جنسیت جنس، و من من

غریبگی من با محیطی که در آن بزرگ می‌شدم در سال‌هایی که بزرگ می‌شدم، برای خودم مفهوم نبود.
طول کشید تا فهمیدم مربوط به جنسیتی است که ندارم. در قالب زن به دنیا آمده بودم اما درکی از زن‌بودن نداشتم به جز آنچه در شکل تن خودم می‌دیدم. این تن، تن زن بود، اما رفتار زنانه نداشت.
مشکل اما فقط این نبود. این بود که مرد هم نبودم و درکی از مرد بودن و مردانه‌بودن نداشتم. همین بود که من را تبدیل به غریبه می‌کرد، و نه هیچ تعریف دیگری.
همخوانی من با شاخه‌های شناخته‌شده‌ی دگرباشی جنسی تنها فاصله‌ی من از هنجار فرهنگی دگرجنسگرایی و قواعد جنسیتی‌اش است. آنچه را من همجنسگرایی می‌نامم، با تعریف جامعه‌ی همجنسگرا از همجنسگرایی همخوانی ندارد.
من گرایشی جنسی به آدم‌هایی با تن زنانه دارم و گرایشی عاطفی به آدم‌هایی با ذهنیت مردانه دارم. به این معنا که قادر به ایجاد رابطه‌ی عاطفی با زن‌ها نیستم، و قادر به ایجاد رابطه جنسی با مردها نیستم. قادر نبودن به معنای لذت نبردن.

کشفی که از شش‌هفت سالگی تا حالای شصت سالگی ادامه داشته و به مرور عمیق‌تر و آشکارتر شده این است که من شناسنامه‌ای دارم که نه روی کاغذ، بلکه در شعور تن من است و باید هر بار توضیح داده شود به دیگران که من کی‌ام.

شاید به نظر برسد که این مسأله آنقدر مهم نیست که فکر من، یا فکر دیگران را مشغول کند. یا آنقدر مهم نیست که زمان و انرژی صرف فکر کردن به این غریبگی یا لایه‌ها و تعریف‌های پیچ در پیچ من از خودم و گرایش جنسی و هویت جنسیتی‌ام بشود، اما هست، مهم است.
در جهانی که چه در غرب و چه در شرق‌اش، تفکیک جنسیتی‌اش بیداد می‌کند، و برای هرکاری از نفس کشیدن تا خفقان گرفتن باید مشخص کنی که جنس‌ات چیست و جنسیت‌ات چیست، آدمی که نمی‌داند، از کدام در برود تو!
یا، آِغوش خود را زنانه باز کند یا مردانه؟ آیا آغوش به روی کسی باز کند، یا به سوی آغوشی که برایش باز شده برود؟‌این، همین سرگردانی در مقابل آغوش‌هایی که هر کدام داغ یک جنسیت را خورده‌اند، هر لحظه از زندگی اجتماعی را تبدیل به برسر دوراهی و چهارراه چکنم می‌کند، نه به این خاطر که من نمی‌توانم تصمیم بگیرم، بلکه به این دلیل که آندیگری که آغوشی همسوی من دارد نیز همینجا سرگشتگی دارد. به هم که می‌رسیم دو سرگشته‌ایم که به هم رسیده‌ایم، همچنان سرگشته، و بی‌خبر از سرگشتگی هم.

در جهانی که چه در غرب و چه در شرق‌اش، آدم یاد می‌گیرد که با دهان زنانه چگونه باید بخندد، و با دهان مردانه چگونه، اگر نه زنانه باشی و نه مردانه، خنده، اتفاقی است که هر بار که بیفتد، باید از نو تولید شود و از نو مصرف شود. یعنی اینهمه خستگی از اینهمه کار دشوار در هر نفس و هر قدم، من را خسته می‌کند، و گاهی من را دچار حسرتی می‌کند که حسی است مثل فرو رفتن در چاه ویل .

اما در مقایسه با دیگرانی که در نقش‌های خود قرن‌هاست جا افتاده‌اند، معماهای من شیرین‌ترند، به گمان من، و زندگی من شعفی عمیق‌تر دارد، به گمان من.

Advertisements