها توضيح می‌داديم که ميشا موش ماست. و موش ما توی قفس زير يک مشت پوشال خوابيده بود. بعضی وقتها يکی دستش را می‌برد توی قفس و بيرونش می‌آورد و می‌گذاشت روی شانه‌اش، يا توی جيبش و ياد کوه و کاه اذيتم می‌کرد. نه اينکه بدانم کداميک برای آن يکی ديگر کوه است. همين که نميدانستم اذيتم می‌کرد. من نمی‌توانستم بغلش کنم. دستم که بهش می‌خورد دلم چنگ می‌شد. ياد دندانهاش می‌افتادم که ميله‌های قفس را می‌جويد. انگار می‌توانست تمام خانه را بجود. تو گفتی مرده که مرده. بالاخره ميمرد. دلم نمی‌آمد دستم را توی قفس ببرم و بياورمش بيرون. مرده بود. می‌دانستم که مرده اما می‌گفتم شايد با خودش بگويد نمی‌شد زودتر اين در را وا می‌کردی من يک دور، دور همين خانه می‌دويدم بعد می‌مردم؟ بعضی‌ها قبل از مردن اين فکرها را می‌کنند و اگر خيلی دلشان برای خودشان بسوزد خودشان را به مردن می‌زنند و با گردن کج گوشۀ قفس می‌افتند تا يکباره از دست کسی که در قفس را وا کرده آويزان شوند و دندانشان را فرو کنند توی دستش. من بودم جيغ می‌کشيدم دستم را پس می‌کشيدم موش دور خانه می‌دويد از هر طرف که می‌رفت به ديوار می‌خورد و هاج و واج دور خودش می‌چرخيد. می‌دانستم. صبح ‌ها از خواب که بيدار می‌شدم يادم نمی‌آمد برای چی از خواب پا شده ‌ام يا کی صدايم زده که دور خانه راه افتاده ‌ام. همه‌اش ديوار. تا اينکه توی دستشويی آب سرد به صورتم می‌زدم و يادم می‌آمد. حالا اين يکی مرده بود. ديوانه‌اش کرده بوديم. چارچنگولی می‌چسبيد به ميله‌ها انگار که ميخکوبش کرده باشند. اگر از لای ميله‌ها می‌زد بيرون ول می‌شد توی چارديواری خانۀ تو. نه اينکه خانۀ من نباشد، نه، ولی من چه کار می توانستم توی این خانه، اختیار دار نبودم که. بعد تا می‌رفت یک گوشه‌ لانه بسازد ديوانه ‌اش می‌کرديم. اينقدر می‌دوانديمش که لانه از يادش می‌رفت. ديروز که ایستادم بالا سر قفس سرش را بالا آورد گندم‌ها را ديد که ريختم توی قفس.
رفتم کنار پنجره خودم را توی شيشه تماشا کردم. گونه‌هايم زير موها گم بود. موهايم را پس زدم. انگار باد کرده بودم. چرا؟.. از آن روزها بود که اگر يادم می‌رفت توی آينه چه شکلی‌ام راحت‌ تر می‌گذشت. بايد پرده‌ها را می‌کشيدم. هنوز با من حرف نزده بودی. چشمهايت پيدا بود. دستهايت مثل مورچه روی تنم می‌رفت. تنم مورمور می‌شد. پايين‌تر می‌آمد. کف دستهايم عرق می‌کرد.

بنداز پرده‌رو

پرده را که کشيدی اتاق سايه ‌شد. کف دستهايم خيس بود. ملافه را مشت کردم. توی تنم خشک خشک بود. تو نمی‌رفت. از همينجا چشمم به سه ‌کنجی ديوار پشت سرت افتاد. توی سه ‌کنجی ديوار، يک گلدان خمره ‌ای بود. روی ديوار سمت راست، جايی که اگر من ايستاده ‌بودم بالای سرم می بود، قاب عکس من آويزان بود. يک نفر ايستاده توی سه کنجی جا می‌شد. عادتم شده بود گوشه‌های ديوار را با چشم اندازه بگيرم. فرض کن ايستاده ‌ای توی سه ‌کنجی. رو به ديوار. که به شکمت نخورد. پوست شکمت که نازک است، کش آمده. حامله‌ای. زانوهايت را خم کرده‌ای. پيشانی را چسبانده‌ای به ديوار. زير پوست شکمت زير و رو می‌شوی. حالا کبود می‌شود. او هم عرق می‌ريزد و لگد می‌زند.  من که نمی‌ديدم. رویم به دیوار بود.

ته قفس پيدايش کردم. کز کرده‌ بود. مرده ‌بود. گفتم شايد از وحشت قفس بوده. شايد دق کرده. ولی چرا اينقدر صبر کرد. ؟ چرا زودتر دق نکرد؟  چرا هيچی نگفت؟ من بودم داد می‌زدم چيزی می‌گفتم. می‌گفتم نکن! نکن! سرم می‌چرخيد اينور آنور غلغل صدا از سينه‌ام بيرون می‌ريخت. دهنم را بستم. چپ چپ نگاه ‌کردی. نگاه می‌کردم که کی بلند ‌خواهی ‌شد. دلم يک قوری چای می‌خواست روی تشکچه، توی زيرزمين. ما زيرزمين نداشتيم و من هيچوقت با قابلمۀ غذا از پله‌های زيرزمين بالا نيامده ‌بودم که يکی از بالای پله‌ها موهايم را دور دستش بتاباند و من که قابلمه را محکم نگه داشته‌ام که نيفتد از پله‌ها بالا بيايم و تا سر سفره برسم و بنشينم و بگويم: بفرمايين
دوباره بسته شده بودم. چيزی توی تنم می‌دانست که حالا بايد چمباتمه نشسته باشد، خم شده باشد رو به جلو، چشم‌هايش راه کشيده باشد. ته دلش چيزهای زنده، مرده باشند


بشور دستتو

.

ساقی قهرمان

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s