تفاوت این نیست، تفاوت اینه که

بین زندگی من و آن زندگی، یک پیوند حیاتی هست که وقتی کشیده می شود، ترس پاره شدن، زندگی من را تبدیل به یک مرگ هوشیار دردناک می کند، وگرنه، تفاوت دیگری نیست.  ولی این تفاوت، خودش تفاوت بین مردن و زنده بودن است. نیست؟

حالا بیا بگو عشق یعنی این که یک مادر بچه اش را بزرگ می کند، یا عاشق با معشوقش می خورد و می خوابد، یا رفیق، با رفیقش با رفیقش همراه می ماند.   بگو شاید بدون این اسم ها و این موقعیت ها آدم عاشق یک درخت بشود و بندهای زندگی اش به ریشه ها و شاخه ها و برگ های آن درخت وصل باشد.   یا اصلن هر چی، هر اسمی هر کسی هر جایی هر بهانه ای هر چیزی.   گاهی، آدم نیاز دارد به جز نفس کشیدن کار دیگری در زندگی بکند، گاهی آدم نیاز دارد فقط نفس بکشد، و این فقط نفس کشیدن یعنی وصل بودن به هوا، به چشمه ی هوا.  اسمش هر چی

یعنی تفاوت همین است. تفاوت این است که برای زندگی من، آن زندگی، چشمه ی هواست، و نفس نمی توانم بکشم

.

یعنی همه ی این دست و پا زدن ها و نفس زدن ها و در بدر شدن ها برای همین نفس کشیدن است؟   دروغ می گویم.   ببین، اینجوری نگاه کن.   یک درخت هست، که وقتی سبز است، یعنی هنوز زندگی سالم است.  یا  یک چشمه هست، که تا وقتی می جوشد یعنی زندگی سالم است، یا مثلن خورشید هنوز در می آید، یا هنوز نان برای خوردن هست

.

خب اینها همه دروغه.   هیچ کدوم اینها نیست.   فرض کن مثلن نفس من از نای آن زندگی بیرون می آید.   این هم یک جور پیوند است. نیست؟ عشق است.  نیست؟ تفاوت فقط همین است.   دروغ می گویم.

.

تفاوت این است که این پیوند، یگانه است.  تکرار شدنی نیست.  مثل مرگ، که یک بار می آید، و بعد از مرگ، دیگر نمی شود به مرگ های دیگر مرد.  یعنی، ببین، آدم می تواند به دنیا بیاید، یعنی زنده، و بعد، دنیا آمدنش تبدیل به مردن بشود، یعنی مرده.  یعنی زندگی را می شود تبدیل به مردن کرد اما مردن را نمی شود تبدیل به زنده راه رفتن کرد.   حالا این پیوند هم یک پیوند یگانه و یک-باره است، یعنی این مرگ، همه ی پیوندهای دیگر را از بین برمی دارد و فقط خودش می ماند، تا آدم در این مرگ از همه چیزهای دیگر،  برای خودش زندگی کند.   یعنی امکان این نیست که این پیوند از این جا برود یک جای دیگر، یعنی نمی شود به جای این نای، با یک نای دیگر نفس کشید با یک چشم دیگر دید، با یک دهان دیگر جیغ کشید. تفاوت این است، این یگانگی، این برگشت ناپذیری، این عشق به این مرگ باشکوه که همه بهانه های دیگر را برداشته انداخته بیرون از خودش.   دقیقن به همین دلیل، اینجا یک لرزیدنی هست که جاهای دیگر نیست.  نه این که به این شدت نیست. اصلن نیست، نیست.  برای همین است که همه چیزهای دیگر می توانند بدون پیوند زندگی شان با آن زندگی، زنده باشند ، و زندگی من نمی تواند.   نه؟

.

کلن وقتی تصمیم می گیریم ببینیم مرگ پر رنگ تر است یا زندگی، یا مرگ خوشرنگ تر است یا زندگی، به همین تفاوت ها می رسیم که اصلن خوش بودن خوشرنگ از کجا آمده؟   چرا به خوش بودن خوشرنگ کمتر نیاز داریم تا به زنده بودن مرگ؟ یا به مرگ همه ی چیزهایی که بیرون از یک نقطه روشن اییستاده اند؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s