اتفاق هایی که در شصت سالگی می افتند

تا اینجا، و تا سر زمستان پارسال، هر چه بود همه اش جاده ای بود که تهش معلوم نبود. یا روزی بود که قرار نبود به شب برسد. یا شبی بود که قرار نداشت صبح بشود.

از زمستان پارسال که گذشت، و تمام این روزها که هی این خاطره ها زیر و رو شدند تا یک دفعه از جایی جوابی پیدا شود، از هیچ جا، حتی یک جایی که تا حالا به نظر نمی آمده، جوابی پیدا نشد. و زندگی قطعیت یافت.

من قطعیت یافت.

سرگردانی ها رسیدند به یک نقطه ی پایان.

یکی به خاطر آن که زمان، وقتی بیست ساله ای، یا سی ساله ای، یا چهل ساله ای، یا پنجاه ساله ای، بی پایان به نظر می رسد. وقتی شصت ساله ای اما پایان دارد. پایان، به چشم می آید. دیده می شود. مشخص است. حالا می شود برای دهه ای که شصت ساله ای، و دهه ای که هفتاد ساله خواهی بود، و دهه ای که هشتاد ساله خواهی بود، برنامه ریزی کنی و با حوصله و از روی برنامه یکی یکی زندگی کنی.

یکی به خاطر آن که محبوب ام که نزاییده بودم اش، آمد، و رفت. رفتن اش، از سر من، خون جاری کرد. و بعد از آن، قرار نبود هیچ اتفاقی بیفتد. و همه چی قطعیت یافت.

من قطعیت یافتم.

یکی به خاطر آن که دو تا معشوق ام، که سال ها با هم چرخیده بودیم و سرگیجه گرفته بودیم و به هم نرسیده بودیم و از هم جدا نشده بودیم و به هم نیازمند بودیم که نفس بکشیم، و روی زمین آسوده قدم برداریم، نگران پیر شدن و مردن و رفتن من شدند، و ترسیدند، و چاره نبود جز این که این سال ها که هنوز هستم، قطعیت پیدا کنند. سال های شصت سالگی من قطعیت یافت.

ما قطعیت یافتیم.

۲۰ جولای ۲۰۱۶