آلیس در سرزمین خودش

در آینده ای که معلوم نیست و بیرون از ساختار مدنیتی که امروز هست، لذت تن فقط به تنی در ارتباط مستقیم با تن های دیگر در رابطه ای تعریف شده، مربوط خواهد شد.

ولی هنوز آزادی تن از سیاست های حاکم واقعیت پیدا نکرده است. آنچیزی که کاوه با بی ارتباطی تن و سیاست اشتباه میگیرد دقیقا همان محکوم بودن تن در چارچوب سیاست است. پنهان کردن رابطه ی جنسی در پشت پرده و محروم کردن تن از ابراز این رابطه یعنی اینکه سیاست اجازه نمی دهد که تن از خودش و آنچه بر او واقع می شود از لذت و محرومیت، بگوید. پنهان کردن تن، و پنهان کردن عمل جنسی به دستور فرهنگ، یک روی دیگر عرضه کردن تن و اجرای نمایش جنسی به دستور فرهنگ است. دقتی که کاوه در متن من بکار می برد تا آن را از عبارت های «ژورنالیستی» (و نمی دانم ژورنالیستی قرار است چه مفهومی را برساند) خالی کند در همان راستای اعمال کنترل بر تن است. دلیل این علاقه به کنترل چی باید باشد به جز عادت؟ این اتفاق افتاده است در جاهای دیگر جهان که مردم یک جامعه چند قدم و نه زیادتر از این نیاز به کنترل عبور کرده اند و اتفاقی هم نیفتاده. فقط عادت به کنترل را کنار گذاشته اند و نه به دلیل اینکه تک تک افراد آن جاهای جهان آدم های بسیار آزاد اندیش و روشنفکری بوده اند، نه، فقط به این دلیل که سیاست حاکم بر آن جامعه این بوده که مردم این عادت را از دست بگذارند و عادت دیگری را بگیرند دستشان. و مردم کم کم به حجاب نپوشاندن بر تن همدیگر عادت کرده اند. تا حدی. تا یک حدی. اما کاوه هنوز نگرانی اش «ژورنالیستی» شدن متن من است و احتمالا اگر دوستانه از او بپرسم ژورنالیستی نباشد یعنی چطور نباشد، خواهد گفت که اگر متن از کلمات سخیف خالی باشد و ابهام بیشتری داشته باشد و زیاد از تصویرهای بی پرده استفاده نکرده باشد متن والاتری خواهد شد شایسته ی یک خانم خوب.  اما به این سئوال جواب نخواهد داد که چه کسی باشدنباشد متن من را تعیین می کند چون برای کاوه، جواب کاملا مشخص است و من اصولا حتی نباید بپرسم. خواننده ی شعر، مثل چوپانی مهربان، شاعر را هی میکند که همراه گله راه برود و ول نشود، من چرا تشکر نمی کنم؟

باید روشن باشد،  اگر نیست باید باشد، که مسئله سر تعیین تکیلف است اینجا و نه سر آزادی تن در متن من. آن آزادی را من قادرم حفظ کنم اما به ادب این خواننده دسترسی ندارم.

مشکل اما از ادب یک خواننده ی شعر یا یک چوپان مهربان فراتر است، نویسنده ی ایرانی هم با زبان مشابهی تعیین تکلیف می کند. مسئله طبقاتی نیست، فرهنگی است؛ حجت بداغی نه تنها به متن دست درازی می کند و بی اجازه شعر را به فرهنگفارسی ترجمه می کند، وقتی ارضا را در آخر جمله پیدا نمی کند نگران می شود. حجت جان، ارضا اول آمد، بعد من عشق کردم شعر شد.

اینجا دیگر اشکال از فرهنگ نیست، از نویسنده ی فرهنگ است. حجت تو چرا فرهنگ را مصرف میکنی؟ نویسنده که فقط جمله تولید نمی کند، تولید فرهنگ هم از ویژگی های شغلی نویسنده است

Advertisements

2 نظر برای “آلیس در سرزمین خودش

  1. خدايش بيامرزاد آقاي يادگاري معلم زبان انگليسي دوران راهنمايي تحصيل ما را كه حساسيتي عجيب داشت روي جوش صورت و گودي زير چشم و نزديك بيني و شايد هم دوربيني شاگرداني كه پرتاب شده بودند به سالهاي پر تب و تاب بلوغ . سالهاي شكفتن و نياز . سالهايي كه تازه ياد گرفته بوديم پلكيدن در حوالي مدرسه هاي دخترانه را .
    روش استاد البته براي مچ گيري محصلين به قول خودش منحرف ، بديع بود و منحصر به فرد . همه را مجبور مي كرد به بالا گرفتن كف دست راست ، تا ميزان درخشندگي آن را اندازه بگيرد . هر اندازه كف دست راستت از سفيدي برق مي زد متهم مي شدي به گناهي كبيره و نابخشودني ، اما اگر چرك و كثافت روي دستت فتيله مي شد در زمره شاگردان نجيب و با خانواده مي گنجيدي . آن مرحوم احتمالا هيچ وقت از خودش نپرسيده بود شايد عده اي به جاي دست راست به دست چپ متوسل شده باشند.( بماند كه خيلي ها قبل از تعيين ميزان سفيدي دستشان ، رخسارشان سفيد مي شد)
    از آن زمان سالها گذشته است اما يادگاي من و همشاگرديهايم از امثال آقاي يادگاري ، تركه ، تحقير و زبان زهرپاشنده است نه زبان خارجي .
    نوجواني و جواني من با نفس كشيدن در چنين اتمسفري سپري شده است . در مواجه با توهين ، زور ، سركوب واختناق . » از بهار حظ تماشايي نچشيديم كه قفس باغ را پژمرده مي كند »
    شك ندارم بخش عمده اي از بطالت ها وكجرويهايي كه در نسل من هست ريشه اش باز مي گردد به همان برخورد ها . من اين محروميت ها را با تمام گوشت و خون و عصب ام تجربه كر ده ام خانم قهرمان . بنابراين خيلي دير است كه شما بخواهيد نقش سياست حاكم را در زندگي افراد جامعه براي من تعريف كنيد .
    جان كلام من اين است كه قباي مبارزه و مسووليت و چنين واژه هاي دهان پركني را به قامت لذت جنسي ندوزيم . آن را همرديف جنبش كارگران و سياهان نياوريم و لذت اجتماعي را جايگزين لذت تني نكنيم . اين تصور كه حين عمل جنسي مدام به ياد خود بياوريم كه داريم سياست مي ورزيم و به اصطلاح مبارزه مي كنيم به راستي مضحك نيست ؟ حال چه وسط چهارراه باشيم ، چه پشت و پسله . شايد باشند كساني كه اينگونه مي انديشند اما لطفا ما را ، مرا معاف كنيد خانم قهرمان .
    در مورد اشعارتان يكبار ديگر هم ميگويم جسارت شما در گام نهادن در مسيري كه تا كنون در ادبيات نوشتاري ما جايش خالي بوده به راستي ستودني است ، و اين اصلا تعارف نيست . نمي توانم اين را ثابت كنم اما احساسم اين است كه شما موقع نوشتن آثارتان مدام در اين فكريد كه اين و آن درباره جسارت و تابو شكني نوشته هايتان چه مي گويند . با حلوا حلوا گفتن دهان شيرين نمي شود ، با به كار بردن بيش از حد كلمات به قول شما سخيف هم يك نوشته جسارت آميز نمي شود . همين باعث شده پاره اي از مطالبتان متاسفانه تفاوت را جيغ بكشند . اين چه ربطي دارد به اينكه شما خانم خوبي هستيد يا نه ؟ (اين خوب هم از آن واژه هاست ) به نظر شما ربطي دارد ؟

  2. جان کلام تو کاوه واژه های دهن پرکن جنبش کارگران و سیاهان است. تو نه کارگری و نه سیاه. یعنی احتمالا فقط حرف میزنی و احتمالا تا به حال مبارزه نکرده ای نمی دانی که چگونه یک دگرباش یک زن یک مرد در لحظه ای که دست به لذت تن می برد در حال مبارزه است و با تمام دنیای تنگ نظر تنگ ذهن در افتاده است و هیچ معلوم نیست زنده از این جنگ بیرون برود. و خیلی علاقمندم بدانم وقتی در کامنت دیگری اعلام کرده ای که کاری با من و هم گرایشان من نداری، هیچ می دانستی که من و هم گرایشان من درگیر یک مبارزه ی خونین ایم و تو، به عنوان یک مرد جوان ایرانی، پیش از این که نگران کلمات ساقی قهرمان باشی خوب است نگران امنیت ساقی قهرمان و هم گرایشانش در شهر خودت باشی؟ این هم مبارزه است، مبارزه برای کسب امنیت شهروندان ایران. فرهنگ شما وقتی لذت تن را محکوم به سنگسار و اعدام می کند، تلاش برای کسب حقوق تن را به نام حیاتی ترین مبارزه روی دوش یک اجتماع قرار می دهد.

    جان زندگی من دگر بودن و زن بودن است که می کنم. هیچ وقت وقت جلق زدن و یا جلقاندن خیال نمی کنم بلکه در عالم واقع مبارزه ی سیاسی می کنم. یعنی درست در همان موقعی که دارم با تن زنانه ی دگرباشم کاری می کنم که سیاست برای انجامش محکومیت تعیین کرده، دارم مبارزه ی خونین سیاسی می کنم.

    در مورد حلوا هم، اشتباه می کنی، شیرین می کند وگرنه چرا «حرف» ممنوع است؟
    اما اگر زن بودی و شش روز بعد از خونریزی ماهانه دستت را چرخانده بودی لای لبهای خودت و در آورده بودی توی دهان برده بودی و مکیده بودی، شیرین شیرین شیرین می شد معنی شیرین را می فهمید. حالا که زن نیستی، ناچاری از زنی کمک بگیری چون مال خودت، هر بار تا سه بار ته مزه ی شور دارد، بار چارم بیمزه می شود، شیرین نمی شود دستت هم از مچ میفتد احتمالا، اگر با دست خودت بکنی این بار، نه با دست کارگران و سیاهان و یا مثلا رفیقی چیزی.

    چرا نمی شود؟ اگر من تصمیم بگیرم به کلمات سخیف نوشته هایم جسارت بدهم، چطور جسارت آمیز نمی شوند؟ اصولا ما به هر کدام از کلمات که مایل باشیم جسارت می دهیم، جسور می شوند.

    تفاوت، در جیغ کشیدن نیست در من است.

    خوب به نظر من، ربط ندارد به معیارهایی که شما سخیف و غیره را اندازه می گیرید ربط دارد.

    خاطره ی آن معلم فضول اگر به درد تحلیل عملکرد غلط نمی خورد، برای چه کاری جلو چشم تو مانده؟ مطمئنی ناخودآگاه کف دست کلمه ها را وارسی نمی کنی؟ مهم نیست. مهم است. باید بدانی که جای اشعار من در ادبیات نوشتاری شما خالی بود جای خودم هم در میان شما خالی است. تا آن کف دستها را کنار نگذاری، نمی فهمی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s