گاهی اسم آدم از خود آدم به نفس آدم نزدیک ترست

تفاوتی میان خودکشی آنی و خودکشی تدریجی است که عطوفت آدم به خودش را آشکار می کند

وقتی به خودکشی تدریجی تن می دهی باید خودت را محکوم کرده باشی به اعدام قاطع پوستپاره کن و انگیزه ات باید نفرت از خودت باشد.

اگر نفرت از خودت نداشته باشی، تناقضی که در عطوفت به خودت در سرت موج می زند با خشونتی که با دست رابطه به خودت روا می کنی در یک جنگ و حیرت دایمی سرت را تبدیل به بازار مسگرها می کند و تمام

باید پوستت را از دور رابطه ای که دورش گردیده بودی پاره کنی بنشینی از نو پوست بکشی دور خودت شروع کنی بنویسی در مقابله با این خودکشی جانی

ساقی قهرمان. همین

.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

مساله ای به نام عشق همجنسگراها – پاسخ به سوال مریم میرزا

 چقدر عشق دو هم جنس به هم در ايران و جهان پذيرفته است و چه چالش هايى بر سر راه عشق همجنس ها هست؟

باز باید برویم سر مساله ی کهنه ی استثمار نیروی جنسی شهروند. به همین دلیل، ایران و جهان مشکلی با عشق دو همجنس به هم ندارند چون بین عشق، که تولید کننده نیست، و نیروی جنسی، که تولید کننده هست، تفاوت قایل اند – آدم ها تا زمانی که نیروی جنسی شان به سود ماشین اداره کننده ی جامعه مصرف شود، می توانند برای یک لنگه کفش یا یک گاوآهن هم غزل بسرایند و به یادش به ماه نگاه کنند، اما نیروی جنسی شان را باید فقط برای خدمترسانی و لذترسانی به واحد تولید مثل جامعه صرف بکنند. ایران، هنوز، و جهان، تا همین چندی پیش، به عشق کاری ندارد، به سکس کار دارد. از سوی دیگر، مثل همه شهروندهای دیگر هر جامعه ای، چون سکس عملی است که می تواند به اشکال گوناگون اتفاق بیفتد و می تواند در فاصله زمانی های کوتاه، یا در خلوت، و یا به طور منقطع با افراد متعدد، با درگیر شدن سریع یا طولانی تن ها، و بعد قطع ارتباط کامل، اتفاق بیفتد، جامعه ی همجنسگرا همیشه به سکس به هر حال دسترسی داشته. چیزی که از آن محروم بوده رابطه ی عاطفی و عاشقانه و امنیت رابطه جنسی و لذتبری از امنیت رابطه ی جنسی دلخواه که با عشق گره می خورد، است.

اما بزرگترین چالشی که سر راه ما وجود دارد قبولاندن حقوق فردی ما به جامعه ای است که قبول ندارد ما حقوقی داریم که محروم ماندن از آن ما را از حق بهره وری از عمری که مال ماست، محروم می کند. و جامعه حق ندارد ما را از آنچه مال ماست، محروم کند. اگر شهروند همجنسگرا به رسمیت شناخته شود، حقوق شهروندی اش می بایست به رسمیت شناخته شود – و حق عشق ورزیدن.
به نظر من ما به عنوان جامعه ی همجنسگرا باید چندین مبارزه را به صورت موازی پیش ببریم. از یک طرف باید قانون را با شمول حقوق همجنسگرایان بنویسیم و از طرف دیگر باید مردم را با خودمان و خودمان را با مردم آشتی بدهیم. این ها چالش هایی هستند که روی دوش همجنسگرایانی اند که می خواهند به عنوان همجنسگرا حق عشق ورزیدن و عشقبازی کردن و سکس داشتن و همسری کردن با معشوقه و عزیز و همسر و همخواب ی خود را داشته باشند.

يك روز يك همجنسگرا توى مصاحبه اي گفته بود كه هميشه وقتى درباره همجنسگراها حرف مى شه مردم به سكس فكر مى كنن و اينكه عشق وجود داره ناديده گرفته مى شه، آيا شما اين گفته رو قبول داريد؟

چون در قوانین قضایی و اجتماعی و فرهنگی آن چه غیرقانونی و جرم و غیراخلاقی و تابو به شمار می آید سکس است، عشق نیست. حرف همجنسگراها هم همیشه در رابطه با حق و نقض حقوق و جرم و اخلاق و تابو و قانون به میان می آید. طبیعتن پای سکس به میان کشیده می شود، بیشتر از آن که به عشق پرداخته شود.
من فکر می کنم وجود رابطه عاشقانه بین همجنسگراها نادیده گرفته نمی شود، کلن موردی برای پرداختن به آن در زمانی که مردم دست به غیبت کردن می زنند یا بحث همجنسگراها را پیش می کشند، پیش نمی آید.
 
البته از این نقطه نظر هم می توان به آن نگاه کرد: یک همجنسگرا در طول زندگی اش یک جور وضعیت تبعید، یا پناهندگی، از هویت همجنسگرایی به هویت دگرجنسگرایی را تجربه می کند. در جایی بیرون از هویت خودش زندگی می کند، از زمانی که هنوز خیلی خیلی کودکانه تر از آن است که بتواند خود را با این جابجایی ناچار و دردناک وفق بدهد، از هویت خودش به ناچار،‌ تبعید می شود به هویت دگرجنسگرا، یا از هویت خودش که برایش ایجاد خطر و خشونت می کند پناه می برد به هویت دگرجنسگرا، و این کاملن شبیه به موقعیت پناهنده و تبعیدی است. اگر دقت کنید تمام ایرانی هایی که از ایران فرار کرده اند، و در کشور دیگری پناهنده شده اند، همه خانه دارند. اما حس در-خانه-بودن ندارند. ما ایرانی هایی که به عنوان پناهنده زندگی می کنیم بیشتر از ایرانی هایی که در ایران زندگی می کنند یا بیشتر از کانادایی هایی که همسایه ی ما هستند (یا هلندی ها و یا …) ابراز نیاز به خانه و تعلق به خانه و حس خانه و همه ی چیزهایی که در پیوند با خانه و در-خانه بودن است می کنیم. در حالی که همه ی ما در یک خانه ای زندگی می کنیم و کارتون-خواب نیستیم.  این نیاز، ناشی از کنده شدن و پاره شدن و محروم شدن از یک اصل است. برای همجنسگراها این تبعید و پناهندگی از هویت همجنسگرا به هویت دگرجنسگرا برای مخفی کردن و مراقبت کردن از خود اتفاق می افتد. این تبعید، کنده شدن و پاره شدن از هویت خود، یک حسرت عمیق و همیشگی برای تماس با تن دیگری، به وسیله ی تن خود، ایجاد می کند. یعنی تن ما که همجنسگرا هستیم، حسرت دارد که خودش را- که همیشه با حس ها و حالت ها و کشش هایش پنهان کرده بوده – به تن آن دیگری برساند. این برای ما یک جور ابراز وجود، ابراز هویت، ابراز من بودن، یک جور نفس کشیدن است. فقط سکس نیست. نه این که سکس نیاز به فقط و نافقط داشته باشد، اما واقعیت این است که برای ما، این در آغوش کشیدن تن یک همجنس، فقط سکس نیست. ما با این در آغوش کشیدن و به درون کشین و واکاویدن تنهامان، ابراز من بودن و من هستم می کنیم.

از یک زاویه ی دیگر، من فکر نمی کنم وجود عشق های ما نادیده گرفته می شود. من فکر می کنم مردم نمونه ای ندارند که ببینند. مردم هنوز ما را ندیده اند که بدانند یا ندانند چقدر عاشق می شویم و چقدر با هم عاشقانه زیست می کنیم، اما عکس های ما را در حال سکس می بینند. خب از همین هم حرف می زنند. چاره ی دیگری ندارند. اگر ما چند نمونه از رابطه های عاشقانه مان را نشانشان بدهیم، از عشق ما هم حرف می زنند. در هر حال، آنچه اهمیت دارد و ضرورت دارد این است که از حقوق ما حرف بزنند، به معنای درک از حقوق ما.

 اين موضوع (٢) و به طور كلى تابو بودن عشق همجنسگراها چه تاثيرى روى زندگى عاطفى شان مى گذارد؟

یک حسرت درونی شده. یک ناامنی دایم. احساس از دست دادن همیشگی. احساس هرگز به دست نیاوردن. احساس بریده بودن از آرامش و امنیت و سهم بردن از سهم زندگی. خیلی حس وحشتناکی است. احساس نشستن درون یک زندان متحرک که همیشه شما را از پیوند با زندگی جدا می کند. تابو بودن عشق همجنسگراها یعنی دزدیدن سهم عمر همجنسگراها. بیشتر ما و بیشتر بچه های ما، بیشتر اعضای جامعه ی دگرباش، حتی وقتی همسر یا معشوق خود را یافته اند، باور به این یافتن را هنوز درونی نمی توانند بکنند. ناباوری. ما به عنوان جامعه ی همجنسگرایی که از حقوق انسانی مان، مثل همین حس عاشق شدن، تعلق داشتن، با خشونت محروم شده ایم، جهان را به صورت یک میوه ی دور از دست می بینیم. زندگی ما نکرده می ماند حتی اگر سال ها زندگی کنیم.

 آيا تفاوتى در عشق همجنسگراها و دگرجنسگراها مى بينيد؟ اين تفاوت چه جنسى دارد و چيست؟

به نظر من، دگرجنسگراها به خاطر این که عادت کرده اند با معیارهای پدرسالاری و بهره کشی قوانین پدرسالاری به عشق و سکس و رابطه های خود نگاه کنند، هیچ وقت نگاه نمی کنند. از روی عادت همان کاری را می کنند که بهشان گفته شده بکنند. دگرجنسگراها معمولن حتی نمی دانند خود خودشان عاشق چه کسی می شوند اگر بشوند. یا از چه گونه ای از سکس لذت می برند. یا چه گونه پیوندی برایشان لذت بخش است. فقط قوانین اجتماعی و سودده و مناسب و مشروع را رعایت می کنند. اما همجنسگراها یک جور عادت-زدایی شده به عشق نگاه می کنند. خود خودشان را می شناسند. می دانند اگر عاشق بشوند عاشق کی و عاشق چه چیزی در این کی خواهند شد، اگر بشوند.
به نظر من به این دلیل، یعنی به دلیل این عادت زدایی از فرهنگ حاکم بر روابط همجنسگراها، عشق شهروند دگرجنسگرا، از عشق شهروند همجنسگرا از طبیعت انسانی دورتر و به چارچوب و قوانین و قراردادها نزدیک تر است.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

می کند

تن تو را از لذت نفس کشیدن، خالی

و

می ساید

آغشته به نفرت به دیواره های درونی تن خالی شده ی تو

و می ساید

آغشته به نفرت به دیواره های بیرونی تن خالی شده ی تو

و هل ات می دهد

بیرون

از انسان

بودنی که

انسان بودن تو را با مهر به خود به نفس های خود به  نرمای شکم و پستان های خود می شناسی

تا زندگی را بهت

بهت

مردگی کرده باشی 

در هول

در خلاء

.

چرا

.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

عشق اعتقاد شرم آور

چیزی در جهان که شرم آور نیست واقعیت موجود است.

نه به این معنی. به آن معنی که اگر برایم ممکن می شد که از آنچه هستم شرم نداشته باشم طوری می ایستادم که شرم آور نباشم

عشق معناهای گوناگون ندارد. فقط یک معنا دارد – عطش و احترام به تنی که یک نفر است هر چند نفر که باشد

فرهنگ عشق را نامگذاری می کند به عشق های گوناگون که ابزار رابطه های گوناگونند.  رابطه های اجتماعی، یعنی رابطه ای که میان نقش-پذیرهای اجتماعی وجود دارد، عشق نیستند. مادر و فرزند عاشق هم نیستند، نقشی اجتماعی را ایفا می کنند تا جایی که ادامه دارد

عشق اگر عشق باشد منوط و مشروط و مربوط به هیچ رابطه ی اجتماعی نیست. عطش و احترامی است که تنی مثل من به تنی مثل تو دارد، و با عطش و احترام به چیزی که هستی میخواهد تا ته دهلیزهایی که از کاسه ی سر و صداهای توی کاسه ی سر  هجوم میبرند توی رگها با زلزله یا سیل یا سکوت

و این خواستن سرشار از خوردن سیراب شدن دست کشیدن در آغوش کشیدن بوی تو را با نفس فروکشیدن همراه رفتن غلتیدن گوش کردن نگاه کردن نخواستن  خواستن از بیچارگی مردن از بیچارگی زنده ماندن است تا جایی که من زانوهایش را از دست می دهد دست ها و بازوهایش را از دست می دهد سر و سینه و گردنش را از دست می دهد چشم و دهانش را از دست می دهد و هیچ ندارد حتی ابرو و مو.  غمگین و بیکس و بی چاره

و چنگ به چشمهای تو انداختن و کشتی گرفتن و کلنجار رفتن با خود تو پیش از آن که سیگاری روشن کنیم

آیا تو

برای همه ی اینها به اضافه ی همه ی آنهایی که خودت داری جا داری؟

آیا در استخوانها یا خونی که توی رگ من است،‌ چیزی نیست که تو را در آغوش من بگیرد؟

عشق چیزی است که تنها چیزی است که می شود به خاطرش با حواس زندگی کرد. اگر می دانم عشق بعد از این که نامگذاری  می شود به دسته بندی های غیرانسانی از عشق خالی می شود آیا تصور من این است که تو نمی دانی؟

اگر تصور من این است که تو می دانی آیا چرا مثل سگ پاسوخته بیقرارم؟  بلاتکلیف؟

اسم ندارد.  معنی ندارد.   وظیفه ندارد.   حواس ندارد.   تمام نمیشود.   با هیچ زنگ پایانی تمام نمیشود.  گم نمیشود، ول نمیشود.  همیشه هست،‌ همینجا

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

دانش

عشق یعنی امنیت. یعنی در حضور کسی که میتواند، اگر بخواهد، خونت را کاسه کاسه سر بکشد احساس امنیت کنی

-

-

-

-

-

 

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

کس – فارغ از حواشی

 پیش از آن که زیر ناخنم تیر بکشد دیواره ی کس ام تیر می کشد

 پیش از آن که دهانم آب بیفتد دیواره ی کس ام خیس می شود

 پیش از آن گلویم خشک شود از ترس

  دیواره ی کس ام زبر می شود مچاله میمالد به هم

 پیش از آن که طناب را بالا بکشد یا پایین بکشد

دیواره ی کس ام جوش می خورد انگار در مسیر آب جوش

-

 پیش از آن که نگاهی آرام و در سکوت سرم را لای پاهایش بگیرد

دیواره های کس ام وا می شود مثل زخمی گرم که از بیخودی بیهوشی بیدار می شود

-

 پیش از آن گریه ام بگیرد

پیش از آن که  ببینم

پیش از آن که انگشتم را آرام فشار دهم روی دکمه ی دیوانه وار سند

-

پیش از آن که بخندم به قهقهه

چیزی شبیه هشدار یا زنگی که واقعه را هشدار می دهد زنگ می زند توی کس ام

-

 پیش از آن که  توی دهانم فرو کنم دستت را

-

پیش از آن که دیواری جهان را سرتاسر از من جدا کند

-

  با استخوانهایم توی گلویم یک شب تا روز یا یک روز تا شب یا شبها و روزها که پشت هم می رسند و تهوع – یک لحظه پیش از هجوم استخوان به گلو

 حواس کس ام جمع می شود

 پیش از آن که پوستم بداند آب     جوش است و مغزم بگوید بپر کنار

 پایم را می کوبم روی ترمز

انگشتم که له می شود لای در

آگاهی مثل التهاب یا مثل سرمایی که تیر می کشد نیش می زند توی کس ام

-

 پیش از آن گونه ام بمالد به هرم نفس های روی کس ات

پیش از آن که گونه ام بداند کجاست

کس ام می داند کجاست

و اطلاع می دهد که گونه ام آنجاست

-

با این حال

ترکیبی از بی اعتنایی

و فراموشی

چهره ای بی شباهت به کس

به این تداوم هشیاری

در انسانی که من ام تنظیم کرده است

من

با نام و دست و پا و چشم ها و گوش و زبان و سر و روده ها و کون و ریه ام روی هم

چیزی نیستم که بیرزم به یک روز از هوشیاری های آگاه و گویای کس ام که در حواشی شهروندی نام اش را پیچیده اند لای منگنه ی کودک و کیر

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

In the privacy of one’s self

Every body’s wrapped tightly in taut skin

A prison of a sort a shield of a sort a wall of a sort or walls wrapping gently ’round a house  - which is our self – sort of

My self is tempted most of the time to tear open ‹er skin and jump

At times, though, my self is happy to stay in, cling to the insides looking for intimacy so lusciously offered by the innards

 

 

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

در فاصله ی دو خود خواهی

تصویر من از خوشبختی تصویر من است که سالم ام اما مرده ام بی آن که زنده نباشم برای خودم

و نفس بکشم و راه بروم و مویرگ ها و شاهرگ هایم را وجب کنم و گاهی با زبان مزه کنم طعم استخوانهای زیر دنده ام را بچشم تف کنم و راه بروم و برگردم و ضربان قلبم را نگه دارم بعد تند تند بکوبانمشان بروند عرق کنم

موهایم را ول کنم توی چاه گلویم تا سر ریه هایم به سرفه بیفتم بی سیگار

خط شاش را بگیرم  از لای پا تا کف پا تا کف زمین و زمین را بچسبانمبهصورتم

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

من معنای گورستان ام با مرده هایم که در من نهفته اند

جمعیتی از آن دسته آدم ها که دوست من هستند یا پیوندهای خونی با من دارند یا پیوندهایی با من دارند که من را به گونه ای طبیعی به سرنوشت شان پیوند می دهد در گوشه و کنار ایستاده اند

من هم در گوشه و کنار ایستاده ام

سال هزار و سیصد و شصت است یا شصت و سه

فاصله ای که با درون زندان دارم  سیال است

تابستان است

زمان زیادی از زندگی من در خیابان هایی می گذرد که از خانه های مردم دور است

بخش دیگری از زمان درون خانه هایی می گذرد که خانه ی من نیست از آن مردمی است که من با تردید و دلهره نگاهشان می کنم وقتی من را نگاه نمی کنند

 دستخوش یک طوفان آهسته شده ام ضربان قلب ام از روی سینه ی پسرم به گوشم می رسد

پدرم من را برای آخرین بار به چلوکبابی می برد

می گوید آنهایی که چند ماه پیش دستگیر شده اند دندان هاشان ریخته و پوستشان زرد است

ما در اتاق های گوناگون ول می شویم من و پسرم

گاهی توی خیابان که ول می شویم صدای اذان می آید و ترس دستگیری

گاهی کسی بلند صدا می زند و ترس دستگیری

گاهی بلندگوها که مردم را در ترمینال صدا میزنند من و مادرم را دچار رعشه می کنند. پسرم را بغل می کنیم که بدویم. می نشینیم که نبینند فرار کرده ایم

 گاهی یکی را توی کوچه ها می بینم چادر گلدار دورش پیچیده مثل من که روپوش کهنه ای را دورم پیچیده ام

حرفی  نمیزنیم

    اسکناس درشتی را دادم به او. ندادم به او. دادم به او. ندادم به او

خجالت کشیدم یا ترسیدم دستم خالی بماند

آیا چگونه می شود چهره های آشنا را طوری از حافظه محو کرد که نامشان به زبان نیاید و جوری در حافظه حفظ کرد بدانی این همان سیمین است

که می ترسد لو برود

 که هر دوی ما خودمان را از اتفاق پرت کرده ایم توی همین شهری که آن سر نقشه است از آن سر نقشه ای که ما بودیم و میترسیم هم را لو بدهیم و دستگیری

فرشته کد داد دم در خانه ای که هنوز خانه ی من بود و گفت

گفته اند از زیر دست و پا جمع شوید خطرناکید

و رفت

فاصله ی من با کف زمین زیاد می شود

شوهرم می گوید خودت را تحویل بده تا خانواده را از هم نپاشی

می گویم نمی شود

اتاق خالی می شود

آدم هایی که من را می شناسند و آدم هایی که من را نمی شناسند گوشه و کنار ایستاده اند

من هم ایستاده ام با پسرم که به سینه ام چسبانده ام

پدرم دست هایش را باز می کند ابرها را کنار می زند تا دنیا را برای من تهی کند از دستگیری

از زمین فاصله می گیرم مثل برگی که با باد می رود

به طنابی فکر می کنم که اگر زود بیاید پایین زود برود بالا دستاویزی است

فکر می کنم پسرم از بغلم خواهد افتاد

فکر میکنم پدرم پسرم را روی هوا خواهد گرفت

فکر میکنم کسی پسرم را پیش از آن که پدرم بگیردش میگیردش میبردش میبردش پسرم نگاه میکند به من که دور میشوم بی آنکه بگیرمش

فکر میکنم یک جبر جای گریه های من را خواهد گرفت

فکر میکنم وقتی یک جبر جای گریه های من را خواهد گرفت سکوت تنها چاره است

ساکت راه میروم و هیچ نمیگویم و گفتن را همراه شنیدن از یاد میبرم

فکر می کنم به اسمهایی که باید از یاد ببرم به صورتهایی که اگر از یاد نبرم

فکر میکنم به سکوت و سفید کردن حفره های مغز

فکر میکنم پیش از آن که یک طناب بیاید تنم را ول کند بی اختیار

فکر میکنم به سکوت به معنای جبری که صورتم را از زندگی خالی میکند

فکر میکنم سکوت معنای مردگی است

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

سال هزار و سیصد و شصت و سه شمسی

من صاحب رنجی یکتا و خجسته ام

رنجی از آن گونه آگاه به تشنگی که چشم  را رو به سوی درون می چرخاند

 رنج من از جنس تنی است که  از کسی زاده نشده و کسی را نزاییده و  هیچگاه از کسی زاده نخواهد شد و هیچ گاه کسی را نخواهد زایید

 تیغی پیوندهای من را با چیزهایی که خاطرات منند قطع می کند

بیداری من سرشار از سیل هایی است که جاری می شود  می برد ما را به زیر زمین

با این حال

وقتی من را روی صحنه می برند

آرام می نشینم

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

تعامل

انتخاب کن که روبرویم بنشینی

انتخاب کن که زانوهایت را بالا بکشی شانه هایت را عقب بدهی دستهایت را ستون کنی

انتخاب کن که بنشینم روبروی تو

زانوهایم را بالا بکشم شانه هایم را خم کنم رو به جلو

انتخاب کن که لبهایت جمع شوند بی اختیار

انتخاب کن که وا شوند در وضعیتی شبیه به بازدم

انتخاب کن که در همان لحظه یک لکه ی رونده ی خون از لای لبهایت ول شود لای موهایت

انتخاب کن که دستم را بمالم روی لکه ی رونده ی خون

انتخاب کن که بالشت انگشتهایم را بمالانم از انتها رو به ابتدای دهانت

انتخاب کن که انگشت خونی ام را بمالم به دیواره ی ران هایت

انتخاب کن که خون بند نیاید

انتخاب کن که دست من انگشتهایش را لای خون و دهان ناگهان ورم کرده بچرخاند

انتخاب کن که ناگهان دلت سیگار بخواهد

سیگارت را من برایت روشن کنم بی آن که دستم را بمالم به دیواره ی رانهایت

انتخاب کن که سیگار را لای انگشتهایت بگذارم

انتخاب کن که خم شوی تا برسد کمرت به زمین طاقباز بخوابی روی زمین

 انتخاب کن که فرق سرم را لای موهایت بچرخانم بی آنکه صورتم را بمالم به خونی که کم کم دیگر نمی آید

انتخاب کن که پاهایت را حلقه کنی دور زانوهایم  انتخاب کن که ول کنی کف پایت را بکشی روی توده ی شکم ام

انتخاب کن این همین تنها تکانی باشد که به خود می دهی در سکوت طاقباز خیره به سقف انتخاب کن که خودت را ول کنی از خودت بسپاری به خوابالودگی کشدار من

انتخاب کن که ناگهان لحظه ای از زمان گذشته باشد

ما طاقباز خوابیده باشیم

سقف را چسبیده باشیم

دستهامان را به زانوهای هم بند کرده باشیم ول کرده باشیم به زمین مالیده باشیم

دهانهای خونی مان در روندی خوابالود طبق بزنند

 انتخاب کن که دستم بازوی ول شده ام را از روی زمین بلند کند شانه هایم را بکشد بالا کمرم را خم کند به جلو سرم را فرو کند توی توده شکم ات

انتخاب کن که خوابم نبرد

انتخاب کن که بلند شوم بفهمی نفهمی

یک لحظه از زمان ناگهان گذشته باشد

سرم را روی پستان خالی خشکیده ی مکیده ات بچسبانم

انتخاب کن که دستهایت را دور آن یکی پستان خالی خشکیده ات بچسبانی

سرم را بالا بیاوری لبهایم را لای لبهایت بگیری

انتخاب کن که بلند شوم از جا

برای هردومان دو تمپان تازه بیارم

انتخاب کن که بگویی به من که بگویم به تو که حالا بهتر است بخوابیم

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

ادعا

نفس که تنگ می شود. پرده های ضخیم را از دور چشمها. و روی پوست وا میکنم.

.

این شیوه ای از عشقبازی است. که از لب ها و پنجه ی من. لایه های یخ ببندد. از نفرت از پوستی که روی من کشیده روی پوستی که کشیده روی تو

.

با این وجود

این شیوه ای از عشقبازی است

.

با تنی که طعم ندارد

زیرا غریبه ام

.

آهسته و به کندی

راست می ایستد

چناری در معرض باد
با انگشت ها و نیش دندان من ورز می خورد

.

بی هیچ گزینه ای

.

در اضطراب از انگشتهایی که خواه نخواه جنون می شوند
دو رتا دور گلو
بلعیده می شوند در گرمای مکنده ی کون
.
این هنوز شیوه ای از عشقبازی است در زمانه ای که پوست و استخوان نام من را از خون  سرریز می کند

جداگانه | منتشرشده در بدست | بیان دیدگاه

در ستایش موهای مستقل

موهای درهم پیچ سرتیز زمخت 

خفه از گرمای لیز 

بی اعتنا به انگشتهای خسته ی درهمباف

بی اعتنا به من

بی اعتنا به خط هایی که روی شیشه تکرار اخبار میکنند

بی اعتنا به من

بی اعتنا به انگشتهای خسته ی درهمباف

بی اعتنا به گرمای خفه ی لیز

 بی آن که دستم را به سرم بچسبانند سرم را گرم می کنند

 

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

مقوله ی همجنسگرایی را به شیرین عبادی در طول مدت انتخابات اگر لازم باشد وام می دهیم

سی سال از زمانی که مردم ایران به ضرورت انقلاب پناه برده بودند گذشته و ناباوری و ناامنی روانی و اضطراب و ترس از ریشخند شدنی چند باره و شک به حقوق انسانی خود، مردم ایران را از جا برداشته، می توان گفت انقلاب 1357 انقلابی علیه انقلاب ایران بود. 

در انقلاب ایران بخشی از زنان بخشی از آزادی های شهروندی خود را از دست دادند و بخشی دیگر از زنان بخشی از آزادی های شهروندی خود را به دست آوردند. 

مردان ایران آزادی های انسانی پیش از انقلاب خود را از دست دادند و به توده ای درمانده و سردرگم بدل شدند.

اقلیت ها از سکوت و بی هویتی به هویتی دردمند و متورم و صاحب مطالبه تبدیل شدند.

انقلاب ایران جامعه ی ایران را از دوتایی جنسیتی بیرون آورد و جنسیت را به مثابه ی طیف در جامعه ی ایران فاش کرد.

اگر این حرفها در این روزها برای تاثیر در تصمیم حمایت یا تحریم انتخابات گفته می شود، باید به این نکته فکر کرد که برای رسیدن به انتخابات آزاد در ایران شرکت فعال و تحریم انتخابات هر دو ضرورت دارد. کوششگری اجتماعی موازی، راه رسیدن به انتخابات آزاد است. 

مردم ایران باید چند پاره باشند و وحدت نداشته باشند و هر پاره به دلیل اعتقادها و نیازها و هدف ها و هویت خود در یک گروه جمع شده باشد و این گروه ها باید به دلیل اعتقادها و هدف ها و نیازها و هویت خود به گروه های دیگر نزدیک یا از آن ها دور شود. نزدیک و دور شود تا یک هدف مشترک یا یک نقطه ی پیوند شکل بگیرد.  نقطه ی پیوند نباید مرزهای ایران باشد. نقطه ی مشترک باید حقوق شهروندی و انسانی مردم ایران باشد. مردم ایران باید همه ی مردم ایران باشد. مردم ایران بدون حقوق انسانی و شهروندی شان شخصن وجود ندارند. تا آن زمان که وجود پیدا کنند باید راست بگویند و یکدیگر را دچار شوک واقعیت کنند. 

انقلاب ایران انقلابی علیه زنان ایران نبود. زنان ایران در زمان انقلاب شخصن وجود نداشتند.

و بعد از انقلاب حقوق شهروندی خود را به دلیل زن بودن از دست ندادند به دلیل تعلق به گرایش فکری ویژه از دست دادند. اگر شیرین عبادی در گفتگوهای معطوف به انتخابات نیاز به اهرمی یا ابزاری برای تشویق مردم له یا علیه انتخابات دارد ما حاضریم مقوله ی همجنسگرایی را در طول انتخابات به او وام بدهیم. 

شیرین عبادی می تواند اینطور بگوید: انقلاب ایران انقلابی علیه همجنسگرایان بود زیرا همه ی همجنسگرایان بعد از انقلاب همه ی حقوق خود را تنها به دلیل همجنسگرا بودن از دست دادند – این بهانه ای بهتر و انسانی تر و محکم تر و قابل باورتر از حقوق زنانی است که همه ی حقوق خود را از دست نداده اند. 

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

آیا همجنسگراها حق دارند؟

 زمانی که همجنسگرایان را به عنوان توده ای بی شکل و بی هویت معرفی کردیم که صاحب یک حق بی شکل و بی هویت هستند و  این حق را از یک مرجع بی شکل و بی هویت طلب می کنند به همین جایی باید می رسیدیم که حالا رسیده ایم. این جا جایی است که حتی یک قدم یا یک روز به حقوقی که حق همجنسگرایان است نزدیک نیست. اما همجنسگرایی را فارغ از آنچه همجنسگرایان هستند بدل به موضوع توجه کرده است. موضوعی که نظیر بدل های پیش از خودش مثل فمینیسم و دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بیان موتور تولید و مصرف ما به عنوان رسانه را روشن کرده.

در جامعه ی ایران و در جامعه ی ایرانی بخشی از مردم که اقلیت جنسی هستند و همجنسگرا هستند به دلیل هویت همجنسگرایی از حق هایی نظیر حق زندگی حق تعلق به خانواده حق تحصیل حق مسکن حق اشتغال حق عشق ورزی حق امنیت حق هویت شخصی محروم کرده است. به دلیل این محرومیت ها انسان همجنسگرا از دوران زندگی خود بهره نمی برد و در طول دوران زندگی خود مخفی و ترسیده و فاقد رضایت و سرخوشی می زید و از عوامل لازم برای رشد و بالیدن انسانی بی بهره می ماند و در رده ای پایین تر از دیگر هم خانواده های خود قرار می گیرد. مسوولیت کسانی که این حق ها را می شناسند و به محروم شدن این بخش از انسان  ها از این حق ها واقف اند این است که برای رساندن این حق ها به این بخش از انسان ها تلاش کنند.

اگر در میان جامعه ی همجنسگرا کسانی هستند که با وجود تمام خشونت های موجود در جامعه و فرهنگ و تمام محرومیت های اعمال شده قادر شده اند خود را همسطح دیگران که مانعی سر راهشان نبوده از آموزش و پرورش و حقوق شهروندی بهره ور کنند این افراد دیگر جزو آن افرادی که می بایست نیرویی صرف کسب حقوقشان بشود نیستند. این افراد مثل بقیه ی افراد جامعه مسوولیت دارند برای کسب حقوق آن بخشی از جامعه ی همجنسگرا که محروم مانده است تلاش کنند.

حالا اگر آن بخشی که آموزش و پرورش دیده و دارای موقعیت خوب یا عالی اجتماعی است قصد دارد که از اندوخته ای که برای تغذیه ی آن بخش محروم مانده  کنار گذاشته می شود سود بگیرد و به دلیل هم هویتی خود قادرش را ناقادر و نیازمند توجه یا نیازمند تغذیه وانمود کند کار بدی می کند.  در جامعه ی همجنسگرا همه با هم برابر نیستند. در جامعه ی همجنسگرا آنهایی که به هر دلیلی حتی با پاره کردن پوست خود قادر به بیرون کشیدن خود از موقعیت محروم-ماندگی شده اند نباید خود را همچنان و به دلیل هویت همجنسگرایی محروم-نمایی کنند و از مسوولیت خود برای همیاری به آن بخش که به هر دلیلی قادر نبوده با عوامل ناقض حقوق خود بجنگد شانه خالی کنند.

یک قدم ضروری برای بیرون رفتن از موقعیت بی حقوقی و برای بیرون بردن موضوع همجنسگرایی از مرحله ی ابزار-شدگی نام دادن به تک تک همجنسگراها است و هویت فردی و مشخص دادن به تک تک همجنسگراهاست و بیرون کشیدن این جامعه از وضعیتی است که آنها را به شکل توده ای بی شکل و بی هویت فردی و بی نام بدل می کند.   این موقعیت دیگر گناه جامعه ی دگرجنسگرای زورگو نیست. این گناه ماست که به عشق همپیوندی خود را از فردیت خالی  کرده ایم اما به جای آن که جمع بشویم در هم فرو رفته ایم و توده ی بی شکل شده ایم

و این به خودی خود بد نیست. وقتی بد می شود که توده ای  که بی شکل است نداند دستش کجاست که دراز کند حقش را بگیرد و اگر حق اش را به طرفش دراز کنند دستش کجاست که بگیرد

ماندن در مرحله ی پیش از گرفتن حق خود و خوردنش مرحله ی گرسنه ی سرگیجه آوری است

آیا همجنسگراها حق دارند در این شکل و در این وضعیت بمانند؟

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

اگر جنسیت را در نظر نگیریم نام عضو جنسی را چه می گذاریم؟

 

. . جنسیت قادر نیست خود را فارغ از تعلق به شخص معنا کند. جنسیت زمانی معنا می یابد که در رابطه با شخص آن دیگری یا شخص های آن دیگران باشد.

معمای نقش هایی که عضو جنسی به عهده می گیرد برخاسته از تضاد  جنس با جنسیت است.  

 

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

حواسم هست

واقعیت از بودن سر باز می زند در نوبت های پی درپی. بهترین کاری که میتوانم بکنم در این گونه مواقع واقف بودن است و قدم برداشتن به نسبت رفتن و آمدن واقعیت های پی در پی و دست دادن با کسانی که در همان لحظه از واقعیت موجود حضور دارند 

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

I am aware

Reality stops functioning at intervals. The best I could do is to notice and function accordingly and shake hands with those who are real at the same time the reality of the moment is present.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

زن بودن، به عنوان یک موقعیت موقت

وقتی مردها و زن ها مدرک مستندی برای زن بودن و مرد بودن خودشان ندارند که به دست بدهند، روز زن را چه کسی و به چه کسی تبریک می گوید؟  آیا مرد بودن و زن بودن یک موقعیت موقت در چارچوب یک وضعیت فرهنگی نیست؟ مثل فردی که به زندان می رود، و تنها تا زمانی که در زندان است زندانی نامیده می شود و بعد از آن که از زندان بیرون آمد، دیگر نمی توان او را به نام «زندانی» نامید؟  آیا همه ی کسانی که به زن و به روز زن توجه دارند بهتر نیست به جای تبریک گفتن به کسانی که «زن» به شمار می آیند، به موقعیت فرهنگی و اجتماعی ای اشاره کنند که افراد را تبدیل می کند به زن، مثلن، روز جهانی کسانی که ناچارند روسری به سر کنند، یا روز جهانی کسانی که حق نامزدی ریاست جمهوری ندارند، یا روز جهانی کسانی که یکی از اعضای بدنشان وقف تولید نفر برای مصارف اجتماعی است؟

روز زن، تا اینجا که معلوم است، ربطی به شادمانی که کسانی زن خوانده می شوند ندارد. ظاهرن برای حل مشکلات و معضلات اجتماعی این افراد است. تبریک نگویید، به شناخت و رفع این معضلات بپردازیم

.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

مجموعه ای از تکه هایی که تن را تبدیل می کنند

 1-

وقتی شخص با شهر همذات پنداری می کند منظورش گسترش روح نیست

منظورش این است که کوچه کوچه شده است و بی رحمانه رنده شده است و گریه کنان، بی رحم شده است  با همهمه های مدام که تا صبح همهمه می کنند و یک سرش همیشه وصل است به جایی که می رسد به جایی که از آن سو پیچ می خورد به جایی که دیگر اینجا نیست

وقتی شخص با شهر همذات پنداری می کند منظورش این است که کش آمده و اگر ترک بخورد می ترسد

در این موقعیت، سپس، شخص، به یاد می آورد که مایل است از سرگیجه و از جمله های قیقاج ناتمام و از جریان سیال ذهن فاصله بگیرد

در  یک چنین موقعیتی شخص در طول زمان به تجربه در یافته است که می بایست روی خط های راست بایستد و توازن جمله ها را رعایت کند که نیفتد

اگر نگاه کند همین ها را می بیند اما اول از همه ناخن هایش را می بیند و می گوید اولین تکه از تن من اینجاست اینجا که چشم است زیرا چشم ما را می بیند و می تواند قسم بخورد که ما را دیده است که هستیم

اما با خود این گونه می گوید: آیا قابل اعتماد است؟ چشم؟

آیا می توان به چشم گفت که بگو چه دیده ای؟ یا ما را کجا که بوده ایم دیده ای وقتی که دیده ای.

سپس

چشم نگاهش می افتد به انتهای پا

پا حس مبهمی است. گاهی هست و می رود.

گاهی نیست.

نیست، به این معنا که نمی رود.

همینجا که هست می ماند

انگار که این تن، چیزی به نام پا ندارد.

چیزی ندارد که این تن را از اینجا که هست بکشد بیرون ببرد آن طرف تر جایی که از اینجا که تن ایستاده است در خودش، جدا باشد

چیزی شبیه به بی دهنی، یا شبیه به صدایی که در گلو، راه خود را از بالا، کج می کند به جانب پایین

-

این مرحله را با پا قطع می کنیم

-

تکه ی بعد تکه ای که چشم تنها منظره ی محوی از آن را می بیند اگر صورت چرخانده باشدش به چپ یا به راست

یعنی

گردی سر شانه

چرا؟

آیا گردی سر شانه یک تکه از تن من است؟

آیا گردی سر شانه می تواند در ارتباط به شانه و در چسبیدگی اش به بازو یک تکه باشد؟ حتی وقتی که هیچ نیست به جز تصوری از یک گردی، در فاصله ای میان شانه و بازو؟ و آیا شانه، و آیا بازو، تکه ای از تنی به شمار می روند که قادر است من را بیچاره کند در چسبیدگی هایش به چیزی که من ام؟

-

فعلن، ناتمام

-

فعلن ناتمام

-

در عین ایستادگی مطلق

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه