هشت سال دیگر

غم شباهت به مرگ دارد.

ذره ذره تاریک می شوی.

نیاز به بودن از یاد می رود.

مسوولیت های حیاتی مثل میوه های رسیده از ذهن ول می شود روی زمین.

ذره ذره خون ساکت می شود.

پلک، ذره ذره، دیگر نمی زنی.

فکر می کنی بی هیچ سرعتی، کند، کشدار، به هشت سال بعد که تو می آیی اگر بیایی اگر زنده باشد چیزی از زندگی هنوز

.

.

با فرزانه

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s