سکس، سیب نیست

موجودیت سکس همیشه بستگی دارد. سیب نیست که رنگ و بو و شکل و اندازه ی خودش و درختی که از آن روییده است را داشته باشد، چارچوب داشته باشد، و یک چیزهایی باشد و یک چیزهایی نباشد تا سیب بشود.

یکی از دشمنی های من با جامعه، بیشعوری عامدانه‌ی جامعه در مقابل سکس و در تعریف سکس و توضیح اشتباه سکس و در استفاده ابزاری از سکس و در خلق سکس به عنوان مفهومی با کاربرد فرهنگی و اجتماعی است.

اگر از محدود نمودن آدمی که منم به زنانه و مردانه بگذرم، از نگاه من، خلق سکس به عنوان مفهومی با کاربرد فرهنگی اجتماعی، تقصیر بزرگ مدنیت است. با خلق این به این صورتی که هست، عمر  از تن محروم می‌شود. آدم ناچار می شود با چنگ و دندان خودش را از لای چرخ‌دنده‌هایی بیرون بکشد که وظیفه‌شان مخدوش کردن قابلیت تن به عنوان مجموعه‌ای است که خود، بخودی خود،  ارگان عزیز لذت است، یعنی چه نیاز به گوشه‌ای از تن و به تکه‌ای از تن که نام عضو جنسی رویش گذاشتند.

اینها هم از عواملی هستند که من را همیشه خسته نگه می‌دارند. جنگی که دائمی است، برای حفظ تن من از مفاهیم غریبه و برساخته‌ی اجتماع. تنی که نمی‌داند چرا همکاری طبیعی شنوایی و بینایی و چشایی و لامسه ناگهان بدل شد به عضو شنوایی و عضو بینایی و عضو چشایی و عضو لامسه، و مسؤولیت‌ها چنان از هم مجزا شد که تن از تکه‌های خود بیگانه شد.

آیا تماشای کس و کون و کیری که در یک روند بی شتاب و باواسطه باز و بزرگ و ملتهب می‌شوند، نباید من را به این واقعیت راهنمایی کند که زیر پوست و روی پوست نیز روندی با شتاب یا بی شتاب در کار بوده و در مغز سازوکازی شکل می‌گرفته و سینه صدایی می‌شنیده و روده‌ها پیچ خورده‌اند و تنگ شده‌اند و معده‌ جوش می‌آورده و چنگ می‌شده و ابرو چین افتاده و ریشه‌ی موها عرق می‌کرده و زانو ذق ذق زده و کف دست ناگهان به خود آگاه می‌شده؟ آیا من وادار شده‌ام و عادت کرده ام و گول خورده‌ام و موعظه‌ شده‌ام و شعرخوانی شده‌ام تا تصور کنم هنگام سکس، حواسم تنها به سوراخ کون و به حفره‌ی کس باشد؟ آیا من خود از هنگام تولد، به خود احمق بوده‌ام؟ یا هزینه‌ای صرف احمق شدن من در تعامل با تنم و با منم شده؟

سکس، سیب نیست. سیب را می‌توان در یک حضور آشکار و علنی گاز زد، و گاز زدن به سیب، موجودیتی ملموس پیدا می‌کند. وقتی به لذت گاز می‌زنی، دقیقا همان کاری را کرده‌ای که نمی‌توانی بگویی و ببینی و بدانی و بفهمی که کرده‌ای، بی‌نیاز از تماشای واقعیت ملموس.

این دربدری‌ها و سردرگمی‌ها، و واقعیت‌ناملموس‌ها «من به مثابه عمر» را تلف می‌کند اگرچه زندگی‌ام را کرده‌ام گاه از روی عادت، گاه با شعور و روشن‌بینی تمایز.