آیا جامعه دگرباش ایران نیاز به سازمان دگرباشان دارد

نه.

اما سازمان دگرباشان ایرانی نیاز به جامعه دگرباشان ایران دارد

گاهی اسم آدم از خود آدم به نفس آدم نزدیک ترست

تفاوتی میان خودکشی آنی و خودکشی تدریجی است که عطوفت آدم به خودش را آشکار می کند

وقتی به خودکشی تدریجی تن می دهی باید خودت را محکوم کرده باشی به اعدام قاطع پوستپاره کن و انگیزه ات باید نفرت از خودت باشد.

اگر نفرت از خودت نداشته باشی، تناقضی که در عطوفت به خودت در سرت موج می زند با خشونتی که با دست رابطه به خودت روا می کنی در یک جنگ و حیرت دایمی سرت را تبدیل به بازار مسگرها می کند و تمام

باید پوستت را از دور رابطه ای که دورش گردیده بودی پاره کنی بنشینی از نو پوست بکشی دور خودت شروع کنی بنویسی در مقابله با این خودکشی جانی

ساقی قهرمان. همین

.

مساله ای به نام عشق همجنسگراها – پاسخ به سوال مریم میرزا

 چقدر عشق دو هم جنس به هم در ايران و جهان پذيرفته است و چه چالش هايى بر سر راه عشق همجنس ها هست؟

باز باید برویم سر مساله ی کهنه ی استثمار نیروی جنسی شهروند. به همین دلیل، ایران و جهان مشکلی با عشق دو همجنس به هم ندارند چون بین عشق، که تولید کننده نیست، و نیروی جنسی، که تولید کننده هست، تفاوت قایل اند – آدم ها تا زمانی که نیروی جنسی شان به سود ماشین اداره کننده ی جامعه مصرف شود، می توانند برای یک لنگه کفش یا یک گاوآهن هم غزل بسرایند و به یادش به ماه نگاه کنند، اما نیروی جنسی شان را باید فقط برای خدمترسانی و لذترسانی به واحد تولید مثل جامعه صرف بکنند. ایران، هنوز، و جهان، تا همین چندی پیش، به عشق کاری ندارد، به سکس کار دارد. از سوی دیگر، مثل همه شهروندهای دیگر هر جامعه ای، چون سکس عملی است که می تواند به اشکال گوناگون اتفاق بیفتد و می تواند در فاصله زمانی های کوتاه، یا در خلوت، و یا به طور منقطع با افراد متعدد، با درگیر شدن سریع یا طولانی تن ها، و بعد قطع ارتباط کامل، اتفاق بیفتد، جامعه ی همجنسگرا همیشه به سکس به هر حال دسترسی داشته. چیزی که از آن محروم بوده رابطه ی عاطفی و عاشقانه و امنیت رابطه جنسی و لذتبری از امنیت رابطه ی جنسی دلخواه که با عشق گره می خورد، است.

اما بزرگترین چالشی که سر راه ما وجود دارد قبولاندن حقوق فردی ما به جامعه ای است که قبول ندارد ما حقوقی داریم که محروم ماندن از آن ما را از حق بهره وری از عمری که مال ماست، محروم می کند. و جامعه حق ندارد ما را از آنچه مال ماست، محروم کند. اگر شهروند همجنسگرا به رسمیت شناخته شود، حقوق شهروندی اش می بایست به رسمیت شناخته شود – و حق عشق ورزیدن.
به نظر من ما به عنوان جامعه ی همجنسگرا باید چندین مبارزه را به صورت موازی پیش ببریم. از یک طرف باید قانون را با شمول حقوق همجنسگرایان بنویسیم و از طرف دیگر باید مردم را با خودمان و خودمان را با مردم آشتی بدهیم. این ها چالش هایی هستند که روی دوش همجنسگرایانی اند که می خواهند به عنوان همجنسگرا حق عشق ورزیدن و عشقبازی کردن و سکس داشتن و همسری کردن با معشوقه و عزیز و همسر و همخواب ی خود را داشته باشند.

يك روز يك همجنسگرا توى مصاحبه اي گفته بود كه هميشه وقتى درباره همجنسگراها حرف مى شه مردم به سكس فكر مى كنن و اينكه عشق وجود داره ناديده گرفته مى شه، آيا شما اين گفته رو قبول داريد؟

چون در قوانین قضایی و اجتماعی و فرهنگی آن چه غیرقانونی و جرم و غیراخلاقی و تابو به شمار می آید سکس است، عشق نیست. حرف همجنسگراها هم همیشه در رابطه با حق و نقض حقوق و جرم و اخلاق و تابو و قانون به میان می آید. طبیعتن پای سکس به میان کشیده می شود، بیشتر از آن که به عشق پرداخته شود.
من فکر می کنم وجود رابطه عاشقانه بین همجنسگراها نادیده گرفته نمی شود، کلن موردی برای پرداختن به آن در زمانی که مردم دست به غیبت کردن می زنند یا بحث همجنسگراها را پیش می کشند، پیش نمی آید.
 
البته از این نقطه نظر هم می توان به آن نگاه کرد: یک همجنسگرا در طول زندگی اش یک جور وضعیت تبعید، یا پناهندگی، از هویت همجنسگرایی به هویت دگرجنسگرایی را تجربه می کند. در جایی بیرون از هویت خودش زندگی می کند، از زمانی که هنوز خیلی خیلی کودکانه تر از آن است که بتواند خود را با این جابجایی ناچار و دردناک وفق بدهد، از هویت خودش به ناچار،‌ تبعید می شود به هویت دگرجنسگرا، یا از هویت خودش که برایش ایجاد خطر و خشونت می کند پناه می برد به هویت دگرجنسگرا، و این کاملن شبیه به موقعیت پناهنده و تبعیدی است. اگر دقت کنید تمام ایرانی هایی که از ایران فرار کرده اند، و در کشور دیگری پناهنده شده اند، همه خانه دارند. اما حس در-خانه-بودن ندارند. ما ایرانی هایی که به عنوان پناهنده زندگی می کنیم بیشتر از ایرانی هایی که در ایران زندگی می کنند یا بیشتر از کانادایی هایی که همسایه ی ما هستند (یا هلندی ها و یا …) ابراز نیاز به خانه و تعلق به خانه و حس خانه و همه ی چیزهایی که در پیوند با خانه و در-خانه بودن است می کنیم. در حالی که همه ی ما در یک خانه ای زندگی می کنیم و کارتون-خواب نیستیم.  این نیاز، ناشی از کنده شدن و پاره شدن و محروم شدن از یک اصل است. برای همجنسگراها این تبعید و پناهندگی از هویت همجنسگرا به هویت دگرجنسگرا برای مخفی کردن و مراقبت کردن از خود اتفاق می افتد. این تبعید، کنده شدن و پاره شدن از هویت خود، یک حسرت عمیق و همیشگی برای تماس با تن دیگری، به وسیله ی تن خود، ایجاد می کند. یعنی تن ما که همجنسگرا هستیم، حسرت دارد که خودش را- که همیشه با حس ها و حالت ها و کشش هایش پنهان کرده بوده – به تن آن دیگری برساند. این برای ما یک جور ابراز وجود، ابراز هویت، ابراز من بودن، یک جور نفس کشیدن است. فقط سکس نیست. نه این که سکس نیاز به فقط و نافقط داشته باشد، اما واقعیت این است که برای ما، این در آغوش کشیدن تن یک همجنس، فقط سکس نیست. ما با این در آغوش کشیدن و به درون کشین و واکاویدن تنهامان، ابراز من بودن و من هستم می کنیم.

از یک زاویه ی دیگر، من فکر نمی کنم وجود عشق های ما نادیده گرفته می شود. من فکر می کنم مردم نمونه ای ندارند که ببینند. مردم هنوز ما را ندیده اند که بدانند یا ندانند چقدر عاشق می شویم و چقدر با هم عاشقانه زیست می کنیم، اما عکس های ما را در حال سکس می بینند. خب از همین هم حرف می زنند. چاره ی دیگری ندارند. اگر ما چند نمونه از رابطه های عاشقانه مان را نشانشان بدهیم، از عشق ما هم حرف می زنند. در هر حال، آنچه اهمیت دارد و ضرورت دارد این است که از حقوق ما حرف بزنند، به معنای درک از حقوق ما.

 اين موضوع (٢) و به طور كلى تابو بودن عشق همجنسگراها چه تاثيرى روى زندگى عاطفى شان مى گذارد؟

یک حسرت درونی شده. یک ناامنی دایم. احساس از دست دادن همیشگی. احساس هرگز به دست نیاوردن. احساس بریده بودن از آرامش و امنیت و سهم بردن از سهم زندگی. خیلی حس وحشتناکی است. احساس نشستن درون یک زندان متحرک که همیشه شما را از پیوند با زندگی جدا می کند. تابو بودن عشق همجنسگراها یعنی دزدیدن سهم عمر همجنسگراها. بیشتر ما و بیشتر بچه های ما، بیشتر اعضای جامعه ی دگرباش، حتی وقتی همسر یا معشوق خود را یافته اند، باور به این یافتن را هنوز درونی نمی توانند بکنند. ناباوری. ما به عنوان جامعه ی همجنسگرایی که از حقوق انسانی مان، مثل همین حس عاشق شدن، تعلق داشتن، با خشونت محروم شده ایم، جهان را به صورت یک میوه ی دور از دست می بینیم. زندگی ما نکرده می ماند حتی اگر سال ها زندگی کنیم.

 آيا تفاوتى در عشق همجنسگراها و دگرجنسگراها مى بينيد؟ اين تفاوت چه جنسى دارد و چيست؟

به نظر من، دگرجنسگراها به خاطر این که عادت کرده اند با معیارهای پدرسالاری و بهره کشی قوانین پدرسالاری به عشق و سکس و رابطه های خود نگاه کنند، هیچ وقت نگاه نمی کنند. از روی عادت همان کاری را می کنند که بهشان گفته شده بکنند. دگرجنسگراها معمولن حتی نمی دانند خود خودشان عاشق چه کسی می شوند اگر بشوند. یا از چه گونه ای از سکس لذت می برند. یا چه گونه پیوندی برایشان لذت بخش است. فقط قوانین اجتماعی و سودده و مناسب و مشروع را رعایت می کنند. اما همجنسگراها یک جور عادت-زدایی شده به عشق نگاه می کنند. خود خودشان را می شناسند. می دانند اگر عاشق بشوند عاشق کی و عاشق چه چیزی در این کی خواهند شد، اگر بشوند.
به نظر من به این دلیل، یعنی به دلیل این عادت زدایی از فرهنگ حاکم بر روابط همجنسگراها، عشق شهروند دگرجنسگرا، از عشق شهروند همجنسگرا از طبیعت انسانی دورتر و به چارچوب و قوانین و قراردادها نزدیک تر است.

می کند

تن تو را از لذت نفس کشیدن، خالی

و

می ساید

آغشته به نفرت به دیواره های درونی تن خالی شده ی تو

و می ساید

آغشته به نفرت به دیواره های بیرونی تن خالی شده ی تو

و هل ات می دهد

بیرون

از انسان

بودنی که

انسان بودن تو را با مهر به خود به نفس های خود به  نرمای شکم و پستان های خود می شناسی

تا زندگی را بهت

بهت

مردگی کرده باشی 

در هول

در خلاء

.

چرا

.

عشق اعتقاد شرم آور

چیزی در جهان که شرم آور نیست واقعیت موجود است.

نه به این معنی. به آن معنی که اگر برایم ممکن می شد که از آنچه هستم شرم نداشته باشم طوری می ایستادم که شرم آور نباشم

عشق معناهای گوناگون ندارد. فقط یک معنا دارد – عطش و احترام به تنی که یک نفر است هر چند نفر که باشد

فرهنگ عشق را نامگذاری می کند به عشق های گوناگون که ابزار رابطه های گوناگونند.  رابطه های اجتماعی، یعنی رابطه ای که میان نقش-پذیرهای اجتماعی وجود دارد، عشق نیستند. مادر و فرزند عاشق هم نیستند، نقشی اجتماعی را ایفا می کنند تا جایی که ادامه دارد

عشق اگر عشق باشد منوط و مشروط و مربوط به هیچ رابطه ی اجتماعی نیست. عطش و احترامی است که تنی مثل من به تنی مثل تو دارد، و با عطش و احترام به چیزی که هستی میخواهد تا ته دهلیزهایی که از کاسه ی سر و صداهای توی کاسه ی سر  هجوم میبرند توی رگها با زلزله یا سیل یا سکوت

و این خواستن سرشار از خوردن سیراب شدن دست کشیدن در آغوش کشیدن بوی تو را با نفس فروکشیدن همراه رفتن غلتیدن گوش کردن نگاه کردن نخواستن  خواستن از بیچارگی مردن از بیچارگی زنده ماندن است تا جایی که من زانوهایش را از دست می دهد دست ها و بازوهایش را از دست می دهد سر و سینه و گردنش را از دست می دهد چشم و دهانش را از دست می دهد و هیچ ندارد حتی ابرو و مو.  غمگین و بیکس و بی چاره

و چنگ به چشمهای تو انداختن و کشتی گرفتن و کلنجار رفتن با خود تو پیش از آن که سیگاری روشن کنیم

آیا تو

برای همه ی اینها به اضافه ی همه ی آنهایی که خودت داری جا داری؟

آیا در استخوانها یا خونی که توی رگ من است،‌ چیزی نیست که تو را در آغوش من بگیرد؟

عشق چیزی است که تنها چیزی است که می شود به خاطرش با حواس زندگی کرد. اگر می دانم عشق بعد از این که نامگذاری  می شود به دسته بندی های غیرانسانی از عشق خالی می شود آیا تصور من این است که تو نمی دانی؟

اگر تصور من این است که تو می دانی آیا چرا مثل سگ پاسوخته بیقرارم؟  بلاتکلیف؟

اسم ندارد.  معنی ندارد.   وظیفه ندارد.   حواس ندارد.   تمام نمیشود.   با هیچ زنگ پایانی تمام نمیشود.  گم نمیشود، ول نمیشود.  همیشه هست،‌ همینجا