توجه ! توجه !

! توجه !  توجه

 تاریخ ریخت

! قناری قادر

از کوزه ای که گلوی تو بود

بر سینه ی خیابان

.

توده های وحشت و  آدم و مشت و خون و چشم های دریده روی گلوی پرنده ای که رودی رونده بود در جسم یک قناری قادر

.

مردم، نام تشنه ای است به خون که گشنه است

.

و هیچ نمی توانم از سرت بگویم

زیرا تو را از پا به دنیا آورده ام

و هیچ نمی توانم از دلت بگویم

زیرا من آن روز آنجا نبودم

و هیچ نمی توانم از چشمهایت بگویم هیچ

و هیچ هیچ از خرخره ات نمی توانم زیرا من را جویده اند

.

دستها از راهی که دور و کور است در رگها فرو می رود آرام

فردا تو مثل باد

من مثل مرگ

.

از استخوان که عاشق باشی

لب از خیال بوسه خالی می شود

غرق می شوی در موج داغ شاش که زانوها و انگشتها و کف پا را غرق بوسه می کند

.

توجه ! توجه !

تاریخ از گلوی تو ریخت وقتی صدای تو در هوهوی اضطراب جاری شد و شد مادری که زهدانش تو را زایید  داد دست تکه هایی از وحشت هایی که آدم هایش  در یک جمع پر تکثر دور گلوی تو قفل شد با آن نای با آن نای  که در زوزه های خود طبل می شود می کوبد

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s