تاریخ، به مثابه وحشت

 می دانم که انقلاب باید می شد اما نمی دانم چطور توانست به این زودی بشود. روز اول انقلاب است.

گیج ام. دلهره دارم. دلشوره دارم.  رادیو که سرود «یارب بستان داد فقیران ز امیران» را پخش می کند، شادی آمیخته به وحشت دارم.  ما لبه ی یک پرتگاه ایستاده ایم.  مگر نه این که انقلاب همیشه جانوری ناشناخته است؟   می روم روی پشت بام.  زن حامله ای بیرون در خانه اش فاصله ی چند قدم را با سرعت می رود و برمی گردد می رود و برمی گردد.  من بیست و یکی دوساله ام.  عقاید سیاسی من طبیعتی نازک نارنجی دارد. من چریک نیستم. اما خیال می کنم دنیای بهتر دنیایی است که مارکسیستها قوانینش را بنویسند. فردا مردم می ریزند و آن زن و شوهرش را که ساواکی بوده توی خانه ی خودشان می کشند. این اولین خبر از خبرهای ترسناک انقلاب است

.

 موفق می شوم پدرم را با تهدید وادار کنم دست از ارسال من و دوست پسرم به خارج بکشد.  ایده ی ارسال من و دوست پسرم با هم برای تحصیل به خارج، برای جلوگیری از ازدواج من است. من سال سوم دانشکده ام.  پدرم موفق نمی شود. ما ایران می مانیم  تا روزی که از ایران فرار می کنم

.

عید اول انقلاب سراسر جاده ی ارومیه تا تهران سبز سبز است.  چوپان ها آزاد آزاد گله های گوسفند را ول کرده اند توی علف ها.  دست تکان می دهند برای ماشین ها

.

پدر من درجه ی سرهنگی ارتش را دارد و حکم سرتیپی اش آمده. پزشک متخصص بیهوشی است و رییس خدمات درمانی استان.  انقلاب که می شود پنج سال است که ما در ارومیه زندگی می کنیم و تقریبن تمام شهر را می شناسیم و تمام شهر ما را می شناسند و ما بیشتر از دیگران که ساکنان قدیمی شهرند دچار اضطراب شده ایم. ما با حزب اللهی ها هیچ میانه ای نداریم.  با کردها ارتباط خویشاوندی داریم. در ظاهر به نظر طاغوتی می آییم، اما در واقع هیچ سرمایه ی مالی نداریم.  . پدرم بلافاصله خودش را بازنشسته می کند تا وارد محیط ارتش انقلاب اسلامی یا ارتش انقلاب نشود.  در طول بیست سالی که افسر ارتش بود به پشتوانه خانواده ی معتبرش در مشهد، هیچ وقت در صبحگاه شرکت نکرده بود و سلام نظامی بلد نبود بدهد. خانواده ی معتبر، در ارتش اسلامی، کاری از دستش بر  نمی آمد.  من و برادرم آدم های توداری نبودیم. در شهر شناخته شده بودیم. هر کدام یک بار به دلیلی دستگیر شده بودیم.  بازجو گفته بود می داند توده ای هستیم.   به نظر می آمد خوش شانس بوده ایم.  یک هفته بعد از فرار ما از ایران، ماموران کمیته می آیند سراغ ما. خب ما دیگر رفته بودیم، اما با چه وضعی.  دوستانمان زندان بودند. بچه های فامیل اعدام شده بودند. خیلی از بچه های شهر شکنجه شده بودند. شهر خراب بود. من هنوز نمیدانستم چرا حزب به انقلاب خوش بین است. همه کسانی که خانه هاشان پشت زندان های شهر بود صدای ضجه  می شنیدند. اصلن انقلاب کرده بودیم که بچه ها از زندان شاه بیرون بیایند.  حالا همه رفته بودند توی زندان، با این شکنجه های غریب

بالاخره با آدمی ازدواج می‌ کنم که پدرم سعی داشت برای منصرف کردنم از ازدواج با او، من و او را با هم بفرستد ایتالیا درس بخوانیم. مادرم عاشق این ازدواج است.  یا عاشق آن آدم. و تصورش این است که من عاشقانه‌ های ادبیات کلاسیک ایران را زنده می کنم و نامه های عاشقانه می نویسم و پشت پنجره ها به انتظار معشوق ام می ایستم. تا بیاید. من اما بیچاره و مستاصل شده ام. دانسته های من به حد نامزدی و ازدواج نمی رسد. دست و پایم را گم کرده ام و نمی دانم چکنم.  رفتار مردانه و تن مردانه و ارتباط جنسی با مرد من را گیج و اهانت دیده و بیمار کرده است. بیماری شدید و ترس شدید از خود، بی اعتمادی شدید به خود، و تصمیم ها و انتخاب های خود، و کابوس. در این نقطه، ناتوانی من بیش از آن است که زندگی شخصی ام را اصلاح کنم. بعد از ازدواج، دیگر کسی در خانواده حامی من نیست. انقلاب شده و دیگر هیچ چیز حامی من نیست. دیگر فکر نمی کنم. کابوس می بینم. عق می زنم

.

ساواکی ها که پیش از انقلاب چیزی موذی توی صورتشان نشانه ی ساواکی بودنشان بود، حالا چیزی ترسیده توی صورتشان نشانه ساواکی بودنشان است.  حالا دو جور صورت هست که ترسناک است. صورت های ساواکی ها و صورت های حزب اللهی ها و هر دو دسته حالا دارند برای دولت کار می کنند.  من از هر دو به شدت هراس دارم. همین روزها یک حزب اللهی بیست و سه چهار ساله، استاندار آذربایجان غربی می شود و به زور خودش را مهمان خانه ی پدرم می کند و بعد تعریف می کند که در واقع حزب اللهی نیست اما خیلی پشتکار دارد و می خواهد پولدار بشود. زنش را می آورد خانه ی پدرم تا چند ساعتی روسری اش را باز کند و بی حجاب بگردد.  ما مثل گربه هایی هستیم که سبیلشان را قیچی کرده اند.  نمی دانیم . چکار کنیم. ما هنوز از او و زنش که محیط خانه ی ما را اشغال کرده اند می ترسیم اما امکان قطع ارتباط با آنها را نداریم. احتمال می دهیم گزارشی بدهد که خانواده را به خطر بیندازد

.

 من با تشکیلات زنان حزب توده وصل می شوم.  چون خوب کتاب و مقاله تحلیل می کنم مسوول جلسه می شوم. چون بلد نیستم  با زن ها در کارهای خانه شریک شوم، از سمپات گیری حذف می شوم.  بچه ام را با خودم سر قرار می برم.  اولین روزی که با خودم نمی برمش دستگیر می شوم.  بچه ام همراهم نیست.  معلوم نیست اگر همراهم بود چه کار می کردیم.  بچه ی من یک ساله است. ما خبر داریم کسانی که با بچه هاشان دستگیر شده اند روی تن بچه هاشان زخم و سوختگی دیده شده

.

بازجوی من می گوید همه مدارک را از خانه ت ضبط کردیم. فعلن قرار نیست توده ای ها را بگیریم. اما دو ماه دیگه میاییم سراغتون. من نمی دانم چرا ما نگران دستگیری بقیه گروهها نیستیم اما می دانم که گروه های دیگر همه دستگیر می شوند و حزب آخرین گروهی است که هنوز غیرقانونی  اعلام نشده. سازمان و حزب به نظر گیج می آیند. هنوز بچه های سیاسی نمی دانند با همسرهاشان عشقبازی کنند یا نه.  بعضی ها  که زندانی زمان شاه بودند می ترسند دوباره به زندان برگردند. بعضی ها می گویند انقلاب به ثمر رسیده، می شود عشقبازی  کرد

 خبری که ما داریم این ست که یک جناح در داخل رژیم سعی می کند حزب را خراب کند. یا منزوی کند. یا هر چی. اما ما مطمئنیم که آن جریان موفق نخواهد شد و هیچ کس ما را دستگیر نخواهد کرد

.

 پدرم به من می گوید دیگر اجازه ندارم مدارک مربوط به کارهای حزب را توی خانه خودم نگه دارم، باید هر چه دارم را ببرم خانه ی پدر و مادرم و مراقب امنیت بچه باشم.  من هنوز حواسم نیست.  آموخته های فعالیت سیاسی به ما یاد داده که  اجازه نداریم به بهانه ی حفظ بچه هامان یا پدر و مادرمان یا خودمان از حرکت مان بکاهیم.  من احمقم

.

 ناگهان خبر دستگیری رهبران حزب فاش می شود. تازه می فهمیم چرا دو ماه سکوت مطلق بود.  یکی از اعضای سازمان اکثریت می آید دم خانه ی من و می گوید پیغام داده ند که اگر می تونید برید خارج. فقط زیر دست و پا ول نباشید. می پرسم، لازم نیست بریم زندان؟  می گوید نه، نباید برید زندان.  کسایی هستن که هنوز لو نرفته ن.  هر چی بیشتر برید تو، بیشتر اسم لو می دید.  می پرسم لازم نیست بریم یه شهر دیگه به فراریها کمک کنیم؟  میگوید، نه

.

یک ساک پر از لباس و وسایل بچه ام را بر می دارم و با اتوبوس پنج صبح از شهر خارج می شویم. حالا ناگهان حواسم هست.  حالا فاصله ی من و کیانوری زیاد شده. وحشت دارم کسی دست بزند به بچه م. ما توی خیابانهای تهران با هم پرسه می زنیم. توی بغل من. هر صدای پایی نزدیک می شود که من را بگیرد و بچه ام را بگیرد و من شبانه روزی تمرین می کنم که چطور در یک لحظه بچه ام و خودم را در جا بکشم که با هم دستگیر نشویم

دیگر هیچ راهی نیست. از تهران به مشهد از مشهد به تهران. خانه به خانه.  از این خیابان به آن خیابان. صدای بلندگوها که می پیچد همیشه قرار است اسم من را بگویند که خودم را معرفی کنم. صدای قدم ها که تند می شود قرار است دستی روی شانه ام من را بچرخاند به آن طرف.  همه کسانی که توی خانه شان پنهان می شویم می دانند چرا ناگهان وارد خانه شان شده ایم و قرار است دو روز بمانیم.  همه قرار است روی در خانه شان علامتی بگذارند تا معلوم شود یک ضد انقلاب توی خانه شان پنهان شده است تا مامورها خانه را راحت پیدا کنند.  پنج ماه است که نفس من نیمه ی راه گلویم مانده و همیشه بچه ام را توی بغلم فشار می دهم. بعد وحشت می کنم می گذارمش زمین.  بعد دوباره بر میدارم بغلم می گیرم.  تصمیم سختی است. نمی دانم اگر توی بغلم باشد امن تر است یا اگر بغلم نباشد امن تر است.  همیشه مجسم می کنم که کمیته چی ها، آن وقتها همه ی اینکارها را کمیته چی ها می کردند، میریزند توی خانه ای که من آنجا هستم.  و من نمی دانم اگر بچه ام توی بغل من نباشد، آیا صاحبخانه خواهد گفت که اینم بچه شه، اینم ببرید؟  یا صبر می کند وقتی ما رفتیم به پدرم خبر بدهد بیاید بچه ام را ببرد.  یا اگر توی بغلم باشد، دستم نزدیکتر نخواهد بود که دوتایی مان را با هم در جا تمام کنم که با هم نرویم زندان؟  وارد هر خانه ای که می شوم در این چند ماه، راههای سریع تمام کردن بچه ام، و خودم را بلافاصله بعد از او، مرور می کنم

خوابم که می برد خواب می بینم حواسم پرت شده  ریختنه اند تو، من ندیده ام،  وقت تنگ است. معلوم نیست اول او را تمام کنم یا اول خودم را تمام کنم

.

 به این سادگی ها نیست.  اگر او را تمام کنم دیگر نیست که اذیت بشود. من هم برای خودم میروم زندان، انگار نه انگار.  اگر خودم را اول تمام کنم، دیگر کاری با او ندارند. میخواهند بگیرندش چکارش کنند. بچه ی یک ساله که اطلاعات ندارد. بعد ترس برم میدارد که اگر من نباشم بعد چه اتفاقی برایش می افتد.  همیشه یک دستش دور گردن من است. گوشواره هایم را دوست دارد. انگشتش را گیر می دهد توی حلقه ی گوشواره ام می کشد تا گوشم پاره می شود خون می آید. گوشواره هایم را در میاورم می اندازم توی کیفم. هیچ وقت نتوانستم تصمیم بگیرم وقتی مردم کی بچه ام را بزرگ کند. به مادر خودم اعتماد ندارم. به مادر پدرش اعتماد ندارم. کس دیگری را هم ندارم

.

وقتی از کوه می رویم بالا، چیزی با خودمان نداریم.  چیز خاصی با خودمان نداریم.  فقط زنده ایم و معلوم نیست آن ور مرز اصلن چه خبر باشد.  ما اصلن هیچ نمی دانیم که آن ور مرز رفتن چه معنایی به جز فرار کردن دارد. حتی نمی دانیم آیا هر قدم که جلوتر می رویم زنده می مانیم یا نه. شوهر من تا پنج سال بعد که هواپیمای ما در تورنتو به زمین بنشیند و فرار کنم، زندانبان و بازجو و شکنجه گر من می شود

زنده ماندن معنای زندگی را از دست داده.  در زنده ماندن من چیزی از زنده ماندن کم است. این زنده ماندن آن زنده ماندنی نیست که سالهای بچگی پیش از انقلاب داشتم.  نفس کشیدن من چیزی از نفس کشیدن کم دارد.  یا چیزی از نفس کشیدن زیاد دارد، نفس نفس شده. نفس زدن چیزی است که با نفس کشیدن فرق دارد.  حفظ کردن امنیت با امنیت داشتن فرق دارد

  تصویر من از ترس، از ترسهای پدرم، تصویر شعبان بی مخ در خیابانهای تهران بود. یک بار و برای همیشه

تصویر من از ترس، از ترس های من، تصویر من با روپوش و چادر با بچه ام  که توی بغلم از این خیابان به آن خیابان می روم و من توی خیالم اول خودم را می کشم بعد او را یا اول او را بعد خودم را یا اول خودم را بعد او را

من و بچه ام چیزی نزدیک دو سال با هم زندگی کردیم، نه ماهی که حامله بودم و یکسال و نیمی که هنوز از چیزی فرار نمی کردیم.  رابطه ی من و بچه ام هیچ وقت دیگر رابطه ی مادر با فرزندش، و رابطه فرزند با مادرش، یعنی رابطه ای که در آن یکسال و نیم اول داشتیم و همیشه خودمان تنها بودیم و عاشق هم بودیم و همیشه شاد بودیم و همیشه بغل هم بودیم و همیشه بازی می کردیم و همیشه قصه می خواندیم و همیشه توی خیابانها با کالسکه اش پرسه می زدیم، نشد

 بعد از آن ما همیشه دو نفر بودیم که بین ما یک وحشت زندگی می کرد. او هیچ وقت ندانست این وحشت از کجا آمده یا این چیزی که بین ما ایستاده همان وحشت است، وحشتی که من از دانسته های خودم به زندگی ناخوداگاه او ریخته بودم. من می دانستم بی آن که این دانستن چیزی از این حضور کم کند.

ادامه داشتن، سرنوشت تاریخ نیست. تاریخ، سرنوشت آدم نیست. قطع تاریخ سالم تر است تا تداوم تاریخ. قطع تاریخ قطع آدم نیست

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s