کس – فارغ از حواشی

 پیش از آن که زیر ناخنم تیر بکشد دیواره ی کس ام تیر می کشد

 پیش از آن که دهانم آب بیفتد دیواره ی کس ام خیس می شود

 پیش از آن گلویم خشک شود از ترس

  دیواره ی کس ام زبر می شود مچاله میمالد به هم

 پیش از آن که طناب را بالا بکشد یا پایین بکشد

دیواره ی کس ام جوش می خورد انگار در مسیر آب جوش

 پیش از آن که نگاهی آرام و در سکوت سرم را لای پاهایش بگیرد

دیواره های کس ام وا می شود مثل زخمی گرم که از بیخودی بیهوشی بیدار می شود

 پیش از آن گریه ام بگیرد

پیش از آن که  ببینم

پیش از آن که انگشتم را آرام فشار دهم روی دکمه ی دیوانه وار سند

پیش از آن که بخندم به قهقهه

چیزی شبیه هشدار یا زنگی که واقعه را هشدار می دهد زنگ می زند توی کس ام

 پیش از آن که  توی دهانم فرو کنم دستت را

پیش از آن که دیواری جهان را سرتاسر از من جدا کند

  با استخوانهایم توی گلویم یک شب تا روز یا یک روز تا شب یا شبها و روزها که پشت هم می رسند و تهوع – یک لحظه پیش از هجوم استخوان به گلو

 حواس کس ام جمع می شود

 پیش از آن که پوستم بداند آب     جوش است و مغزم بگوید بپر کنار

 پایم را می کوبم روی ترمز

انگشتم که له می شود لای در

آگاهی مثل التهاب یا مثل سرمایی که تیر می کشد نیش می زند توی کس ام

 پیش از آن گونه ام بمالد به هرم نفس های روی کس ات

پیش از آن که گونه ام بداند کجاست

کس ام می داند کجاست

و اطلاع می دهد که گونه ام آنجاست

با این حال

ترکیبی از بی اعتنایی

و فراموشی

چهره ای بی شباهت به کس

به این تداوم هشیاری

در انسانی که من ام تنظیم کرده است

من

با نام و دست و پا و چشم ها و گوش و زبان و سر و روده ها و کون و ریه ام روی هم

چیزی نیستم که بیرزم به یک روز از هوشیاری های آگاه و گویای کس ام که در حواشی شهروندی نام اش را پیچیده اند لای منگنه ی کودک و کیر

Advertisements

1 نظر برای “کس – فارغ از حواشی

  1. انتقام بزرگ

    میخوام داستان خودم رو با مادر یکی از هم مدرسه ای هام که بر میگرده به ۱۳ سال پیش براتون تعریف کنم ، اسم اون شخص محمد کاظم همایونی بود که یک سال از من کوچیک تر بود ، من در این داستان برای اون خانوم جیگر از اسم مستعار شیما استفاده می کنم .

    شروع داستان :

    اسم من مهدیه ، من اون زمان ۱۵ سالم بود و یه نفر تو مدرسه مون بود به نام محمد کاظم همایونی که یک سال از من کوچیک تر بود و خیلی پسر پرو و بد دهنی بود و بی خودی با بچه ها دعوا راه مینداخت و فحش خوار و مادر می داد ، یه روز من تو راه برگشت از مدرسه به خونه بودم که این قضیه برای منم پیش اومد ، منم دعوای شدیدی باهاش کردم ، بعد از چند روز تصمیم گرفتم تعقیبش کنم و خونه شون رو یاد بگیرم تا حالشو بگیرم . رفتم دیدم یه خانوم جیگر با قدی بلند و کمری باریک که من با دیدن اون چهره ناز و موهای قشنگش دهنم آب افتاده بود ، با یه دامن کوتاه و پیراهن آستین حلقه ای در رو باز کرد . منم تصمیم گرفتم به تلافی کار این پسر را در بیارم ، یه روز دیگه یواشکی رفتم دم خونشون دیدم داره با یکی از همسایه ها صحبت میکنه و اونم شیما صداش میکنه ، منم که اسمشو یاد گرفته بودم شروع به طراحی نقشه کردم ، بخاطر همین بعد از اینکه خانوم همسایه رفت رفتم جلو و گفتم سلام شیما خانوم ، با تعجب یه نگاهی به من کرد و گفت ببخشید شما ؟ گفتم من دوست پسرتون محمد کاظم هستم ، اسمم مهدیه ، همون طور که لبخند زیبایی بر لب داشت گفت با محمد کاظم کار داری ؟ گفتم بله ، گفت الآن خونه نیست رفته جایی تا شبم نمیاد و کلن یه جوری با عشوه و ناز حرف می زد و یه نگاهی می کرد که منو مسحور خودش کرده بود ، منم که دیده این طوریه بهش گفتم الهی قربونت برم میتونم بیام تو راجب پسرتون باهاتون صحبت کنم ، اونم با عشوه بیشتری گفت مرسی پسرم آره بیا تو ، بعد رفت برام چایی دم کرد و لباسشو عوض کرد و با یه تاپ قشنگ اومد پیشم ، بعد رفت چایی آورد و با هم خوردیم . وقتی نشسته بودم اون متوجه برآمدگی شلوارم و شقی کیرم شده بود و یه جوری با مهربونی و لبخند به خشدک شلوارم نگاه می کرد ، منم که موقعیت و جور دیدم گفتم الهی قربونت برم شیما جونم ، دوسش داری ؟ گفت چیو ؟ گفتم کیرمو ، گفت آره خیلی . منم که دیدم این طوریه دویدم تو بغلش و شروع کردم به بوسیدنش و نوازش کردنش و همون طور که ازش لب میگرفتم و میمالیدمش قربون صدقش می رفتم ، بعد تاپشو از تنش در آوردم و لباسای خودمم درآوردم و با یه شرت جلوش وایسادم و ازش خواستم که شرتمو برام دربیاره و اونم خواستم اجابت کرد و همین که چشمش به کیرم افتاد گفت اوه عجب کیری داری مهدی جون قربون کیرت برم ، قربون این کیر کلفتت برم و شروع کرد به مالیدن و بوسیدن و لیسیدن و خوردن و بازی کردن با کیرم ، منم غرق لذت بودم و داشتم قربون صدقش میرفتم ، بعد سونینشو درآوردم و شروع کردم به بازی کردن با پستوناش و حسابی تا تونستم اون دو تا گوهر گرانبها رو مالوندم و خوردم ، بعد شرتشو از پاش درآوردم و چشمش افتاد به یه کس خوشگلی که تا حالا بعد از این همه سال که از اون ماجرا میگذره هنوزم کسی به اون خوشگلی و نازی تو عمرم ندیدم ، همین که زل زده بودم به کسش و داشتم با حرص و ولع شدیدی نگاش می کردم بهش گفتم قربون کست برم عزیزم ، قربون کس خوشگلت برم جیگر طلا ، قربون این کس نازت برم شیما جون خوشگلم ، بعد شروع کردم به مالیدن و اونم همون طور که آه و ناله می کرد می گفت مرسی عزیزم ، بعد ازم خواست که کسشو بخورم منم که اون زمان هنوز چنین چیزی رو نشنیده بودم گفتم خوشم نمیاد ، گفت بخور خوشمزس یه خرده بخوری خوشت میاد و روش خوردنشو بهم یاد داد منم که دیگه غرق لذت شده بودم دیگه به ناله ها و جیغاش هیچ جوری توجه نمی کردم و همین طور داشتم به کارم ادامه می دادم تا این که یه جیغ نازی کشید و آروم شد ، بعدنا که منم تجربیاتم زیاد شد و سنمم بیشتر شد فهمیدم که به این حالت میگن ارگاسم ، بعد بهم گفت حالا موقشه که منو بکنی ، منم کیر شق شدمو کردم تو کسش و شروع کردم به تکون دادن و تلمبه زدن و حسابی تا تونستم اون کس خوشگل رو در حالتای مختلف کردم ، بعد کیرمو درآوردم و کردم تو کونش و حسابی اون تو هم تلمبه زدم و به لطف اسپریی که شیما جون جیگرم به کیرم و تخمام زده بود آبم نمیومد ، بعد از تو کونش هم درآوردم و گذاشتم لای پستوناش و بعد از مقداری بازی دادن کیرم به اونجا ، دوباره کردم تو کسش و حسابی تا تونستم اون تو تلمبه زدم و جفتمون حسابی خیس عرق شده بودیم و عرق از سر و رومون می بارید و وقتی که احساس کردم که آبم دیگه نزدیکه که بیاد کیرمو از تو کسش در آوردم و کردم تو دهنش و اونم بعد از اینکه برام مقداری ساک زد و با دست برام جلق زد آب کیرم اومد و همه رو تو دهن شیما جون عزیزم خالی کردم و اونم همه رو با سر و صدا و ملچ مولوچ زیادی که راه انداخته بود و با لذت زیادی خورد ، بعد از اون خودمونو شستیم و تمیز کردیم شیما برام مقداری تنقلات آورد تا خودمونو تقویت کنیم ، وقتی که می خواستم ازش خداحافظی کنم بهش گفتم الهی من فدای خودت و اون کس خوشگل و نازت بشم ، من دوست محمد کاظم نیستم و واقعیت رو بهش گفتم ، اونم همون طور که لبخند قشنگ و مهربونی به لب داشت گفت ای ناقلا خوب انتقام گرفتی ، بعد از مدتی تونستم مخ دخترش ( خواهر محمد کاظم ) رو هم بزنم و اونم بکنم . این رابطه من و شیما جونم تا پنج سال به طور پیوسته ادامه داشت تا اینکه ما خونه مونو عوض کردیم و از اون محل رفتیم ولی من گاهی به ندرت باهاش در تماس بودم تا اینکه منم دیگه چون دانشگاهم تموم شد و مشغله کاریم زیاد شد ، ولی من هنوزم تلفنی باهاش در ارتباط بودم و یاد این خاطرات شیرین و زنده می کردیم .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s