فرهنگ، تا با صدای بلند

ابراز عقیده  نکند، معلوم نیست ما چه می کنیم

اگر  دنیا اعتراض مردم ایران  در مقطع راهپیمایی سکوت و پس از آن را درک کرد، به خاطر آن بود که مردم حرف ساده، صادق، و مستدل، با پشتوانه ی حقوق شهروندی در چارچوب اصول بین المللی شهروندی زدند.  حرف های دیگران شنیده نشد چون چیزی کم یا چیزی زیاد داشت. این حرف، از زوایای زیادی، «تنها» حرف حق جامعه ی ایران نیست، (همه گیرترین آن است)، اما این بخش از مردم تنها بخشی از مردم بودند که توانستند امکانات لازم برای اعتراض را آماده کنند. هیچ گروه دیگری و هیچ بخش دیگری از جامعه نتوانست، متاسفانه، در زمان مناسب، در مکان مناسب بایستد. حالا چند مساله پیش می آید. آیا این مردم حاضر خواهند بود از حقی که با خون خود و دیگران کنارشان، به دست می آورند، حق دیگران را هم بدهند؟   آیا این مردم که مردم نامیده می شوند، در برابر دیگران، به چه دلیل «تنها مردم» به شمار می آیند ؟   در چه شرایطی بخشی از شهروندان یک جامعه، دیگر مردم به شمار نمی آیند؟    لباس شخصی ها، در چه شرایطی مردم نامیده خواهند شد؟    گروه های سیاسی در چه شرایطی مردم نامیده خواهند شد؟    اقلیت ها در چه شرایطی مردم نامیده خواهند شد؟     هواداران دولت و رای دهندگان به رییس کودتا، در چه شرایطی مردم نامیده خواهند شد؟      این مردم، از کجا به بعد دیگر مردم نخواهند بود؟    ما، از کی مردم خواهیم بود؟

.

شهرام ناظری – ایران کهن در خطر افتاده، خبر شو — در خطر افتادن ایران کهن و ایران نو زمانی اهمیت دارد که مردم ایران هنوز به خطر  نیفتاده باشند. زمانی که مردم ایران به خطر افتادند، دیگر به خطر افتادن ایران، کهن یا نو، در درجه ی دوم اهمیت است، یا باید باشد

.

بابک داد می گوید: كودتاچيان دارند معشوقه ی ما «ايران» را به سمت «آينده وحشتناكي» پيش مي برند كه حدسش هم هولناك است — آیا این آخرین خبر از گسترش فرهنگ پیشرو و متعهد است که بی توجه به کلیت جمعیت ایران، تنها مردان دگرجنسگرا و زنان همجنسگرا را در ارتباط عمیق و عاطفی با «ایران» می بیند، و حق مردان همجنسگرا و زنان دگرجنسگرا در پیوند با ایران، حالا هر نوع اش را، نادیده می گیرد؟

چه اتفاقی ممکن است برای یک معشوقه بیفتد که امکان افتادنش برای خویشاوندان دیگر نیست یا اگر بیفتد، مهم نیست؟

چرا ایران کشور محل زندگی ما نیست، معشوقه ی ما است؟

آیا این نشانه ی پیشرفت است که کشور ما از مادر به معشوقه بدل شد؟   یا نشانه ی تغییر شکل تغییر شکل رابطه ی بده بستان میان شهروند و شهر؟

.

در وبلاگ پسر، یکی از خوانندگان کامنت گذاشته و در دفاع از آزاداندیشی خودش، می نویسد: من خفه نمی شوم و اجازه نمی دهم کس دیگری هم خفه شود — با چه آموزشی ذهنیتی نظیر ذهنیت این آدم یاد خواهد گرفت که فرد یا نهاد، اجازه ندارد به دیگران اجازه ی تصمیم گیری بدهد یا ندهد. برای آموزش این مفاهیم، چند تا سی سال دیگر و تمرین دموکراسی لازم است

.

در جواب به نامه ی من، که خواهش کرده بودم اعتصابش را اگر ممکن است، بشکند، دوستی که اعتصاب کرده بود، نوشت: خواست من تامین یا تحمیل آزادی تجمع به حکام ایران است، که می تواند فردا (هجده تیر) تحمیل شود — یک نفر، حتی اگر درست ترین خواست های روی زمین را داشته باشد، تا این خواست را با کوشش به دیگران نشناساند و درک جمعی از خواست خود ایجاد نکند، چگونه خود را قادر و محق برای تحمیل یا تامین نظری بداند؟  اگر بدون قصد به تحمیل، کاری کند که باران بیاید یا زلزله شود، تحمیل خود بخود می شود.   ما در زمانه ای زندگی می کنیم که یک نفر، حتی اگر می تواند نباید تحمیل کند.  پیامبر و قهرمان، یا ناجی، آدمی است تنها و بی منطق و خودرای.   رهبری، در مفهوم امروزی اش، یا با جمع در داد و ستد متقابل است و یا اصلن رهبر کسی و چیزی نیست. بنا بر همین، اگر حرف مردم برای تامین آزادی تجمع، حق دارد برای این است که سال ها کار هماهنگ و پیگیر کرده تا چند میلیون نفر را همراه هم سر صندوق رای و بعد از آن، همراه هم، در آرامش و اطمینان، به خیابان ببرد. این هماهنگی و تفاهم اگر نتیجه ی همکاری دست کم یک دهه نیست، نتیجه ی هیچ چیز دیگری هم نیست. برای تامین و تحمیل نظر، اول باید این نظر به میان دیگران برود و نظر دیگران را به خود جلب کند. اگر زمان و امکانش نیست، بحث دیگری است. بحث دیگر را باید در شکل دیگری پرت کرد وسط یک جمع.    و گذاشت جمع و حرف با هم حرکت کنند        اما وقتی می خواهیم آدم زنده را از زندان اینها بکشیم بیرون، چقدر می توانیم صبر کنیم؟

.

ندا، چرا سمبل کشته شده ها شد؟

چون قرار  جمعی سکوت و خوش رویی را تا بعد از مرگ رعایت کرد؟   از کوره در نرفت؟   جیغ نزد؟  چرا؟

.

واقعیت این است که مردم دولت را توی تله انداخته اند؟    آیا این که مردم توی تله ی دولت افتاده اند به همین اندازه واقعیت نیست؟    واقعیت چه اهمیتی دارد وقتی مردم مضطرب اند و کشته می شوند و دردشان می گیرد و کابوس دارند؟     کدام بخش از جامعه باید سرخوش و آرام باشد تا تصور آرامش به دیگران داده شود؟    کدام یک روز در تاریخ ایران تا ته تاریخ ایران مردم در آرامش بوده اند جوری که همه ی مردم، حتی کسانی که در هر دوره ای به دلیلی، «مردم» به حساب نمی آیند، واقعیت آرامش را تایید کرده باشند؟

Advertisements

2 نظر برای “فرهنگ، تا با صدای بلند

  1. «ایران کهن در خطر افتاده…»
    این عبارت به وضوح دارای مفهومی ملموس با ریشه های تاریخی ست
    که شعر گونه به تصویر کشیده شده، این که شما می گویی»در خطر افتادن ایران کهن و ایران نو زمانی اهمیت دارد که مردم ایران هنوز به خطر نیفتاده باشند»
    خود مهر تاییدی است به اهمیت به خطر افتادن ایران، چه کهن چه جدید.اگر خیلی گذرا نگاهی به ریشه های این خطر در این مقطع که برای انسانهای ایرانی به وجود آمده داشته باشیم, در می یابیم که اگر نه همه دلالیلش ولی عمده ی آنها از به خطر افتادن و به ورطه ی نابودی کشانده شدن فرهنگ، آداب، هنر و هر آنچه که ایران داشته، بوده است و ایران کهن در آن عبارت اشاره ی واضحی به این حقیقت است و اگر ایران کهن با حفظ پایه های ارزشی خود و کسب ارزش های دیگر نقاط جهان از خطر حفظ میشد، نه تنها نگرانی به خطر افتادن ایران چه کهن و چه نو, وجود نداشت بلکه همه نسل های زیر خطر بوده و آسیب دیده ی این قطعه از جغرافیا در طول صده های پیش کمتر آسیب می دیدند و روز به روز و سال به سال نسل های بعدی خطر های بیشتری را در انتظار نمی نشستند. از طرفی دیگر میهن یعنی چه؟ مگر نه اینکه یعنی مردمان آن سرزمین با پیشینه و تاریخ و حال کنونی شان که اگر به فرض محال همگی یکباره عزم به ترک آن سرزمین کنند بعد از نسل ها چیزی به جز کتابهای تاریخی و آثار و ماندمان هایشان به جای نمی ماند که سابقه سرزمینشان تا پیش از کوچ ِ آنهاست؟ اگر کسانی خارج از ایران هستند و می توانند پس از نسل ها نوه و نتیجه هایشان هنوز ایرانی باشند به خاطر چیست؟ جز این است که سرزمین اصلی چه از لحاظ فیزیک و چه از لحاظ روانِ و روح جمعی و هر چند آسیب دیده هنوز وجود دارد؟و مگر ایران، تنها متعلق به این نسل کنونی است که اگر به هر دلیلی به خطر افتاد باید در درجه دوم قرار بگیرد!ممکن است برای بسیاری ینگونه باشد ولی این «باید» برای خیلی ها در طول تاریخ کار نکرده و نخواهد کرد، پس تجویزش به صورت «باید» درست نیست. هم میهن و میهن نمی توانند دو مفهوم جدا داشته باشند و در برگیرنده انسانهای نقطه آغازین متصور تاریخ هر سرزمین، همراه ویژگی ها و فرهنگ ِ ساخت ساکنانش تا لحظه کنونی و حتی نسل های به دنیا نیامده ای که قرار است در آن تکه از جغرافیا و آن فرهنگ به دنیا بیایند هستند, پس اگر به ایستادن و رواج ارزش ها و دمکراسی و هر آنچه که نیک است باور داریم خوب است که بستر مناسبی هم برای این مهم ها فراهم باشد و از آن توامان با ساکنین آن بستر نگاهداری شایانی به عمل آید و مرحله و درجه بندی آن هم به صورت «باید» تجویز نشود, که اتفاقا در مورد میهن ما، آموزه ای ایرانی ما و روح و روان ملی ما که در محدوده جغرافیایی کنونی به نام ایران نشسته پیوند مستقیم و سود رسانی برای بالندگی روز افزون این ملت و فرهنگش دارد, من فکر میکنم ساقی قهرمان برداشت فبزیکی از مفهوم ایران داشته که البته اطمینان ندارم چون ایشان اشاره کرده چه ایران کهن و چه کنونی! یعنی اگر تک تک ایرانیان به جایی بروند که از این خطرات در امان باشند مشکل حل است؟ و به چه قیمتی حل است؟ و اگر هم حل باشد, مگر نه اینکه ساکنین آن سرزمین های امن هر هزینه ای برای حفظ میهنشان(فیزیکی-فرهنگی) پرداخته اند و اگر تعرضی به خاکشان و فیزیک کشورشان صورت بگیرد شدید ترین واکنش ها را نشان میدهند به طوری که اگر به ’بعد فرهنگی میهنشان تعرض بشود آنگونه شدید پاسخ نمیدهند،و چرا نمی پرسیم چرا؟ مگر نه اینکه حفظ بستر و مکان و به تبع آن ویژگی های فرهنگی ملتها بسیار مهم است؟و چرا فقط ما باید تنها ملتی باشیم که اینگونه بیاندیشیم؟ پاسخ این چراها خیلی گسترده وعمیق میتواند باشد که همه آنها در سطح فهم و آگاهی من نیست اما تا جایی که دریافته ام و نتیجه گیری داشته ام و برآن اساس بر سر اصولش با خودم هیچ شکی ندارم
    .

    اما درباره » كودتاچيان دارند معشوقه ی ما «ايران» را به سمت «آينده وحشتناكي» پيش مي برند كه حدسش هم هولناك است»
    ساقی قهرمان گفته:»آیا این آخرین خبر از گسترش فرهنگ پیشرو و متعهد است که بی توجه به کلیت جمعیت ایران، تنها مردان دگرجنسگرا و زنان همجنسگرا را در ارتباط عمیق و عاطفی با “ایران” می بیند، و حق مردان همجنسگرا و زنان دگرجنسگرا در پیوند با ایران، حالا هر نوع اش را، نادیده می گیرد؟

    چه اتفاقی ممکن است برای یک معشوقه بیفتد که امکان افتادنش برای خویشاوندان دیگر نیست یا اگر بیفتد، مهم نیست؟»

    و من میگویم چرا منظور از معشوق را در یک مفهوم شبه جنسی و آن هم مستتر در رابطه استریت برداشت کردی؟ اگر از نظر جنسی هم نگاه کنیم جای دوجنسگرایان هم خالی شده!و اما معشوق هم برداشت شخصی نویسنده است!که اتفاقا به هر پدیده ای هم میشود نسبتش داد! و میهن هم به خاطر پیوند و تنیدگی همه جانبه ای که با ساکنین اش دارد از همه معشوقی معشوق تر است و زاینده بیشتر معشوق های دگرجنسگرایی و هم جنسگرای هایمان واز همه مکانی بالقوه، عشق آفرین تر است!! مگر شما که در ایران نیستی ایران دیگر کشورت نیست و به او نمی اندیشی! می اندیشی, پس میهن به هیچ عنوان فقط جای بودن نیست.و صد البته «معشوقه» با ویژگی های بده بستانی را
    خیلی به جا متذکر شده ای.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s