شهوت

خواهش، نیست، مگر از کس راه بیفتد، سرگردان، تا جمجمه، و بریزد توی گلو، و لحظه ای از خاطره ات را از پیش چشم، تاب بدهد، بریزی پشت پلک، دوباره، و من سر تکان بدهم، انگار، و عینک عوض کنم، حالا به روبرویی در بیرون نگاه کنم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s